January 13, 2002

درد که مي آد ، انگار به وزنم اضافه مي شه ، انگار زمين با نيروي بيشتري من رو به سمت خودش مي کشه ؛ بدني که گه گاه فراموش مي شه رو حالا تمام و کمال حس مي کنم ، تن من ! همون که به بودنم وزن مي ده ، که حالا درد داره توش مي پيچه ...
چقدر صبور شدم ، چقدر آروم شدم ... همه ي اون من هميشگي الان شده تنم ، دردي که مثل باد وحشيانه مي وزه و يه جفت چشم ! فقط دلم مي خواد نگاه کنم ... نگاه کنم و نگاه کنم و نگاه کنم و هيچ کلمه اي بر زبون نيارم . حتي دلم نمي خواد ناله کنم ... آه راستي يه کار ديگه هم هست ، دوست دارم خودم رو لوس کنم ! انگار اونجوري روي درد کم مي شه ، انگار اونجوري به درد مي فهمونم که من رو تنها گير نياورده ، انگار يه برگ برنده در مقابلش رو مي کنم ...
درد يه چيزديگه هم با هم خودش مياره ، تمرکز ... درست مثل روزه . نمي تونم مثل هميشه چند تا فکر رو همزمان پردازش کنم ، اما مي تونم توي يک موضوع غرق شم ...

زود خوب مي شم و بعد ميام از چند تا وبلاگ که تازگي ها کشف کردم و خوشم اومده مي نويسم ...

Posted by mandana at 03:26 PM | Comments (0)