خوب یه کم اوضاعم داره بهتر میشه، حداقل الان می تونم ایمیلام رو چک کنم... ظاهرا بعضی از این آی اس پی های پاچه خوار خودشون ایمیل رو فیلتر کردن! الان از یه آی اس پی دیگه دوباره می تونم ایمیلام رو چک کنم.
دلم شور می زنه، اما می دونم که در جهت درستی داریم حرکت می کنیم.
سی ان ان رو هم فیلتر کردن!
دیگه رسما با اینترنت تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بیام اینجا، مثل کسانی که میان جلوی دیوار می شینن و با خودشون حرف می زنن، با خودم حرف بزنم! حتی وبلاگ خودمم فیلتره و نمی تونم بازش کنم...
هی خدا....
امروز قرار بود یه خبر خوب بهم بده ناصر، اما نه می تونم بهش ایمیل بدم و نه می تونم زنگ بزنم...
تو این سی و چند سال زندگی انگیزه های زیادی داشتم که باعث انجام دادن کارهای زیادی شده، اما تازه دارم قدرت خشم رو درک می کنم. هیچ انگیزه ای به اندازه ی خشم آدم رو هل نمی ده... حالا کار ندارم که باید بهش مسلط شد و از این حرف ها یا نه، اما نیرو محرکه قوی ای هستش.
هنوز ایمیل هام رو نمی تونم باز نمی کنم، خیلی ها که ای دی اس ال دارن هم اینترنتشون قطع شده، ماهواره هم که کامل قطع شد، همه فقط می تونن با تلفن هم رو پیدا کنن، اونم که بعد از ظهرها موبایل ها رو قطع می کنن... حالا باید دید کی می خوان تلفن ثابت ها رو قطع کنن!
دارم خفه می شم... به هیچ چیزی دست رسی ندارم، حتی ایمیلم رو هم نمی تونم باز می کنم. تمام سایت ها فیلتره، موبایل هامون دوباره قطعه، اس ام اس که از خود روز انتخابات از کار افتاده، تلفن های اینترنتی هم کار نمی کنه...
دارم دیوونه می شم... این تنها راه دسترسیم به دنیای بیرونه، احمقانه است نه؟ فیس بوک و توییتر و هیچی کار نمی کنه، از اون احمقانه تر اینکه نه ایمیل یاهوم باز می شه و نه گوگل. فکر کنم صفحاتی که تو ادرسش کلمه ی میل هست رو فیلتر کردن. البته اونهایی که ای دی اس ال دارن احتمالا مشکل ندارن اما با این دیال آپ من همه چی تعطیله.
مدت ها بود مقاله ای به این خوبی نخونده بودم! بخشی از "این نقد کجا ایستاده است" نوشته ی حمید امجد:
ذهنِ پيشامدرن ــ يا اسطورهباور ــ جهان را يکپارچه ميبيند؛ کليّتي بيتجزيه و بيتمايز. شناختِ ذهنِ اسطورهمحور از عالم، شناختي کلّي، درهم، همسانپندار، بيزمان، و فارغ از دگرگوني است. آگاهياش يقيني است و بيترديد؛ يکپارچه و ابدي (جابهجاشدنهاي گهگاهيِ «قطب»هاي خير و شر يا مثبت و منفي در اين ذهن را نميشود به حسابِ دگرگوني در منطق يا دريافتِ آن گذاشت). ميانِ اجزاي جهان فرق و فاصله نميبيند، جزء و کُلّ را عينِ يکديگر ميداند، و تناقضهاي پيشِ روي خود را انکار ميکند (از ديدِ او قطعاً تضاد و تناقض نه در جهانِ واقع، که در ذهنِ هرکسي است که تصويري متناقض از جهان ديده يا ارائه داده است)؛ همانگونه که در درونِ خود قائل به تضاد و تناقض نيست. سراپا غريزه است و جهان عرصهی تجربههاي غريزيِ اوست. بنابراين خارج از دايرهی تجارب غريزياش اساساً جهاني «وجود ندارد». تاريخي هم در کار نيست. ساز و کارِ اسطورهایِ ذهنِ پيشامدرن، تاريخ را به طبيعت تبديل ميکند ــ به بداهت، به مفاهيمي بيتعارض، به اقتضائاتِ ميل، به موضوعاتِ غريزه ــ و نيّاتِ تاريخي را به امورِ طبيعي و بديهي. بدينترتيب اين ذهن در بيزماني سِير ميکند. چون زمانِ خطّيِ تاريخ بر او نميگذرد. «گذشته» ندارد. و حافظهی تاريخي هم. امّا معناي اين حرف آن نيست که «خاطره» ندارد. از قضا غرقِ «خاطره» است. چون زمان براي او صرفاً «زمانِ دروني» است؛ زماني دايرهوار و تکرارشونده؛ بيفاصلهاي ميانِ اجزاي شناورِ دور و نزديکش. و سرگذشتِ جهان برايش چيزي ندارد جز تلّي از خاطراتِ هميشه حاضر (فارغ از تقدم و تأخر يا نظمِ خطّي يا مناسبتي براي يادکرد). اگر ميانِ ذهنِ پيشامدرن با فضا و فرهنگِ روستايي نسبتي ديدهاند، از سرِ تحقير نبوده است. زمانِ تکرارشونده و غيرخطيِ درونِ اين ذهن با نبضِ تسلّابخشِ تکرار فصول و چرخهی دورههاي کِشت يا کوچ يا معيشتِ شباني، و زيست در دلِ طبيعت (که سيمايش حتّي طيّ هزارهها هميشه همان است که بوده) همخوانتر است. «شهر» امّا مفهومي زمانمند و تاريخي است. و در آن طبعِ پذيرنده و بسيطِ طبيعت جايش را به تعارضات و تناقضاتِ درونيِ هردم دگرگونشونده در زندگي جوامع بشري ميدهد. از اين بابت ديگر «شهر مدرن» براي ذهنِ بسيطانگار ميتواند يکسره دوزخي نادلخواه باشد ــ سراسر «آلودگي» ــ که به احساساتِ او پاسخهاي «ظالمانه» ميدهد؛ و چنان ذهني دربرابرش يا از درِ ستيز و ويرانگري درميآيد، يا اينکه ميکوشد با گريز از تاريخمندياش، با نفي و انکار و فراموشکردنِ گرهها و تناقضهايش، و با آزمودنِ درجاتِ مختلفي از «پذيرش» و راههاي کمتر يا بيشتر مسالمتجويانهاي از «سازش» با آن، تا حدّ امکان براي خود تحملپذير بسازدش؛ و در مقابل، نيازِ خود به محيطِ تسلّابخش و جامعهی ارگانيکِ (واقعي يا آرمانيِ) پيشين و ازدسترفته را با بازسازيِ جنبههاي عيني و ذهنيِ دلخواهِ خود در محيطِ تازه متعادل کند: از بازآفرينيِ پارههايي از طبيعت سبز در دل يا گوشهوکنارِ شهر (که راهحلّي مفيد و سازنده است) تا نشاندنِ نقوشِ درشت و پُررنگِ گلوبُته بر در و ديوار و لباس، تا بازسازيِ «طبيعتِ مصنوعي» و گل و گياهِ پلاستيکي در محيطِ کار و زندگي؛ از پناهجستن در کُلُنيهاي بومينشين در حاشيههاي شهر تا حفظ و حراستِ آداب و سنّتها و عاداتِ خردهفرهنگي، حفظِ گويشهاي قومي و زبانهاي محلّي و فرقهاي و طبقاتي يا حتّي مناسباتِ قبيلهاي و قانونهاي شخصي يا جرگهاي و گروهي در برابرِ قانونِ رسميِ شهر، و... راههايياند براي تحمل و سازگارکردنِ خود با محيطِ شهر يا محيطِ شهر با خود. نهايتاً ــ در گذر زمان، و شايد در شرايطي متعادل ــ يک قدم من پيش ميآيم، يک قدم تو؛ و آرامآرام کنار خواهيم آمد. سازوکارِ خودآگاه يا ناخودآگاهِ برخي براي نيل به اين سازگاري، «مکالمه» با فرهنگِ محيطِ تازه و داد و ستدِ فرهنگي با آن است، روشِ برخي هم پنهانسازيِ آنچه در درون ميگذرد و جبههگيري و نفي و انکار در برابر محيطِ بيرون و ارزشهايش، يا دور زدنِ قوانين و مقرراتِ محيطِ بيرون، بهپشتوانهی حسّ بياعتمادي به شهر، که با خود از ولايت سوغات آوردهاند. (بهاينترتيب کاملاً ممکن است که نيازها و قوانينِ شهر، حتّي بعد از بيست سي سال که از اقامتمان در شهر ميگذرد، به «ما» مربوط نباشد و مالِ «غريبه»هايي باشد که از اول ساکن اين شهر بودهاند: بههمين سادگي «احساس تعلق» به شهر ميتواند آرامآرام در ساکنانش نابود يا فراموش شود؛ قيمتِ زمين براي انبوهسازي دليلي کافي است تا باغهاي سبز و نهرهاي جاري را ــ که قبلاً براي بسياري از همين «شهروندان» يادآورِ خاطرهی عزيزِ طبيعت بودند ــ اول بخشکانيم تا بعد براي «تبديل به احسن»شان مشکلي قانوني هم نداشته باشيم.)
بههرحال فرآيندِ «سازگار شدن» اصلاً ساده نيست؛ هم زمان ميبَرَد و هم تلفات ميگيرد. زمانِ درازي لازم است تا مردِ ايلياتيِ بهشهرآمده، حتّي قرمزشدنِ چراغِ راهنماييورانندگي را بهمفهومِ ضايعشدنِ «حق» خود نگيرد. شايد يکي دو روز زمان کافي باشد تا اين «شهروندِ» جديد رختِ پيشينش را عوض کند و به جامهی شهري درآيد، امّا براي آنکه ذهنيتِ قبيلهاي و پيشامدرنش پذيراي مفاهيم و مناسباتِ کلانشهرِ مدرن و قادر به دريافتِ تعارضهاي درونيِ زندگي در کلانشهر شود ممکن است زماني بهاندازهی عمرِ يکي دو نسل هم کافي نباشد. انتقالِ رابطه و نسبتِ ذهن با حضور يا غيابِ طبيعتِ تسلّابخش (و «غريزه» همچون نمودِ درونياش) از حوزهی ناخودآگاه به قلمروِ خودآگاه نيازمندِ تمرين و گذشتِ زمان است؛ همچنانکه دگرديسيِ ذهن از تابعيتِ منطقِ فرهنگِ شفاهي و عادات و افواهياتِ جمعي و ناخودآگاهِ قومي و قبيلهاي به «فرديّتِ» خودآگاه و تحليلگر نيز. ضمنِ فرآيندِ پيچيدهی نيل به «سازگاري»، برخي موفق ميشوند لهجهی زبانشان را پنهان کنند، امّا پنهانکردنِ لهجهی منطق و فکر و نحوهی استدلال، يا لهجهی مقاصد و نياتِ مختلف، بههمان آساني مقدور نيست. در ولولهی گاه نهفته و خاموشِ تعارضهاي اين درهمجوشِ فرهنگي، باز بسيارند کساني که همچنان خوابِ جهانِ بسيط و بيتعارض و ارگانيکِ آرمانيشان را ميبينند؛ يا گمان ميبرند با انکار يا نديدنِ آن تناقضها و تعارضها، در جهانِ واقع هم از شرّ جميعِ عواقبِ آنها خلاص ميشوند.
اگر از خوندن یادداشت های صد من یه غاز خسته شدین و می خواین یه چیزی بخونین که هم فان باشه و هم یه چیزی یاد بگیرید برید اینجا:
منتظر چی هستین، برید بخونید دیگه! و چون این اولین یادداشتیه که آپلود کرده اگر نظری دارین براش بنویسین.
سی و چهار ساله شدم! وقتی می خواستم شمع ها رو فوت کنم، برای خودم خوشحالی آرزو کردم. می خوام خوشحال باشم، حتی تو کشوری که کشور من نیست، که مامان بابام هنوز نیومدن بهم سر بزنن توش، که خواهرام خونه ام رو توش ندیدن، اما خوب به هر حال دارم توش زندگی می کنم و عمری رو می گذرونم که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دیگه برنمی گرده.
می خوام خوشحال تر باشم و گوربابای هر کی که بخواد خوشحالیم رو منقض کنه (منقض! مرسی کلمه!!) فکر می کنم رودرواسی و اهمیت دادن به حرف این و اون دیگه بسه، بسمه هر چی عمر نازنینم رو حروم کردم... من آدم خوشحالتری خواهم بود!
این وبلاگ و اون وبلاگ سرک می کشم، شاید یه چیزی پیدا کنم که توش خوشحالی باشه و نشاط باشه و امید به زندگی، یه چیزی که خوب باشه، بتونم خودم رو باهاش گرم کنم یه کمی، اما پیدا نکردم.
I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care, I don't care!
هیچ کاری هیچ کاری هیچ کاری از دستم برنمیاد، گمون نکنم اصولا از دست کسی کاری بربیاد، و این واقعا شرم آوره...
سارکوزی فلان فلان شده داره عشق و حالش رو می کنه بعدم میاد می گه من با احمدی نژاد دست نمی دم که مثلا ژست ما خیلی متمدن هستیم و ضد خشونتیم بگیره، یه باجی هم به اسراییل بده، مثل همه ی سران کشورهای اینوری، بعد اسراییل به راحتی اینهمه آدم می کشه و هیچ کدوم از این سران کشورهای غربی که خودشون و ماها رو دایم دارن جر می دن به بهانه ی دفاع از حقوق بشر، نمی گن ما با حکومت گردان های اسراییلی دست نمی دیم... اگر احمدی نژاد در تئوری یه حرفی علیه یه قوم و یه حکومت زده، اینا که دارن عملی نسل کشی می کنن، چرا هیچ کس اهمیتی نمی ده؟
البته برای اونهایی که تو امریکا بازار نفت رو در دست دارن که عالیه این جنگ، یه سری عرب کشته می شن، و قیمت نفت دوباره می ره بالاتر و خوب به این می گن سود دوجانبه!!
همه مون برامون انگار عادی شده که هر چند وقت یه بار بشنویم که خوب یه عده فلسطینی کشته شدن، بینشون هم کلی بچه و آدم هایی بوده که هیچ جوری نمی شه چسبوندشون به گروه های نظامی! بگذریم که حماس هم به نظر من احمق هستن، اونهام دنبال منافع خودشونن، درگیری ها بین حماس و فتح هم شرم آور بود، اما گور بابای حماس، مردم بدبخت چه گناهی کردن؟
حالا منم برا خودم یه شروورهایی دارم می نویسم، خبرها رو هم از سی ان ان می بینم، بعد فکر می کنم خوب حداقل بی تفاوت نیستم مثل خیلی های دیگه... اما مگه فرقی هم می کنه؟
وقتی به یه چیزهایی ایمان داری و مطمئنی که این کار خوبه و این کار بد، این درسته و این یکی غلط، این واقعیته و این یکی ذهنیت خودت، چقدر همه چیز راحتتر و سر راست تره. اما وقتی که باورت این باشه که هیچ چیزی قطعی نیست و نمی تونی یقین داشته باشی و خط بکشی بین خوب ها و بد ها، همه چیز به هم می ریزه... البته انقدرها هم بد نیست، اما دلم برای زمین سفت زیر ِ پام و روزهای خوب تنگ می شه.
خانوما، آقایون این رو از دست ندین، کلی می خندین:
مشاعره آنی و فلانی از وبلاگ یک دختر ترشیده.
پی نوشت: هنوز نیویورکم، اما شیرین جونم داره فردا برمی گرده تورنتو!
پی نوشت بعدی: خیلی سفر خوبی بود، قرار گذاشتیم دیگه از این به بعد سالی یه بار با هم بریم سفر، پیشنهاد شیرین برای سفر بعدی کوبا هستش.
پی نوشت بعدی تر: هنوز مثل اونوقت ها یه جورایی دیوونه و احساساتی و خوش خنده و عاشق شر و ور گفتن و خندیدن و بازم دیوونه هستیم!
یه پی نوشت دیگه: یکی از دوستام که خوشبختانه اینجا رو نمی خونه و اصولا نمی دونه وبلاگ دارم، خیلی برای این سفر حال داد و کمک کرد، دمش گرم.
پی نوشت هنوز بعدی تر: بابا جون ساعت از دوازده هم گذشته، نمی تونم در مورد خودشناسی و جستجوی خودِ گمشده و از این مباحث خیلی اساسی بنویسم!
اومدم نیویورک، الان ساعت نزدیک دو صبحه و شیرین هم اونور روی تخت خوابیده... هنوز باورم نمی شه که بعد 8 سال همدیگه رو داریم می بینیم. شیرین از تورنتو 2 ساعت پرواز داشت من از سن فرانسیسکو 6 ساعت... خیلی باحاله که با اینکه این همه وقت بود ندیده بودیم همدیگه رو تا به هم رسیدیم همونقدر راحت و صمیمی بودیم که انگار چند ماهه از هم دوریم.
خیلی خوشحالم...
یه جور خوبیه، آخرین باری که قبل از اینجا همدیگه رو دیده بودیم توی یکی از کوچه های رسالت بود دم خونه ای که آخرین خونه ی شیرین تو ایران بود، موقع خداحافظی اون برای کانادا اومدن.
مثل اونوقت ها از ته دل می خندم امروز.
ناصر از ونکور که برگشت برام یه عطر گرفته بود، تا بازش کردم یکهو رفتم به 7 سال پیش. من و نسرین وسط کار یه ده دقیقه وقت پیدا کردیم که از روزنامه بپریم بریم اونور خیابون توی عطر فروشی، تولد محمد نزدیک بود و می خواست براش عطر بگیره، نظر من رو هم می خواست بدونه... عطر فروشی تو جردن بود، یه ذره پایینتر از کوچه مهیار بود منتهی اونور خیابون. همون موقع که داشتیم عطرهای مردونه اش رو می دیدیم، یه عطر زنونه هم دیدم که خوشم اومد از بوش هم اما خوب به نظرم
گرون می داد اون مغازه، فکر کنم گفت 32 هزار تومن، و بعد من از یه جای دیگه خریدم دیگه یادم نمیاد چند... حالا همون عطر رو بعد این همه سال ناصر بدون اینکه بدونه من یه موقعی داشتم و دوست داشتم برام گرفته بود.