چهارشنبه ۶ مهر ماه ۱۳۹۰


دارم می رم سفر... دوست داشتم می رفتم ایران، اما دلم چرکه...


نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۰ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰


عشق در دل ماند و یار از دست رفت!
از دیروز این ترانه داره تو کله ام می چرخه.


نوشته شده در ساعت ۸:۳۶ صبح توسط: mandana




حال و احوالم بهتره، دوباره خودم رو جمع و جور کردم و زندگی ادامه داره!
پسره بهتره، هنوز مشکلاتی هست، اما خوب بهتره...
مشغول کار کردن روی کارهای چاپ دستیم هستم. هم خودم چاپ می کنم و هم پروژه ی گروهی رو مدیریت می کنم. خیلی دوست دارم پروژه هام رو. کلی چیز یاد گرفتم و تازه الان بعد از دو سال به اون مرحله ای از یاد گرفتن رسیدم که دارم می بینم چقدر چیز برای یادگرفتن پیش رومه!


نوشته شده در ساعت ۸:۳۶ صبح توسط: mandana




هفته ی گذشته همین موقع بود که اعلام شد که بن لادن کشته شد. انگار 65 سال پیش در همون تاریخ اعلام شده بود که هیتلر خودکشی کرد. پایان بک دوره!
من که انقدر درگیر فکرهای خودم بودم که خیلی فرصتی نداشتم برای فکر کردن به بحث هایی که سر نحوه ی کشته شدن بن لادن مطرح بود. یه سری می گفتن باید دستگیر می کردنش، و بعد محاکمه می شد، یه سری جشن گرفتن، یه سری به اونهایی که جشن می گرفتن اعتراض کردن... من خوشحال نشدم که جشن بگیرم، ناراحت هم نشدم که چرا محاکمه نشد. به نظرم یه جورایی بهتر بود که کل ماجرا در 20 دقیقه تمام شد، چون اگر بن لادن رو دستگیر می کردن، بعد باید منتظر گروگان گیری و انتقام های جورواجور می بودیم که امریکایی ها مجبور شن آزادش کنن. بعدم چون امریکایی ها آزادش نمی کردن، احتمالا یه عالمه آدم بی گناه کشته می شدن. اینجوری حداقل یه آدمکش کشته شد و نه یه تعدادی بی گناه!


نوشته شده در ساعت ۸:۳۰ صبح توسط: mandana



جمعه ۹ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰


صبح با صدای تلفن بیدار شدم، همونجوری تو تخت 45 دقیقه حرف می زدیم، بعدش دیگه از جام دلم نمی خواست بلند شم... یه تصادف بد، یه مشکلی که از قبل می دونستم ولی فکر نمی کردم انقدر حاد باشه، و یه مشکل قدیمی که هیچوقت تموم نمی شه انگار.
بیشتر روز رو داشتم گریه می کردم، می خواستم برم تا ته غصه که بعد برگردم بالا دوباره، اما نمی شه، اونوقت ها این روش جواب می داد چون ته غصه خیلی دور نبود، الان هر چی می ری به تهش نمی رسی...
با اویس تلفنی حرف زدم، صداش خوب بود، حالم آرومتر شد... اما صورت و فک و گونه اش آسیب دیده و باید جراحی بشه... حوری می خواست جلوش گریه نکنه، نمی دونم چقدر تونست خودش رو کنترل کنه.
احساس می کنم از هم پاشیدیم... مهمترین چیز تو زندگی برام ادمهایی هستن که دوستشون دارم، اما از هم دور افتادیم... خیلی دور افتادیم و هر کدوممون داریم تنها تنها زجر می کشیم و سعی می کنیم به روی اون یکی ها نیاریم.
مطمئن نیستم تصمیمم به مهاجرت درست بوده یا غلط... یه عالمه چیزایی به دست آوردم که خیلی هاش خیلی هم مهم نیستن و چند تا چیز خیلی خیلی مهم از دست دادم.
امروز فکر می کردم خودمم دارم از دست می دم...


نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۵ صبح توسط: mandana



یکشنبه ۴ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰


بیژن معروفترین طراح ایرانی امریکایی به مرگ طبیعی فوت کرد، دولت سوریه 112 نفر رو در تظاهرات به مرگ غیر طبیعی کشت. هنوز بعد از یه هفته کلی توی فیس بوک خبر و پیغام و تسلیت و عزاداری برای بیژن هست و هیچ نشونه ای از همدردی با مردم سوریه که عینا مشکلات ما رو دارن نیست...
پارسال که ایران شلوغ بود، برامون مهم بود که همه ی مردم دنیا نگاهشون به ایران باشه و بدونن که ما داریم برای آزادی و دموکراسی می جنگیم. بالاخره بعد از 2500 سال که از مرگ کورش گذشت، یه چیزی پیدا شد که به خاطرش به ایرانی بودنمون افتخار کنیم! ما از غربی هایی که خیلی از این مراحل رو قبلا پشت سرگذاشتن انتظار داشتیم ما رو به عنوان یه ملت درک کنن. حالا اما توی کشور دیگه ای توی همون منطقه، مردم آزادی و دموکراسی می خوان، ما هم منطقه ای ها انگار خیلی هم برامون مهم نیست. چون خوب مردم سوریه که یه مشت عربن دیگه! ما تمدن 2500 ساله داریم آخه، بیشترمون هم انقدر سواد نداریم که بدونیم قدیمی تر از تمدن ما، تمدن بین النهرین بوده و قدیمی ترین شهرهای دنیا توی لبنان و سوریه و ترکیه هستند، نه ایران...
بین خودمون باشه، با فرهنگمون حال نمی کنم!


نوشته شده در ساعت ۰:۰۰ صبح توسط: mandana




می تونم تا آخر عمرم سکوت کنم... می تونم؟


نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۰ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۱۵ فروردین ماه ۱۳۹۰


غروب یکشنبه، نه، وقتی می نویسم غروب یکشنبه اون حس و حال جمعه غروب رو نداره... اما منظورم همونه، غروب آخرین روز هفته، که یه جورایی دلگیره، نشسته بودم و پاهامو جمع کرده بودم تو شکمم و داشتم فکر می کردم. ناصر هم اونور نشسته بود و با اسباب بازی جدیدش، آی پدی که تازه خریده ، بازی می کرد، یا نه تو اون لحظه داشت غزلیات سعدی رو ورق می زد... از در و دیوار و آسمون و ریسمون و دلتنگی، رسیدم به این که چفدر دلم تنگ شده برای این تصنیف شجریان:

دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت...

نمی دونم دلم برای آهنگه تنگ می شه، یا برای حال و هوای خودم وقتی اولین بار این آهنگ رو شنیدم، یا برای اون اتاق طبقه ی سومم که امپراطوری من بود. دلم برای گذشته تنگ می شه، گذشته ای که حاضر نیستم بهش برگردم، اما بازم دلم تنگ می شه.

شد شش سال که دارم امریکا زندگی می کنم. به خیلی چیزا عادت کردم، نرس هام کمتر شده، مدل خودم زندگی می کنم و خیلی چیزا که برای خیلی ها مهمه برام مهم نیست. اما هنوز دل تنگم. قبلا امیدم به این بود که برمی گردم، یه مدت اینجا زندگی می کنم و بعد برمی گردم... حالا با این شرایط اجتماعی و اون احمدی نژاد و دار و دسته اش، دیگه دلم نمی خواد برگردم. اما بازم دلتنگم.


نوشته شده در ساعت ۹:۲۹ صبح توسط: mandana



جمعه ۱۵ بهمن ماه ۱۳۸۹


یازده روزه که مصر شلوغه، مردمی که از سی سال حکومت حسنی مبارک خسته شدن اومدن به خیابون ها. جای اصلی ای که در قاهره دور هم جمع می شن میدان تحریر هستش... برای اولین بار در عمرم از تلفظ یک کلمه با لهجه ی عربی دارم لذت می برم، تحریر رو که ما تو فارسی با معنای نوشتن به کار می بریم ولی هم ریشه ی حر و حریت با معنای آزادی هست رو دوست دارم مثل خود مصری ها با لهجه ی عربی تلفظ کنم.

ماجرای همه ی انقلاب ها و اعتراض های مردمی در زمانه ی فیس بوک و تویتر مثل هم هستش...

جوون های تحصیلکرده چشمشون باز می شه به روی دنیایی که بقیه دارن توش زندگی می کنن ولی برای خودشون قابل دسترس نیست. می بینن که زندگی چه جوری می تونه باشه و چه حق و حقوقی می تونن داشته باشن. بعد تازه انگار درک می کنن که پاشون تو چه لجنی گیر کرده در حالی که می شه دوید و دوید... (نمی خوام بگم که ماهایی که تو جهان اول زندگی می کنیم شرایطمون ایده آله، یا آزادی واقعی داریم، اما یه حداقل حقوق انسانی رو داریم که توی جوامع توتالیتر وجود نداره.)

بعد گروه روشنفکر با دوستا و دور و بری هاشون حرف می زنن و ارتباط دارن و سطح توقع عمومی می ره بالاتر... نسل مسن تر انگار عادت کرده به زد و بندها و تحقیرها، انگار دیگه کرخت شدت، بعدم فکر می کنن همین که امنیت نسبی برای خود و خونواده شون هست کافیه، نمی خوان بچه هاشون قربانی بشن. اما نسل جوونتر انگاری که پاش اونقدر هم گیر نیست و وابستگی هاش کمتره و آرزوهاش بزرگتر. فشار از یه حدی که می گذره میان تو خیابون. اما بدون پیشرو، رهبر، یا هر چیز دیگه که اسمش رو بگذاریم.

دیکتاتور ها همیشه حواسشون هست که سر هر کسی رو که امکان داره روزی سر بلند کنه بزنن، برای همینه که مخالفین رهبر ندارن، هر کسی که می تونسته قابلیت رهبر شدن داشته باشه یا تو زندان ها هست، یا کشته شده...

توتالیترها همه مثل هم هستن، مذهبی و غیرمذهبی و نظامی و کمونیست نداره... همچین غرق پول جمع کردن و مست قدرت هستن که نمی بینن و نمی فهمن که داره دورانشون سرمیاد و این دفعه این توبمیری از اون تو بمیری ها نیست... اول یه کمی شل می دن، بعد سفت می گیرن، بعد شروع می کنن به تهدید زبانی و عواملشون هم همزمان شروع می کنن به حمله به مخالفین روشنفکر صلح طلب...

بعد از تلویزیون دولتی یه مشت مزدور و احمق رو نشون می دن که می گن عاشق دیکتاتور هستن و زندگیشون خلاصه می شه در همه ی چیزهایی که دیکتاتور بهشون داده... بعد هم یه سری دیگه میان و می گن که مخالفین دیکتاتور عوامل بیگانه هستند. یه سری دیگه میان و تهدید می کنن که نمی تونن تحمل کنن که یه مشت خارجی براشون تصمیم بگیرن و بعد قلع و قمع مخالفین و گرفتن ها و زندانی کردن ها وارد مرحله ی جدیدی می شه...

تو این مرحله دیکتاتور با تهدید و تطمیع می خواد که سرجاش باقی بمونه... این مرحله خطرناکترین مرحله است. اگر مخالفین کوتاه بیان، بعد مرحله ی شکار شروع می شه! دیکتاتوری که خودش رو به موش مردگی زده و گفته که در همه ی سال ها فقط خواسته که خدمت کنه و احتمالا اشکی رو هم از گوشه ی چشمش پاک کرده، حالا نیروهای امنیتی و لباس شخصی هاش رو می فرسته بیرون برای شکار مخالفین... یه سری رو می گیرن چون ازشون خوششون نمیاد، یه سری رو می گیرن چون بقیه ازشون خوششون میاد، یه سری رو می گیرن که همچین حالشون رو جا بیارن که عبرت بگیرن، یه سری رو می گیرن که عبرت بشن برای بقیه... بعد دیگه همه چیز از دست مخالفین خارج می شه، دیگه حتی تلویزیون های دنیا هم نشون نمی دن که چه اتفاقایی داره می افته و دیکتاتور دوباره مست قدرت و ثروتش شده و بعد...

این مرحله حتی از مرحله ی شکار هم دردناکتره! دیکتاتور و دار و دسته اش حالا معتاد شدن به شکار، معتاد شدن به خون هایی که می ریزن و دیگه نمی تونن سرعت کم کنن. دیگه کار از عبرت گرفتن و مایه ی عبرت شدن گذشته، دیگه موضوع بر سر قدرت باقی موندن نیست... دیکتاتور شده ضحاک و فقط مغز می خواد و خون می خواد و سر هر ماری که رو شونه اش هست رو بزنی، هفت تا مار دیگه در میاد و اونها هم مغز می خوان و خون می خوان... کار دیگه از شکار مخالفین و مخالفین احتمالی و خانواده و دوستان مخالفین احتمالی و هر کسی که به هر دلیلی سر راه دیکتاتور و دار و دسته اش ممکنه قرار بگیره گدشته. دیکتاتور شکار می کنه چون می تونه! اینجوری می شه که تو سال 2011 در ایران هر هشت ساعت یک نفر اعدام می شه...

تنها راهی که به نظر میاد جلوی رسیدن به سرازیری شکار رو می گیره، اینه که تو مرحله ی تهدید و تطمیع مردم کوتاه نیان. اگر فکر می کنن دارن زندگی خودشون و بقیه رو با برگشتن به خونه هاشون نجات می دن، سخت در اشتباهن... به محض اینکه آدم هایی که تو خیابون هستن کم بشن، مرحله ی شکار شروع می شه و دیگه هیچ چیزی نمی تونه دیکتاتور رو متوقف کنه... شاید یه قدرت خارجی، که اونهم هزینه اش می تونه خیلی خیلی سنگین باشه، چون هیچ قدرت خارجی ای عاشق چشم و ابروی آزادی خواهان نیست...

در مورد مصر به نظر میاد مردم تصمیم گرفتن در خیابون بمونن و کار رو یکسره کنن. شاید صدها نفر کشته بدن، اما اگر الان برگردن به خونه ها، کشته هاشون می شه هزاران هزار نفر...

به امید روزی که دوباره بشه به آزادی و ارزش های انسانی امیدوار بود و به امید پیروزی دموکراسی خواهان مصری...


نوشته شده در ساعت ۱۰:۳۲ بعدازظهر توسط: mandana



شنبه ۴ دی ماه ۱۳۸۹


I check the news every morning, like my life depends on it. Guess what? my life depends on it!


نوشته شده در ساعت ۹:۵۴ بعدازظهر توسط: mandana



سه شنبه ۱۳ مهر ماه ۱۳۸۹


هوا خنک شده، دوباره هوس کردم تو خونه شلوار گرم بپوشم!


نوشته شده در ساعت ۵:۳۱ صبح توسط: mandana



جمعه ۴ تیر ماه ۱۳۸۹


دلم واسه مامانم تنگ شده...
دلم واسه بابام تنگ شده...
دلم واسه حوری تنگ شده...
دلم تنگ شده...


نوشته شده در ساعت ۰:۳۴ صبح توسط: mandana



سه شنبه ۲۵ خرداد ماه ۱۳۸۹


فردا روز مهمیه، فردا روز خیلی مهمیه... هم برا سعیده، هم برا من، هم برا همه مون...
به کی باید دعا کنم؟


نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۱ صبح توسط: mandana




سالگرد انتخابات هم اومد و رفت...


نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۴ صبح توسط: mandana



سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹


الان سه ماهی هست که شب ها بی خوابی دارم. 2 3 صبح بیدار می شم و معمولا دو ساعتی بیدارم تا بعد به هزار زور و زحمت و خواهش تمنا دوباره خوابم ببره. از یه طرف این بیداریه باعث می شه روز بعدش زودتر انرژی هام تموم شه، از طرف دیگه اون دو ساعت بیداریه نصفه شب خلاق ترین وقت شبانه روزم رو دارم...
موقعی که بیدار بیدارم و روزه و خورشیده و نوره و می بینم و دیده می شم، حال و هوا و منطقِ حاکم بر ذهنم فرق می کنه با نصفه شب تو تاریکی وقتی حواسم به چیزایی که می بینم نیست و نگران تصویری که بقیه ازم دارن می بینن نیستم. نه تنها تمرکزم بیشتره و راحت تر ایده پردازی می کنم، که جراتم هم بیشتره... جرات می کنم در مورد چیزایی فکر کنم که توی منظق روز زیادی عجیب یا گستاخانه یا خارج از عرف به نظر میاد.

حالا اما شدم مثل معتادها، دیگه وقتی هم که می خوام بخوابم و به چیزی فکر نکنم، بازم از خواب بیدار می شم و خوابم نمی بره... فکر کنم اینم بهاییه که باید برای خیالپردازی های شبانه بپردازم.


نوشته شده در ساعت ۱۰:۴۹ بعدازظهر توسط: mandana



چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹


وسط اینهمه درگیری ذهنی و احساس ناتوانی در تغییر دادن شرایط، امروز برخوردم به سایت رضا عابدینی... چقدر کارهاش خوبه...

http://www.rezaabedini.com/


نوشته شده در ساعت ۱۰:۵۲ بعدازظهر توسط: mandana



یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹


هر روز صبح که بلند می شم اول کاری که می کنم چک کردن اخبار روی اینترنته، هر روز با استرس صفحه ها رو یکی یکی باز می کنم... انگاری که می دونم الانه که خبر یه دستگیری، یه اعدام، یه تجاوز، یه تحقیر، یه خبر بد مثل همه ی خبرهایی که حکومت جمهوری اسلامی ایران هر روز داره تولید می کنه، مثل پتک بخوره توی سرم...
6 نفر رو به جرم قاچاقچی بودن پریروز اعدام کردن، و 5 نفر زندانی سیاسی رو امروز اعدام کردن!
6 نفر رو به جرم قاچاق می کشن، معلوم هم نیست واقعا جریان چی بوده، اینها کدوم حرفشون راست بوده که این یکیش راست باشه.
5 تا جوون رو به جرم طرز فکرشون اعدام کردن... 5 نفر رو که دیوارشون از دیوار بقیه کوتاه تر بوده اعدام کردن تا زهر چشم بگیرن، تا فضای رعب و وحشت ایجاد کنن.
کاری باید کرد...

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100509_l01_execution_kamangir.shtml


نوشته شده در ساعت ۱۱:۰۶ بعدازظهر توسط: mandana



چهارشنبه ۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹


این نوشته رو می نویسم که یه وقت لال از دنیا نرم.

شادی صدر مقاله ای نوشته بود به مناسبت روز "ممه لرزه" و به قول خودش خواسته که یه سوزن به خودمون بزنیم در مقابل جوالدوزی که داریم به امام جمعه ی تهران می زنیم. ایده ایده ی خوبیه، اما شاید تاریخ مصرف این نوشته گذشته باشه...
منم یادمه که تو دوره ی دبیرستان که مجبور بودم یه راه طولانی رو پیاده برم تا مدرسه عذاب می کشیدم وقتی کسی دنبالم میفتاد و چرت و پرت می گفت. بعد که دانشگاه می رفتم هر روز که از این میدون انقلاب رد می شدم همش باید مواظب بودم که این یکی بهم نماله و اون یکی که داره صاف میاد تو سینه ام رو یه دونه بزنم تخت سینه اش که وایسه.
اما واقعیت اینه که الان خیلی چیزا عوض شده... سه سال پیش بعد از دو سال برگشتم ایران و این تغییر برام محسوس بود، سال بعدترش که ایران اومدم مهمترین تغییری که تو جامعه دیدم این بود که متلک گفتن تو فرهنگ مردم شده یه چیز جوادی! خیلی خیلی کم شده و آدم ها خیلی محترم تر و متشخص تر شدن. سری آخری که ایران بودم درست زمان انتخابات ریاست جمهوری بود. تمام روزهای طولانی ای که برای کمپین می رفتیم بیرون و بعد که برای اعتراض راهپیمایی می کردیم، بین اون همه آدم و شلوغی، حتی یک بار یه رفتار نا به جا ندیدم و گله ای هم از دوستان دیگه مبنی بر این موضوع نشنیدم.
وقتی مجید توکلی رو گرفتن، این همه مرد روسری سر کردن و تابوی شبیه زن ها شدن رو شکستن... من همونقدر که به همه ی زن هایی که اومدن تو خیابون و نترسیدن و پای حقشون و رای شون وایسادن افتخار می کنم، همونقدر هم به همه ی مردهایی که روسری سر کردن افتخار می کنم. همونقدر که به زن هایی مثل شادی صدر و زنان کمپین یک میلیون امضا افتخار می کنم، به مردانی هم که به این کمپین کمک کردن افتخار می کنم...
حرف من این نیست که چرا شادی صدر این مقاله رو با این لحن نوشته، تمام روزنامه نگاران مورد علاقه ی من مقالات خوب دارن، مقالات متوسط دارن و مقالات ضعیف دارن. این مقاله ی بخصوص برای من میفته تو دسته ی مقالات ضعیف. استدلال نویسنده قوی نیست و شاید در مورد جامعه ی 5 سال پیش بیشتر صدق می کرد، تا جامعه ی امروز ایران. جایی که من باهاش مشکل دارم اینه که بعدش چرا یکی یکی زن ها شروع کردن به موضوع گیری و دفاع از مقاله.
شادی صدر یه آدم حرفه ای هستش و نیاز به وکیل مدافع نداره، خودش وکیله، وکیل خوبی هم هست. چرا وقتی یه زن مقاله ای می نویسه که بهش اعتراض می شه، یه تعدادی پیدا می شن که می خوان به طور صنفی از نویسنده ی زن دفاع کنن؟ به نظر من توی این پریدن وسط و دفاع کردنه یه فرض نهفته وجود داره... اینکه طرف به دفاع نیاز داره، توی این دفاع کردنه یه جور ضعیف انگاشتن نویسنده وجود داره. یه نفر نوشته بود که خوشحالم شادی صدر این کامنت ها رو دیده عقب نکشیده و معذرت خواهی نکرده... من نمی فهمم دقیقا کجای این موضوع جای خوشحالی داره، اگر این تعمیم دادن کار اشتباهیه، که به نظر من هست، چرا باید خوشحال باشیم که معذرت خواهی نه، اما یک پی نوشت اضافه نشه به مقاله؟ دقیقا مثل حرف های احمدی نژاد می مونه که می گه آحاد ملت ایران نشون دادن که این دولت رو دوست دارن، نه آماری، نه دلیلی، همینجوری می گیم اکثرت مردم دولت رو می خوان، حکومت اسلامی رو می خوان، یا همه ی مردا تو پروسه ی مرد شدنشون متلک گفتنه، یا خیلی آدم حسابی باشن به زن ها شون و مادر هاشون می گن خودتون رو بپوشونین که ارشاد بهمون گیر نده! حتی اگر نیمی از آدم هایی هم که دیدیم اینجوری رفتار کردن نمی شه این موضوع رو به کل مردان ایرانی تعمیم داد.
خیلی ها از تجربه های بدشون نوشتن و اینکه مردا نمی فهمن که اون فضای مردسالار متلک و مالیدن چقدر دردناک بوده... واقعا دردناکه، توی این حرفی نیست، اما یه چیزی رو یادمون نره توی اون جامعه همه مون درد کشیدیم، مردها هم. چقدر از ما خانوم های خوب و روشنفکر و درست و حسابی وقتی یه مردی که به نظرمون به هر دلیلی در شان ما نبوده بهمون خیلی مودبانه هم ابراز علاقه کرده، تحقیر آمیز باهاش رفتار کردیم؟ نمی خوام وارد جزییات بشم ولی این در شان بودنه از جوری که طرف لباس می پوشه و لهجه اش و شهرستانی بودن یا نبودنش شروع میشه به ثروت خانوادگی و محل زندگی و ماشین طرف می رسه... آره خود ما، خیلی از خود ما خانوما مردا رو اینجوری دسته بندی کردیم. درد تحقیر شدن توی خیابون بده، درد تحقیر کردن توی دانشگاه هم برای طرف مقابل بده.
یادمون نره که همه ی ما محصول یه جامعه ی بیماریم که باید کم کم بهبود پیدا کنه... با یارکشی کردن و جدا کردن خودمون از بقیه و مردا از زن ها و این چیزا مشکلاتمون حل نمی شه. با روضه خونی و عزاداری و خود قربانی دیدن هم به همچنین...


لینک ها:

مقاله ی شادی صدر:
http://www.mardomak.org/news/Shadi_Sadr_On_Boobquake/P25/
حامد قدوسی:
http://chaay.ghoddusi.com/2010/04/post_1145.html
خورشید خانوم (آیدا یا صنم؟)
http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/3d9ce8172db5280e
پیاده رو:
http://piaderou.com/?p=227&utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed%3A+piaderou+%28%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87+%D8%B1%D9%88%29


نوشته شده در ساعت ۱۰:۴۲ بعدازظهر توسط: mandana



جمعه ۲۷ فروردین ماه ۱۳۸۹


استادم که هنرمند مورد علاقه ام هست یکی از کارهاش رو که خیلی دوست داشتم بهم هدیه داد! عکس کارش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم و اونم قرار بود بیاره که از نزدیک اصل کار رو ببینم، بعد گفت این هدیه ات... خیییییلی چسبید. از دیروز اصلا نیشم جمع نمی شه :-))))


نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۹ فروردین ماه ۱۳۸۹


نقاشی جدید شروع کردم!


نوشته شده در ساعت ۱۱:۲۹ بعدازظهر توسط: mandana