هر کار می کنم نمی تونم با ایران تلفنی تماس بگیرم...
دولتی که از تلفن های شهرونداش می ترسه، ادعاش می شه که در مقابل دنیا می تونه بایسته!
دوشنبه باید یه مقاله تحویل بدم و یه پورتفولیو برای کلاس چاپ دستی! بعد هم از 7:45 صبح باید سرکلاس باشم تا 4 بعد از ظهر، سه شنبه هم یه فاینال دارم، چهارشنبه هم یکی دیگه.
می دونم که نتیجه اشون خوب می شه، اما اینم می دونم که این چند روز آینده دهنم صاف خواهد بود!
تازه دیروز هم یه چند تا از پرینت هام و دوتا از نقاشی هام رو بردم برای یه نمایشگاه که نصفی از عواید فروشش می ره برای خیریه و امشب افتتاحیه اش هستش... اما فکر نکنم برسم برم. الان ساعت 11 و ربع صبح شنبه ی منه و هنوز هیچ کاری رو شروع نکردم و به جاش دارم وبلاگ آپدیت می کنم!!
هی برنامه می ریزم، هی نمی شه، بعد دوباره برنامه می ریزم، بعد خودم عوضش می کنم، بعد یه برنامه دیگه، بعد بازم نمی شه، بعد یه برنامه ی دیگه پیش میاد و می شه!!
یادمه شب چهارشنبه سوری بود، سال نمی دونم 82 یا 83، با محمود وایساده بودیم بالای بام تهران و داشتیم شهر رو نگاه می کردیم و صحبتمون در این مورد بود که کی می دونه سال دیگه این موقع من کجام، چی کار دارم می کنم و زندگیم چه مدلیه... و این کجا هستم در مورد این نبود که مثلا خونه ام یا شیراز یا نوک کوه، ممکن بود ایران باشم یا امریکا یا کانادا یا یه کشور دیگه... اون موقع هنوز 30 سالم هم نبود و فکر می کردم ممکنه این چیزا خیلی معلوم نباشه، اما اینو می دونم که به هر حال من تا 35 سالگی دلم می خواد دو تا بچه داشته باشم... چرا دو تا بچه؟ چون دوست داشتم که حتما بچه داشته باشم و چون در زندگی خودم اگر خواهرهام نبودن خیلی خیلی خیلی دنیا زشتتر بود و نصف لذت زندگی من وجود اونهاست، فکر می کردم پس بچه ی من هم نباید تنها باشه و خوبه که دو تا باشن! بعد چرا تا 35 سالگی؟ اون دیگه به دلایل پزشکی بود...
به قول اویس تو چت دیشبمون، 44 روز دیگه می شه 35 سالم! بچه مچه که در کار نیست هیچ، پلن یا برنامه ای هم براش ندارم...
فکر می کردم تاریخ هنر می خونم (که هنوز دارم می خونم) و بعد گرایش شرق نردیک رو ادامه می دم برای مقاطع بالاتر، به این امید که بعدترش که خواستم برگردم ایران، بتونم درس بدم اونجا. به این امید که اوضاع رو به بهبود داره میره و شرایط جامعه کم کم داره عوض می شه و جو دانشگاهها بازتر میشه و من می تونم اونجا بدون سانسوری که توی 30 سال گذشته بر روی سیستم آموزشی کشور بوده، درس بدم! با این انتخابات دهم و وقایع اسف بار بعدش معلوم شد که زهی خیال باطل! اوضاع فقط بدتر و بدتر می شه، اونم با یه سرعتی که بدترین پیش بینی ها هم نمی تونست تصور کنه!
حالا در آستانه ی 35 سالگی، فکر می کنم به این که تولد سال بعدم رو کجا خواهم بود؟ جوابش می تونه از سن فرانسیسکو و حومه باشه تا جنوب کالیفرنیا، تا نیویورک، تا لندن، کانادا... به قول اینجایی ها
who knows!
تنها فرقی که بین الان و 6 سال قبل هست اینه که انگار دیگه کم کم عادت کردم به این بلاتکلیفی همیشگی و یه جورایی هم شروع کردم لذت بردن ازش!
ویزا می گیرن؟ ویزا نمی گیرن؟ ویزا می گیرن؟ ویزا نمی گیرن؟ ویزا می گیرن!!
امیدوارم فردا ویزا بگیرن، هر سه شون!!
فکر می کردم چقدر جالبه که بعضی از آدم ها به جای اینکه دو رو برشون دوستاشون باشن، فقط تحمل فن هاشون رو دارن! بعد دیدم اصلا یه سری انگار دوست براشون همون معنی فن رو داره، اگر دوستشون دایم قربون صدقه شون نره و ابراز خوشحالی از اینکه چنین موجود متفلوتی رو می شناسه نکنه، اگر دوستاشون دایم همه ی کارهاشون رو تایید نکنن، اصلا دوست محسوب نمی شن...
بعد یادم افتاد که آنتوان دو سنت اگزوپری چقدر قشنگ همین موضوع رو در شازده کوچولو بیان کرده. اون شخصیت خودپسند بود که همه رو به چشم ستایشگر می دید...
http://www.rainymint.com/lepetitprince/11.shtml
موقعی که کتاب رو می خوندم فکر می کردم اینا همه شخصیت های اغراق شده هستند، اما کم کم دارم به این نتیجه می رسم که آدم های واقعی و ماجراهای واقعی شون از خیلی از کتاب ها اغراق شده تر هستند.
صد ساله چیزی ننوشتم اینجا...
دست و دلم به نوشتن نمی ره، اما حرف زیاد دارم برای زدن. شایدم می ترسم که بنویسم چون می دونم که می خوام برم ایران و برگردم!
خوب یه کم اوضاعم داره بهتر میشه، حداقل الان می تونم ایمیلام رو چک کنم... ظاهرا بعضی از این آی اس پی های پاچه خوار خودشون ایمیل رو فیلتر کردن! الان از یه آی اس پی دیگه دوباره می تونم ایمیلام رو چک کنم.
دلم شور می زنه، اما می دونم که در جهت درستی داریم حرکت می کنیم.
سی ان ان رو هم فیلتر کردن!
دیگه رسما با اینترنت تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بیام اینجا، مثل کسانی که میان جلوی دیوار می شینن و با خودشون حرف می زنن، با خودم حرف بزنم! حتی وبلاگ خودمم فیلتره و نمی تونم بازش کنم...
هی خدا....
امروز قرار بود یه خبر خوب بهم بده ناصر، اما نه می تونم بهش ایمیل بدم و نه می تونم زنگ بزنم...
تو این سی و چند سال زندگی انگیزه های زیادی داشتم که باعث انجام دادن کارهای زیادی شده، اما تازه دارم قدرت خشم رو درک می کنم. هیچ انگیزه ای به اندازه ی خشم آدم رو هل نمی ده... حالا کار ندارم که باید بهش مسلط شد و از این حرف ها یا نه، اما نیرو محرکه قوی ای هستش.
هنوز ایمیل هام رو نمی تونم باز نمی کنم، خیلی ها که ای دی اس ال دارن هم اینترنتشون قطع شده، ماهواره هم که کامل قطع شد، همه فقط می تونن با تلفن هم رو پیدا کنن، اونم که بعد از ظهرها موبایل ها رو قطع می کنن... حالا باید دید کی می خوان تلفن ثابت ها رو قطع کنن!
دارم خفه می شم... به هیچ چیزی دست رسی ندارم، حتی ایمیلم رو هم نمی تونم باز می کنم. تمام سایت ها فیلتره، موبایل هامون دوباره قطعه، اس ام اس که از خود روز انتخابات از کار افتاده، تلفن های اینترنتی هم کار نمی کنه...
دارم دیوونه می شم... این تنها راه دسترسیم به دنیای بیرونه، احمقانه است نه؟ فیس بوک و توییتر و هیچی کار نمی کنه، از اون احمقانه تر اینکه نه ایمیل یاهوم باز می شه و نه گوگل. فکر کنم صفحاتی که تو ادرسش کلمه ی میل هست رو فیلتر کردن. البته اونهایی که ای دی اس ال دارن احتمالا مشکل ندارن اما با این دیال آپ من همه چی تعطیله.