|
November 29, 2004اول دبیرستان ، اولین باری که قراره بدون سرویس بری مدرسه مامان شروع می کنه به نصیحت کردن : اگر کسی تو خیابون بهتون متلک گفت به روی خودتون نیارین ، حتی برنگردین بهش فحش و بد و بیراه بگین ، به چند دلیل . اول اینکه اگه خره به آدم لگد بزنه آدم برنمی گرده به خر لگد بزنه چون باید یه فرقی بین خره و آدمه باشه ، بعدشم کسی که مزاحم می شه همین که بهش فحش هم بدی خوشش میاد به هر حال باهاش هم کلام شدی و بهش توجه کردی ، و تازه دیگران هم نگاه نمی کنن ببینه مرده چه جوریه می گن لابد زنه یه کرمی تو کارش بوده وگرنه چرا مرده به بقیه گیر نداده ... و این قصه تا امروز ادامه داره . کم نیست ، نصفی از عمرم این حرفا تو گوشم تکرار شده ... فکر کنم حتی یه کم شرطی شدم ... November 27, 2004
آن صدای پاک، آن صدای بی آلایش، ... داشتم نامه هات رو می خوندم و شعرهات رو ... November 26, 2004خدا رو شکر که توی مسائل پیش اومده این من بودم که به خشم غلبه کردم و نه خشم به من ... پی نوشت : حالا که دارم نامه هام رو انگلیسی برات می نویسم ، اینو فارسی بهت بگم که بیشتر بهم بچسبه : وبلاگ ها و ایمیل و اورکات هک شده ام هم فدای یه تار موت ... چقدر حیف که با وجود این که به محترمانه ترین شکل ممکن بیان کردم که بهتره آدمای بالغ و بافرهنگی باشیم و با الفاظ زشت فضامون رو آلوده نکنیم، باز یه همچین کامنتهایی رو اینجا میبینم. گفتم که شرط گفتگو اینه که آدمها به قواعد گفتگو قائل باشند. ولی متاسفانه آدم میبینه که یه چیزی که در طول سالها و نسلها در بعضی بخشهای جامعه مون بوده، هوچی گری و دار و دسته بازی و داد و قال کردن، به این راحتی از بین نمیره. خوب، این هم میشه که یه اجتماع چوب این مسائل رو میخوره و عقب میمونه. دوستان عزیزی که بلد نیستین محترمانه حرف بزنین، جاتون اینجا نیست. تشریف ببرین جایی که اون لحن و اون رفتار پذیرفته س حرف بزنین. اگه دوس دارین برین یه وبلاگ درست بکنین و تا یکی دوسال در باب این موضوع اونجا نظر بدین و حرف بزنین و از هر نوع کلامی هم که دوس دارین استفاده بکنین. فکر میکنم مجبور بشیم از کسانی که اینجا سر میزنن معذرت بخوایم و برای رعایت حرمت کلام و حرمت اینجا کامنتها رو فعلا برداریم. من نمیفهمم که چرا آدمها باید خودشون رو در مقامی قرار بدن که وقتشون و انرژیشون که میتونه صرف ساختن و پیشرفت و اضافه کردن چیزهای خوب به هستی باشه، باید برعکسش عمل بکنن و با خودشون سیاهی بدوش بکشن. یکی میره از سر لج و عقده یه ایمیل رو هک میکنه، دو تا وبلاگ رو هک میکنه، به حریم خصوصی افراد وارد میشه، نوشته هایی رو که برای چشمان او نبوده میخونه، از اون ایمیل و با استفاده از نام اون ایمیل برای دیگران ایمیل میده و کلام زشت درباره ی دیگر بندگان خدا مینویسه، اونوقت یه عده هم کاسه ی از آش داغتر میشن و میان هوچی گری میکنن. که چی؟ که چه مساله ای حل بشه؟ این کار ها با دزدی کردن و به خونه ی شخصی - اون هم یه دوست - بدون اجازه وارد شدن و دست درازی کردن و اموال شخصی و خصوصی افراد رو جوریدن هیچ فرقی نداره، و بعد یه عده هم پشت در خونه جمع میشن و شعار میدن و حرف رکیک میزنن و در باب مظلومیت دزد و زیبایی دزدی داد سخن میدن و از دیگران هتک حرمت میکنن. خودتون متوجه هستین چیکار میکنین؟ بطور خصوصی به اندازه ی کافی در جواب اون کسی که این کارها رو کرد نوشتم، این کارها از شان انسانی بدوره. اون موقع هم گفتم و الان هم میگم، حیف از وقت و انرژی یی هستش که توی این ماجراها میره. نمیخوام دوباره بیام باب اون حرفها رو اینجا باز بکنم. امیدوار بودم که تموم شده باشه و رفته باشه. زیبا نیست که آنچه که رفت بازگو بشه، من نمیخواستم که اون آدم نزد دوستانش زیر سوال بره. بابا جان، انقدر فهمیدن چیز به این سادگی سخته؟ یه آدم یه موقعی یه نفر رو دوست داشته، دیگه دوستش نداره، و یه نفر دیگه رو دوست داره. حق انسانیشه. برای همه مون هم پیش اومده. همه مون هم آدم بزرگ هستیم، هر کسی هم مسئولیت زندگیش با خودشه. قرار هم نیست که گردن کسی بندازیم چیزی رو. هر کسی خودش با کارهایی که میکنه تاثیر میذاره روی اتفاقاتی که در مسیر زندگیش قرار میگیره. عوض عزا گرفتن و بدگویی کردن و دور خود چرخیدن و هوچی گری کردن درباره ی چیزی که حتی از جزئیاتش خبر نداریم، بهتره بریم به زندگیمون برسیم و برای همه و خودمون دعا بکنیم که تهمتی ناروا به کسی نزده باشیم. امیدوارم که لازم نباشه بیشتر از این توضیحی بدم. November 25, 2004کامنتای یادداشت پایینی رو که خوندم اول جا خوردم... بعد متوجه شدم که یه عده متوجه نبوده ن که یادداشت درباره ی چه کسی و چه موضوعی بوده، اشتباهی گرفته ن و یه فرضی کردن و برمبناش هم یه سری مطالبی رو نوشته ن. به هر حال اشتباه پیش میاد. ولی خوندن این مطالب من رو یاد مطلب دیگه ای انداخت. ما صحبت از جامعه ی مدنی زیاد میکنیم، و پیش نیاز رسیدن به جامعه ی مدنی اینه که بتونیم گفتگو بکنیم. گفتگو کردن اما، یه شرط داره، و شرطش هم اینه که آدمها به هم احترام بذارن و بدگویی و زشتگویی نکنن. اینجا یه محفل کوچیکه که حرفهای مختلفی ممکنه توش مطرح بشه. آدمای عزیزی که میان و یادداشتی و کامنتی میذارن مث مهمونهای ما هستن و قدمشون عزیزه و نظرشون محترم. حرمت کلام و محفل و انسانها برامون مهمه. امیدوار هستم که همگیمون بتونیم با کمک هم این احترام رو حفظ بکنیم. همونطوری که ریختن زباله توی خیابون از زیبایی و پاکیزگی شهر کم میکنه، بکار بردن کلمات نازیبا هم از زیبایی روح آدم و از پاکی یه محفل دوستانه میکاهه. سعی کنیم تا روحمون و محفلمون زیبا بمونه. اگر حوصله دارین اینجا و اینجا رو بخونین ... دختره بهتره ، یعنی حداقل اینکه معلوم شده بهترین و بدترین حالت چیه و بدترین حالت خیلی هم نگران کننده نیست ... پی نوشت : چوب رو که بلند کنی گربه دزده حساب کار دستش میاد ، یا اینجوریه که چوب رو که بلند کنی گربه دزده فرار می کنه ، نمی دونم دقیقا اما کاربردش رو دارم می بینم !! November 21, 2004فکر می کردم دوست ِ نادان ِ ... حماقت هاش از روی احساسات دوستانه است اما خوب شعور و عقلش بیشتر از این قد نمی ده . دلم هم براش می سوخت . وقتایی که سرحال بود که هیچی ، هر وقت ناراحت و افسرده بود یاد من میفتاد ... منم به حرفاش گوش می کردم و با اینکه می دونستم فایده نداره و وقت تلف کردنه اما چیزایی که به ذهنم می رسید بهش می گفتم . حداقلش این بود که یه مدت کوتاهی آروم می شد . November 20, 2004این روزا دلم خیلی برات تنگ میشه ... November 19, 2004اون ور دنیا و یه مادر که بچه ی 7 ماهه ش مریضه... و ما که در حیرت کرم پروردگار موندیم که چطور اینا به هم وصل شدن... خدایا شکرت. تالاپی تو پله ها خوردم زمین ... جفت آرنج هام مثل بچگی هام که همیشه زخم بود زخم شده ! اما خوب چه اهمیت داره ، عوضش شب رفتم رو وزنه دیدم شدم 50 کیلو !! پنج کیلو چاق شدم در عرض این یکی دو هفته!! تو 5 سال گذشته بی سابقه بوده . کلی دارم کیف می کنم ... November 18, 2004دختره مریضه ، یه کم هم ترسیده ، ما هم یه کم ترسیدیم ، اما خوب می خوایم همه با هم نترسیم . دیگه امید به خدا ... November 15, 2004خوشی تو شده خوشحالی من. باشه ... باشه ... یادته ...؟ 32 تا نامه که توی ساعت های مختلف یه شبانه روز فرستاده شدن ، صدای تو ، بی خوابی من ، بوی توتون پیپ بابا ... دلم تنگ شده چقدر ... این همه قصه فردوس و تمنای بهشت کار کردن با قالب های مووبل تایپ رو بلد نیستم ، یه ذره گند زدم ... بدیش اینه که احتمالا فعلا هم وقت نمی کنم بشینم درستش کنم ، ناصر هم که سفره و سرش شلوغه ... یه ذره تحمل کنین دیگه ...
فایرفاکس یه براوزر نسبتا جدیده موزیلا هستش ، فکر کنم سه ماهه که اومده . ناصر توصیه اش کرد منم دانلود کردمش و ازش خیلی راضیم ... حجمش از اینترنت اکسپلورر خیلی کمتره و سریعتر هم اجرا می شه مخصوصا زمانی که مجبوریم صفحات متعدد رو باز کنیم ... اینم آدرسی که می شه مجانی دانلودش کرد . November 13, 2004ما آدمها حضور و وجود تک تکمون در آفرینش نقش و جایگاه داره. هر کاری که میکنیم روی هستی یه اثری داره. کاشکی متوجه عظمت این نکته باشیم که وقتی که عمل خیری انجام میدیم داریم به هستی می افزاییم، و وقتی که کار بدی میکنیم، داریم از هستی میکاهیم. این نیست که دامنه ی تاثیر ما فقط به خودمون برمیگرده. ما انرژیهای خودمون رو همراه با خودمون داریم و این انرژیها به تعالی هستی یا به تاریکی هستی کمک میکنن. سعی داشتن در اینکه انرژیهامون مثبت باشه فقط یه لطف در حق خودمون نیست، یه وظیفه س در قبال آفرینش. ما به این دنیا میاییم که یاد بگیریم که اثر مثبت بذاریم. یاد گرفتن این که اثر مثبت بذاریم و انرژی مثبت منتقل بکنیم پروسه ی سختیه، و ما در قالب تجربه های مختلف زندگی در شرایطی قرار میگیریم - و این شانس بهمون داده میشه - که یادش بگیریم و لمسش بکنیم و در وجود خودمون نهادینه ش بکنیم. چه حیف که عظمت این نکته که با هر تهمتی که میزنیم، با هر دروغی که میگیم، با هر آزاری که میرسونیم داریم دنیا رو تیره تر میکنیم به فراموشی سپرده میشه. آدمهایی رو میبینی که سنگ درستکاری به سینه میزنن، با اسمهای مختلف منجمله دین و ایمان خودشون رو محق به انجام هر کاری میبینن، در گفتارشون مدام از کلام مقدس مایه میذارن، ولی در عمل با رفتارشون از زیبایی هستی کم میکنن و تاریکی می آفرینن. کسانی که این طور محقانه کار زشت خودشون رو توجیه میکنن و با کارهایی مثل حرمت شکنی و زشت گویی و بهتان و دروغ انرژی منفی به آفرینش اضافه میکنن متوجه این حقیقت نیستن که در تصویر ابدی هستی دارن عرصه رو بر خودشون تنگ تر میکنن. دارن مسیر خودشون رو به سمت تعالی دشوارتر میکنن. دارن از وقتی که در اختیارشون قرار داده شده و شانسهای آموختنی که بهشون داده شده بدون بهره گیری میگذرن، و از یاد میبرن که فرصت کوتاه است و سفر پرفراز و نشیب... حیف نیست از وقتی که میتونه برای تکامل روحمون استفاده بشه در جهت انرژی منفی به دنیا دادن استفاده بکنیم؟ در جهت چرکین کردن روحمون و انرژیمون و هستیمون استفاده بکنیم؟ حیف نیست که به جای تجربه کردن آزادگی و سبک روحی، وزنه به پای روحمون ببندیم و با خشم و کینه و زشتکاری روحمون رو خسته و نزار بکنیم؟ امیدوارم اون شرایطی که باعث شد فکرم به سمت این گفتارها بره عوض بشه و طراوت زندگی و زیبایی هستی رو همه ی ما بهتر و بیشتر به وجود خودمون راه بدیم... November 10, 2004ما آدما هر کدوممون از دریچه ی چشم خودمون دنیا رو میبینیم، واسه همین هم اتفاقهایی که می افته رو با فیلترهای مختلفی میبینیم و برداشتهامون هم مختلف میشن. با این دید که بهش نیگاه میکنی، میبینی برای هیچ چیزی نمیشه درست و غلط معلوم کرد... یه چیزی از دید یه نفر ممکنه صد در صد درست باشه و از دید یه نفر دیگه صد در صد غلط. ولی خود وقایع چندان اهمیتی ندارن. یادم میاد که یه دفعه یه نوشته ای رو همینجا نوشته بودم در باب این که 10 درصد ماجرا خود واقعه س و 90 درصد بقیه نوع برخورد ما با مساله. برخورد آدمهاس و عکس العملهاشون که آدمها رو از هم متمایز میکنه. توی برخورد آدمهاس و توی عکس العملهاشون که میبینی بعضی ها بزرگوارند و بعضی ها حقیر. بعضی ها جود دارن و بعضی ها بی وجودن. بعضی ها عزت نفس دارن و بعضی ها تن به هر ذلتی میدن. بعضی ها حجب دارن و بعضی ها بویی از آبرو نبرده ن. بعضی ها سازنده هستن و بعضی مخرب. بعضی ها رها هستن و بعضی ها دربند. مشاهده کردن عکس العمل آدمها به اتفاقاتی که دور و برشون می افته آموزنده س. کاشکی بتونیم حلقه ی همنشینی مون رو طوری انتخاب بکنیم که از حضور تک تک نزدیکانمون حظ ببریم و اثرات مثبت به زندگیمون اضافه بشه، نه اینکه از رفتارهاشون انگشت به دهان بمونیم... November 08, 2004انگار قسمت نبود اینجا کنسرت شجریان رو برم ، اونور دنیا اما یه بلیط دست یه نفر خیلی عزیز برای کنسرت لس آنجلس شجریان دارم از الان ، واسه حدود 100 روز دیگه ... November 05, 2004عکس خوب علاوه بر عکاس خوب و دوربین خوب ، سوژه ی خوب هم می خواد !! انقدر سوژه خوبه که یکی از گالری های عکسام به طور اختصاصی مربوط به همین سوژه ی مورد نظر می شه ! تا 3 4 روز دیگه حتما گالری هام رو راه می ندازم ... سایتی که دستم دارم تموم شه ( تموم شه لینکش رو می گذارم که کلی کلاس بگذارم !! ) ، بعد چای نت رو راه میندازم و با کمک بروبچز عزیز یه دستی هم به سر روی اینجا می کشم ... November 02, 2004وبلاگ قبلیم هک شده همینطور چای نت وبلاگ کاری فیلم حسین قناعت که من می نوشتمش ، آدرس ایمیل و اورکاتم هم ... برای یه سری از دوست و آشناها توی کامنتشون پیغام گذاشتم که بدونن . به هر حال لطفا منو با این عضویت فعلی اورکاتم حذف کنید . . حوری برام دعوتنامه فرستاد دوباره و یه عضویت جدید گرفتم که هنوز براش عکس نگذاشتم و یکی یکی دارم بچه ها رو اضافه می کنم به لیستم ... November 01, 2004اشک از چشمام میاد ... گاهی از ترس جراحی یه زخم عفونی ، خودمون رو مجبور می کنیم که مدت ها درد اون زخم رو تحمل کنیم ... |
|