|
November 30, 2002چند تا مطلب بی ربط ! اول اینکه آسایشگاهی که دیروز رفته بودم یه جاییه تو جاده ی تهران - قم به نام حسن آباد . محل نگهداری بی سرپناهانی که از خیابون ها جمع آوری شدند ، تعداد پناهجویان این آسایشگاه بین 150 تا 200 نفر متغیره ... همه آقا هستند ، فعلا کم سن ترین عضو 15 سالشه و بیشتر افراد بین سی و هفت - هشت تا حدود پنجاه سال سن دارند . بیشترشون بعد از سالها خیابون گردی و گاهی هم اعتیاد ، حال و روز درستی ندارند ... فکر کنم منم اگر یه مدت تو خیابون آواره باشم از مرز عقل بگذرم ... اما با اینحال توی اونها کسانی هستند که صرفا از سر بی جایی اونجا زندگی می کنند . دومین موضوع بی ربط اینه می خوام قالب بلاگم رو تغییر بدم و بعدش هم لینک بلاگ هایی که تقریبا هر روز بهشون سر می زنم رو کنار بلاگم اضافه کنم ... سوم هم اینکه از نوع طبقه بندی مطالب بچه جنوب شهر خیلی خوشم اومد ... با اجازه ایشون در یک اقدام مشابه برای مرتب شدن یادداشت های پراکنده ام از این به بعد
Posted by mandana at 11:54 PM
| Comments (1)
November 29, 2002با همه خوش و بش می کرد ، اما حواسش به من بود که تازه وارد بودم ... یکهو اومد جلو ،سرش رو یه کم دولا کرد ، زل زد تو چشام و پرسید خونه تون کجاست ... گفتم کجاها رو بلدی ؟ گفت پیروزی رو ، گفتم اتفاقا خونه ما همون طرفاس ... خندید ... گفت مدرسه مکتب علی رو بلدی ؟ گفتم نه ... بیست و دو سه ساله است ، اسمش سید مهدی ، و الان نزدیک 2 ساله که خانواده اش رهاش کردن ، یه مدت کنار خیابون بوده و بعدش هم آوردنش اینجا ! فرشید با یه ژست خیلی بامزه از من پرسید من رو که می شناسی ؟ گفتم آره ، آره ... گفت می دونستم ! آخه من دیگه تقریبا شهرت جهانی دارم ... وحدت وایساده بود با قیافه جدی ، نیگاش می کردم اما باهاش حرف نمی زدم ، آخه تو حرفاش یکهو از دهنش یه کلمات عجیب غریب در می آد ، نمی خواستم سر حرف رو باز کنم ... گفت دندونت چی شده ؟ گفتم دندونم ؟ ! هیچی . گفت دیدی حرف زدی ! زبل خان رو یادتون میاد ؟ زبل خان اینجا ، زبل خان اونجا ، زبل خان همه جا ... فقط کافیه دستش رو دراز کنه .... اما حالا گوینده زبل خان آسایشگاهه اسمش هست جهانگیر ستایش ... باهاش حرف می زنم ، می گه حوصله ندارم ، افسرده ام ... می گم چرا ؟ می گه دپرس مانیک ! شادی و افسردگی شدید ... تا حالا 10 بار هم خودکشی کردم ... وقتی تعجب من رو می بینه می خنده ! می گه بدترین نوعش هم ازدواج بوده ... این بار من می خندم ! دلم نمی خواست تو صورتم تاسف یا ناراحتی ببینند ، همش داشتم باهاشون می خندیدم ... وقتی فهمیدم سید مهدی سیگار نمی کشه ، گفتم آفرین ... بعد حاج خلیل بهم خندید گفت نصف عمرش بر فنا مگه نشنیدی که می گن : قبل از اینکه راه بیفتیم و بیایم حاج خلیل یه شعر دیگه هم خوند :
Posted by mandana at 05:53 PM
| Comments (0)
November 28, 2002- رو به رو شدن با واقعیت شهامت می خواد . تا چند وقت دیگه اگر همینجوری پیش برم چیزی از احساسات انسانیم باقی می مونه ؟ امشب رفتم و تمام آرشیو یه بلاگی که دوست دارم رو خوندم ... طول کشید اما دوست داشتم بخونم ... عجیب می فهمم که چه مرگشه ، اما انقدر دغدغه هاش به خودم شبیه بود که ازش ترسیدم ! حتی براش یادداشت نگذاشتم که من همه ی یادداشت هات رو مرور کردم ، که بدونه من چقدر با فکرایی که پشت یادداشت هاش هست آشنام ... شهامت رو به رو شدن با آدم ها رو انگار توی دنیای مجازی اینترنت هم دارم از دست می دم ...
Posted by mandana at 11:51 PM
| Comments (0)
با کلی احساس نشسته بودم پشت ماشین ، مربی هم می گفت آفرین برای بار دوم خوبه ، امروز اصلا خاموش نکردی ... اونجا رو ... منم که تا اون موقع فقط داشتم تا شعاع 1 متری ماشین رو می دیدم یکهو چشمم افتاد به کوه که اون رو به رو از برف سفید شده بود ... گفتم وای ... نفهمیدم چی شد که ... خاموش کردم !
Posted by mandana at 08:50 PM
| Comments (0)
November 27, 2002همه جا تاریکه ... هیچ نوری نیست جز نور رنگ پریده مانیتور . وقتی شب میاد پایین انگار احاطه مون می کنه ؛ مثل یک پوشش دورمون رو می گیره و ما رو از بقیه دنیا جدا می کنه . دور و برم پر از شبه . روی موهام روی دستام حتی روی دامنم همینجور شب ریخته شده . آغشته شدم به سیاهیش .
Posted by mandana at 08:49 PM
| Comments (0)
November 26, 2002عصر می خواستم برم بیرون ، مامان پرسید کجا می ری ؟ گفتم سی دی باید از نسرین بگیرم ، بعد احتمالا افطار رو بیرون می خوریم ... بعدش هم کادو برای فرزانه بخرم که فردا می خوام برم خونه اش . گفت خوب زود بیا ؛ گفتم میام دلتون ترو خدا شور نزنه ، گفت نمی زنه اما زود بیا ! گفتم مامان جان عزیزم آخه من خودم می تونم تشخیص بدم که کی بیام ... بچه که نیستم ؛ 28 سالمه ، گفت خوب هر کی بچه نیست باید 12 شب بیاد خونه ؟ گفتم مامان عجب حرفی می زنی ها ... مگه من گفتم 12 میام ... من فقط می گم بگذارین وقتی از خونه بیرونم انقدر استرس اینو نداشته باشم که الان مامان نگرانه ، بابا کلافه اس ... گفت خوب پس زود بیا !
Posted by mandana at 10:43 PM
| Comments (1)
November 25, 2002چقدر زنده بودن چیز عجیبیه ... مثل یه معجزه غریب می مونه ، مثل یه معجزه که از فرط تکرار عادی به نظر می آد . این خیلی عجیبه که ما قبلا نبودیم ، یعنی شایدم بودیم و یادمون رفته ... و بازم خیلی عجیبه که ممکنه به همین زودی بازم نباشیم ، یا یه جای نامعلوم و بی زمان و بی مکان باشیم ... فیلمی هست به نام " آسمان برلین "... ماجرای 2 تا فرشته اس ... ادامه این یادداشت قسمتی از حرف های " دامیل " یکی از این فرشته هاست ... داره گزارش کار روزانه اش رو می ده و بعد از آرزوهای خودش می گه : زنی عابر ، که در میان چترش را بست ، و گذاشت تا سراپا خیس شود ... کاش با هر گامی بر می دارم ، یا با هر بار بال زدن ، می توانستم بگویم " اکنون " و " اکنون " و " اکنون " و نه همچون همیشه " از ازل " و" تا ابد الاباد " . بعضی وقت ها غصه دار می شم ، گاهی غلظت غمم زیاد می شه اما می دونم که شادی هام هم عمیقه ! ... خوشحالم که زنده ام و خوشحالم که فرشته نیستم و خوشحالم که هنوز می نویسم و مثل پوریا خداحافظی نکردم ! ...
Posted by mandana at 11:36 PM
| Comments (0)
November 24, 2002دیشب طوفانی بودم ، پر از ابرهای بارانی ... خیلی کم خوابیدم و صبح به خودم مرخصی دادم نرفتم شرکت . اما الان باد و بوران فروکش کرده ، باران بند اومده و خورشید دوباره داره می درخشه ... خیلی چیزها از دست دادم و خیلی چیزهای دیگه به دست آوردم ... ممکنه فکر کنم بعضی کارهام احمقانه بوده اما مطمئنم هیچکدومشون بد جنسانه نبوده ... من زنده ام و پر از شور زندگی ... پر از انرژی برای ساختن و پیشرفتن ... به آفتاب ، به زندگی ، به خودم و به رویاهام سلامی دوباره خواهم داد ... و به همه ی شما ! سلام
امروز که برای دیدن پریسا رفتم دفترشون دلم گرفت ... پریسا رو که می بینم انگار یه قسمت از خودم رو که دارم سعی می کنم فراموشش کنم رو می بینم ، انگار اون حرف های اون منی که نمی خوام صداش رو بشنوم رو تو گوشم تکرار می کنه ... چقدر پریسا رو دوست دارم و چقدر دلم برای اون ماندانای فعال و پر انرژی که با همه ی آدم های گروه می تونه ارتباط برقرار کنه و در عین حال خودش باشه و کارش رو هم به نحو احسن انجام بده تنگ شده ... بعد با پریسا برای اینکه یه کم گپ بزنیم رفتیم اتاق کتی ، اتاق بچه های صحنه و لباس ؛ انقدر دلم خواست که دوباره طراحی کنم ... دو ماه پیش که بهم زنگ زد و گفت بیا برای طراحی صحنه کارم گفتم فکر می کنم و بعد بهت خبر می دم ...دلم برای طراحی لک زده بود و تازه می دونستم که قراره پریسا دستیارش باشه و چقدر دلم می خواست بازم با پریسا کار کنم ... اما هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی تونم ... دیگه حوصله سر و کله زدن و بحث کردن و حرص و جوش خوردن نداشتم ... یه راست گفتم نه ! آخه سخته ، سخته که توی یک پروژه 8 ماهه با کسی کار کنی که یه زمانی قرار بوده ... هر قراری بوده مهم نیست ، مهم اینه که نمی تونه حوزه کار رو از چیزهای دیگه به خوبی تفکیک کنه و من می دونستم که ما به خاطر چیزهای دیگه توی کار باهم به مشکل بر می خوردیم ... حالا خیالم راحته که داره زندگیش رو می کنه ... خیلی بهتر از من ! و من دیگه نگران نیستم که نگاهش دنباله منه ، که حسرت من رو داره ... و می تونم زندگیم رو بکنم ... من می خواستم بهش بگم که نباید تنها بمونه ، اگه ما نمی تونستیم نقش اول زندگی هم باشیم دلیل نمی شه که کس دیگه هم نتونه ... چقدر من ساده بودم ... نمی دونستم که اونی که نیاز داره این چیزها رو باور کنه منم ! نه اون ... حالا باید همه اون حرف ها رو به خودم یادآوری کنم ... اما دیگه حوصله تکرارش رو ندارم ...
Posted by mandana at 02:55 PM
| Comments (0)
November 21, 2002چند روز پيش سوار يه اتوبوس شلوغ شدم ، انقدر شلوغ بود که نزديک در درست بالاي پله وايسادم . بلافاصله يه خانم بعد از من سوار شد و چون جا نبود روي پله وايساد تقريبا تو بغل من ! منتهي يه پله پايينتر ... بعد که ماشين راه افتاد و مسافر ها جابه جا شدند براش جا باز کردم که بياد بالا . يه نگاهي به من کرد ؛ پشت چشمش رو نازک کرد و به يه خانم ديگه گفت : واه ، واه ... خودشون که دين و ايمون ندارن ... انقدر عطر و ادکلن مي زنن روزه ديگران رو هم باطل مي کنن و دوباره برگشت به من يه دونه از همون نگاهها که حالا فهميده بودم بهشتي اندر جهنمي هستش انداخت ... اما اين از ذهنم نرفت ... دلم براش سوخت . فکر کردم يعني خداش انقدر تنگ نظره که به خاطر عطر من روزه اونو قبول نکنه ؟ مگه اون تقصيري کرده ؟ خداي من ممکنه به خاطر خيلي چيزها روزه من رو قبول نکنه ، ممکنه اصلا حتي من نفهمم چرا ولي خوشش نياد که روزه من رو قبول کنه ... اما مي دونم که به خاطر عطر زدنم اين کار رو نمي کنه ... خداي من مهربونه و دوست داره منم مهربون باشم ، به بعضي چيزها سخت گيره و دوست داره منم به بعضي چيزها سخت گير باشم ، زيباست و دوست داره منم زيبا باشم ، بعضي بنده ها رو تحمل مي کنه و دوست داره منم تحمل کنم ... ... خداي من کامله کامله و دوست داره منم رو به تکامل باشم ...
Posted by mandana at 01:54 PM
| Comments (0)
November 20, 2002چند روز پيش کسي که بر من سمت استادي داره و لطف کرده و به خواهش من بلاگم رو مي خونه حرف عجيبي به من زد ... من بسيار به طرز فکر و نگاهش احترام مي گذارم و حرفش برام قابل تامله ... از لفظي که مي خوام به کار ببرم عذر مي خوام اما براي اينکه مفهوم رو برسونم مجبورم عين جمه رو نقل کنم . گفت دو جور زن تو فرهنگ ما وجود داره مثلا توي آثار هدايت هر دو جور ديده مي شن ، يکي " لکاته " زني که در معرض دسترسي عمومي قرار داره و ديگري " اثيري " که دور از دسترسه ... مي گفت نوع سومي هم هست اما هنوز کاملا پذيرفته نشده ... يعني بيشتر آدم ها هنوز ترجيح مي دهند که ديدشون رو اينطوري خلاصه کنند و کسي مثل تو که از نوع سومه در برخورد قابل شناساييه ؛ اما بايد با احتياط بنويسي تا کساني هم که تو رو نمي شناسند و فقط از طريق بلاگت باهات آشنا هستند توي شناختت به بي راهه نرن ... گفتم من تو زندگيم هميشه به صرف زن بودن خودم رو سانسور مي کنم ، انگار به اين موضوع ديگه عادت کردم ... اما تو بلاگم دوست دارم راحت بنويسم . تازه من که چيز بدي نمي نويسم . و دلم نمي خواد چون ممکنه کسي برداشت کج و کول کنه اينجا هم خودم رو سانسور کنم ... يک زن قبل از اينکه زن باشه ، يک آدمه ! اگر از عشق ، اگر از تنهايي يا هر چيز ديگه مي نويسم ، يادتون باشه بين روح يک زن و روح يک مرد تفاوتي وجود نداره ... بگذريم ... دوست دارم در مورد نگاهم به زندگي ، عشق و شادي بنويسم ... اول از نگاه ديگران شروع مي کنم ، نقل قول مي کنم و کم کم فکراي خودمم جمع و جور مي کنم ... ترم اول دانشگاه بودم که " توت فرنگي هاي وحشي " کار " برگمان " رو ديدم ، اونوقتها جهاد دانشگاهي فيلم هاي خوبي مي گذاشت ... به خيلي از فيلم هاي ديگه اش دسترسي نداشتم اما شروع کردم فيلمنامه هاش رو خوندن ... و يادداشت برداشتن ... الان واقعا يادم نيست يادداشت هايي که در زير آوردم رو از کدوم فيلمنامه يا نقد فيلم برداشتم ... " انسان نمي تواند تنها بماند ، اگر چنين چيزي امکان داشت آدم براحتي مي توانست مرده باشد " "بحث بر سر اين نيست که آيا انسان شرايط اين زندگي را مي پذيرد يا نه ، بلکه صحبت از استقامت آدمي در مبارزه با آن است . تنها نماندن . مهم اين است که انسان تنها نباشد و کسي را دوست بدارد حتي اگر در جهنم زندگي مي کند ... انسان زندگي را در کنار ديگري به اين اميد مي پذيرد که در وادي بي پايان حيات سرگردان و تنها نباشد . انسان با فرار از تنهايي ، به طور موقت بر اين زندگي مهوع چيره مي شود . عشق تنهايي را تحت الشعاع قرار مي دهد ..." "سه شکل عشق را در آثار برگمان مي توان ديد ... عشق رمانتيک دوران جواني ، عشق بي فرجام کساني که بدنبال هوي و هوس خود هستند و بالاخره عشق کساني که به آن درجه از رشد فکري رسيده اند که آگاه باشند براي اين احساس خود چه قيمتي بايد بپردازند ..." بازم در اين مورد مي نويسم ...
Posted by mandana at 04:53 PM
| Comments (0)
November 19, 2002امروز حوري عزيزم براي بلاگش يه اسم جديد گذاشت : ابرو کمون ...
Posted by mandana at 04:52 PM
| Comments (0)
November 18, 2002همينجور هي فکراي درهم برهم مياد به ذهنم ... ديشب افطار با بچه ها بيرون بوديم ، گفتيم کجا بريم کجا نريم آخر سر رفتيم کافي شاپ کازه . بعد چند وقت که دور هم بوديم خوب کلي حرف داشتيم واسه زدن و شوخي و اينا هم که سر جاش .... اما يه چيزي همش حواس من رو پرت مي کرد ؛ به نسرين گفتم نسرين يه دقه اينا رو نگاه کن ... يکي از دخترا خيلي خوشگل بود زياد هم اجق وجق نبود ، اون يکي اجق وجق بود اما خوشگل نبود ، هر دوشون خيلي به شدت سيگار مي کشيدند اما اين شدت تو سيگار کشيدنشون نبود ، توي بلعيدن دود نبود ، توي پشت هم روشن کردن سيگاراشون بود . دو تا آقا هم همراهشون بودن که خانوم ها رو نگاه نمي کردن ، تقريبا با نگاه مي بلعيدنشون . هميشه وقتي فروشنده اي باشه خريدار پيدا مي شه اما ترکيبشون يه جوري مثل مار و گنجشک بود ... محمد مي گفت شماها امشب چرا رفتين تو نخ مردم . ديدم راست مي گه به من چه ! هر وقت گذارم مي افته پاساژ ونک فکر مي کنم خدايا ما داريم به کجا مي رسيم ... اين همه عروسکي که ريخته شدن اينجا بعدا قراره چي بشن ؟... کارمند ؟ آخه مگه مي تون کار جدي بکنن ، مگه مي تونن زير نظر کسي کار کنند ... مدير ؟ مگه کار بلدند که بخوان مدير شن ... تازه تو زندگي شخصي چي ... مادر ؟ که خوب بچه تربيت مي خواد ، فکر مي خواد ، همينجوري که نميشه بچه رو انداخت تو اين دنيا و بعدشم بي خيال ! هنرمند ؟ شايد ! بيچاره اسم هنرمندها هميشه بد در ميره ... اما خوب بعضي هاشون هم ... اما آخه اينم احتمالش بسيار ضعيفه ... پس اين نسل وقتي شد سي و چند ساله مي خواد چه کار کنه ؟ فقط هم دخترا نيستن ... من اينجا دخترا رو گفتم چون کارهاشون بيشتر تو چشم مي زنه . پسرها هم همينن ... از اون طرف صبح داشتم مي اومدم شرکت ، يه خانمي تو ماشين کنارم نشست . صورتش قشنگ بود ، يه آرايش خيلي درست و حسابي و غليظي هم داشت ، کلي کرم پودر و سايه و ريمل و رژ لب و گونه و خلاصه حسابي ماليده بود ! يک هو نگاهم افتاد به دستش ... فکر کنم يه کرم معمولي نرم کننده هم نزده بود بهش ، پر از لکه هاي سفيد خشکي ... آخه بابا زنانگي هم قلابي شده ؟ تو اگه زيبايي رو دوست داري اين حقته حتي اگر بيشترش ظاهري باشه ؛ اما چرا فقط صورتت ؟ فقط اون تکه اي رو که ديگران با دقت مي بينن رو خوشگل مي کنن و بقيه جاها رو بي خيال ... مثل اين عروسک ايراني ها که فقط يه کله خوشگل داره ، بقيه اش پلاستيکيه ... حالا باز خوبه که هوا خنک شده و الان کمتر صندل باز مي پوشن وگرنه اونجوري هم هر وقت يکي رو مي ديدم که با کلي قر و فر مياد و ميره اما پاشنه پاش که از صندل زده بيرون کثيفه ، حرصم مي گرفت ... انگار دارن بهم فحش مي دن ... از همه ي چيزهاي قلابي بدم مياد . آدم هاي قلابي ، احساسات قلابي ، شعارهاي قلابي ، دين قلابي ، سياست قلابي ، زندگي قلابي ... و چقدر سخته بين اين همه قلابي ، اصل ها رو تشخيص داد ...
Posted by mandana at 02:51 PM
| Comments (0)
November 16, 2002با یک نگاه به هم می ریزم
Posted by mandana at 11:50 PM
| Comments (0)
November 15, 2002چند سال پیش یه نفر یه قصه ای برام گفت ، یه قصه که احتمالا خیلی ها شنیدنش . یکی بود یکی نبود ، یه شاهزاده ای بود که هیچوقت نمی خندید . پادشاه همه ی دلقک ها رو دعوت کرد که بچه اش رو بخندونند ، فایده نکرد ؛ دست به دامن حکیم ها و طبیب ها شد ، فایده نکرد ؛ مسابقه گذاشت ، جایزه گذاشت ، از همه کشورها همه می اومدند و می رفتند ، فایده نکرد . تا اینکه یه روز یه مرد کهنسال میاد و برای شاهزاده یه هدیه میاره ... یه پرنده زخمی ! می گه این بالهاش زخمی شده و نمی تونه بپره ، مواظبتش کن . شاهزاده همش مواظب پرندهه بوده ، بهش آب می داده ، غذا می داده ، بالهاش رو مرهم می گذاشته ... کم کم پرنده جون می گیره ، خوب می شه ، قوی می شه ؛ و یه روز صبح که بیدار می شه جلوی چشمای نگران شاهزاده ، بالهاش رو به هم می زنه و پرواز می کنه و می ره ... وقتی پرنده می ره از چشمای شاهزاده بی اختیار اشک می ریزه . بعدش انگار دنیا یه جور دیگه می شه براش ... دیگه می تونه بخنده ... پادشاه از اون پیرمرد دانا می پرسه که جریان چی بوده ، پیرمرد می گه یه جادوگر شاهزاده رو طلسم کرده بوده که دلش یخ بزنه ! حضور پرنده باعث شده که کم کم یخ دل شاهزاده آب شه و وقتی اون رفت باقی مانده یخ ها اشک شد و از چشمش ریخت بیرون ... حالا دیگه دلش یخی نیست . می تونه بخنده ، گریه کنه ، مثل همه آدم های دیگه ... قصه ما به سر رسید ! دقیقا 8 سال پیش بود ، 23 آبان 1373 ... گفت تو مثل پرندهه هستی ، گیریم زخمی نبودی ... اما یخ دل من آب شده . فرقش اینه که وقتی پرنده رفت شاهزاده به زندگی عادی برگشت ، اما اگر تو نباشی من اینبار با همه وجود یخ می زنم . منم مثل خنگ ها مونده بودم که یعنی چی ... ما که با هم از این جور حرف ها و تریپ ها نداشتیم . اون کسی رو دوست میداشته حتی عاشقش بوده که حالا مرده ! و من هم که در جریان همه چیز بودم ... پس دیگه این حرف ها چیه ... هنوزم که هنوزه نمی دونم چی شد که وارد اون بازی شدم . نمی دونستم بعدش زمانی که بخوام کنار بکشم ممکنه بالهام رو از دست بدم ، ممکنه حتی تا آستانه از دست دادن خودم کشیده بشم ...
Posted by mandana at 03:48 PM
| Comments (0)
November 14, 2002یادداشت قبلی ای که به نشریه کمان اشاره داشت ، در حقیقت ادامه صحبت من با یکی از دوستانم بود . کمان رو بهش معرفی کردم و اون می خواست بیشتر در موردش بدونه . فکر کردم بد نیست که کمان رو به خیلی های دیگه هم که نمی شناسنش معرفی کنم .
کمان / سال هشتم / شماره صد و سی / ستون اول به قلم هدایت الله بهبودی جنگ رو دوست ندارم ، اما آدم هاش رو چرا ! با بعضی هاشون برخورد داشتم و چیزهایی ازشون درک کردم که نزد دیگران نتونستم پیدا کنم ... و خیلی ها رو که فقط وصفشون رو شنیدم .
مستند / صفر اول / مرداد 79 / صاحب امتیاز روایت فتح آخر اون یادداشت قبلی مربوط به کمان نوشته بودم که در موردش باز هم خواهم نوشت ، امروز با یکی از دوستام که مدتی بود ندیده بودمش بیرون بودیم ، بهش آدرس بلاگم رو دادم که بخونه و نمی دونم حرف چه جوری به کمان کشیده شد ، گفت تو و جنگ ؟! آخه به تو نمیاد به این موضوع تعلق خاطر داشته باشی ، همونطور که بهت نمیاد انقدر به روزه گرفتن مقید باشی ! و این اولین باری نیست که این حرف رو شنیده ام ، سال هاست که ... این شد انگیزه ای که همین امشب این یادداشت رو بگذارم !
Posted by mandana at 12:38 PM
| Comments (0)
به بعضي ها مرتب سر مي زنم ، از بعضي نوشته ها خوشم مياد و بعضي ها رو دوست دارم به بعضي ديگه معرفي کنم ... یکی گفت : اصلَن تصور دنیایی که در آن حتا یک نفر آزار ببیند و زیر پا له شود وحشتناک است تا چه رسد به این که میلیون ها نفر از گرسنگی بمیرند و میلیاردها نفر بی تفاوت باشند . تو کف جواب اون یکی مونده ام هنوز ... اسم من انسان است نگاه كن دوست, دستم را بگير و يه بلاگ ديگه که موضوعش شعره ، فارسي و انگليسي ... و چه لطيف ... ميخ روی زمين نريزين. می ره تو پای آدم، زخمی می شه. درست نيست. اين چيزا که ديگه واضحه. اينا رو هم من بايد بگم ؟ باید خوش حال باشم اما نیستم.دلم بد جوری گرفته. واقعا بدجوری! حالم البته خوبه. طوری هم نشده... فقط این که... وقتی آدم می شینه به بعضی از مسائل درست حسابی فکر می کنه یه هو می ترسه. نمی دونم این حس منو تا حالا داشتین یا نه ولی ... بعضی وقتا آدم انگار چشماش یه دفعه باز می شه و چیزایی رو که تا حالا ندیده بوده یا شاید نمی خواسته ببینه ... می بینه ... اما قديما رو يادت هست.؟ رمضون يه بوي ديگه اي داشت. سحرا و افطاراش ، اذونا و ربنا گفتناش ، حتي نون سنگكاش يه بوي ديگه اي داشت. ماه رمضون الان من ، ماه رمضون الان تو هر چي هم بخواييم سعي كنيم به خودمون بقبولونيم ، كمتر از بوي هر چيزي كه فكرش رو بكني بوي خدا و خلوص و علي رو ميده . باور مي كني ؟ با من موافقي ؟ اصلا مي دونيم كلمه وجدان چطوري نوشته ميشه؟ افشين انقدر کلافه اس که هيچي ازش نقل نمي کنم ... اين رو هم بخونين ، هر روز ديگه دارم بهش سر مي زنم ، اما نمي دونم چرا!
Posted by mandana at 11:39 AM
| Comments (602)
November 13, 2002درد که مي آد ، انگار به وزنم اضافه مي شه ، انگار زمين با نيروي بيشتري من رو به سمت خودش مي کشه ؛ بدني که گه گاه فراموش مي شه رو حالا تمام و کمال حس مي کنم ، تن من ! همون که به بودنم وزن مي ده ، که حالا درد داره توش مي پيچه ... زود خوب مي شم و بعد ميام از چند تا وبلاگ که تازگي ها کشف کردم و خوشم اومده مي نويسم ...
Posted by mandana at 03:36 PM
| Comments (0)
November 11, 2002چهارشنبه سوری سه سال پیش من و سعیده به هوای اینکه با بچه ها می خوایم شام بیرون باشیم ، عصری از خونه اومدیم بیرون ، می خواستیم بریم یه جایی که بلد نبودیم ، حتی تو روز هم مسیرمون از اونجا رد نمی شد چه برسه شب! اما احساس می کردیم لازمه که بریم . می دونستیم جایی که باید بریم نزدیک میدون توپخونه است ؛ اما چون به مامان اینا نمی خواستیم بگیم جریان چیه نمی تونستیم بپرسیم چه جوری باید رفت . همه جا هم که سر و صدا و ترقه ... آتش بازی نبود ، وحشی گری بود . دنبال یه قیافه درست و حسابی می گشتیم که بشه ازش آدرس پرسید ، یه پسره رد شد ته سیگارش رو انداخت رو چکمه من و با دوستاش زل زدن به من ، منم مونده بودم این چقدر بی تربیت ویکهو صدای تتتتتتتتتتق ! نگو این ترقه بوده از اینا که بهش می گن سیگارت ... خلاصه بالاخره رفتیم ... چند شب پیش با پریسا تلفنی صحبت می کردم ، دیدم حسین هی داره از اون ور پیغام های خشمگین می فرسته ؛ پرسیدم حسین چی میگه که خودش گوشی رو گرفت ...گفت یادته ، یادته داشتی برنامه سفر شمال عید رو به هم می زدی ، که من باید تهران باشم ، حجاریان فلان ، حجاریان بهمان ... گفتم خوب ؟ چقدر انرژی مثبت ... چقدر نیرو برای بهبود اوضاع که همه توی بازی بازی کردن های سیاسی هدر رفت ، حالا به نظرم همه از دم مثل همند ، همه با هم مساویند ؛ گرچه که هنوز اون ته تها یه چیزی می گه که بعضی ها مساوی ترند ! اما تا وقتی احساس کنم بازیچه می شم دیگه وارد بازی نمی شم ...
Posted by mandana at 08:25 PM
| Comments (0)
November 10, 2002ديشب نمايش ترومن رو ديدم ... و چقدرخوشم اومد . کريستف شايد جذابترين شخصيت فيلم بود ...تواما هم خدا بود هم شيطان ! وقتي ديد ترومن اراده کرده که بره ، اول جدي نگرفت ، بعد کنترلش رو شديدتر کرد ، سختي هايي گذاشت جلو پاش تا نتونه بره ، وقتي ديد لجاجت مي کنه از نيروهاش استفاده کرد ، تا دم مرگ بردش ، بعد که ديد خشونت کم اثر بود از در دوستي دراومد و دست خودش رو رو کرد و وقتي ديد که بي فايده اس و ترومن داره از حيطه کنترلش کاملا خارج مي شه ، باور نمي کرد اما انگار احساس رضايتش بيشتر شد ... يعني اگر منم بخوام راهم رو پيدا کنم ، بايد پافشاري کنم به هر قيمتي ؟
Posted by mandana at 02:24 PM
| Comments (0)
November 09, 2002گشنمه حسابي ... دلم که داره ضعف مي ره هيج ، احساس مي کنم ذهنم هم تهي و خالي شده ؛ انگشتام هم بفهمي نفهمي ضعف مي ره ، دلم هم مي خواد سرم رو بگذارم رو ميز اما نخوابم . خدا کنه بهره ام از روزه فقط اين چيزها نباشه ...
Posted by mandana at 03:22 PM
| Comments (0)
November 08, 2002تغییرات جدیه ، بروزش رو دارم حس می کنم . اول گنگ بود ، مبهم بود و من جدی نمی گرفتم . هنوز هم نمی دونم دقیقا چه اتفاق درونی ای افتاده و یا از چی ناشی شده ، اما می دونم این اتفاق افتاده و هنوز به کمال نرسیده .
Posted by mandana at 12:21 PM
| Comments (0)
November 07, 2002چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما صفای گمشده آیا اگر زمانه به این گونه همیشه دلهره ، همیشه می گفتم : " حمید مصدق "
Posted by mandana at 04:21 PM
| Comments (0)
November 06, 2002خیلی ها نشریه کمان را نمی شناسند ، دو هفته نامه ای که سالهاست بر روی کیوسک روزنامه فروشی ها نمی آید . اگر کسی کمان را می خواهد باید مشترک باشد یا به دفتر نشریه مراجعه کند ... بگذریم ... امروز می خواستم به دوستی کمان رو معرفی کنم ، وقتی داشتم اون ها رو ورق می زدم دلم نیومد اینجا چیزی ننویسم. موضوع کمان ، ادبیات پایداری است... جنگ ما و جنگ های دیگر... "<رفیق ، بر زمینی که من آرمیده ام ، بیدار باش . من در میدان نبرد کشته شدم ، پس این حق من است که از تو بخواهم . آن گاه که پسرم چشم به جهان گشود، من چشم از جهان فروبستم .من جان باختم به خاطر او و به خاطر تو نیز هم ! > تقدیم به شمایی " "اقتصاد ، نقش بشتری در تحریک <<آستانه درد>> اجتماع دارد . درست هم هست. ناملایمات اقتصادی فریاد جامعه را زودتر از بقیه امور در می آورد . اگر کتابی منتشر نشود ، اگر موزه ای ساخته نگردد ، اگر بهداشت و آموزش کافی در اختیار قرار نگیرد و ...، برای نمونه به اندازه پرداخت نشدن حقوق و دستمزد سر ماه ، جامعه را به آستانه درد نمی رساند . نخستین فریادهای درد آلود ، معمولا از حنجره زخمی اقتصاد شنیده می شود ، اما این همه درد نیست . درباره کمان باز هم خواهم نوشت ...
Posted by mandana at 12:19 PM
| Comments (0)
November 04, 2002ديروز مي خواستم يه چيزي رو تست کنم فقط يه کلمه نوشتم بارانه و پست کردم , امروز مطلب جديد ( جديد که نه مال 6 ماه پيشه ) مي خواستم بگذارم ، اونو اديت کردم ؛
Posted by mandana at 04:18 PM
| Comments (0)
November 03, 2002باز من اين مطلب رو عوض کردم ، يکي از بچه ها گويا از اين يادداشت اذيت شده بود و من گفتم خوب ... حذفش مي کنم ... ************* مرگ همين دور و بر داره مي پلکه ... لبخند مي زنه و مي ره اما مي دونم که دوباره بر مي گرده . حرفي به من نمي زنه ، نمي دونم قراره با هم بريم يا فقط داره ازم دلبري مي کنه ... 24 ارديبهشت 81
Posted by mandana at 03:49 PM
| Comments (0)
November 01, 2002تا حالا تو بارون دوچرخه سواری کردی ؟ اول برای اینکه خیس نشی پانچوت رو تنت می کنی ، بند کلاهش رو زیر چونه ات سفت می کنی و ... حرکت ... باد رو دوست دارم به بارون اما انگار عاشقم ... زندگی رو دوست دارم به مرگ اما انگار ... مگه من از امروزم بیش از این چی می تونستم خواسته باشم ؟
Posted by mandana at 10:10 PM
| Comments (0)
|
|