فردا روز مهمیه، فردا روز خیلی مهمیه... هم برا سعیده، هم برا من، هم برا همه مون...
به کی باید دعا کنم؟
الان سه ماهی هست که شب ها بی خوابی دارم. 2 3 صبح بیدار می شم و معمولا دو ساعتی بیدارم تا بعد به هزار زور و زحمت و خواهش تمنا دوباره خوابم ببره. از یه طرف این بیداریه باعث می شه روز بعدش زودتر انرژی هام تموم شه، از طرف دیگه اون دو ساعت بیداریه نصفه شب خلاق ترین وقت شبانه روزم رو دارم...
موقعی که بیدار بیدارم و روزه و خورشیده و نوره و می بینم و دیده می شم، حال و هوا و منطقِ حاکم بر ذهنم فرق می کنه با نصفه شب تو تاریکی وقتی حواسم به چیزایی که می بینم نیست و نگران تصویری که بقیه ازم دارن می بینن نیستم. نه تنها تمرکزم بیشتره و راحت تر ایده پردازی می کنم، که جراتم هم بیشتره... جرات می کنم در مورد چیزایی فکر کنم که توی منظق روز زیادی عجیب یا گستاخانه یا خارج از عرف به نظر میاد.
حالا اما شدم مثل معتادها، دیگه وقتی هم که می خوام بخوابم و به چیزی فکر نکنم، بازم از خواب بیدار می شم و خوابم نمی بره... فکر کنم اینم بهاییه که باید برای خیالپردازی های شبانه بپردازم.
وسط اینهمه درگیری ذهنی و احساس ناتوانی در تغییر دادن شرایط، امروز برخوردم به سایت رضا عابدینی... چقدر کارهاش خوبه...
http://www.rezaabedini.com/
هر روز صبح که بلند می شم اول کاری که می کنم چک کردن اخبار روی اینترنته، هر روز با استرس صفحه ها رو یکی یکی باز می کنم... انگاری که می دونم الانه که خبر یه دستگیری، یه اعدام، یه تجاوز، یه تحقیر، یه خبر بد مثل همه ی خبرهایی که حکومت جمهوری اسلامی ایران هر روز داره تولید می کنه، مثل پتک بخوره توی سرم...
6 نفر رو به جرم قاچاقچی بودن پریروز اعدام کردن، و 5 نفر زندانی سیاسی رو امروز اعدام کردن!
6 نفر رو به جرم قاچاق می کشن، معلوم هم نیست واقعا جریان چی بوده، اینها کدوم حرفشون راست بوده که این یکیش راست باشه.
5 تا جوون رو به جرم طرز فکرشون اعدام کردن... 5 نفر رو که دیوارشون از دیوار بقیه کوتاه تر بوده اعدام کردن تا زهر چشم بگیرن، تا فضای رعب و وحشت ایجاد کنن.
کاری باید کرد...
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100509_l01_execution_kamangir.shtml
این نوشته رو می نویسم که یه وقت لال از دنیا نرم.
شادی صدر مقاله ای نوشته بود به مناسبت روز "ممه لرزه" و به قول خودش خواسته که یه سوزن به خودمون بزنیم در مقابل جوالدوزی که داریم به امام جمعه ی تهران می زنیم. ایده ایده ی خوبیه، اما شاید تاریخ مصرف این نوشته گذشته باشه...
منم یادمه که تو دوره ی دبیرستان که مجبور بودم یه راه طولانی رو پیاده برم تا مدرسه عذاب می کشیدم وقتی کسی دنبالم میفتاد و چرت و پرت می گفت. بعد که دانشگاه می رفتم هر روز که از این میدون انقلاب رد می شدم همش باید مواظب بودم که این یکی بهم نماله و اون یکی که داره صاف میاد تو سینه ام رو یه دونه بزنم تخت سینه اش که وایسه.
اما واقعیت اینه که الان خیلی چیزا عوض شده... سه سال پیش بعد از دو سال برگشتم ایران و این تغییر برام محسوس بود، سال بعدترش که ایران اومدم مهمترین تغییری که تو جامعه دیدم این بود که متلک گفتن تو فرهنگ مردم شده یه چیز جوادی! خیلی خیلی کم شده و آدم ها خیلی محترم تر و متشخص تر شدن. سری آخری که ایران بودم درست زمان انتخابات ریاست جمهوری بود. تمام روزهای طولانی ای که برای کمپین می رفتیم بیرون و بعد که برای اعتراض راهپیمایی می کردیم، بین اون همه آدم و شلوغی، حتی یک بار یه رفتار نا به جا ندیدم و گله ای هم از دوستان دیگه مبنی بر این موضوع نشنیدم.
وقتی مجید توکلی رو گرفتن، این همه مرد روسری سر کردن و تابوی شبیه زن ها شدن رو شکستن... من همونقدر که به همه ی زن هایی که اومدن تو خیابون و نترسیدن و پای حقشون و رای شون وایسادن افتخار می کنم، همونقدر هم به همه ی مردهایی که روسری سر کردن افتخار می کنم. همونقدر که به زن هایی مثل شادی صدر و زنان کمپین یک میلیون امضا افتخار می کنم، به مردانی هم که به این کمپین کمک کردن افتخار می کنم...
حرف من این نیست که چرا شادی صدر این مقاله رو با این لحن نوشته، تمام روزنامه نگاران مورد علاقه ی من مقالات خوب دارن، مقالات متوسط دارن و مقالات ضعیف دارن. این مقاله ی بخصوص برای من میفته تو دسته ی مقالات ضعیف. استدلال نویسنده قوی نیست و شاید در مورد جامعه ی 5 سال پیش بیشتر صدق می کرد، تا جامعه ی امروز ایران. جایی که من باهاش مشکل دارم اینه که بعدش چرا یکی یکی زن ها شروع کردن به موضوع گیری و دفاع از مقاله.
شادی صدر یه آدم حرفه ای هستش و نیاز به وکیل مدافع نداره، خودش وکیله، وکیل خوبی هم هست. چرا وقتی یه زن مقاله ای می نویسه که بهش اعتراض می شه، یه تعدادی پیدا می شن که می خوان به طور صنفی از نویسنده ی زن دفاع کنن؟ به نظر من توی این پریدن وسط و دفاع کردنه یه فرض نهفته وجود داره... اینکه طرف به دفاع نیاز داره، توی این دفاع کردنه یه جور ضعیف انگاشتن نویسنده وجود داره. یه نفر نوشته بود که خوشحالم شادی صدر این کامنت ها رو دیده عقب نکشیده و معذرت خواهی نکرده... من نمی فهمم دقیقا کجای این موضوع جای خوشحالی داره، اگر این تعمیم دادن کار اشتباهیه، که به نظر من هست، چرا باید خوشحال باشیم که معذرت خواهی نه، اما یک پی نوشت اضافه نشه به مقاله؟ دقیقا مثل حرف های احمدی نژاد می مونه که می گه آحاد ملت ایران نشون دادن که این دولت رو دوست دارن، نه آماری، نه دلیلی، همینجوری می گیم اکثرت مردم دولت رو می خوان، حکومت اسلامی رو می خوان، یا همه ی مردا تو پروسه ی مرد شدنشون متلک گفتنه، یا خیلی آدم حسابی باشن به زن ها شون و مادر هاشون می گن خودتون رو بپوشونین که ارشاد بهمون گیر نده! حتی اگر نیمی از آدم هایی هم که دیدیم اینجوری رفتار کردن نمی شه این موضوع رو به کل مردان ایرانی تعمیم داد.
خیلی ها از تجربه های بدشون نوشتن و اینکه مردا نمی فهمن که اون فضای مردسالار متلک و مالیدن چقدر دردناک بوده... واقعا دردناکه، توی این حرفی نیست، اما یه چیزی رو یادمون نره توی اون جامعه همه مون درد کشیدیم، مردها هم. چقدر از ما خانوم های خوب و روشنفکر و درست و حسابی وقتی یه مردی که به نظرمون به هر دلیلی در شان ما نبوده بهمون خیلی مودبانه هم ابراز علاقه کرده، تحقیر آمیز باهاش رفتار کردیم؟ نمی خوام وارد جزییات بشم ولی این در شان بودنه از جوری که طرف لباس می پوشه و لهجه اش و شهرستانی بودن یا نبودنش شروع میشه به ثروت خانوادگی و محل زندگی و ماشین طرف می رسه... آره خود ما، خیلی از خود ما خانوما مردا رو اینجوری دسته بندی کردیم. درد تحقیر شدن توی خیابون بده، درد تحقیر کردن توی دانشگاه هم برای طرف مقابل بده.
یادمون نره که همه ی ما محصول یه جامعه ی بیماریم که باید کم کم بهبود پیدا کنه... با یارکشی کردن و جدا کردن خودمون از بقیه و مردا از زن ها و این چیزا مشکلاتمون حل نمی شه. با روضه خونی و عزاداری و خود قربانی دیدن هم به همچنین...
لینک ها:
مقاله ی شادی صدر:
http://www.mardomak.org/news/Shadi_Sadr_On_Boobquake/P25/
حامد قدوسی:
http://chaay.ghoddusi.com/2010/04/post_1145.html
خورشید خانوم (آیدا یا صنم؟)
http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/3d9ce8172db5280e
پیاده رو:
http://piaderou.com/?p=227&utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed%3A+piaderou+%28%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87+%D8%B1%D9%88%29
استادم که هنرمند مورد علاقه ام هست یکی از کارهاش رو که خیلی دوست داشتم بهم هدیه داد! عکس کارش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم و اونم قرار بود بیاره که از نزدیک اصل کار رو ببینم، بعد گفت این هدیه ات... خیییییلی چسبید. از دیروز اصلا نیشم جمع نمی شه :-))))
هر روز با ترس و لرز صفحه ی بی بی سی رو باز می کنم، هیچوقت نمی دونی الان خبر دستگیر کردن کیا رو می بینی یا اعدام اون یکیا... هیچوقت نمی دونی آقای هاله ی نور دوباره چه گندی بالا آورده یا مجلس پاچه خوار دوباره چه خوابی واسه بازنشسته هایی مثل بابات دیده... احتمال دیدن خبر سقوط هواپیما و تصادف قطار هم که ماشاالله زیاده.
جدیدا ترس حمله ی اسراییل هم اضافه شده... نمی دونم من خیالات برم داشته یا واقعا حرفایی که حکومتی ها می زنن در راستای اینه که اسراییل رو مجبور کنن که ایران رو بزنه...
دارم به آخرین نوشته نگاه می کنم، نزدیک 3 ماه ازش گذشته...
تو این فاصله 35 ساله هم شدم.
دو سه روز پیش برای یه پروژه ای داشتم یادداشت های وبلاگم رو مرور می کردم، بعد خودم از بعضی از نوشته های خودم خیلی خوشم اومد! احساس می کنم دیگه به اون قشنگی نمی تونم بنویسم... نمی دونم چرا هر چی زمان گذشته نوشته هام هی در مورد دنیای بیرون و سیاست و غربت و خلاصه از این خزعبلات شده.
فکر کنم بهترین راه برای نگفتن حرف های اصلی و پنهان کردن چیزهایی که اون پس پشت دل آدم جا داره، همین باشه که از چیزای کم اهمیت یا عمومی حرف بزنه.
هر کار می کنم نمی تونم با ایران تلفنی تماس بگیرم...
دولتی که از تلفن های شهرونداش می ترسه، ادعاش می شه که در مقابل دنیا می تونه بایسته!
دوشنبه باید یه مقاله تحویل بدم و یه پورتفولیو برای کلاس چاپ دستی! بعد هم از 7:45 صبح باید سرکلاس باشم تا 4 بعد از ظهر، سه شنبه هم یه فاینال دارم، چهارشنبه هم یکی دیگه.
می دونم که نتیجه اشون خوب می شه، اما اینم می دونم که این چند روز آینده دهنم صاف خواهد بود!
تازه دیروز هم یه چند تا از پرینت هام و دوتا از نقاشی هام رو بردم برای یه نمایشگاه که نصفی از عواید فروشش می ره برای خیریه و امشب افتتاحیه اش هستش... اما فکر نکنم برسم برم. الان ساعت 11 و ربع صبح شنبه ی منه و هنوز هیچ کاری رو شروع نکردم و به جاش دارم وبلاگ آپدیت می کنم!!
هی برنامه می ریزم، هی نمی شه، بعد دوباره برنامه می ریزم، بعد خودم عوضش می کنم، بعد یه برنامه دیگه، بعد بازم نمی شه، بعد یه برنامه ی دیگه پیش میاد و می شه!!
یادمه شب چهارشنبه سوری بود، سال نمی دونم 82 یا 83، با محمود وایساده بودیم بالای بام تهران و داشتیم شهر رو نگاه می کردیم و صحبتمون در این مورد بود که کی می دونه سال دیگه این موقع من کجام، چی کار دارم می کنم و زندگیم چه مدلیه... و این کجا هستم در مورد این نبود که مثلا خونه ام یا شیراز یا نوک کوه، ممکن بود ایران باشم یا امریکا یا کانادا یا یه کشور دیگه... اون موقع هنوز 30 سالم هم نبود و فکر می کردم ممکنه این چیزا خیلی معلوم نباشه، اما اینو می دونم که به هر حال من تا 35 سالگی دلم می خواد دو تا بچه داشته باشم... چرا دو تا بچه؟ چون دوست داشتم که حتما بچه داشته باشم و چون در زندگی خودم اگر خواهرهام نبودن خیلی خیلی خیلی دنیا زشتتر بود و نصف لذت زندگی من وجود اونهاست، فکر می کردم پس بچه ی من هم نباید تنها باشه و خوبه که دو تا باشن! بعد چرا تا 35 سالگی؟ اون دیگه به دلایل پزشکی بود...
به قول اویس تو چت دیشبمون، 44 روز دیگه می شه 35 سالم! بچه مچه که در کار نیست هیچ، پلن یا برنامه ای هم براش ندارم...
فکر می کردم تاریخ هنر می خونم (که هنوز دارم می خونم) و بعد گرایش شرق نردیک رو ادامه می دم برای مقاطع بالاتر، به این امید که بعدترش که خواستم برگردم ایران، بتونم درس بدم اونجا. به این امید که اوضاع رو به بهبود داره میره و شرایط جامعه کم کم داره عوض می شه و جو دانشگاهها بازتر میشه و من می تونم اونجا بدون سانسوری که توی 30 سال گذشته بر روی سیستم آموزشی کشور بوده، درس بدم! با این انتخابات دهم و وقایع اسف بار بعدش معلوم شد که زهی خیال باطل! اوضاع فقط بدتر و بدتر می شه، اونم با یه سرعتی که بدترین پیش بینی ها هم نمی تونست تصور کنه!
حالا در آستانه ی 35 سالگی، فکر می کنم به این که تولد سال بعدم رو کجا خواهم بود؟ جوابش می تونه از سن فرانسیسکو و حومه باشه تا جنوب کالیفرنیا، تا نیویورک، تا لندن، کانادا... به قول اینجایی ها
who knows!
تنها فرقی که بین الان و 6 سال قبل هست اینه که انگار دیگه کم کم عادت کردم به این بلاتکلیفی همیشگی و یه جورایی هم شروع کردم لذت بردن ازش!
ویزا می گیرن؟ ویزا نمی گیرن؟ ویزا می گیرن؟ ویزا نمی گیرن؟ ویزا می گیرن!!
امیدوارم فردا ویزا بگیرن، هر سه شون!!