August 06, 2004

اولش فقط این بود که بی حوصله بودم ، یعنی تکلیف یه سری چیزها معلوم نیست و این بی حوصله ام می کنه . گفتم هی غر نزنم تو وبلاگم ...
بعدش فکر کردم من که انقدر حساس شدم روی موضوع سکیوریتی زندگی شخصیم ، اصلا بهتر که هیچی ننویسم ...
بعدتر گفتم حداقل یه یادداشت بنویسم که من نمی نویسم دیگه و ازین حرف ها و یه ذره موضوع رو دراماتیک کنم !!
بعد دیدم دلم برای بعضی ها اینجوری خیلی تنگ می شه . برای پندار ، مریم ، مکاشفه و یه سری از بچه ها که از نزدیک نمی شناسمشون و تنها پل ارتباطیمون وبلاگه .
فکر کردم نوشتن یه جای دیگه مشکل رو حل می کنه ، هنوز نمی دونم حل می کنه یا نه ، اما خوب یه قسمتی از وبلاگ ارتباط برقرار کردن با دیگرانه . بعد از این همه وقت نوشتن تو بارانه ، با یه سری آدم تونستم ارتباط برقرار کنم و با هم به یه زبان مشترک نزدیک شیم ... دیگه مثل اوایل که شروع کرده بودم به نوشتن ، هی مجبور نیستم همه چیز رو توضیح بدم تا سوء تفاهم پیش نیاد ...
فعلا هر از گاهی می نویسم ، تا بعد شاید دوباره مرتب شدم ...

پی نوشت 1: مریم گلی جونم روی گفتگوی کوتاهمون فکر کردم ، حق با توه ...
پی نوشت 2: بین این همه آدم وبلاگی ، یه نفر رو دوست دارم ببینم که خودش هم احتمالا خبر نداره !! اگر ننویسم ممکنه شانس دوستیش رو از دست بدم !!! حالا طفلی اصلا منو ندیده تا حالا ... شایدم دید و فکر کرد این دیگه کیه ؟!
پی نوشت 3: یادداشت های بلاگ اسپاتیم رو اینجا هم پست می کنم ... خدا رو چه دیدی شاید یه وقت انقدر دوباره راحت بودم که کلا اینجا رو وبلاگ عمومیم کنم ...

Posted by mandana at 10:53 PM | Comments (1)

August 03, 2004

سنگام رو با خدا واکندم ...
نتیجه اش هم شده یه سردرد شدید !!!

Posted by mandana at 10:47 PM | Comments (0)

انقدر گریه کردم که دیگه نمی تونم با این قیافه ی مسخره و پف کرده برم پایین فوتبال ببینم ...
دوست داشتم مامانم رو بغل می کردم و تو بغلش گریه می کردم ، شاید یه ذره آرومتر شم ، اما بی فایده است . به نظر مامانم مسخره است که من ناراحت باشم . می گه خوب قمست باشه درست می شه ، قسمت نباشه درست نمی شه ...
احساس بلاتکلیفی می کنم ، احساس می کنم خدا منو دست انداخته . هر وقت خیلی ذوق می کنم واسه یه چیزی همینطور می شه . یه مشکلی پیش میاد اون وسط که هاج و واج می مونم چرا از قبل پیش بینی نکرده بودم سنگ به این بزرگی رو ...
وقتی قرار شد خیلی زود تکلیف معوم شه ، کلی ذوق کردم . حالا می بینم همون قدم اول متوقف شدم و هیچ غلطی نمی تونم بکنم ...
مرده شور هر چی درسه ببرن ، اصلا من درس زندگی نمی خوام !!! این همه آدم که خوشحال و خوشبخت دارن زندگی می کنن چرا انقدر نیاز به درس زندگی ندارن ؟ چرا هی خدا واسه من درس اضافه می کنه ؟ هر چند وقت یه بار خسته می شم ، صدام درمیاد ، یه ذره به خدا غر می زنم ... بعد دوباره سرم رو می ندازم پایین و راه میفتم . هی می رم و می رم تا وقتی دوباره خسته شم ... دوباره غر می زنم ، وایمیسم ، اعتراض می کنم ؛ دوباره هم خدا تحویلم نمی گیره و روز از نو روزی از نو ...
می ترسم ... می ترسم ...
احساس می کنم خیلی تنهام ... چون هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس نمی تونه این حس منو درک کنه ...
این همه مجبور بودن ...
بگذریم ...

Posted by mandana at 05:45 PM | Comments (0)

دارم سعی می کنم نگرانیم رو قورت بدم !!
احساس می کنم نگران بودن برام غیر مجازه ...
اما خوب دست خودم نیست ، نگرانم ...

Posted by mandana at 01:19 AM | Comments (0)