November 30, 2002

چند تا مطلب بی ربط !

اول اینکه آسایشگاهی که دیروز رفته بودم یه جاییه تو جاده ی تهران - قم به نام حسن آباد . محل نگهداری بی سرپناهانی که از خیابون ها جمع آوری شدند ، تعداد پناهجویان این آسایشگاه بین 150 تا 200 نفر متغیره ... همه آقا هستند ، فعلا کم سن ترین عضو 15 سالشه و بیشتر افراد بین سی و هفت - هشت تا حدود پنجاه سال سن دارند . بیشترشون بعد از سالها خیابون گردی و گاهی هم اعتیاد ، حال و روز درستی ندارند ... فکر کنم منم اگر یه مدت تو خیابون آواره باشم از مرز عقل بگذرم ... اما با اینحال توی اونها کسانی هستند که صرفا از سر بی جایی اونجا زندگی می کنند .
بین ما که اینور اون دیوارهاییم و اونا که اونطرف هستند اتفاقات کوتاهی فاصله می اندازه ... با یکیشون که صحبت می کردم لیسانس بازرگانی داشت ، خیلی خوش صحبت بود و عجیب چهره خوبی داشت ... اما اعتیاد پرتش کرده بود تو خیابون ... یکی دیگه شون اخراجی معماری دانشگاه تهران بود ، از اونایی که بعد از انقلاب فرهنگی عذرشون رو خواستند ... تمیز و مرتب لباس پوشیده بود و می خواست زودتر کارش درست شه که بتونه بره ؛ می گفت گاهی بعضی خدمتکارهای اینجا نسبت به ما فکر می کنند خدان ! و می خندید ...
باید کمکشون کرد ، اما به نظر من نه به خاطر دلسوزی ، نه به خاطر معامله با خدا ، یا برای گرفتن ژست های مثلا انسان دوستانه ... بلکه به دلایل خیلی ساده تر ، به خاطر اینکه اونها هیچ فرقی با ما ندارند ... شاید در شرایط دیگه ای ما به مرحله ای می رسیدیم که اونها رسیدن ... و شاید هم یه زمانی برسیم ... اونا نیمه های آسیب دیده ما هستند و ما وظیفه داریم ، وظیفه داریم که کمکشون کنیم !

دومین موضوع بی ربط اینه می خوام قالب بلاگم رو تغییر بدم و بعدش هم لینک بلاگ هایی که تقریبا هر روز بهشون سر می زنم رو کنار بلاگم اضافه کنم ...

سوم هم اینکه از نوع طبقه بندی مطالب بچه جنوب شهر خیلی خوشم اومد ... با اجازه ایشون در یک اقدام مشابه برای مرتب شدن یادداشت های پراکنده ام از این به بعد
حرفایی رو که به قول پوریا ( دوباره یادم افتاد خداحافظی کرده ، غصه دار شدم ... ) جلوی آینه می زنم رو با این عنوان شروع می کنم : همچون آینه در شب کلمه ( اسم یک کتابه از یوستین گوردر )
یادداشت های روزمره ام : روزمرگی های یک عابر ( با تشکر از رییسم که عنوان زندگی های واره های یک عابر رو برای کتابش انتخاب کرده ! )
یادداشت هایی که بیشتر نقل قوله و موضوعش هست عشق ، شادی ، زندگی : از عشق و سایه ها ( اینم اسم یه کتابه از ایزابل آلنده )
یه موضوعی هم هست که دوست دارم سر فرصت برم سراغش و نیاز به مطالعه و تحقیق داره ؛ موضوعش رو لو نمی دم اما عنوانش این خواهد بود : سرود برای مرد روشن که به سایه رفت ...

Posted by mandana at 11:54 PM | Comments (1)

November 29, 2002

با همه خوش و بش می کرد ، اما حواسش به من بود که تازه وارد بودم ... یکهو اومد جلو ،سرش رو یه کم دولا کرد ، زل زد تو چشام و پرسید خونه تون کجاست ... گفتم کجاها رو بلدی ؟ گفت پیروزی رو ، گفتم اتفاقا خونه ما همون طرفاس ... خندید ... گفت مدرسه مکتب علی رو بلدی ؟ گفتم نه ...

بیست و دو سه ساله است ، اسمش سید مهدی ، و الان نزدیک 2 ساله که خانواده اش رهاش کردن ، یه مدت کنار خیابون بوده و بعدش هم آوردنش اینجا !

فرشید با یه ژست خیلی بامزه از من پرسید من رو که می شناسی ؟ گفتم آره ، آره ... گفت می دونستم ! آخه من دیگه تقریبا شهرت جهانی دارم ...

وحدت وایساده بود با قیافه جدی ، نیگاش می کردم اما باهاش حرف نمی زدم ، آخه تو حرفاش یکهو از دهنش یه کلمات عجیب غریب در می آد ، نمی خواستم سر حرف رو باز کنم ... گفت دندونت چی شده ؟ گفتم دندونم ؟ ! هیچی . گفت دیدی حرف زدی !

زبل خان رو یادتون میاد ؟ زبل خان اینجا ، زبل خان اونجا ، زبل خان همه جا ... فقط کافیه دستش رو دراز کنه .... اما حالا گوینده زبل خان آسایشگاهه اسمش هست جهانگیر ستایش ... باهاش حرف می زنم ، می گه حوصله ندارم ، افسرده ام ... می گم چرا ؟ می گه دپرس مانیک ! شادی و افسردگی شدید ... تا حالا 10 بار هم خودکشی کردم ... وقتی تعجب من رو می بینه می خنده ! می گه بدترین نوعش هم ازدواج بوده ... این بار من می خندم !

دلم نمی خواست تو صورتم تاسف یا ناراحتی ببینند ، همش داشتم باهاشون می خندیدم ... وقتی فهمیدم سید مهدی سیگار نمی کشه ، گفتم آفرین ... بعد حاج خلیل بهم خندید گفت نصف عمرش بر فنا مگه نشنیدی که می گن :
آسایش دو گیتی ، تفسیر این دو حرف است
سیگار بعد چایی ، چایی بعد سیگار

قبل از اینکه راه بیفتیم و بیایم حاج خلیل یه شعر دیگه هم خوند :
یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

Posted by mandana at 05:53 PM | Comments (0)

November 28, 2002

- رو به رو شدن با واقعیت شهامت می خواد .
- من انقدر ترسو شدم که تو دنیای واقعی به کسی نمی تونم اطمینان کنم .
- شهامت نزدیک شدن به دیگران رو از دست دادم ، چون فکر می کنم نمی تونم واقعیت دیگران رو بشناسم .
- دلم نمی خواد کسی بهم نزدیک شه چون می ترسم که به کسی احساساتی تو مایه های دلبستگی و وابستگی و از این جور چیزها پیدا کنم .
- وقتی حس می کنم کسی روحیاتش بهم شبیهه و از عقایدش ، حرف هاش و کارهاش خوشم میاد انگار برام یه زنگ خطر به صدا در میاد .

تا چند وقت دیگه اگر همینجوری پیش برم چیزی از احساسات انسانیم باقی می مونه ؟

امشب رفتم و تمام آرشیو یه بلاگی که دوست دارم رو خوندم ... طول کشید اما دوست داشتم بخونم ... عجیب می فهمم که چه مرگشه ، اما انقدر دغدغه هاش به خودم شبیه بود که ازش ترسیدم ! حتی براش یادداشت نگذاشتم که من همه ی یادداشت هات رو مرور کردم ، که بدونه من چقدر با فکرایی که پشت یادداشت هاش هست آشنام ...

شهامت رو به رو شدن با آدم ها رو انگار توی دنیای مجازی اینترنت هم دارم از دست می دم ...

Posted by mandana at 11:51 PM | Comments (0)

با کلی احساس نشسته بودم پشت ماشین ، مربی هم می گفت آفرین برای بار دوم خوبه ، امروز اصلا خاموش نکردی ... اونجا رو ... منم که تا اون موقع فقط داشتم تا شعاع 1 متری ماشین رو می دیدم یکهو چشمم افتاد به کوه که اون رو به رو از برف سفید شده بود ... گفتم وای ... نفهمیدم چی شد که ... خاموش کردم !
دلم کوه می خواد و برف و مه ... دلم یه مشت دوست خوب می خواد که بهم زنگ بزنن بگن فردا هیچ برنامه ای نگذاری ها ، بریم کوه !

Posted by mandana at 08:50 PM | Comments (0)

November 27, 2002

همه جا تاریکه ... هیچ نوری نیست جز نور رنگ پریده مانیتور . وقتی شب میاد پایین انگار احاطه مون می کنه ؛ مثل یک پوشش دورمون رو می گیره و ما رو از بقیه دنیا جدا می کنه . دور و برم پر از شبه . روی موهام روی دستام حتی روی دامنم همینجور شب ریخته شده . آغشته شدم به سیاهیش .
اینجا رو به روی این صفحه سفید نشسته ام . تنها ؛ هیچ کس دور و برم نیست . هیچ چشمی منو نمی بینه و هیچ گوشی صدای ضربه زدن انگشتهام روی کی بورد رو نمی شنوه . چقدر خوبه که همه کسایی که دوستشون دارم دست از سرم برداشتن و من رو یک شب تنها گذاشتن ...
احساس می کنم صیقلی شدم ... یکسره خودمم ، بدون چیزی که بخوام به خودم اضافه کنم یا چیزی که بخوام از خودم دور کنم .
به طرز عجیبی بی خواهشم ... انگار حسرت هیچ چیزی رو ندارم ، انگار یادم رفته که چه چیزهایی می خوام یا می خواستم ؛ فکر می کنم حتی خواستنم هم بی فایده است ... چون انقدر لیز و لغزنده شدم که هیچ چیزی نمی تونم به وجودم اضافه کنم انگار چیزی به من نمی چسبه ... و ترس از دست دادن هم ندارم ، چون چیزی ندارم ، چون تنها چیزی که دارم خودمم ! و این چیزی که الان به اسم "من" دارم یه جزء تفکیک ناپذیره ... کسی چیزی جز خودم رو نمی تونه از من بگیره و من قصد بذل و بخشش ندارم ...
وقتی آدم به چیزی یا چیزهایی نیاز داشته باشه و به کسی یا کسانی احساس وابستگی کنه وزن بودن رو حس می کنه ... انگار بند هایی ما رو به زمین وصل می کنه ... مدتها فکر می کردم که من باید مدام حرکت کنم یا خوبه که ریشه بدوونم ؟... هنوز نمی دونم ... اما به گمانم دوست داشته باشم انقدر معلق نباشم و زمین رو حس کنم !
نه خوشحالم نه ناراحت ، نه احساس می کنم چیزی رو عمیقا دوست دارم و نه احساس می کنم از چیزی بدم میاد ...
الان ، اینجا ، زیر این سقف ، من و خدا تنهاییم ... و همه مثل یک خواب دور می مونن ... من لب برمی چینم و با خدا هم قهر می کنم ...

Posted by mandana at 08:49 PM | Comments (0)

November 26, 2002

عصر می خواستم برم بیرون ، مامان پرسید کجا می ری ؟ گفتم سی دی باید از نسرین بگیرم ، بعد احتمالا افطار رو بیرون می خوریم ... بعدش هم کادو برای فرزانه بخرم که فردا می خوام برم خونه اش . گفت خوب زود بیا ؛ گفتم میام دلتون ترو خدا شور نزنه ، گفت نمی زنه اما زود بیا ! گفتم مامان جان عزیزم آخه من خودم می تونم تشخیص بدم که کی بیام ... بچه که نیستم ؛ 28 سالمه ، گفت خوب هر کی بچه نیست باید 12 شب بیاد خونه ؟ گفتم مامان عجب حرفی می زنی ها ... مگه من گفتم 12 میام ... من فقط می گم بگذارین وقتی از خونه بیرونم انقدر استرس اینو نداشته باشم که الان مامان نگرانه ، بابا کلافه اس ... گفت خوب پس زود بیا !

Posted by mandana at 10:43 PM | Comments (1)

November 25, 2002

چقدر زنده بودن چیز عجیبیه ... مثل یه معجزه غریب می مونه ، مثل یه معجزه که از فرط تکرار عادی به نظر می آد . این خیلی عجیبه که ما قبلا نبودیم ، یعنی شایدم بودیم و یادمون رفته ... و بازم خیلی عجیبه که ممکنه به همین زودی بازم نباشیم ، یا یه جای نامعلوم و بی زمان و بی مکان باشیم ...

فیلمی هست به نام " آسمان برلین "... ماجرای 2 تا فرشته اس ... ادامه این یادداشت قسمتی از حرف های " دامیل " یکی از این فرشته هاست ... داره گزارش کار روزانه اش رو می ده و بعد از آرزوهای خودش می گه :

زنی عابر ، که در میان چترش را بست ، و گذاشت تا سراپا خیس شود ...
دانش آموزی که برای آموزگارش چگونگی سبز شدن یک سرخس را از زمین شرح می داد ، و شگفت زدگی آموزگار ...
...
با شکوه است تنها در روح به سر بردن ، و روز تا روز تا ابد ، به آنچه در اندیشه انسان ها خالص است و بی دروغ ، شهادت دادن - اما گاه پیش می آید که از این حضور معنوی جاودانه ام خسته می شوم . بعد آرزو می کنم که ایکاش چنین در ابدیت معلق نبودم ، کاش می توانستم وزنی را
در خود احساس کنم ، وزنی که بی مرزی مرا از میان ببرد ، و روی زمین ماندگارم کند .

کاش با هر گامی بر می دارم ، یا با هر بار بال زدن ، می توانستم بگویم " اکنون " و " اکنون " و " اکنون " و نه همچون همیشه " از ازل " و" تا ابد الاباد " .
...
کاش میشد تب داشته باشی ، انگشت هایت از بس ک روزنامه خوانده ای سیاه شود ، و به جای آن که چون همیشه در وجدی معنوی به سر بری ، از این که سرانجام وقت غذا خوردن شده خوشحال شوی ، و از اینکه گردنی داری ، ... و گوشی .
دروغ گفتن ! دروغ های شاخدار !
هنگام راه رفتن ، حرکت استخوان های خود را احساس کردن .
سرانجام توانایی حدس زدن را یافتن ، به جای آگاهی از همه چیز . توانایی گفتن " آخ " و " اوه " و " آه " و " آی " را یافتن ، به جای " آری و آمین " !
...

بعضی وقت ها غصه دار می شم ، گاهی غلظت غمم زیاد می شه اما می دونم که شادی هام هم عمیقه ! ... خوشحالم که زنده ام و خوشحالم که فرشته نیستم و خوشحالم که هنوز می نویسم و مثل پوریا خداحافظی نکردم ! ...

Posted by mandana at 11:36 PM | Comments (0)

November 24, 2002

دیشب طوفانی بودم ، پر از ابرهای بارانی ... خیلی کم خوابیدم و صبح به خودم مرخصی دادم نرفتم شرکت . اما الان باد و بوران فروکش کرده ، باران بند اومده و خورشید دوباره داره می درخشه ...

خیلی چیزها از دست دادم و خیلی چیزهای دیگه به دست آوردم ... ممکنه فکر کنم بعضی کارهام احمقانه بوده اما مطمئنم هیچکدومشون بد جنسانه نبوده ...

من زنده ام و پر از شور زندگی ... پر از انرژی برای ساختن و پیشرفتن ...

به آفتاب ، به زندگی ، به خودم و به رویاهام سلامی دوباره خواهم داد ... و به همه ی شما !

سلام


*******************************************


چقدر از عمرم رو هدر کردم ، چقدر انرژی صرف کردم ، چقدر وقت گذاشتم ، چقدر فکر کردم ، چقدر غصه خوردم که طوری رفتار کنم که اذیت نشه ... چقدر احساس عذاب وجدان داشتم که فکر می کردم نظرم رو بهش تحمیل کردم ... چقدر سعی کردم که متقاعد شه ما به درد هم نمی خوریم و این من نیستم که اون رو طرد می کنم ، من نیستم که اون رو نمی خوام ، بلکه این ماییم که نمی تونیم ارتباطمون رو ازین بیشتر پیش ببریم ، این ماییم که در صورت اصرار به پیش بردن این ارتباط لطمه می بینیم و بیشتر از اونکه به دست بیاریم از دست می دیم ...
چقدر برام مهم بود که تصویر ذهنیش نسبت به خانوم ها بهم نریزه ، که بتونه کسی رو تو زندگیش بپذیره ... آخه می گفت بعد از تو کسی برای من مهم نمی شه ، بعد از تو نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم ، بدون تو نمی دونم چی ... از این خزعبلات !

امروز که برای دیدن پریسا رفتم دفترشون دلم گرفت ... پریسا رو که می بینم انگار یه قسمت از خودم رو که دارم سعی می کنم فراموشش کنم رو می بینم ، انگار اون حرف های اون منی که نمی خوام صداش رو بشنوم رو تو گوشم تکرار می کنه ... چقدر پریسا رو دوست دارم و چقدر دلم برای اون ماندانای فعال و پر انرژی که با همه ی آدم های گروه می تونه ارتباط برقرار کنه و در عین حال خودش باشه و کارش رو هم به نحو احسن انجام بده تنگ شده ... بعد با پریسا برای اینکه یه کم گپ بزنیم رفتیم اتاق کتی ، اتاق بچه های صحنه و لباس ؛ انقدر دلم خواست که دوباره طراحی کنم ...

دو ماه پیش که بهم زنگ زد و گفت بیا برای طراحی صحنه کارم گفتم فکر می کنم و بعد بهت خبر می دم ...دلم برای طراحی لک زده بود و تازه می دونستم که قراره پریسا دستیارش باشه و چقدر دلم می خواست بازم با پریسا کار کنم ... اما هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی تونم ... دیگه حوصله سر و کله زدن و بحث کردن و حرص و جوش خوردن نداشتم ... یه راست گفتم نه ! آخه سخته ، سخته که توی یک پروژه 8 ماهه با کسی کار کنی که یه زمانی قرار بوده ... هر قراری بوده مهم نیست ، مهم اینه که نمی تونه حوزه کار رو از چیزهای دیگه به خوبی تفکیک کنه و من می دونستم که ما به خاطر چیزهای دیگه توی کار باهم به مشکل بر می خوردیم ...

حالا خیالم راحته که داره زندگیش رو می کنه ... خیلی بهتر از من ! و من دیگه نگران نیستم که نگاهش دنباله منه ، که حسرت من رو داره ... و می تونم زندگیم رو بکنم ... من می خواستم بهش بگم که نباید تنها بمونه ، اگه ما نمی تونستیم نقش اول زندگی هم باشیم دلیل نمی شه که کس دیگه هم نتونه ... چقدر من ساده بودم ... نمی دونستم که اونی که نیاز داره این چیزها رو باور کنه منم ! نه اون ...

حالا باید همه اون حرف ها رو به خودم یادآوری کنم ... اما دیگه حوصله تکرارش رو ندارم ...

Posted by mandana at 02:55 PM | Comments (0)

November 21, 2002

چند روز پيش سوار يه اتوبوس شلوغ شدم ، انقدر شلوغ بود که نزديک در درست بالاي پله وايسادم . بلافاصله يه خانم بعد از من سوار شد و چون جا نبود روي پله وايساد تقريبا تو بغل من ! منتهي يه پله پايينتر ... بعد که ماشين راه افتاد و مسافر ها جابه جا شدند براش جا باز کردم که بياد بالا . يه نگاهي به من کرد ؛ پشت چشمش رو نازک کرد و به يه خانم ديگه گفت : واه ، واه ... خودشون که دين و ايمون ندارن ... انقدر عطر و ادکلن مي زنن روزه ديگران رو هم باطل مي کنن و دوباره برگشت به من يه دونه از همون نگاهها که حالا فهميده بودم بهشتي اندر جهنمي هستش انداخت ...
اول يه کم حالم گرفته شد ... مي خواستم بگم زن حسابي آخه تو جوري وايساده بودي که سرت تو گردن من بود ، اين که تقصير من نيست ! اما گفتم بي خيال ... هيچي نگفتم ، حتي نگاش هم نکردم ...

اما اين از ذهنم نرفت ... دلم براش سوخت . فکر کردم يعني خداش انقدر تنگ نظره که به خاطر عطر من روزه اونو قبول نکنه ؟ مگه اون تقصيري کرده ؟ خداي من ممکنه به خاطر خيلي چيزها روزه من رو قبول نکنه ، ممکنه اصلا حتي من نفهمم چرا ولي خوشش نياد که روزه من رو قبول کنه ... اما مي دونم که به خاطر عطر زدنم اين کار رو نمي کنه ...
خداي من يه جورايي ديکتاتوره ... بعضي وقت ها هي مي خوام باهاش حرف بزنم ، اصلا به روي خودش نمياره که صداي من رو مي شنوه يا نه ... هي صداش مي کنم مي بينم انگار نه انگار ، و ساکت مي شم . اونوقت يه دفعه نصفه شب از خواب بيدارم مي کنه مي گه حالا بگو ، الان مي شنوم ... مي گم آخه من الان خوابالوام ، موهام به هم ريخته اس ، از تو رختخوابم حرف بزنم که زشته ... مي گه مي خواي گوش نکنم ؟ مي گم نه ! باشه باشه ... اگه تو من رو اينجوري تحمل مي کني باشه ...
خداي من خيلي با سليقه است ... وقتي اتاقم به هم ريخته است ، وقتي سر و وضعم آشفته است ، خوشش نمياد . اون براي من نظم رو دوست داره ... شايد براي بعضي کساي ديگه بي نظمي رو ، درست نمي دونم؛ اما مي فهم که مانداناي منظم رو بيشتر دوست داره ... آخه وقتي خودم و دور و برم منظم باشه ، يه جورايي کمکم مي کنه که فکرم بهتر کار کنه ...حتي فکر مي کنم وقتي که به خودم مي رسم و از نظر خودم تر و تميز و مرتب و خوش لباس و به قول اون خانومه عطر و ادکلن زده و اينا هستم ، مي گه خوبه ! اين بنده لياقت آفريده شدن رو داره ! از چيزهايي که بهش دادم مي تونه استفاده کنه ...
خداي من خيلي مهربونه ... هر وقت از زندگي حسابي راضيم اونم لبخند رضايت مي زنه ...به وضوح حس مي کنم رضايتش رو وقتي تو طبيعت غرق مي شم و لذت مي برم ، وقتي به رفت و آمد آدم ها نگاه مي کنم و احساس مي کنم چقدر غم و غصه هاي من بي اهميته ، وقتي صبح سر سفره سحري فکر مي کنم چقدر مامان رو دوست دارم ، وقتي آخر شب با سعيده و حوريه چرند مي گيم و مي خنديم و من فکر مي کنم اين لحظه هاي آرام رو که اونايي که دوستشون دارم زنده و سالم و سلامت دور و برم هستند رو بايد قدر بدونم ... توي همه ي اين زمان ها و خيلي وقت هاي ديگه مي دونم که خدا از شعف من از وجد من خوشحاله ... مي دونم چون مياد تو دلم مي شينه و من يواشکي شکرش مي کنم ...
خداي من سخت گير هم هست البته ... يکهو رو مي پوشونه و من هي بايد بگردم ببينم چه کردم ، چه کردم ، چه کردم ... يه دفعه دلش مي خواد که من چله بگيرم ، و من مي دونم تا نگيرم دوباره با من سر مهر نمياد ... تازه يک سري کارها رو هم برام ممنوع کرده ! اونم با روش هاي خودش ... مثلا مي گه تو حق نداري با ظاهرت دلبري کني ، مي گم خوب منم يه زنم مثل بقيه ... چيزي نمي گه اما از روش خودش وارد مي شه ! اينجوري مي شه که وقتي مي بينم که کسي فقط ظاهرم رو ، فقط زنانگيم رو دوست داره ، مي گم اين من رو در حد يه مانکن آورده پايين ، در حد کساني که فقط روشون رو خوشگل مي کنن ! و بهم بر مي خوره ... روش خداي من مي بينيد چقدر هوشمندانه است ؟

خداي من مهربونه و دوست داره منم مهربون باشم ، به بعضي چيزها سخت گيره و دوست داره منم به بعضي چيزها سخت گير باشم ، زيباست و دوست داره منم زيبا باشم ، بعضي بنده ها رو تحمل مي کنه و دوست داره منم تحمل کنم ... ... خداي من کامله کامله و دوست داره منم رو به تکامل باشم ...

Posted by mandana at 01:54 PM | Comments (0)

November 20, 2002

چند روز پيش کسي که بر من سمت استادي داره و لطف کرده و به خواهش من بلاگم رو مي خونه حرف عجيبي به من زد ... من بسيار به طرز فکر و نگاهش احترام مي گذارم و حرفش برام قابل تامله ... از لفظي که مي خوام به کار ببرم عذر مي خوام اما براي اينکه مفهوم رو برسونم مجبورم عين جمه رو نقل کنم . گفت دو جور زن تو فرهنگ ما وجود داره مثلا توي آثار هدايت هر دو جور ديده مي شن ، يکي " لکاته " زني که در معرض دسترسي عمومي قرار داره و ديگري " اثيري " که دور از دسترسه ... مي گفت نوع سومي هم هست اما هنوز کاملا پذيرفته نشده ... يعني بيشتر آدم ها هنوز ترجيح مي دهند که ديدشون رو اينطوري خلاصه کنند و کسي مثل تو که از نوع سومه در برخورد قابل شناساييه ؛ اما بايد با احتياط بنويسي تا کساني هم که تو رو نمي شناسند و فقط از طريق بلاگت باهات آشنا هستند توي شناختت به بي راهه نرن ... گفتم من تو زندگيم هميشه به صرف زن بودن خودم رو سانسور مي کنم ، انگار به اين موضوع ديگه عادت کردم ... اما تو بلاگم دوست دارم راحت بنويسم . تازه من که چيز بدي نمي نويسم . و دلم نمي خواد چون ممکنه کسي برداشت کج و کول کنه اينجا هم خودم رو سانسور کنم ...

يک زن قبل از اينکه زن باشه ، يک آدمه ! اگر از عشق ، اگر از تنهايي يا هر چيز ديگه مي نويسم ، يادتون باشه بين روح يک زن و روح يک مرد تفاوتي وجود نداره ...

بگذريم ... دوست دارم در مورد نگاهم به زندگي ، عشق و شادي بنويسم ... اول از نگاه ديگران شروع مي کنم ، نقل قول مي کنم و کم کم فکراي خودمم جمع و جور مي کنم ...

ترم اول دانشگاه بودم که " توت فرنگي هاي وحشي " کار " برگمان " رو ديدم ، اونوقتها جهاد دانشگاهي فيلم هاي خوبي مي گذاشت ... به خيلي از فيلم هاي ديگه اش دسترسي نداشتم اما شروع کردم فيلمنامه هاش رو خوندن ... و يادداشت برداشتن ... الان واقعا يادم نيست يادداشت هايي که در زير آوردم رو از کدوم فيلمنامه يا نقد فيلم برداشتم ...

" انسان نمي تواند تنها بماند ، اگر چنين چيزي امکان داشت آدم براحتي مي توانست مرده باشد "

"بحث بر سر اين نيست که آيا انسان شرايط اين زندگي را مي پذيرد يا نه ، بلکه صحبت از استقامت آدمي در مبارزه با آن است . تنها نماندن . مهم اين است که انسان تنها نباشد و کسي را دوست بدارد حتي اگر در جهنم زندگي مي کند ... انسان زندگي را در کنار ديگري به اين اميد مي پذيرد که در وادي بي پايان حيات سرگردان و تنها نباشد . انسان با فرار از تنهايي ، به طور موقت بر اين زندگي مهوع چيره مي شود . عشق تنهايي را تحت الشعاع قرار مي دهد ..."

"سه شکل عشق را در آثار برگمان مي توان ديد ... عشق رمانتيک دوران جواني ، عشق بي فرجام کساني که بدنبال هوي و هوس خود هستند و بالاخره عشق کساني که به آن درجه از رشد فکري رسيده اند که آگاه باشند براي اين احساس خود چه قيمتي بايد بپردازند ..."

بازم در اين مورد مي نويسم ...

Posted by mandana at 04:53 PM | Comments (0)

November 19, 2002

امروز حوري عزيزم براي بلاگش يه اسم جديد گذاشت : ابرو کمون ...
خواهر کوچولوي خوشگلم امسال بايد بخونه براي کنکور ، اما داره تنبلي مي کنه ... مي گم چرا بلاگت رو دير به دير به روز مي کني ، مي گه درس دارم بعد هر شب که مي رسم خونه مي بينم پاي کامپيوتره ! اگر به بلاگش سر زديد نصيحتش نکنيد درسش رو بخونه ، چون فايده نداره ... اما اگر حرف ديگه اي به ذهنتون مي رسه که باعث شه انگيزه پيدا کنه براش بنويسيد ...

Posted by mandana at 04:52 PM | Comments (0)

November 18, 2002

همينجور هي فکراي درهم برهم مياد به ذهنم ...

ديشب افطار با بچه ها بيرون بوديم ، گفتيم کجا بريم کجا نريم آخر سر رفتيم کافي شاپ کازه . بعد چند وقت که دور هم بوديم خوب کلي حرف داشتيم واسه زدن و شوخي و اينا هم که سر جاش .... اما يه چيزي همش حواس من رو پرت مي کرد ؛ به نسرين گفتم نسرين يه دقه اينا رو نگاه کن ... يکي از دخترا خيلي خوشگل بود زياد هم اجق وجق نبود ، اون يکي اجق وجق بود اما خوشگل نبود ، هر دوشون خيلي به شدت سيگار مي کشيدند اما اين شدت تو سيگار کشيدنشون نبود ، توي بلعيدن دود نبود ، توي پشت هم روشن کردن سيگاراشون بود . دو تا آقا هم همراهشون بودن که خانوم ها رو نگاه نمي کردن ، تقريبا با نگاه مي بلعيدنشون . هميشه وقتي فروشنده اي باشه خريدار پيدا مي شه اما ترکيبشون يه جوري مثل مار و گنجشک بود ... محمد مي گفت شماها امشب چرا رفتين تو نخ مردم . ديدم راست مي گه به من چه !

هر وقت گذارم مي افته پاساژ ونک فکر مي کنم خدايا ما داريم به کجا مي رسيم ... اين همه عروسکي که ريخته شدن اينجا بعدا قراره چي بشن ؟... کارمند ؟ آخه مگه مي تون کار جدي بکنن ، مگه مي تونن زير نظر کسي کار کنند ... مدير ؟ مگه کار بلدند که بخوان مدير شن ... تازه تو زندگي شخصي چي ... مادر ؟ که خوب بچه تربيت مي خواد ، فکر مي خواد ، همينجوري که نميشه بچه رو انداخت تو اين دنيا و بعدشم بي خيال ! هنرمند ؟ شايد ! بيچاره اسم هنرمندها هميشه بد در ميره ... اما خوب بعضي هاشون هم ... اما آخه اينم احتمالش بسيار ضعيفه ... پس اين نسل وقتي شد سي و چند ساله مي خواد چه کار کنه ؟ فقط هم دخترا نيستن ... من اينجا دخترا رو گفتم چون کارهاشون بيشتر تو چشم مي زنه . پسرها هم همينن ...

از اون طرف صبح داشتم مي اومدم شرکت ، يه خانمي تو ماشين کنارم نشست . صورتش قشنگ بود ، يه آرايش خيلي درست و حسابي و غليظي هم داشت ، کلي کرم پودر و سايه و ريمل و رژ لب و گونه و خلاصه حسابي ماليده بود ! يک هو نگاهم افتاد به دستش ... فکر کنم يه کرم معمولي نرم کننده هم نزده بود بهش ، پر از لکه هاي سفيد خشکي ... آخه بابا زنانگي هم قلابي شده ؟ تو اگه زيبايي رو دوست داري اين حقته حتي اگر بيشترش ظاهري باشه ؛ اما چرا فقط صورتت ؟ فقط اون تکه اي رو که ديگران با دقت مي بينن رو خوشگل مي کنن و بقيه جاها رو بي خيال ... مثل اين عروسک ايراني ها که فقط يه کله خوشگل داره ، بقيه اش پلاستيکيه ... حالا باز خوبه که هوا خنک شده و الان کمتر صندل باز مي پوشن وگرنه اونجوري هم هر وقت يکي رو مي ديدم که با کلي قر و فر مياد و ميره اما پاشنه پاش که از صندل زده بيرون کثيفه ، حرصم مي گرفت ... انگار دارن بهم فحش مي دن ...

از همه ي چيزهاي قلابي بدم مياد . آدم هاي قلابي ، احساسات قلابي ، شعارهاي قلابي ، دين قلابي ، سياست قلابي ، زندگي قلابي ... و چقدر سخته بين اين همه قلابي ، اصل ها رو تشخيص داد ...

Posted by mandana at 02:51 PM | Comments (0)

November 16, 2002

با یک نگاه به هم می ریزم
نگاه خواهشمند و عاصی یک دیوانه
به دیوانه ای دیگر
که هیچکدام من نیستم

Posted by mandana at 11:50 PM | Comments (0)

November 15, 2002

چند سال پیش یه نفر یه قصه ای برام گفت ، یه قصه که احتمالا خیلی ها شنیدنش .

یکی بود یکی نبود ، یه شاهزاده ای بود که هیچوقت نمی خندید . پادشاه همه ی دلقک ها رو دعوت کرد که بچه اش رو بخندونند ، فایده نکرد ؛ دست به دامن حکیم ها و طبیب ها شد ، فایده نکرد ؛ مسابقه گذاشت ، جایزه گذاشت ، از همه کشورها همه می اومدند و می رفتند ، فایده نکرد . تا اینکه یه روز یه مرد کهنسال میاد و برای شاهزاده یه هدیه میاره ... یه پرنده زخمی ! می گه این بالهاش زخمی شده و نمی تونه بپره ، مواظبتش کن . شاهزاده همش مواظب پرندهه بوده ، بهش آب می داده ، غذا می داده ، بالهاش رو مرهم می گذاشته ... کم کم پرنده جون می گیره ، خوب می شه ، قوی می شه ؛ و یه روز صبح که بیدار می شه جلوی چشمای نگران شاهزاده ، بالهاش رو به هم می زنه و پرواز می کنه و می ره ... وقتی پرنده می ره از چشمای شاهزاده بی اختیار اشک می ریزه . بعدش انگار دنیا یه جور دیگه می شه براش ... دیگه می تونه بخنده ... پادشاه از اون پیرمرد دانا می پرسه که جریان چی بوده ، پیرمرد می گه یه جادوگر شاهزاده رو طلسم کرده بوده که دلش یخ بزنه ! حضور پرنده باعث شده که کم کم یخ دل شاهزاده آب شه و وقتی اون رفت باقی مانده یخ ها اشک شد و از چشمش ریخت بیرون ... حالا دیگه دلش یخی نیست . می تونه بخنده ، گریه کنه ، مثل همه آدم های دیگه ... قصه ما به سر رسید !

دقیقا 8 سال پیش بود ، 23 آبان 1373 ... گفت تو مثل پرندهه هستی ، گیریم زخمی نبودی ... اما یخ دل من آب شده . فرقش اینه که وقتی پرنده رفت شاهزاده به زندگی عادی برگشت ، اما اگر تو نباشی من اینبار با همه وجود یخ می زنم . منم مثل خنگ ها مونده بودم که یعنی چی ... ما که با هم از این جور حرف ها و تریپ ها نداشتیم . اون کسی رو دوست میداشته حتی عاشقش بوده که حالا مرده ! و من هم که در جریان همه چیز بودم ... پس دیگه این حرف ها چیه ... هنوزم که هنوزه نمی دونم چی شد که وارد اون بازی شدم . نمی دونستم بعدش زمانی که بخوام کنار بکشم ممکنه بالهام رو از دست بدم ، ممکنه حتی تا آستانه از دست دادن خودم کشیده بشم ...
خوب دیگه ... آدم که فقط سالگرد خاطرات خوبش یادش نمی مونه ، بعضی روزها هم می شه مثل امروز!
سالگرد بزرگترین اشتباه عمرم ...

Posted by mandana at 03:48 PM | Comments (0)

November 14, 2002

یادداشت قبلی ای که به نشریه کمان اشاره داشت ، در حقیقت ادامه صحبت من با یکی از دوستانم بود . کمان رو بهش معرفی کردم و اون می خواست بیشتر در موردش بدونه . فکر کردم بد نیست که کمان رو به خیلی های دیگه هم که نمی شناسنش معرفی کنم .


دنیا در گیر پنجره های بسته است / چشم های چهار دیواری کوچک دنیا کور شده اند / روزنه های آسمان با کاه گل فراموشی پر می شود / اما او خواهد آمد .
دور و برمان پر از تیغ خبر است / پر از خبر آدم های اسم و رسم داری که دهانشان بوی شیر سیاست می دهد / یکی قرار است بیاید / یکی قرار است برود / یکی شاید استیضاح شود / یکی حتمأ استعفا می دهد / غم ها و شادی ها / لباس فوتبال پوشیده اند.
آن طرف / طالبان آمدند / با دستار ابن ملجم / خوارجی با خرج سعودی ها / از کوفه ای به نام پاکستان / طالبان بی نظیر بوتو / با رادیوی یک موج خرافه گفتند : صدای ما را از کابل می شنوید ؛ این صدای طبل طالبان است / حالا زمین های کشت خشخاش خشک می شود / امریکا در میان دره طالبان / دنبال قلوه سنگ بن لادن می گردد / مردم بخت بر گشته سرزمین افغان ، گرسنه تر شده اند ...

کمان / سال هشتم / شماره صد و سی / ستون اول به قلم هدایت الله بهبودی

جنگ رو دوست ندارم ، اما آدم هاش رو چرا ! با بعضی هاشون برخورد داشتم و چیزهایی ازشون درک کردم که نزد دیگران نتونستم پیدا کنم ... و خیلی ها رو که فقط وصفشون رو شنیدم .
چه کسانی ، چه کسانی ، چه کسانی ... در مورد جنگ به راحتی نمی تونم بنویسم .وقتی یاد استفاده های ابزاری ای که از جنگ و بازمانده هاش می شه می افتم ، پر از بغض می شم ، پر از خشم می شم و به زمین و زمان نفرین می کنم ... حتی فریاد هم نمی شه زد ... مسخره اس ! نه ؟


ما جنگ را ، که اکنون موضوع کار خود قرار داده ایم ، جز از طریق تلویزیون ، یا هواپیماهای دشمن ، یا اتوبوس های اعزام نیرو ، یا تابوت های روی دست ندیده ایم . ما جنگ را ، که اکنون موضوع کار خود قرار داده ایم ، جز از سرودهای جنگی و گزارش های قرارگاه خاتم الانبیا و آژیرهای قرمز و زرد و سفید و صدای شیون زنان و آوای نوحه گران نشنیده ایم . ما جنگ را ، که اکنون موضوع کار خود قرار داده ایم ، جز از طریق خاطره های دیگران به یاد نداریم .
در این هشت سال ، ما پسر بچه هایی بودیم که فکر می کردیم بزرگترهایمان همواره پیروزند . هرگز گمان نمی کردیم آن ها گاهی هم شکست می خورند ؛ کشتی هایشان در دریا غرق می شود و هواپیماهایشان سقوط می کند .نمی دانستیم آن ها گاهی با تلفات زیاد عقب نشینی می کنند و کسی آرامش ما را بر هم نمی زد ....

مستند / صفر اول / مرداد 79 / صاحب امتیاز روایت فتح

آخر اون یادداشت قبلی مربوط به کمان نوشته بودم که در موردش باز هم خواهم نوشت ، امروز با یکی از دوستام که مدتی بود ندیده بودمش بیرون بودیم ، بهش آدرس بلاگم رو دادم که بخونه و نمی دونم حرف چه جوری به کمان کشیده شد ، گفت تو و جنگ ؟! آخه به تو نمیاد به این موضوع تعلق خاطر داشته باشی ، همونطور که بهت نمیاد انقدر به روزه گرفتن مقید باشی ! و این اولین باری نیست که این حرف رو شنیده ام ، سال هاست که ...

این شد انگیزه ای که همین امشب این یادداشت رو بگذارم !

Posted by mandana at 12:38 PM | Comments (0)

به بعضي ها مرتب سر مي زنم ، از بعضي نوشته ها خوشم مياد و بعضي ها رو دوست دارم به بعضي ديگه معرفي کنم ...

یکی گفت : اصلَن تصور دنیایی که در آن حتا یک نفر آزار ببیند و زیر پا له شود وحشتناک است تا چه رسد به این که میلیون ها نفر از گرسنگی بمیرند و میلیاردها نفر بی تفاوت باشند .
اون یکی جواب داد : اگر می خواهیم به جایی برسیم آرمانی نباید نگاه کنیم.

تو کف جواب اون یکی مونده ام هنوز ...
من نموندم ها ، ايشون موندن ! البته وقتي خوب فکر مي کنم ... آره منم موندم ...

اسم من انسان است
از زندان گريخته ام بخاطر ظلماتش
مي خواهم آزاد باشم, آزاد بسان شما
آزاد از زندگي كه احساسش نمي كنيد.

نگاه كن دوست, دستم را بگير
من آزادي ام را بدون تنفر دوست مي دارم
مي خواهم آزاد باشم, آزاد بسان شما
و مي انديشم كه ما دوستان يكديگريم ...
شعر بالا رو از بلاگ پ ، مثل پناهنده نقل کردم ...

و يه بلاگ ديگه که موضوعش شعره ، فارسي و انگليسي ... و چه لطيف ...

ميخ روی زمين نريزين. می ره تو پای آدم، زخمی می شه. درست نيست. اين چيزا که ديگه واضحه. اينا رو هم من بايد بگم ؟
اين يکي حال و هواش متفاوته ، اما من دوست دارم بخونمش ...

باید خوش حال باشم اما نیستم.دلم بد جوری گرفته. واقعا بدجوری! حالم البته خوبه. طوری هم نشده... فقط این که... وقتی آدم می شینه به بعضی از مسائل درست حسابی فکر می کنه یه هو می ترسه. نمی دونم این حس منو تا حالا داشتین یا نه ولی ... بعضی وقتا آدم انگار چشماش یه دفعه باز می شه و چیزایی رو که تا حالا ندیده بوده یا شاید نمی خواسته ببینه ... می بینه ...
اغلب اوقات خوشحاله ؛ اما خوب گاهي هم دلش مي گيره ، مگه نميشه آقايون هم دلشون بگيره ؟ دو تا بلاگ داره اما من اينو مي خونم ! تازه وقتي مي خواد از ادم به خاطر فيلم تشکر کنه مياد کامنت مي ذاره ! به حق چيزهاي نديده و نشنيده ... بابا خوب ايميل بزن !

اما قديما رو يادت هست.؟ رمضون يه بوي ديگه اي داشت. سحرا و افطاراش ، اذونا و ربنا گفتناش ، حتي نون سنگكاش يه بوي ديگه اي داشت. ماه رمضون الان من ، ماه رمضون الان تو هر چي هم بخواييم سعي كنيم به خودمون بقبولونيم ، كمتر از بوي هر چيزي كه فكرش رو بكني بوي خدا و خلوص و علي رو ميده . باور مي كني ؟ با من موافقي ؟
با آقا سعيد هم موافقم ! راست مي گه ديگه ...

اصلا مي دونيم كلمه وجدان چطوري نوشته ميشه؟
اصلا مي دونيم معرفتو با كدوم عين مي نويسند؟!!!
اصلا مي دونيم رفاقت و دوستي چطور بخش ميشه؟
اصلا مي دونيم صداقت و روراستي با چه لحني بيان ميشه؟
اصلا مي دونيم قضاوت و نادوني چه كلمه هاي بي مصرفي هستند؟
اصلا مي دونيم به كي ميگن دوست به كي ميگن دشمن؟
...
نه به خدا كه نمي دونيم
به خدا كه نمي دونيم
به ميترا خانوم بايد گفت عزيزم دونستن هر چيزي لياقت مي خواد ... آروم باش ...

افشين انقدر کلافه اس که هيچي ازش نقل نمي کنم ...

اين رو هم بخونين ، هر روز ديگه دارم بهش سر مي زنم ، اما نمي دونم چرا!

Posted by mandana at 11:39 AM | Comments (602)

November 13, 2002

درد که مي آد ، انگار به وزنم اضافه مي شه ، انگار زمين با نيروي بيشتري من رو به سمت خودش مي کشه ؛ بدني که گه گاه فراموش مي شه رو حالا تمام و کمال حس مي کنم ، تن من ! همون که به بودنم وزن مي ده ، که حالا درد داره توش مي پيچه ...
چقدر صبور شدم ، چقدر آروم شدم ... همه ي اون من هميشگي الان شده تنم ، دردي که مثل باد وحشيانه مي وزه و يه جفت چشم ! فقط دلم مي خواد نگاه کنم ... نگاه کنم و نگاه کنم و نگاه کنم و هيچ کلمه اي بر زبون نيارم . حتي دلم نمي خواد ناله کنم ... آه راستي يه کار ديگه هم هست ، دوست دارم خودم رو لوس کنم ! انگار اونجوري روي درد کم مي شه ، انگار اونجوري به درد مي فهمونم که من رو تنها گير نياورده ، انگار يه برگ برنده در مقابلش رو مي کنم ...
درد يه چيزديگه هم با هم خودش مياره ، تمرکز ... درست مثل روزه . نمي تونم مثل هميشه چند تا فکر رو همزمان پردازش کنم ، اما مي تونم توي يک موضوع غرق شم ...

زود خوب مي شم و بعد ميام از چند تا وبلاگ که تازگي ها کشف کردم و خوشم اومده مي نويسم ...

Posted by mandana at 03:36 PM | Comments (0)

November 11, 2002

چهارشنبه سوری سه سال پیش من و سعیده به هوای اینکه با بچه ها می خوایم شام بیرون باشیم ، عصری از خونه اومدیم بیرون ، می خواستیم بریم یه جایی که بلد نبودیم ، حتی تو روز هم مسیرمون از اونجا رد نمی شد چه برسه شب! اما احساس می کردیم لازمه که بریم . می دونستیم جایی که باید بریم نزدیک میدون توپخونه است ؛ اما چون به مامان اینا نمی خواستیم بگیم جریان چیه نمی تونستیم بپرسیم چه جوری باید رفت . همه جا هم که سر و صدا و ترقه ... آتش بازی نبود ، وحشی گری بود . دنبال یه قیافه درست و حسابی می گشتیم که بشه ازش آدرس پرسید ، یه پسره رد شد ته سیگارش رو انداخت رو چکمه من و با دوستاش زل زدن به من ، منم مونده بودم این چقدر بی تربیت ویکهو صدای تتتتتتتتتتق ! نگو این ترقه بوده از اینا که بهش می گن سیگارت ... خلاصه بالاخره رفتیم ...
رسیدیم دم بیمارستان ؛ شلوغ بود ... جو عصبی بود ، ما هم عصبی بودیم . همه پر از خشم و پر از دعا . دختر عباس عبدی گریه می کرد .خانم حقیقت جو می گفت دکترا گفتن امیدی هست ... اما همه دعا کنیم که خدا حجاریان رو با ذهن فعال به ما برگردونه ... بعد حسین زمان اومد و مراسم دعای توسل بود . یه کم شلوغ شد اما به هر حال به خیر گذشت ...

چند شب پیش با پریسا تلفنی صحبت می کردم ، دیدم حسین هی داره از اون ور پیغام های خشمگین می فرسته ؛ پرسیدم حسین چی میگه که خودش گوشی رو گرفت ...گفت یادته ، یادته داشتی برنامه سفر شمال عید رو به هم می زدی ، که من باید تهران باشم ، حجاریان فلان ، حجاریان بهمان ... گفتم خوب ؟
گفت یادته شمال هم که رفتیم هر روز دنبال روزنامه بودی ... اونایی که تو سنگشون رو به سینه میزدی وقتی احمد محمود مرد چی کار کردن ؟ کی صداش در اومد که چرا وقتی بیماریش اعلام شد که مطمئن بودن داره می میره ، وقتی جایزه کتاب سال رو بهش نداند کی اعتراض کرد وقتی ....عصبانی بود . از همه ، احمد محمود براش مثل پدر بود، دوستش داشت و آزار دیدنش رو از نزدیک لمس کرده بود ... یه خورده هم مست بود... گفتم حسین زمان گذشته و من هم عوض شدم و دیگه چی داشتم که بهش بگم ...

چقدر انرژی مثبت ... چقدر نیرو برای بهبود اوضاع که همه توی بازی بازی کردن های سیاسی هدر رفت ، حالا به نظرم همه از دم مثل همند ، همه با هم مساویند ؛ گرچه که هنوز اون ته تها یه چیزی می گه که بعضی ها مساوی ترند ! اما تا وقتی احساس کنم بازیچه می شم دیگه وارد بازی نمی شم ...

Posted by mandana at 08:25 PM | Comments (0)

November 10, 2002

ديشب نمايش ترومن رو ديدم ... و چقدرخوشم اومد .
يه نفر فکر مي کنه داره زندگي مي کنه ، مثل همه ، اما کم کم مي فهمه همه مثل اون زندگي نمي کنند ، بازي مي کنن! فکر مي کرد هر کار دلش مي خواد مي تونه بکنه ، اما مي بينه که فقط در حيطه اي که بازيش بدن مي تونه باشه و پاش رو از حد بازي اي که براش در نظر گرفته شده بيرون نمي تونه بگذاره...
کم کم مي فهمه که هر جا باشه زير نظره ، تو خونه ، تو خيابون ، هر جا با هر کي ... اصلا زندگي خصوصي نداره ؛ تمام مدت در معرض ديده ...
و ما به عنوان تماشاگر مي فهميم که اون بازيگر نقش اول يک سريال 24 ساعته تلويزيوني هستش ...و همه دور و بريهاش بازيگرند حتي مادرش ، حتي همسرش ...
کسي که بازي مي ده کريستف ، کارگردان اين سريال ، ترومن رو از بين 5 بچه ناخواسته ديگه قبل از تولد انتخاب کرده و براش يه دنياي مجازي ساخته ... از 1 دوربين شروع کرده و بعد تعداد اونها به 5000 تا رسيده ... جزيره مجازي ، زندگي مجازي ، آدمهاي مجازي ، اتفاقات مجازي ... همه چيز مجازي جز ترومن که حقيقيه .
ترومن تصميم مي گيره فرار کنه ، انگيزه هم داره ، دختري که بين بازيگر ها بوده اما وقتي از هم خوششون مياد بهش مي گه که اينا بازيه و بعد به دستور کارگردان از ترومن دور مي شه .
ترومن از دزيا مي ترسيد اما همه رو گول زد و زد به دريا! وقتي بعد از چند ساعت دوربينا پيداش مي کنن کريستف براي اينکه منصرفش کنه ، توفان به راه مي اندازه ، رعد و برق و ترومن رو تا مرز غرق شدن مي فرسته ، و مطمئنه که اون پشيمون مي شه ، اما ترومن ادامه مي ده و ميره تا جايي که دريا تموم مي شه ! ادامه اش ديگه نقاشي دريا و آسمونه روي ديوارهاي استوديو ... فکر مي کنه بازي تموم شده . اما به يه پلکان عجيب مي رسه ، مي ره بالا و ... در خروجي !
کريست بازي رو رو مي کنه و ازش مي خواد که بمونه ، بهش مي گه تو دنياي مجازي که من برات ساختم همه چيز هست ، و اين دنيا زيباتر از دنياي بيرونه ...
اما ترومن دنياي واقعي رو به زندگي دست ساز ترجيح ميده ...

کريستف شايد جذابترين شخصيت فيلم بود ...تواما هم خدا بود هم شيطان ! وقتي ديد ترومن اراده کرده که بره ، اول جدي نگرفت ، بعد کنترلش رو شديدتر کرد ، سختي هايي گذاشت جلو پاش تا نتونه بره ، وقتي ديد لجاجت مي کنه از نيروهاش استفاده کرد ، تا دم مرگ بردش ، بعد که ديد خشونت کم اثر بود از در دوستي دراومد و دست خودش رو رو کرد و وقتي ديد که بي فايده اس و ترومن داره از حيطه کنترلش کاملا خارج مي شه ، باور نمي کرد اما انگار احساس رضايتش بيشتر شد ...

يعني اگر منم بخوام راهم رو پيدا کنم ، بايد پافشاري کنم به هر قيمتي ؟

Posted by mandana at 02:24 PM | Comments (0)

November 09, 2002

گشنمه حسابي ... دلم که داره ضعف مي ره هيج ، احساس مي کنم ذهنم هم تهي و خالي شده ؛ انگشتام هم بفهمي نفهمي ضعف مي ره ، دلم هم مي خواد سرم رو بگذارم رو ميز اما نخوابم . خدا کنه بهره ام از روزه فقط اين چيزها نباشه ...
خدايا خودت هواي همه چيز رو داشته باش ؛ حتي فکرهاي بنده گيج و ويجي مثل من ....

Posted by mandana at 03:22 PM | Comments (0)

November 08, 2002

تغییرات جدیه ، بروزش رو دارم حس می کنم . اول گنگ بود ، مبهم بود و من جدی نمی گرفتم . هنوز هم نمی دونم دقیقا چه اتفاق درونی ای افتاده و یا از چی ناشی شده ، اما می دونم این اتفاق افتاده و هنوز به کمال نرسیده .
شاید اولین نشانه بروزش یه کم خنده دار باشه ، منی که حتی بعد از خوردن ناهار بلافاصله رژ پاک شده ام رو تجدید می کردم ، توی چند وقت اخیر بعضی روزها به طور مطلق آرایش نمی کنم و این برای من یعنی شکستن یک عادت تقریبا 9 ساله! نه اینکه دوست نداشته باشم ، نه ، بعضی روزها هم خیلی با لذت نیم ساعت می شینم جلوی آینه و به آرایشم می رسم ... اما اهمیت تصویری که دیگران از من دارن حتی تصویر ذهنی ای که باقی می گذارم برام کم شده . شاید این مصداق کوچیک باشه اما برای من یک نشانه است ...
یه کسی گفته بود که ارزش هر کس به ناگفته هاییه که در دلش داره و من عمق مفهوم این حرف رو تا حالا درک نکرده بودم . فکر می کردم که من با خودم راحتم و می دونم دارم چه کارهایی می کنم ، به باورهام پایبندم و بنابر این چیزی برای پنهان کردن ندارم ؛ لزومی به بازگو کردن همه چیز ندارم ، اما لزومی به پنهان کاری هم ندارم .تنها چیزی که تقریبا به طور مطلق به روی خودم نمی آوردم ، الفتی بود که با مرگم پیدا کردم . اما حالا بیشتر دوست دارم سکوت کنم ... سکوت کلمه مناسبی نیست اینجا ، شاید بهتر باشه بگم دوست دارم بعضی چیزها رو برای خود خودم ، برای خلوت خودم نگه شون دارم و با کسی تقسیم نکنم .
... و خوشحالم ! انگار دارم کاملا روی پای خودم وای میسم . انگار داره روحم قد می کشه . هنوز خودم رو لایق مهر خدا نمی بینم ، اما دارم باور می کنم که خدا بدون توجه به این لیاقت هر جا لازم بدونه مهربونیش رو می ریزه روی سرم و همین برای پذیرش من کفایت می کنه ...

Posted by mandana at 12:21 PM | Comments (0)

November 07, 2002

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید

صفای گمشده آیا
بر این زمین تهی مانده باز می گردد؟

اگر زمانه به این گونه
- پیشرفت این است
مرا به رجعت تا غار
- مسکن اجداد
مدد کنید
که امدادتان گرامی باد

همیشه دلهره ،
با من همیشه بیمی هست
که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

همیشه می گفتم :
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن ،
- در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است -
خوب است

" حمید مصدق "

Posted by mandana at 04:21 PM | Comments (0)

November 06, 2002

خیلی ها نشریه کمان را نمی شناسند ، دو هفته نامه ای که سالهاست بر روی کیوسک روزنامه فروشی ها نمی آید . اگر کسی کمان را می خواهد باید مشترک باشد یا به دفتر نشریه مراجعه کند ...
من جنگ رو دوست ندارم ، از سیاست و بازی هاش زده شدم ، از چپ و راست بازی دیگه حالم بهم می خوره ... از اینکه کسانی که حتی یک روز واقعا تو جنگ نبودند از آدم های جنگ برای مقاصد تبلیغاتی و احمقانه شون مایه می گذارن احساس بیزاری می کنم ... هر کی از راه می رسه فکر می کنه با یک چفیه یا ریش نامرتب وارث بزرگی و انسانیت انسانهایی می شه که در یک مقطع زمانی خاص اومدند ، درخشیدند و ما رو توی این لجن زار رها کردند و رفتند...

بگذریم ... امروز می خواستم به دوستی کمان رو معرفی کنم ، وقتی داشتم اون ها رو ورق می زدم دلم نیومد اینجا چیزی ننویسم.

موضوع کمان ، ادبیات پایداری است... جنگ ما و جنگ های دیگر...

"<رفیق ، بر زمینی که من آرمیده ام ، بیدار باش . من در میدان نبرد کشته شدم ، پس این حق من است که از تو بخواهم . آن گاه که پسرم چشم به جهان گشود، من چشم از جهان فروبستم .من جان باختم به خاطر او و به خاطر تو نیز هم ! >
این جملاتدر تالار ارتش سرخ در آرامگاه ویکتوو هیل در پراگ نقش بسته است..."

تقدیم به شمایی "
که پس از جنگ پا بر این خاک گذارده اید...
تقدیم به شمایی
که وحشت این فجایع را لمس نکرده اید...
تقدیم به شمایی
که وارث موهبت صلح از پدران پیروزتان هستید...
تقدیم به شمایی که وظیفه بیداری برای پاسداشت این صلح بر گرده هایتان است ..."
( کمان ، سال 5 ، شماره 115 ، احترام ابدی برای یک جنگ)

"اقتصاد ، نقش بشتری در تحریک <<آستانه درد>> اجتماع دارد . درست هم هست. ناملایمات اقتصادی فریاد جامعه را زودتر از بقیه امور در می آورد . اگر کتابی منتشر نشود ، اگر موزه ای ساخته نگردد ، اگر بهداشت و آموزش کافی در اختیار قرار نگیرد و ...، برای نمونه به اندازه پرداخت نشدن حقوق و دستمزد سر ماه ، جامعه را به آستانه درد نمی رساند . نخستین فریادهای درد آلود ، معمولا از حنجره زخمی اقتصاد شنیده می شود ، اما این همه درد نیست .
اگر کمبودهای اقتصادی را درد آشکار جامعه بدانیم ، درد پنهانی هم هست که دیرتر نمایان می شود و زخمی عمیق و درونی دارد ؛ و آن کمبودهای فرهنگی است . از این درد ممکن است صدای فریاد به گوش نرسد ، ولی رایحه خوشی هم استشمام نمی شود . همه چیز بوی ماندگی می دهد...."
(کمان ، سال 7 ، شماره 140 ، ستون اول - به قلم مدیر مسئول : هدایت الله بهبودی )

درباره کمان باز هم خواهم نوشت ...

Posted by mandana at 12:19 PM | Comments (0)

November 04, 2002

ديروز مي خواستم يه چيزي رو تست کنم فقط يه کلمه نوشتم بارانه و پست کردم , امروز مطلب جديد ( جديد که نه مال 6 ماه پيشه ) مي خواستم بگذارم ، اونو اديت کردم ؛
حالا کامنت هاش رو نمي تونم بخونم ... لطفا دوستاي خوبي که اونجا برام کامنت گذاشتن ، اينجا دوباره برام بگذارن! مرسي ...

Posted by mandana at 04:18 PM | Comments (0)

November 03, 2002

باز من اين مطلب رو عوض کردم ، يکي از بچه ها گويا از اين يادداشت اذيت شده بود و من گفتم خوب ... حذفش مي کنم ...

*************
حالا اینجا اصلش رو می گذارم ...

مرگ همين دور و بر داره مي پلکه ... لبخند مي زنه و مي ره اما مي دونم که دوباره بر مي گرده . حرفي به من نمي زنه ، نمي دونم قراره با هم بريم يا فقط داره ازم دلبري مي کنه ...
منم بهش لبخند مي زنم ؛ مثل عروسي که دومادش رو دوست نداره ، اما چاره اي هم نداره ، و سعي مي کنه به زور هم که شده ازش خوشش بياد که خيلي بهش بد نگذره ...
اما آخه حيف من نيست؟ مثلا کيارش که رفت چي شد ؟ دختر خانم رسول زاده رفت چي شد ؟ آب از آب تکون نخورد ...
شايدم قرار نيست من رو با خودش ببره ، شايد ازبس بهش فکر مي کنم ياد من مي افته و فقط مي خواد بهم سر بزنه ...
يه چيزي خارج از اراده من ، من رو پرت مي کنه به سمت اون . ديگه نمي خوام خودم رو سرزنش کنم ... من هميشه مي خواستم خوب باشم ... البته شانس هم لازمه ، چيزي که گاهي داشتم و گاهي نه ...
دستام رو که نگاه مي کنم ، مي بينم دوستشون دارم ، حيفم مياد روي سنگ مرده شور خونه باشن ... حيفم مياد چشمام رو با پارچه کفني ببندن ... حيفم مياد تنم رو همه روي سنگ نگاه کنند ... هنوز خيلي کارها نکردم ، خيلي جاها نرفتم ، هنوز خيلي آرزوها دارم ، هنوز مادر نشدم ....
اما خوب شايد اين چيزهايي که دوست دارم هيچوقت اتفاق نيفته ... شايد همش هي بايد حرص و جوش بخورم ...
نمي دونم ، نمي دونم ... خوابم مياد ... نه خواب معمولي ، يه خواب عميق و طولاني . دوست دارم يه عالمه عميق بخوابم ، بعد که از خواب بيدار شدم خستگيم در رفته باشه ... يا بخوابم بعد يه جاي ديگه بلند شم ...
دوست دارم به يه جاي دور ، يه جاي سبز مرطوب ... يه جايي که فقط باشم ، مجبور نباشم به خوب و بد بودن فکر کنم ، مجبور نباشم براي خودم خط کش بگذارم ...
يه جايي که خدا هم دوستم داشته باشه ...
چقدر تنهام...

24 ارديبهشت 81

Posted by mandana at 03:49 PM | Comments (0)

November 01, 2002

تا حالا تو بارون دوچرخه سواری کردی ؟ اول برای اینکه خیس نشی پانچوت رو تنت می کنی ، بند کلاهش رو زیر چونه ات سفت می کنی و ... حرکت ...
یک ریز میریزن ، مداوم و نرم، اما هیجانزده . هنوز دو دقیقه نگذشته تمام لایه رویی لباست رو پوشونده اند . دستات روی دسته دو چرخه آماده ترمز گرفتنه آخه زمین خیس شده ممکنه تو شیب ها سر بخوری ، نگا خیس خیس شده دستات و شفاف و براق ، یه ذره هم قرمز . آخی چقدر دستات رو دوست داری ... با اینکه کوچولون اما کلی کار بلدند ... ووییی ... اما یه خورده ام خنکه ها ! مورمورت میشه ... از تصور پوست بازوت که حتی زیر لباس الان دون دون شده خنده ات می گیره ...
باد تو کلاه پانچوت افتاده ، همچین هلش داده عقب که دونه های بارون رو صورتت پخش می شن ...مجبوری یه دقه وایسی کنار ، کلات رو ورداری و اول روسریت رو ببندی دور گردنت بعدش دوباره کلات رو مرتب می کنی و راه می افتی ... صدای برخوردش رو با کلات می شنوی اما سرت رو که یه کم بندازی پایین کمتر به صورتت می خورن ...
حیف نیست ، از بارون لطیف تر چی می تونه صورتت رو نوازش کنه ؟ سرت رو سه چهار بار تکون میدی کلات شل تر می شه ، شونه ات رو از یه طرف میاری بالا ، سرت رو به کنار خم می کنی و کلاه می افته ... آخیش ... فوقش اینه که صورتت اگر خیلی خیس بشه یه کم ریملت می دوونه ...
بارون احاطه ات کرده ، مثل یه هاله دورت رو گرفته ، تطهیرت می کنه ... سبک می شی ، آروم می شی ، ضربه های آروم بارون گرمت می کنه ...
پا بزن ، پا بزن ، پا بزن ... آهان سربالایی رو رد کردی ، گیرم یه ذره نفست تند تند شد ...عوضش هوا رو فقط نفس نمی کشی ، می بلعی ... یه ذره مکث کن ، پات رو بذار زمین ، ماهیچه پات رو حس می کنی ، منقبض شده و سفت ...سرت رو بگیر رو به بالا ، دستات رو باز کن انگار می خوای آسمون رو با همه ابرهای نرمش بغل کنی ، می بینی چه کیفی داره؟ حالا چشمات رو ببند ... تویی و بارونی که دوست داشتی با همه ی تنت تجربه اش می کردی و بوی خاک و خدا !
تو سراشیبی سرعت می گیری ، سرعت می گیری و جلوی بادی که مستقیم داره بهت می وزه جا خالی نمی کنی ، البته فکر کنم با سرعتی که تو داری این تویی که به باد می وزی ...

باد رو دوست دارم به بارون اما انگار عاشقم ... زندگی رو دوست دارم به مرگ اما انگار ...

مگه من از امروزم بیش از این چی می تونستم خواسته باشم ؟

Posted by mandana at 10:10 PM | Comments (0)