July 30, 2004

دارم آرشیو وبلاگم رو منتقل می کنم به اینجا ... می خوام همش یه جا جمع باشه .
از یه طرف نمی تونم بنویسم تو وبلاگم ، احساس عدم امنیت دارم و یه جوری دوست دارم سکیوریتی زندگیم رو ببرم بالا ، از طرف دیگه نوشتن بهم تمرکز می ده و خوب من از اول که شروع کردم به نوشتن بخاطر خودم بود و نه به خاطر دیگران .
بدون هیچ لینکی ، یا آدرس دادن به کسی برای خودم و خودم اینجا می نویسم ...

Posted by mandana at 11:30 PM | Comments (0)

July 24, 2004

می گه امیدت به خدا باشه ، این چیزا رو خدا درست می کنه نه بنده ی خدا ...
امیدم بخداست و بازم می ترسم ...
هیچوقت این صلاح مصلحت های خدا رو نفهمیدم ، نمی دونم چی کار داره می کنه با زندگیم و می ترسم .
بعد از مدت ها احساس خوشبختی کردم و نمی خوام مایه ی خوشبخیتم رو از دست بدم و می ترسم .
اینبار ترس فلجم نکرده ، هوشیارم به وجودش ، اما باز می ترسم ...

Posted by mandana at 11:07 PM | Comments (0)

July 23, 2004

دلم شور می زنه ...
همه ی آینده ی من این روزها آروم و بیصدا داره رقم می خوره .
تمام مسیر زندگی آینده ام بسته به اتفاقات این دوره داره .
خداوندا کمک کن که همه چیز در مسیر درست پیش بره ...

Posted by mandana at 10:33 PM | Comments (0)

July 18, 2004

قلبم تو دهنمه از اضطراب ...

Posted by mandana at 12:49 AM | Comments (0)

July 15, 2004

باید قیافه ی اینجا رو درست کنم ...
بهم حس یه خونه ی امن و خلوت رو می ده ...
از شلوغ پلوغی ها خسته ام ، دوست دارم اینجا بنویسم ...

Posted by mandana at 01:00 AM | Comments (0)

July 14, 2004

از پنجره باز اتاق
بوی کودکی هایم می آید
اسفند و دود و کندر ...


عروسی بود یا عزا
شاید هم کسی از سفر آمده بود یا باید می رفت
لا به لای دست و پای آدم بزرگ ها
می دویدیم و می پریدیم و گرگم به هوا و قایم باشک بازی می کردیم
و مامان بزرگ همیشه وسط بازی ، بین زمین و هوا
یک لحظه گیر می انداخت مرا
اسفند می چرخاند و لا حول ولا می خواند و بعد زیر لب ردیف می کرد :
شنبه زا ، یکشنبه زا ، دوشنبه زا ...
و صبرم تمام می شد و در می رفتم ...


از پنجره ی باز اتاق
بوی کودکی هایم می آید
اسفند و دود و کندر ...


درخت های کاج حیاط زبر بودند
خاک و سنگ های باغچه زبر بود
حتی لبه ی حوض آبی بزرگ زبر بود ...
از پله ها که می پریدم ، یا از تاب در حال حرکت
از بین درخت ها که می دویدم
مواظب بودم که زبری ها ، خونم را در نیاورند
درد را نه ، اما اخم بابا را می فهمیدم
و هنوز نمی دانم بخاطر زخم های من ، چرا مامان باید دعوا می شد ...


از پنجره ی باز اتاق بوی کودکی هایم می آید
و من برای هزارمین بار
خوشحال می شوم که دیگر کودک نیستم ...

Posted by mandana at 12:07 AM | Comments (0)