شنبه ۲۷ اسفند ماه ۱۳۹۰


دو هفته پیش باروم نمی شد امروز که تولدشه بتونم صداش رو بشنوم و با هم حرف بزنیم :))


نوشته شده در ساعت ۰:۲۵ صبح توسط: mandana



چهارشنبه ۲۴ اسفند ماه ۱۳۹۰


حالش بهتره و خونه است!!!!
از 10 روز دیگه هم شیمی درمانیش شروع می شه و برمی گرده کم کم به سلامتی کامل :))


نوشته شده در ساعت ۱۰:۳۹ بعدازظهر توسط: mandana



دوشنبه ۲۲ اسفند ماه ۱۳۹۰


حواسش سر جا نیست، اما درست می شه!
بعد از اینکه کل فامیل بالاسرش بودن و بعد عصر رفتن از بیمارستان، همراهش زنگ زده به خاله و بعد خودش گوشی رو گرفته و گفته من الان دو روزه بیمارستانم، چرا هیشکی نیومده به من سر بزنه؟!
تیکه ای که 46 روزی که بیمارستانه رو فکر می کنه 2 روزه خوبه، اما خوب یادش نمیاد یه چیزایی رو دیگه...
درست می شه!


نوشته شده در ساعت ۰:۰۵ صبح توسط: mandana



جمعه ۱۹ اسفند ماه ۱۳۹۰


به نظر میاد که حال این بچه داره بهتر می شه... هنوز خیلی راه داره تا سلامتی کامل، اما خدا رو شکر به هر حال در مسیر درستی افتاده! انگار که یه وزن سنگینی از رو دلم برداشته شد :)

در عرض دو هفته ی گذشته هی فکر کردم به مفهوم زندگی، و اینکه چی مهمه و چی مهم نیست... خیلی عجیبه که یکهو بعد از اینکه این بچه افتاد تو بیمارستان و فکر می کردم ممکنه هیچوقت دیگه تو زندگی نبینمش، احساس کردم واقعا هیچ چیزی در زندگی به اندازه ی خودِ خودِ زندگی و زنده بودن مهم نیست. واقعا مهم ترین چیز همون بودن یا نبودن ِ!


نوشته شده در ساعت ۱۰:۴۰ بعدازظهر توسط: mandana



پنجشنبه ۱۸ اسفند ماه ۱۳۹۰


خوشحالم خیلی!!!!


نوشته شده در ساعت ۰:۰۳ صبح توسط: mandana



چهارشنبه ۱۷ اسفند ماه ۱۳۹۰


به هوش اومده پسره!! می گه من رو ببرین خونه!


نوشته شده در ساعت ۹:۴۶ بعدازظهر توسط: mandana




دو تا غده رو درآوردن و دادن دست علیرضا که ببردش یه بیمارستان دیگه برای آزمایش! و واقعا غده ها رو دادن دستش، نه یخچالی، نه نگهداری خاصی!! بعد اون یکی بیمارستانه گفته که ما نمی تونیم الان روی این آزمایش کنیم، دو هفته باید تو نوبت بمونین. چون موضوع خیلی اورژانسیه، علی زنگ می زنه به بیمارستانی که پسره توش بستریه، و اونها می گن که خوب عیب نداره، برش گردون غده رو، ما خودمون پنج روزه روش آزمایش می کنیم!
یعنی واقعا این مملکت رو گه گرفته!


نوشته شده در ساعت ۶:۳۹ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۱۵ اسفند ماه ۱۳۹۰


امید چیز خوبیه :)


نوشته شده در ساعت ۲:۱۵ صبح توسط: mandana



یکشنبه ۱۴ اسفند ماه ۱۳۹۰


غده رو درآوردن، باید منتظر شد و دید!


نوشته شده در ساعت ۹:۲۹ بعدازظهر توسط: mandana



شنبه ۱۳ اسفند ماه ۱۳۹۰


الان دیدم که انگار ده سال شده که وبلاگ دارم، گرچه که مدت هاست که توش نمی نویسم زیاد!


نوشته شده در ساعت ۹:۰۴ صبح توسط: mandana




بهترین چیزی که هفته ی گذشته اتفاق افتاد، بهترین خبری که شنیدم، خبرِ یه لبخند بود و یه کلمه ی بی مفهوم و اینکه مردی دست زنش رو گرفت!
کلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم و قند تو دلمون آب شد وقتی شنیدیم در جواب سلام حوری یه کم هذیون گفتی و با اینکه مامان رو نشناختی یه لبخندکی بهش زدی و وقتی نسرین دستت رو گرفت دستش رو گرفتی...


نوشته شده در ساعت ۹:۰۱ صبح توسط: mandana



پنجشنبه ۱۱ اسفند ماه ۱۳۹۰


پسره تو بیمارستانه، داره برای زندگیش می جنگه، دیگه هیشکی رو نمی شناسه... چند بار تشنج کرده و رفته و دوباره با شوک و این حرفا برش گردوندن. هنوز نمی تونن شیمی درمانی رو شروع کنن، چون توی بدنش عفونت هست... حالا وسط همه ی این ماجراها، وقتی که هر یه لحظه برای حفظ زندگی پسرکمون مهمه، دکتر یه دارویی می نویسه که می گه این قوی ترین آنتی بیوتیکی هست که پیدا می شه در بازار برین بخرین. می خرن و استفاده از دارو رو شروع می کنن. فرداش که دکتر میاد می گه این که اون دارویی که من نوشتم نیست، این مشابه ایرانیشه!!! یعنی یه فلان فلان شده ای توی داروخانه به خاطر سود مالی خودش که خیلی زیاد هم نیست، اصولا نگفته که این دارو همونی که دکتر نوشته نیست! با جون یه آدم بازی کرده بخاطر 300 400 هزار تومان! یه همچین آدمی رو چی کار باید کرد؟
از اونور دکترا امروز دوباره یه سری جدید آزمایش روش انجام دادن. کلی خون گرفتن و به چهار بیمارستان و آزمایشگاه مختلف فرستادن برای آزمایش. و وقتی می گم فرستادن یعنی خون رو دادن دست برادراش و گفتن اینها رو ببرین بدین به اینجاها! بعد مغز استخوان رو هم باید تست می کردن، و الان اون مغز استخوان خونه ی ماست!! یعنی خونه ی مامان اینا تو تهران! چون بیمارستانی که باید این آزمایش رو انجام بده پنج شنبه و جمعه تعطیله و کار نمی کنه!!!
یعنی من از این مملکت امام زمان متنفرم!
من از هر کسی که نقشی داشته و داره که این مملکت به اینجا برسه متنفرم!
گه گرفته مملکت خراب شده رو، گه گرفته نصفی از آدم ها رو، تحریم ها داره کمر همه رو خورد می کنه، بعد این کثافت ها انرژی هسته ای می خوان!


نوشته شده در ساعت ۹:۳۲ بعدازظهر توسط: mandana



چهارشنبه ۱۰ اسفند ماه ۱۳۹۰


زمان اینورِ پنجره کندِ همچنان، و اونور پنجره بارونِ ریز ریز داره می باره.
ما سه تا و اونها سه تا، ما سه تا می مونیم و شما هم باید سه تا بمونین...
خیلی خالیم، خالیِ خالی... انگار هیچ چیزی هیچ اهمیتی نداره. تمام کارهای عقب مونده ای که همیشه هست و سنگینی می کنه، تمام نگرانی های روزمره، انگار معنیشون رو از دست دادن، و مغزم شده مثل یه چیز پر از خالی... صداها توش می پیچه...


نوشته شده در ساعت ۹:۳۴ بعدازظهر توسط: mandana



سه شنبه ۹ اسفند ماه ۱۳۹۰


می پرسم دکترا چی گفتن و سعی می کنم از لابه لای چیزایی که نمی گه حدس بزنم جریان چیه. مثل این بازی های کارآگاهی می مونه، اما با کمک سرچ گوگل خیلی سخت نیست پیدا کردن رد اون چیزی که گفته نمی شه. می گم خوب دکترا گفتن لیمفوما؟ می گه نه این کلمه رو به کار نبردن، اما گفتن که شک دارن به غدد لنفاوی، فردا جواب پاتوبیولوژی میاد. و باید یه هماتولوژ نظر بده. هماتولوژ رو سرچ می کنم و باز برمی گردم به لیمفوما و شیمی درمانی.
آمارش اما بد نیست، اگر زود تشخیص داده بشه... درصد بالایی خوب می شن!
نمی دونم نوعش چیه، چون اون هم تو شانس خوب شدن مهمه.
نمی دونم زوده یا دیر...
امروز که انگار زمان وایساده، مدت هاست که ساعت بین 10 و 11 مونده و نمی گذره.

پی نوشت: نمی دونم کی اینجا رو می بینه یا می خونه، چون مدت هاست که نمی نویسم. اگر اینجا رو می خونید، ببخشید که هر وقت حالم خرابه میام می نویسم. اینجا انگار چاه منه که می تونم توش داد بزنم...
لطفا کسی ازم نپرسه کی و چی... کلا من رو ایگنور کنین اینجا...


نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۵ بعدازظهر توسط: mandana



یکشنبه ۳۰ بهمن ماه ۱۳۹۰


از یه جایی به بعد انگار هیچ کس رو نمی دیدم... انگار فقط من بودم، من که نه همه ی من، چشم بودم و گوش بودم و روح بودم، و علیزاده بود و علیزاده بود و علیزاده بود و سه تارش... انگار هیچ کسی نبود و هیچ چیزی نبود و هیچ فاصله ای نبود. از اون زمان های ازلی ابدی که همه چیز بی معنی می شه و گم می شه و گم می شی و نمی خوای دیگه پیدا شی.
یک ساعت زندگی کردم!


نوشته شده در ساعت ۱۱:۲۱ صبح توسط: mandana



چهارشنبه ۶ مهر ماه ۱۳۹۰


دارم می رم سفر... دوست داشتم می رفتم ایران، اما دلم چرکه...


نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۰ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰


عشق در دل ماند و یار از دست رفت!
از دیروز این ترانه داره تو کله ام می چرخه.


نوشته شده در ساعت ۸:۳۶ صبح توسط: mandana




حال و احوالم بهتره، دوباره خودم رو جمع و جور کردم و زندگی ادامه داره!
پسره بهتره، هنوز مشکلاتی هست، اما خوب بهتره...
مشغول کار کردن روی کارهای چاپ دستیم هستم. هم خودم چاپ می کنم و هم پروژه ی گروهی رو مدیریت می کنم. خیلی دوست دارم پروژه هام رو. کلی چیز یاد گرفتم و تازه الان بعد از دو سال به اون مرحله ای از یاد گرفتن رسیدم که دارم می بینم چقدر چیز برای یادگرفتن پیش رومه!


نوشته شده در ساعت ۸:۳۶ صبح توسط: mandana




هفته ی گذشته همین موقع بود که اعلام شد که بن لادن کشته شد. انگار 65 سال پیش در همون تاریخ اعلام شده بود که هیتلر خودکشی کرد. پایان بک دوره!
من که انقدر درگیر فکرهای خودم بودم که خیلی فرصتی نداشتم برای فکر کردن به بحث هایی که سر نحوه ی کشته شدن بن لادن مطرح بود. یه سری می گفتن باید دستگیر می کردنش، و بعد محاکمه می شد، یه سری جشن گرفتن، یه سری به اونهایی که جشن می گرفتن اعتراض کردن... من خوشحال نشدم که جشن بگیرم، ناراحت هم نشدم که چرا محاکمه نشد. به نظرم یه جورایی بهتر بود که کل ماجرا در 20 دقیقه تمام شد، چون اگر بن لادن رو دستگیر می کردن، بعد باید منتظر گروگان گیری و انتقام های جورواجور می بودیم که امریکایی ها مجبور شن آزادش کنن. بعدم چون امریکایی ها آزادش نمی کردن، احتمالا یه عالمه آدم بی گناه کشته می شدن. اینجوری حداقل یه آدمکش کشته شد و نه یه تعدادی بی گناه!


نوشته شده در ساعت ۸:۳۰ صبح توسط: mandana



جمعه ۹ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰


صبح با صدای تلفن بیدار شدم، همونجوری تو تخت 45 دقیقه حرف می زدیم، بعدش دیگه از جام دلم نمی خواست بلند شم... یه تصادف بد، یه مشکلی که از قبل می دونستم ولی فکر نمی کردم انقدر حاد باشه، و یه مشکل قدیمی که هیچوقت تموم نمی شه انگار.
بیشتر روز رو داشتم گریه می کردم، می خواستم برم تا ته غصه که بعد برگردم بالا دوباره، اما نمی شه، اونوقت ها این روش جواب می داد چون ته غصه خیلی دور نبود، الان هر چی می ری به تهش نمی رسی...
با اویس تلفنی حرف زدم، صداش خوب بود، حالم آرومتر شد... اما صورت و فک و گونه اش آسیب دیده و باید جراحی بشه... حوری می خواست جلوش گریه نکنه، نمی دونم چقدر تونست خودش رو کنترل کنه.
احساس می کنم از هم پاشیدیم... مهمترین چیز تو زندگی برام ادمهایی هستن که دوستشون دارم، اما از هم دور افتادیم... خیلی دور افتادیم و هر کدوممون داریم تنها تنها زجر می کشیم و سعی می کنیم به روی اون یکی ها نیاریم.
مطمئن نیستم تصمیمم به مهاجرت درست بوده یا غلط... یه عالمه چیزایی به دست آوردم که خیلی هاش خیلی هم مهم نیستن و چند تا چیز خیلی خیلی مهم از دست دادم.
امروز فکر می کردم خودمم دارم از دست می دم...


نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۵ صبح توسط: mandana