|
October 31, 2002می گی تند نرو، یه چراغ قرمز بگذار ، می خوای من پشت چراغ وایسم و خوب همه چیز رو ببینم ! خوب وایسادم ...
Posted by mandana at 01:11 AM
| Comments (0)
October 30, 2002برای آن که کمی ، حتی اگر شده کمی زندگی کرد ، دو تولد لازم است . تولد جسم و سپس تولد روح . هر دو تولد مانند کنده شدن هستند . تولد اول بدن را به اين دنيا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد ... کريستين بوبن ...
Posted by mandana at 05:10 PM
| Comments (0)
October 29, 2002زندگي از لحظه ها درست شده ، لحظاتي که گاهي دوست داريم کش بياد اما نمياد و گاهي مي خوايم زودتر بگذره و نمي گذره ...يکي تو بلاگ خودش پرسيده بود که آيا همه چيز بازي نيست و ما بازيچه نيستيم ؟ من هر چند وقت يک بار جوابم به اين سوال عوض مي شه ، اما فکر کنم بيشتر وقتها بازيچه اتفاقات و بازي هايي که خدا باهامون مي کنه هستيم و يه لحظاتي ، فقط يه لحظات خاصي داراي اقتدار مي شيم ، يه جور اقتدار خدايي...اما بيشتر وقتها نمي دونيم که اين لحظات اقتدار کي مي رسند و کي رد مي شند ... لحظاتي که هر کسي مي تونه خدا باشه ... ديشب نتونستم به اينترنت وصل شم ، حالم گرفته بود ، گرفته تر شد ، مخصوصا که با کسي هم کار داشتم ... از اونطرف سعيده هم هي غر مي زد که حالا گفتي تا فلان موقع مياي رو نت و نتونستي بياي ، خوب چه اهميت داره ، تو هنوز ياد نگرفتي که انقدر به آدم ها اهميت ندي و از اين حرف ها ... بعضي چيزها هست که نه من مي تونم اون رو قانع کنم و نه اون من رو ، و واقعا بعضي وقت ها ديگران طوري رفتار مي کنند که با اينکه مي دونم عقيده ام درست بوده ، مجبورم به سعيده حق بدم ... بگذريم ، يادداشت زير مال ديشب هستش ... نميدونم حق دارم که هر چي رو که در لحظه فکر مي کنم رو بنويسم يا نه ، يا اينکه اگر نوشتم در معرض ديد ديگران قرار بدم يا نه ، اما فعلا دارم رک بودن رو تجربه مي کنم ...
Posted by mandana at 01:02 PM
| Comments (0)
October 28, 2002● بين شلوغي کارها با ذهني که هنوز مشغول طرح صفحه اول سايت جديده ، نوشتنم گرفته ... دوست دارم بشينم بنويسم ، نه يک متن ادبي ، حرف بزنم در حقيقت ... اين چند روز که پرشين بلاگ از کار افتاده ، تازه قدر بلاگ خوشگلم ، بارانه رو دونستم . تازه فهميدم چقدر نوشتن توش کيف داره و خوندن پيغام هاي ديگران هم ... بعد که ديدم درست نشد مجبور شدم اينجا رو بسازم . چند روز پيش با يکي از بچه ها که اونهم بلاگ داره حرف مي زدم ، پرسيد تو هيت بلاگت چقدره ، گفتم نمي دونم ، گفت يعني در روز چند تا خواننده داري ، گفتم چه مي دونم ، داشت شاخ در مي آورد از تعجب! گفت من اگر هيتم کم باشه انقدر رفرش مي کنم تا درست شه! گفتم آخه خوب چرا ، گفت خوب ديگه ... تو هنوز تازه کاري اين چيزها رو نميدوني ! اما من اينو مي دونم که دوست دارم بنويسم ... دوست دارم راحت بنويسم و ساده ... همونطور که دوست دارم ساده نگاه کنم ... اين چند ماهي که ديگه براي خودم يادداشت نمي نويسم ، خيالم راحتتره ، خودم رو کمتر سرزنش مي کنم و از دست خودم راحتترم! شايدم دلم مي خواست حال خودم رو بگيرم ... شايدم دلم مي خواد در زمان حال زندگي کنم و به گذشته و اتفاقاتي که افتاده بي توجهي نشون بدم ... آره ... حالا که فکر مي کنم مي بينم دلم مي خواد در زمان حال زندگي کنم ، خسته شدم از بس هي فکر کردم اين کارم درسته ، اين کارم غلط ... بدتر از اون ، هي فکر کردم فلان کاري که در گذشته انجام دادم نکنه اشتباه بوده ... اگر اشتباه بوده که واي ... حالا چه کنم که درست شه ... اگر درست نشه چه خاکي توي سرم بريزم ... خلاصه مي افتادم توي زنجيره چه کنم ، چه کنم ... ديگه حوصله انقدر سخت گيري به خودم رو ندارم ... هنوز عادت نکردم که خودم رو سرزنش نکنم ، اما بهتر شدم ... بگذريم ... بگذريم ... دوست دارم براي خودم زندگي کنم ، نه اينکه تا حالا براي ديگران زندگي کردم ، نه ... اما دوست دارم کسي نگرانم نشه ، کسي دلش شور من رو نزنه ، کسي فکر نکنه که بيشتر از من به آينده من اهميت مي ده ، کسي نخواد من رو به راه راست اونجوري که خودش فکر مي کنه هدايت کنه ... کسي برام تعيين تکليف نکنه ... دوست دارم فقط ، فقط يه نفر دلش برام تنگ بشه ، نگرانم بشه ، به خودش اجازه بده که در مورد همه کارهام اظهار نظر کنه ... البته اول بايد اون يه نفر پيدام کنه ، بعد من بفهمم که اين همونه ، بعدش اين اجازه ها رو داره ... هر وقت به اين چيزها فکر مي کنم دچار تضاد مي شم ! يه من مي گه تو حق داري ... حق داري احساساتي باشي ، حق داري دنبال تجربه کردن عشق باشي ، حق داري به تنهايي اعترض کني و حق داري منتظر باشي ... اصلا هم خجالت نداره ... ديگران هم همينن منتهي به روي خودشون نميارن يا از اون بدتر سر خودشون رو با چيزهاي ديگه گرم کردند و يا اينکه اون چيزي رو که مي خواستن به دست آوردند ... نمي دونم ... يه چيزي توي اين مايه ها ...از طرف ديگه به خودم مي گم خوب که چي ؟ اينها همه نشونه ضعف تواه ! چرا نمي خواي روي پاي خودت وايسي ...چرا فکر مي کني که حتما بايد کسي توي زندگيت باشه که يه سري چيزها رو برات معني کنه ... خوب خودت معاني رو پيدا کن ... تو که دوستات رو داري ، خانواده ات رو داري ، چرا حتما بايد يه آدم خاص باشه ...؟! و نمي دونم ... نمي دونم که کدوم من درست مي گه ...
Posted by mandana at 10:46 AM
| Comments (0)
October 24, 2002اين چند روز هر چی نوشتم همش عکس العملم به حرفهای ديگران بوده ... گذشته از زمانی که وقایع روزانه رو تعریف می کنم ، در سایر موارد معمولا از احساساتی می نویسم که در زندگی عینی و ارتباطم با دیگران ، بیانشون نمی کنم و بهشون نمی پردازم ... توی دنیای عینی و واقعی دلم نمی خواد به چشم یک آدمی که به احساسش خیلی اهمیت می ده بهم گاه بشه ... شاید چون بعضی از کسانی که زیادی احساساتی هستند و یا از عقل مرخصند یا کسانی که برای جلب نظر کردن ادای احساساتی بودن رو در میارن انقدر ذهنیت بدی ایجاد کرده اند ، که من اصلا دلم نمی خواد حتی یک ذره شبیه اونها دیده بشم ! از طرفی همینجوری بیشتر آدمها فکر می کنن زن ها به دلیل احساساتشون موجودات ضعیف تری نسبت به مرد ها هستند وای به حال زمانی که زنی یه کمی غلظت احساساتش بیشتر هم باشه ... من مجبورم برای اینکه دیگران من رو همونقدر قوی که خودم هستم من رو ببینند خیلی چیزها رو پنهان کنم ... شاید روش من اشتباه باشه ، اما من حوصله عوض کردن نظر دیگران رو ندارم ، حوصله متقاعد کردن دیگران رو ندارم ، حوصله اینکه بیام خودم رو توضیح بدم ندارم ... اگر من خیلی چیزها رو به روی خودم نمیارم دلیل بر وجود نداشتنشون نیست ... و اینجا بعضی چیز ها رو راحتتر می تونم بگم و حتی دارم تمرین می کنم که این کار رو بکنم ، که همه چیز رو توی خودم سرکوب نکنم ... برای دوستام مرام مردونه میگذارم ، تو کار از پسرها کم نمیارم ، از نظر مالی روی پای خودم وایسادم ، هيچوقت هم نخواستم برای پيش بردن کارهام از جذابيت زنانه استفاده کنم چون حاضر نيستم حس زنانه ام رو برای هر کسی خرج کنم ! اما با وجود همه اينها بايد مواظب باشم اون ماندانايی که فکر ميکنه بين همه اتفاقات عادی زندگی عشق يه چيزی مثل معجزه می مونه ، و به معجزه ايمان داره رو گم نکنم ... من همه این چیزهایی که گفتم رو از ضعف خودم نمی دونم ، اگر کسی احساس تنهایی کنه دلیلیش ضغیف بودنش نیست ، اگر زندگی ذهنیم به اندازه زندگی عینیم برام مهمه و دوست دارم این دو تا رو یکی کنم معنیش این نیست که الان زندگی رو تعطیل کردم یا عزلت گزیدم ... یه چیز دیگه ... بعضی چیزها هستند که وقتی کسی آدم رو از نزدیک می شناسه می دونه ، اما توی حیطه نوشتاری نمی گنجه ... مثلا مامانم وقتی میاد بالا اتاق من ، و می بینه که دختراش یه آهنگ خیلی دیفیلی دیشن گذاشتن و دارن می رقصن تعجب نمی کنه ... از اونطرف هم وقتی از بیرون میاد و میبینه همه چراغ ها خاموشن و فقط یه شمع روشن کردم و دارم تمرکز می کنم ، بازم تعجب نمی کنه ... زندگی ابعاد مختلفی داره ... یه موقع دوست دارم منصور گوش کنم یا مثلا she با he ، یه موقع شهرام ناظری ، یه موقع موسیقی آخرین وسوسه مسیح ، یه موقعی هم متالیکا ... Enigma دوست دارم ، Era دوست دارم اما موسیقی محلی کردستان رو هم دوست دارم ... کافه نادری دوست دارم ، کافی شاپ کازه رو هم دوست دارم ، گیریم که نوع خوش اومدنم فرق داشته باشه ... از کتاب خریدن و گشتن توی کتاب فروشی ها لذت می برم از خریدن لباس و روسری و کیف هم ! زمانهایی که حسابی سر کیفم که خوب طبیعیه آرایش داشته باشم ، زمانهایی که هم سر کیف نیستم خوب آرایش می کنم که روحیه ام بهتر شه ... خلاصه هیچ چیزی جای هیچ چیز دیگه ای رو نمی تونه بگیره ... هی از این شاخه به اون شاخه پریدم و یادداشت امروزم خیلی طولانی شد ...
Posted by mandana at 02:54 PM
| Comments (0)
October 22, 2002خوشحالم که خدا فراموشی رو آفريد ... توی جمعی که ديشب بودم ، کسی حضور داشت که يه زمانی قرار بود نقش اول زندگی من باشه ... برای دوستان مشترکی که در جريان بودند ، يه جورايی رفتار من عجيبه ... فکر می کنند وقتی من که اونقدر قطعی تصميم گرفتم ارتباط خاصی نباشه ، لابد بعدش هم بايد بهش ابراز تنفر کنم ... و وقتی که گاهی اتفاقی توی جمع می بينمش و رفتار کاملا عادی و انگار نه انگار دارم ، گيج می شند ... نمی دونند که که این آرامش ظاهری برای من یه کم گرون درمی آد! می دونم احمقانه است که فکر کنم همه آدم ها مثل همند ... می دونم احمقانه است که حس منفیم رو به دیگران تعمیم بدم ، اما خوب هر کسی ممکنه در یه زمینه هایی احمقانه فکر کنه ...
Posted by mandana at 11:35 PM
| Comments (0)
توی اين ۸ ماهی که شيرين رفته کانادا ، ما فقط از طريق اينترنت از هم خبر داشتيم ... تا ۵شنبه که تلفن کرد . انقدر خوشحال شدم که نگو ... شيرين خيلی به من نزديکه و از معدود آدمهايیه که به دنيای خيلی شخصی من راه داره ، پای تلفن گير داده بود که انگار زياد سرحال نيستی ، چی شده ... گفتم خوبم ، زندگی می گذره ... گفت من از نوشته های بلاگت می دونم که زياد سرحال نيستی ... گفتم مگه می خونیش ، گفت آره ... حرف رو عوض کردم ... ديروز ۲ تا از بچه ها رو خيلی کوتاه ديدم ، حال و احوال که می کرديم پرسيدند خوب خوبی ، مثل هميشه با خنده سرتکون دادم و گفتم اوهوم ... مرسی ، گفتند يادداشت هات نشون می ده که اونقدر هم خوب نيستی ... گفتم مگه شماها هم می خونينشون ؟! خنديدند که آره ... فکر کردم نکنه من جوری می نويسم که ديگران فکر می کنند من زانوی غم بغل گرفتم ... ممکنه يه موقعهايی از شرايط احمقانه جامعه ، از اتفاقات محل کارم ، از مشکلاتی که همه ما کماکان باهاشون درگير هستيم خسته بشم ... اما من آدم غمگينی نيستم . کلی انرژی دارم ، يه عالمه شيطنت که سرکوبشون می کنم ، و آمادگی تقريبا دائمی برای خنديدن ! دل گرفتن با غمگين بودن فرق داره ، با مريض بودن فرق داره ... شاید من باید بیشتر از این از احساسات مثبتم می نوشتم ...
Posted by mandana at 01:45 AM
| Comments (0)
October 20, 2002پس از سفرهای بسیار و آغوشت را بازیابم چقدر این شعر مارگوت بیگل رو دوست دارم ... مهم نیست که به کسی تقدیمش نمی کنم ... اما دوست دارم بنویسمش!
Posted by mandana at 10:41 PM
| Comments (0)
مرداب اتاقم كدر شده بود در باز شد او فانوسش را به فضا آويخت . سهراب سپهری
Posted by mandana at 12:22 PM
| Comments (0)
اگر حرفی دارم ، حق دارم که بگم ، اگر چیزی آشفته ام می کنه ، حق دارم بر آشوبم !
Posted by mandana at 12:35 AM
| Comments (0)
October 19, 2002دیگه خواب نیستی ، اما بیدار بیدار هم نشدی ... داری بهش فکر می کنی ، یه نفس عمیق می کشی و بعد به پهلو میغلطی ... یه دستت رو میکنی زیر بالشت اون یکی رو هم میندازی روش ... آروم آرومی ... حتی داری لبخند می زنی ... لای چشمت رو که باز می کنی ، دنیا رو نصفه می بینی ... آخه بازوت جلوی صورتت هستش و نصف دیدت رو گرفته ... دوباره می غلطی به پشت ، ساعدت رو می گذاری روی پیشونیت و یک نفس عمیق دیگه ...هنوز رخوت خواب تو تنته اما ... دیگه تقریبا بیداری ... و خوشی و آرامش ناشی از ... ناشی از چی ؟ داشتی انگار یه خواب خوب می دی ... چه خوابی بود اما ؟ آآآآآآآآ یادت نمیاد دقیقا ... ولی حال و حسش رو هنوز می تونی مزه مزه کنی ... نگات می افته به ساعت ... راستی امروز جمعه است ، اما خوب باید بلند شی ، آخه با بچه ها قرار داری ، برای کوه ... باید یادت بمونه دیدیشون بگی از این بعد زودتر بریم صبح ها ... دستت رو از روی پیشونیت بر می داری و دوباره به پهلو میغلطی ... هوا یه کم خنک شده ها ... ملحفه ات رو تا نزدیک شونه ات می کشی و فکر می کنی که انگار داشتی به یه چیز خوش آیند فکر می کردی .... آهان ... داشتی به خوابت فکر می کردی ...چه خوابی دیده بودی راستی ؟ اصلا یادت نمیاد ... کی ها توش بودن ؟ نمیدونی ...اما یه حس مبهم داری ... انگار تا همین یک لحظه پیش یادت بود همه چیز ...هر چی بیشتر بهش فکر می کنی کمتر یادت میاد ... از زیر دستت سر می خورن و می رن ... فکر کردن بهش بی فایده است ... دوباره پلکت سنگین شده ... یکهو انگار یادت افتاده باشه که باید بری بیرون ، از خواب می پری ... آخرین تصویر رویات هنوز توی ذهنت هستش ... اگر دوباره خوابت ببره ممکنه دیر بشه ... بلند میشی میشینی ...زانوهات رو جمع می کنی توی دلت و دستات رو کش می دی به جلو ... چند لحظه گونه ات رو می گذاری رو زانوت و بی اختیار لبخند می زنی ... عجب خواب باحالی ...
Posted by mandana at 12:19 PM
| Comments (0)
October 17, 2002دلتنگی های آدمی را سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ....
Posted by mandana at 12:17 PM
| Comments (0)
October 16, 2002هر روز که می گذره بدون اینکه به چشم بیاد ، آرزوهام کمرنگ تر می شن ... دورتر ، غیر حقیقی تر و دست نیافتنی تر. یه زمانی فکر می کردم خدا با تک تک بنده هاش زندگی می کنه ، از همه آرزوهاشون خبر داره و به وقتش اگر خودت یادت مونده باشه که چی می خواستی ، اونم یادش مونده که ... یه موقع هایی بعضی اتفاقات انقدر زود افتاده ، که نتونستم درست درکشون کنم و بعضی چیز ها انقدر دیر که دیگه کمترین اهمیتی برام نداشتند ... فکر می کنم که چرا زمانبندی من و طبیعت باید انقدر با هم فرق کنه ؟! ... بعضی وقت ها در مقابل این شوخی ها خنده ام می گیره ، بعضی وقت ها گریه ... یکشنبه صبح بر حسب تصادف فرصتی مهیا شد و رفتم کلیسا ، مراسم جمعی مذهبی رو دوست دارم ( البته اگر رنگ و بوی سیاسی نداشته باشه ) ، همینجور که داشتم فکر می کردم ، یادم افتاد که من چقدر مراسم مذهبی بودایی ها رو دوست دارم و چقدر یه زمانی آرزوی رفتن به تبت رو داشتم ... فکر می کنم جاهایی هستند که در اونجاها پرده های ذهنی مانع دیدن خداوند غلظتشون کمتر می شه ... و یکی از اونجاها برای من تبت هستش ... زمانی که توی جشنواره فیلم " برکت " رو دیدم ، فهمیدم احساسم نسبت به اون مکان درست بوده ، اما حالا ... دیگه کم کم دارم می پذیرم که خوب ممکنه نشه ... و از این ممکنه نشه ها هر روز داره تعدادشون بیشتر می شه ... کم کم دارم آزوهام رو از دست می دم . همیشه مهمترین رویای شخصی من عشق بوده ...فکر می کردم همون چیزی هستش که من رو در حیطه روابط شخصیم تکامل میده و به آرامش درونی می رسونه ... یک بار حسی رو تجربه کردم که به خودم گفتم من دیگه در آستانه اش قرار دارم ... اما به نحو غریبی در بهترین زمانی که می تونست این اتفاق بیافته ورق برگشت ... و بعد دیگه دیر شد ... هی منتظر بودم ... هی منتظر بودم ... اما دیر شد ... فکر می کنم من لیاقت تجربه کردنش رو داشتم ... اما نمی دونم چرا حتی نظم عقلانی اتفاقات به هم خورد ... الان گاهی فقط دلتنگ می شم ...فکر می کنم که دنبال یه نگاه آشنا و یه لبخند اطمینان بخشم ... بعد یادم می افته که آهان ! نه ! اون حسی که پشت اون نگاه دنبالشی دیگه وجود نداره و بعدش هم بخودم می گم اهمیتی هم نداره ، اما حتی اون زمان هم می دونم که اهمیت داره ! که دارم خودم رو گول می زنم ... دلم برای آرزوهام تنگ شده ... دلم برای خيالبافی هام تنگ شده ... دلم برای منتظر بودن تنگ شده ... دلم برای خود لوس کردن تنگ شده ... دلم برای خيلی چيزها تنگ شده ...
Posted by mandana at 04:16 PM
| Comments (0)
October 11, 2002دیروز نا آروم بودم و مثل بچه ها بهانه گیر ... صبح رفتم شرکت و پشت در موندم ، اما بعد از ظهر که مهمونی دعوت داشتم ، تو خونه موندم و نرفتم ! یه جورایی هم منتظر بودم ، منتظر اتفاقی که میدونستم نمی افته ... اما اگر می افتاد ... .... نمی افتاد ، اگرم می افتاد دیر بود ! چيز هايی هست که آهسته و پيوسته آدم رو تراش می ده ... خوبه که آدم صيقل بخوره و تکه های اضافه اش رو دور بريزه ، اما گاهی اين اضافات به گوشت و پوست جونت چسبيده اند ؛ کنده که می شن بسته به عمقی که توی روحت رسوخ کردن ، نسج احساست رو می درند و يه تکه هاييش رو با خودشون می برند . و درد توی روحت می پیچه ... بيشتر نقاط ضعفم رو می شناسم و ميدونم که پاشنه آشيلم کجاست . هميشه اين دونستن مانع از ضربه خوردن نميشه ، اما گاهی مانع از پيش رفتن می شه ... و اين هم يک ترس ديگه ...
امروز کوه بودم ... رفته بودم به هوای يه چيکه آرامش ... و چقدر همه چیز خوب بود .
Posted by mandana at 11:14 PM
| Comments (0)
October 10, 2002پر از روزمرگيم ... انقدر پر که ديگه دارم خفه می شم ... کم مونده بالا بيارم ! هی کامپيوتر رو خاموش می کنم و می رم پايين پيش مامان ، دوباره بلند می شم ميام بالا و روشنش می کنم ... نوشتن هميشه به من تمرکز ميده و می فهمم چمه ... از سال سوم راهنمايی برای خودم يادداشت می نوشتم ، تا حدود ۴ ماه پيش . سر يه موضوعی با خودم لج کردم و ديگه ننوشتم ... بی قرارم ، بی قرارم ، دلم بارون ميخواد ، دلم بوی خاک می خواد ، دلم بوی نم می خواد ... دلم می خواد همه چيز رو رها کنم ...
Posted by mandana at 05:13 PM
| Comments (0)
بچه که بودم از مردن می ترسیدم ، مامانم خیلی مذهبیه و این ترس رو اون به من داده بود ... هر شب قبل از خواب توبه می کردم که دیگه از فردا نماز می خونم . ترسی که داشتم هم از لحظه مرگ بود و هم از بعدش ... میدونستم خدا هست ، و مطمئن بودم که همه چیز به همون شکل سنتیه که مامانم میگه ، مامانم هم اونوقتها خیلی سنتی فکر می کرد ... از خدا می ترسیدم ، اما یادم نمیاد که دوستش هم داشته بودم . بعدها کم کم باورهام عوض شد . یه مدتی هم توی شک وشبهه ها خیلی عذاب کشیدم ، اما الان در این زمینه تقریبا به یه نیمچه ثباتی رسیدم . حالا خدا رو دوست دارم ، هرچند که دیگه ازش اون ترس رو ندارم ... احساسم نسبت به مرگ هم عوض شده ، انقدر الان مرگ برام جزیی از زندگی شده که به طور طبیعی خیلی از کارها رو که انجام میدم فکر می کنم که خوب شاید این اخرین بار باشه ... فقط یک چیزیش من رو آزار میده ، اونم مراسم خشن تدفین مرده هاست ... هر وقت می رم حموم ، فکر می کنم شاید این آخرین باره که من خودم رو می شویم ، شاید دفعه بعد حمامم روی اون سنگ های گود غسالخونه باشه و این تصویر آزارم می ده ... تا حالا هم نتونستم خودم رو از شر این تصویر خلاص کنم . الان دیگه مدت طولانی ای شده که حس می کنم یه جوری روی هوام ، منتها نه توی آسمون ... به زمین وصلم اما با نیم متر فاصله . بعضی وقتها دوست دارم برم تو آسمون اوج بگیرم ، اما بیشتر وقتها دوست دارم زمین رو ، آرامش زمین رو زیر پام حس کنم ... دوست دارم اول زمین رو تمام و کمال درک کنم ، حس کنم ، انرژی پرواز بگیرم و بعد بپرم ... نمیخوام بین زمین و هوا معلق باشم ... همیشه پاییز رو خیلی دوست داشتم ، احساسی هم که نسبت به پاییز دارم ، یک فصل غم انگیز نیست ... پاییز من رو کلی نرم و احساساتی می کنه ... هر چقدر بهار رخوت آوره ، پاییز پر از انژی های سرگردانه که باید دریافتشون ... امسال اما پاییزم خیلی خلوت و بی حوصله است ...
Posted by mandana at 02:35 PM
| Comments (0)
October 08, 2002تنها ، پرسه زدن در مه ! زندگی برایم پر فروغ بود
" هرمان هسه "
Posted by mandana at 02:25 PM
| Comments (0)
October 05, 2002آقا ديروز رفتيم کوه ، چه کوه رفتنی ... پريشب ساعت ۹ شب سعيده گفت بچه ها سعيد پای تلفن هستش ميگه فردا مياين کوه ... من و حوريه هم يه ذره فکر کرديم گفتيم آره ... اول راه اعلام کرديم که ۲ ماه ميشه که ما کوه نيومديم و آمادگی بدنيمون زياد خوب نيست ، تا هر جا که بتونيم بالا ميايم ( ما = من + سعیده + حوریه ) اگر هم می خواهيد زياد بالا بريم اول راه رو با تله سيژ بريم که شلوغی رو رد کنيم و برای بقيه مسير انرژی داشته باشيم ... گفتند نه مگه شلوغی بده ، اومديم برای تفريح ، نرم نرم می ريم ... خوب روز اولی بود که ديده بوديمشون ، گفتيم برای حفظ جمع تکروی نکنيم و گفتيم باشه . خلاصه رفتيم . از همون اول مسير شهپر برای خودش جلو جلو رفت ... تقريبا تا شير پلا نديديمش ديگه ... شوهرش و ۲ تا بچه های ديگه رو هر چند وقت يک بار ميديديم که ايستادن خستگی در کنند و دوباره ادامه بدن. از اون بالا دوباره همه چيز کوچيک و بی اهميت ديده می شد . سکوت بود و باد و خورشید ، بالاخره رسیدیم شیر پلا ، مسیری که در شرایط عادی ۳ ساعته می اومدیم ، بخاطر شلوغی های اول مسیر و آمادگی نداشتن بدنمون نزدیک ۵ ساعت طول کشید ... بعد از ناهار و استراحت ساعت ۴ راه افتادیم که از مسیر هتل اوسون برگردیم ، بگذریم که من به اون حس تمرکز که می خواستم نرسیدم و نگران هم بودیم که مامان اینا دلشون شور می افته ... توی مسیر برگشت ۲ تا آقا با لباسهای کوهنوردی و تجهیزات با ما هم مسیر بودند و تقریبا هم سرعت ... نمیدونم فرشته نگهبانم به یکیشون چی گفت که اومد عصاش رو داد به من که راحتتر بیام پایین . دیگه فقط من و خواهرهام بودیم و سعید و ۲ تا آقا کوهنوردها که هوا تاریک شد ، هنوز هم به اوسون نرسیده بودیم . از یه طرف دلشوره ادامه راه رو داشتیم ، از اونطرف دلشوره مامان ، از یه طرف دیگه هم از اینکه نکنه برنامه فردا ( دوچرخه سواری پارک چیتگر ) یه جا تو تاریکی راه رو تشخیص نمی دادیم ، حوریه می گفت باید پایینی بریم از بین سنگها ، من می گفتم باید از سمت چپ بریم ، سعید مسیر رو به عقب برگشت که ببینه نکنه از یه جا دوراهی بوده و ما مسیر اشتباه اومدیم ، ۲ تا کوهنورد مهربونها رو هم یه لحظه گم کردیم و نفهمیدیم از کدوم مسیر رفته بودند ... موبایل هم اونجا دیگه آنتن نداشت ، گفتیم هیچی دیگه شب رو اینجا موندگار شدیم ، سعیده می گفت من دوست دارم بشینم گریه کنم ... سعید طفلکی هم به خاطر شرایطی که توش بودیم نگران بود و هم ناراحت که همه اینها تقصیر دوستای اون بوده ... دوباره فرشته نگهبان یک آن توی تاریک و روشنی کاظم و علیرضا همون ۲ تا کوهنوردها رو فرستاد کمکمون ... مکث کردند تا بهشون رسیدیم ، بهشون گفتیم بابا ما مسیر رو توی تاریکی نمی شناسیم ، پرسیدند چراغ قوه ندارید ؟ گفتیم نه! فکر نمی کردیم به شب بخوریم ... خلاصه دیگه تا آخر راه کمکمون کردند ، عصاهاشون که دست ما بود ، سرعتشون رو هم کم کردند که ما بتونیم مسیری که پاشون رو میگذارند ببینیم ، آخر سر که رسیدیم گفتند خدا رو شکر کنید که سالم رسیدید پایین ... خدایا شکرت ... از همون جا یه دربست گرفتیم تا خونه ، وقتی توی ماشین نشستیم تازه حس کردیم چقدر خسته ایم و چقدر ماهیچه های پامون درد داره ... شب از شدت خستگی هیچکدوم خوابمون نمی برد حتی الان هم هنوز عضلات پام سفت شده و گرفته و خدا نکنه از پله ها بخوام برم پایین یا بالا ... الان اون اتاق حوریه داره به سعیده می گه بلند شو ، انقدر ولو نباش یه کم راه برو آرومتر میشی ... دوچرخه سواری هم که کنسل شد !
Posted by mandana at 04:25 PM
| Comments (576)
|
|