|
September 21, 2002از دست کسی که مثل احمقها رفتار می کنه ، اما نمی تونه حماقتهای خودش رو ببخشه چه کار بايد کرد؟ وقتی آدم نمی دونه با کسی چه رفتاری باید داشته باشه ، نهایتش اینه که مدتی باهاش مراوده نمی کنه تا بالاخره بفهمه که چه نوع رفتاری مناسبه ... اما اگر ندونی که از دست خودت چه کار باید بکنی چی؟ از دست خودم چه کار باید بکنم؟ گاهی وقتها که خيلی خسته می شم فکر می کنم کلی از اين خستگی به خاطر شرايط کسالت آور بيرونی هستش ... " من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بينم بد آهنگ است ... " فکر می کنم شايد عوض کردن محيط کمکم کنه ... بعد می شينم برنامه ريزی می کنم که اگر از ايران برم خوبه ... می دونم که برم از لحاظ موقعيت کاری و مالی شرايطم بهتر می شه ، اما اينم می دونم که بزرگترين مشکل من خودمم ! و خودم رو هم که نمی تونم اينجا جا بگذارم ... ۴ ماه ديگه می شه ۲۸ سالم ، اما هنوز مثل بچه ها فکر می کنم ، رفتار می کنم ... خسته شدم از دست خودم ... بايد نگاهم رو عوض کنم ، نوع نگاهم به خودم ، به ديگران ، به زندگی ... اما چه کنم که جور ديگه بلد نيستم باشم ... حتی ادای جور ديگه ای رو هم نمی تونم درآرم ديروز "يی چينگ" راهنمايی جالبی برام داشت : ۵ شنبه یکی از دوستام رو دیدم پرسید چرا آشفته هستی ، زیاد سر حال نیستی ، گفتم الان چند روزه قاطی پاطیم ... گفت پس چرا تو وبلاگت معلوم نیست ، تو وبلاگت خیلی سرحالی ،
Posted by mandana at 01:16 PM
| Comments (0)
September 02, 2002از پنجره ی طبقه هفتم که به پايين نگاه می کنم ، ياد خوابهام می افتم . توی خواب هر وقت به يک بلندی می رسم و راهی ندارم ، می پرم . اولش دلم هری می ريزه پايين ، اما قبل از اينکه به زمين برسم برای n امين بار پرواز يادم می آد ، مجبور نيستم بال بزنم فقط بايد دستام رو کاملا باز نگه دارم ... از روی همه چيز می گذرم و می رم ، باد می افته توی لباسهام ، گذر هوا رو روی پوستم حس می کنم ... يک جوری خوشاينده ... ولی بعضی وقتها هم پروازم نمی آد ، با سرعت به زمين نزديک می شم ، البته قبل از رسيدن بهش از خواب می پرم ! بازم به بيرون نگاه می کنم . يک عالمه خونه ديده می شه ، جورواجور ... بعضی ها نوساز ، بعضی ها قديمی ، کوتاه ، بلند ، کثيف ، آجری ، سيمانی ، سنگ سفيد ، سنگ سرخ ، شيشه سبز ، هر کدوم يک مدل ... و همه با هم ناهماهنگ ! توی هر کدوم از خونه ها چند نفر زندگی می کنند . چقدر آدم لازمه تا اين همه خونه پر بشه ... يک خانم توی ايوان خانه اش لباس های شسته شده رو جلوی آفتاب پهن می کنه ، يک پسر بچه توی حياط خانه داره بازی می کنه ، يک آقا از کوچه کناری داره می گذره و من دارم به همه چيز و هيچ چيز فکر می کنم ... بدم نمی آمد بدونم راه روياهای من از کجا می گذره
Posted by mandana at 10:52 PM
| Comments (0)
|
|