November 29, 2004

اول دبیرستان ، اولین باری که قراره بدون سرویس بری مدرسه مامان شروع می کنه به نصیحت کردن : اگر کسی تو خیابون بهتون متلک گفت به روی خودتون نیارین ، حتی برنگردین بهش فحش و بد و بیراه بگین ، به چند دلیل . اول اینکه اگه خره به آدم لگد بزنه آدم برنمی گرده به خر لگد بزنه چون باید یه فرقی بین خره و آدمه باشه ، بعدشم کسی که مزاحم می شه همین که بهش فحش هم بدی خوشش میاد به هر حال باهاش هم کلام شدی و بهش توجه کردی ، و تازه دیگران هم نگاه نمی کنن ببینه مرده چه جوریه می گن لابد زنه یه کرمی تو کارش بوده وگرنه چرا مرده به بقیه گیر نداده ... و این قصه تا امروز ادامه داره . کم نیست ، نصفی از عمرم این حرفا تو گوشم تکرار شده ... فکر کنم حتی یه کم شرطی شدم ...

Posted by mandana at 08:41 PM | Comments (0) | TrackBack

November 27, 2004


چقدر جای تو خالیست،
چقدر جای صدای تو خالیست،

آن صدای پاک،
آن صدای رویایی،
آن صدای پر آرامش،
که به یاد جویباران می اندازد مرا...

آن صدای بی آلایش،
که به یاد خنده های معصومانه کودکان می اندازد مرا،
وقتی که در داغ گرمای ظهر تابستان،
توی کوچه، با شاد ترین دل،
لحظه لحظه بازی را جشن میگیرند...

...

داشتم نامه هات رو می خوندم و شعرهات رو ...
باید یه روز بشینیم و تو همه ی شعرایی رو که نوشتی با صدای خودت برام بخونی ...
چقدر کمت دارم عزیزترینم ...

Posted by mandana at 10:07 PM | Comments (0) | TrackBack

November 26, 2004

خدا رو شکر که توی مسائل پیش اومده این من بودم که به خشم غلبه کردم و نه خشم به من ...
خدا رو شکر با اینکه حتی به چیزای منفی و کارای منفی هم فکر کردم تو این مدت، در نهایت از هیچ کدوم از اصولم پایین نیومدم و کاری نکردم که بعد از انجامش تازه مجبور شم بشینم براش دلیل بتراشم و خودم رو توجیه کنم ! جواب تهمت و نامردی رو با سکوت دادم . سخته اما به آدم احساس غرور هم می ده ... به هر حال آدم ها توی شرایط عادی گل و بلبل که همه خوبن اینجور جاها می تونه آدم میزان آدم بودن خودش رو به خودش نشون بده .
و خدا رو شکر که تو همه ی روزای خوب و بد یه همراه خوب داشتم ... یه آدم محکم که لطیفترین احساس های دنیا رو داره ، یه شخصیت قوی که یه جاهایی مجبورم کرد حتی ، که با ضعف هام کنار نیام و بهبودشون ببخشم ... یه همراه بی دریغ که دیگه خوب بلده بدون اینکه بره تو قالب آقا معلم چه جوری بهم یاد بده که هیچوقت یادم نره ... شاید بزرگترین چیزی که ازش یاد گرفتم این باشه که آدما خودشون مسئول اتفاقاتی هستن که واسشون میفته و نباید خودم رو قربونی شرایط و اطرافیان بدونم . این نگاه منه به زندگی که شاد بودن یا نارحت بودن من رو مشخص می کنه و نه اتفاقات دور و برم ... البته خوب این جزو واحدهای عمومی بود ، واحد های تخصصی و خصوصی و اینام زیاد گذروندم پیشش !

پی نوشت : حالا که دارم نامه هام رو انگلیسی برات می نویسم ، اینو فارسی بهت بگم که بیشتر بهم بچسبه : وبلاگ ها و ایمیل و اورکات هک شده ام هم فدای یه تار موت ...

Posted by mandana at 04:04 PM | Comments (0) | TrackBack

چقدر حیف که با وجود این که به محترمانه ترین شکل ممکن بیان کردم که بهتره آدمای بالغ و بافرهنگی باشیم و با الفاظ زشت فضامون رو آلوده نکنیم، باز یه همچین کامنتهایی رو اینجا میبینم. گفتم که شرط گفتگو اینه که آدمها به قواعد گفتگو قائل باشند. ولی متاسفانه آدم میبینه که یه چیزی که در طول سالها و نسلها در بعضی بخشهای جامعه مون بوده، هوچی گری و دار و دسته بازی و داد و قال کردن، به این راحتی از بین نمیره. خوب، این هم میشه که یه اجتماع چوب این مسائل رو میخوره و عقب میمونه.

دوستان عزیزی که بلد نیستین محترمانه حرف بزنین، جاتون اینجا نیست. تشریف ببرین جایی که اون لحن و اون رفتار پذیرفته س حرف بزنین. اگه دوس دارین برین یه وبلاگ درست بکنین و تا یکی دوسال در باب این موضوع اونجا نظر بدین و حرف بزنین و از هر نوع کلامی هم که دوس دارین استفاده بکنین. فکر میکنم مجبور بشیم از کسانی که اینجا سر میزنن معذرت بخوایم و برای رعایت حرمت کلام و حرمت اینجا کامنتها رو فعلا برداریم.

من نمیفهمم که چرا آدمها باید خودشون رو در مقامی قرار بدن که وقتشون و انرژیشون که میتونه صرف ساختن و پیشرفت و اضافه کردن چیزهای خوب به هستی باشه، باید برعکسش عمل بکنن و با خودشون سیاهی بدوش بکشن.

یکی میره از سر لج و عقده یه ایمیل رو هک میکنه، دو تا وبلاگ رو هک میکنه، به حریم خصوصی افراد وارد میشه، نوشته هایی رو که برای چشمان او نبوده میخونه، از اون ایمیل و با استفاده از نام اون ایمیل برای دیگران ایمیل میده و کلام زشت درباره ی دیگر بندگان خدا مینویسه، اونوقت یه عده هم کاسه ی از آش داغتر میشن و میان هوچی گری میکنن. که چی؟ که چه مساله ای حل بشه؟ این کار ها با دزدی کردن و به خونه ی شخصی - اون هم یه دوست - بدون اجازه وارد شدن و دست درازی کردن و اموال شخصی و خصوصی افراد رو جوریدن هیچ فرقی نداره، و بعد یه عده هم پشت در خونه جمع میشن و شعار میدن و حرف رکیک میزنن و در باب مظلومیت دزد و زیبایی دزدی داد سخن میدن و از دیگران هتک حرمت میکنن. خودتون متوجه هستین چیکار میکنین؟

بطور خصوصی به اندازه ی کافی در جواب اون کسی که این کارها رو کرد نوشتم، این کارها از شان انسانی بدوره. اون موقع هم گفتم و الان هم میگم، حیف از وقت و انرژی یی هستش که توی این ماجراها میره. نمیخوام دوباره بیام باب اون حرفها رو اینجا باز بکنم. امیدوار بودم که تموم شده باشه و رفته باشه. زیبا نیست که آنچه که رفت بازگو بشه، من نمیخواستم که اون آدم نزد دوستانش زیر سوال بره.

بابا جان، انقدر فهمیدن چیز به این سادگی سخته؟ یه آدم یه موقعی یه نفر رو دوست داشته، دیگه دوستش نداره، و یه نفر دیگه رو دوست داره. حق انسانیشه. برای همه مون هم پیش اومده. همه مون هم آدم بزرگ هستیم، هر کسی هم مسئولیت زندگیش با خودشه. قرار هم نیست که گردن کسی بندازیم چیزی رو. هر کسی خودش با کارهایی که میکنه تاثیر میذاره روی اتفاقاتی که در مسیر زندگیش قرار میگیره. عوض عزا گرفتن و بدگویی کردن و دور خود چرخیدن و هوچی گری کردن درباره ی چیزی که حتی از جزئیاتش خبر نداریم، بهتره بریم به زندگیمون برسیم و برای همه و خودمون دعا بکنیم که تهمتی ناروا به کسی نزده باشیم.

امیدوارم که لازم نباشه بیشتر از این توضیحی بدم.

Posted by nasser at 01:05 AM | Comments (0) | TrackBack

November 25, 2004

کامنتای یادداشت پایینی رو که خوندم اول جا خوردم... بعد متوجه شدم که یه عده متوجه نبوده ن که یادداشت درباره ی چه کسی و چه موضوعی بوده، اشتباهی گرفته ن و یه فرضی کردن و برمبناش هم یه سری مطالبی رو نوشته ن. به هر حال اشتباه پیش میاد.

ولی خوندن این مطالب من رو یاد مطلب دیگه ای انداخت. ما صحبت از جامعه ی مدنی زیاد میکنیم، و پیش نیاز رسیدن به جامعه ی مدنی اینه که بتونیم گفتگو بکنیم. گفتگو کردن اما، یه شرط داره، و شرطش هم اینه که آدمها به هم احترام بذارن و بدگویی و زشتگویی نکنن.

اینجا یه محفل کوچیکه که حرفهای مختلفی ممکنه توش مطرح بشه. آدمای عزیزی که میان و یادداشتی و کامنتی میذارن مث مهمونهای ما هستن و قدمشون عزیزه و نظرشون محترم. حرمت کلام و محفل و انسانها برامون مهمه. امیدوار هستم که همگیمون بتونیم با کمک هم این احترام رو حفظ بکنیم. همونطوری که ریختن زباله توی خیابون از زیبایی و پاکیزگی شهر کم میکنه، بکار بردن کلمات نازیبا هم از زیبایی روح آدم و از پاکی یه محفل دوستانه میکاهه. سعی کنیم تا روحمون و محفلمون زیبا بمونه.

Posted by nasser at 07:44 AM | Comments (0) | TrackBack

اگر حوصله دارین اینجا و اینجا رو بخونین ...
اگر حتی حوصله هم ندارین اینجا رو امضا کنین ...

دختره بهتره ، یعنی حداقل اینکه معلوم شده بهترین و بدترین حالت چیه و بدترین حالت خیلی هم نگران کننده نیست ...
به شدت مشغول زبان خوندنم و وقت هم گیر بیارم می رم خرید . هی چیزای خوشگل خوشگل می خرم و ذوق می کنم ...
کلی هم وسایلم رو مرتب کردم و چیزای اضافی رو دور ریختم از کاغذ بگیر تا سی دی . احساس می کنم ذهنم هم داره مرتب تر می شه اینجوری .
و بین همه ی کارهام هی خدا رو شکر می کنم ...چیزایی که یاد گرفتم و یاد می گیرم رو ساده تجربه نکردم اما خوب به هر حال هر چیزی بهای خودش رو داره و خدا رو شکر ...

پی نوشت : چوب رو که بلند کنی گربه دزده حساب کار دستش میاد ، یا اینجوریه که چوب رو که بلند کنی گربه دزده فرار می کنه ، نمی دونم دقیقا اما کاربردش رو دارم می بینم !!

Posted by mandana at 12:15 AM | Comments (1) | TrackBack

November 21, 2004

فکر می کردم دوست ِ نادان ِ ... حماقت هاش از روی احساسات دوستانه است اما خوب شعور و عقلش بیشتر از این قد نمی ده . دلم هم براش می سوخت . وقتایی که سرحال بود که هیچی ، هر وقت ناراحت و افسرده بود یاد من میفتاد ... منم به حرفاش گوش می کردم و با اینکه می دونستم فایده نداره و وقت تلف کردنه اما چیزایی که به ذهنم می رسید بهش می گفتم . حداقلش این بود که یه مدت کوتاهی آروم می شد .
و حالا تازه یکهو می بینم بابا حتی دوست ِ نادان هم نبوده ... اصولا دوست نبوده ...
خدا رو شکر می کنم که یه ذره بهتر از قبل آدما رو به زعم خودم می شناسم و واقعا پشت دستم رو داغ کردم که دیگه با آدمایی که جانماز آب می کشن معاشرت نکنم ...

Posted by mandana at 12:32 PM | Comments (2) | TrackBack

November 20, 2004

این روزا دلم خیلی برات تنگ میشه ...
شده 174 روز ... خیلیه ... نه ؟
لابد روحم نیاز داشته که صبر کردن رو یاد بگیره و توکل داشتن رو ...
حتما خدا خودش بهتر می دونه که کی وقت چیه ، اما خوب دله دیگه ، این چیزا که خیلی حالیش نیست همینجور وقت و بی وقت تنگ می شه ...
دلم تنگه برات مثل خیلی وقت های دیگه ، مثل همیشه ای که از وقتی شناختمت شروع شد ، مثل دیروزا ، مثل فردا ... اما می دونی ... دلتنگی تو برکت داره توش ، غمگینم نمی کنه ، فلجم نمی کنه ، خیلی بیشتر از این حرفا دلم برات تنگه که یه گوشه بشینم و زانوی غم بغل بگیرم ، انرژی بهم می ده که راه برم ، متوقف نشم و هی یاد بگیرم ... دلتنگی تو رحمت داره توش ، بیشتر از هر وقت دیگه خدا رو شکر می کنم و هی سعی می کنم که تو رو بیشتر کشف کنم و خودمو یاد بگیرم و آدم بهتری بشم ...
با همه ی اینا ولی خوب جات خیلی خالیه ...
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مهروی مرا نیز به من بازرسان ...

Posted by mandana at 12:29 AM | Comments (2) | TrackBack

November 19, 2004

اون ور دنیا و یه مادر که بچه ی 7 ماهه ش مریضه...
این ور دنیا و قرصی که قیمتش واسه ی اون مادر غیرقابل پرداخته...
اون ور دنیا و یه قرصی که گیر نمی آد... خیلی بگردن قد مصرف یه روز بچه گیر میارن...
این ور دنیا و فکر این که اون بچه شاید تا ماهها یا سالها مجبور باشه از اون قرص مصرف کنه...
اون ور دنیا و مادری که دیگه دوباره زنگ نمیزنه چون روش نمیشه بگه واسه ش زیادی گرونه...
این ور دنیا و یه پزشک نیک مرامی که اون قرص رو فراهم میکنه...
نه یکی و دوتا... 500 تا...
نه با اون قیمتا... بلکه مجانی...

و ما که در حیرت کرم پروردگار موندیم که چطور اینا به هم وصل شدن...

خدایا شکرت.

Posted by nasser at 09:55 AM | Comments (0) | TrackBack

تالاپی تو پله ها خوردم زمین ... جفت آرنج هام مثل بچگی هام که همیشه زخم بود زخم شده ! اما خوب چه اهمیت داره ، عوضش شب رفتم رو وزنه دیدم شدم 50 کیلو !! پنج کیلو چاق شدم در عرض این یکی دو هفته!! تو 5 سال گذشته بی سابقه بوده . کلی دارم کیف می کنم ...

Posted by mandana at 01:12 AM | Comments (2) | TrackBack

November 18, 2004

دختره مریضه ، یه کم هم ترسیده ، ما هم یه کم ترسیدیم ، اما خوب می خوایم همه با هم نترسیم . دیگه امید به خدا ...
امروز هم از بعد از ظهر هی نشستم و با این قالب های مووبل تایپ ور رفتم ، حالا دیگه یه مقدار سر در میارم چی به چیه ... البته بارم تو ریزه کاری هاش گیر دارم اما واسه امشب دیگه بسه ، خسته شدم ...
خوشگل شده ؟

Posted by mandana at 02:25 AM | Comments (4) | TrackBack

November 15, 2004

خوشی تو شده خوشحالی من.
تو از کجای این دنیا آخه یه دفعه پیدات شد؟؟

باشه ... باشه ...
حالا دیگه من از کجا پیدام شد !!!
من از اولشم پیدا بودم ! تو منو بلد نبودی !!
تازه شیشکی نیست از خودش بپرسه که آخه تو از کجای دنیا یه دفعه پریدی تو دنیای من !!

یادته ...؟ 32 تا نامه که توی ساعت های مختلف یه شبانه روز فرستاده شدن ، صدای تو ، بی خوابی من ، بوی توتون پیپ بابا ... دلم تنگ شده چقدر ...

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست ...

Posted by mandana at 11:32 PM | Comments (0) | TrackBack

کار کردن با قالب های مووبل تایپ رو بلد نیستم ، یه ذره گند زدم ... بدیش اینه که احتمالا فعلا هم وقت نمی کنم بشینم درستش کنم ، ناصر هم که سفره و سرش شلوغه ... یه ذره تحمل کنین دیگه ...
البته یه راه راحتتر هم داره که دست به دامن منصور شم !! اما از اونجاییکه روم زیاده دوست دارم خودم یاد بگیرم ، مگه اینکه یه جا گیر کنم دیگه ...
راستی سفیدپر جونم دیدی منم مثل تو موقع قالب عوض کردن گیر می کنم ؟

Posted by mandana at 11:31 PM | Comments (0) | TrackBack


Millenigence ، همون سایتیه که داشتم روش کار می کردم . معمولا فقط گرافیک سایت رو طراحی می کردم و بقیه ی کارها رو بچه های دیگه ی شرکت انجام می دادن اما بخاطر این یکی که خوب به دلایلی !! حیلی سفارشیه و یه مقدار هم حیثیتی بود ، مجبور شدم ریزه کاری های دیگه رو هم یاد بگیرم ... البته بعضی چیزهای جدید که یاد گرفتم خیلی هم ریزه نبود ، مثل یادگرفتن فلش !
دست ناصر عزیزم و سعیده جونم هم حسابی درد نکنه ... به غیر از کمک فکری و راهنمایی های کاریش ، هر جا هم که عکس می خواستم بهش می گفتم برام بگیره . فکر کنم الان راحت بتونه پروژه های عکاسی صنعتی در زمینه های تلفن و موبایل و کامپیوتر انجام بده !! سعیده هم که طفلکی با اینکه چند روز مریض بود اما هم ورژن اولیه ی فلش سایت رو انجام داد و هم به من فلش یاد داد ... سر این فلش دوم هم که توی صفحه ی اول هستش الان تمام اشکالاتم رو رفع کرد ...

فایرفاکس یه براوزر نسبتا جدیده موزیلا هستش ، فکر کنم سه ماهه که اومده . ناصر توصیه اش کرد منم دانلود کردمش و ازش خیلی راضیم ... حجمش از اینترنت اکسپلورر خیلی کمتره و سریعتر هم اجرا می شه مخصوصا زمانی که مجبوریم صفحات متعدد رو باز کنیم ... اینم آدرسی که می شه مجانی دانلودش کرد .

Posted by mandana at 11:30 PM | Comments (0) | TrackBack

November 13, 2004

ما آدمها حضور و وجود تک تکمون در آفرینش نقش و جایگاه داره. هر کاری که میکنیم روی هستی یه اثری داره. کاشکی متوجه عظمت این نکته باشیم که وقتی که عمل خیری انجام میدیم داریم به هستی می افزاییم، و وقتی که کار بدی میکنیم، داریم از هستی میکاهیم.

این نیست که دامنه ی تاثیر ما فقط به خودمون برمیگرده. ما انرژیهای خودمون رو همراه با خودمون داریم و این انرژیها به تعالی هستی یا به تاریکی هستی کمک میکنن. سعی داشتن در اینکه انرژیهامون مثبت باشه فقط یه لطف در حق خودمون نیست، یه وظیفه س در قبال آفرینش. ما به این دنیا میاییم که یاد بگیریم که اثر مثبت بذاریم. یاد گرفتن این که اثر مثبت بذاریم و انرژی مثبت منتقل بکنیم پروسه ی سختیه، و ما در قالب تجربه های مختلف زندگی در شرایطی قرار میگیریم - و این شانس بهمون داده میشه - که یادش بگیریم و لمسش بکنیم و در وجود خودمون نهادینه ش بکنیم.

چه حیف که عظمت این نکته که با هر تهمتی که میزنیم، با هر دروغی که میگیم، با هر آزاری که میرسونیم داریم دنیا رو تیره تر میکنیم به فراموشی سپرده میشه. آدمهایی رو میبینی که سنگ درستکاری به سینه میزنن، با اسمهای مختلف منجمله دین و ایمان خودشون رو محق به انجام هر کاری میبینن، در گفتارشون مدام از کلام مقدس مایه میذارن، ولی در عمل با رفتارشون از زیبایی هستی کم میکنن و تاریکی می آفرینن.

کسانی که این طور محقانه کار زشت خودشون رو توجیه میکنن و با کارهایی مثل حرمت شکنی و زشت گویی و بهتان و دروغ انرژی منفی به آفرینش اضافه میکنن متوجه این حقیقت نیستن که در تصویر ابدی هستی دارن عرصه رو بر خودشون تنگ تر میکنن. دارن مسیر خودشون رو به سمت تعالی دشوارتر میکنن. دارن از وقتی که در اختیارشون قرار داده شده و شانسهای آموختنی که بهشون داده شده بدون بهره گیری میگذرن، و از یاد میبرن که فرصت کوتاه است و سفر پرفراز و نشیب...

حیف نیست از وقتی که میتونه برای تکامل روحمون استفاده بشه در جهت انرژی منفی به دنیا دادن استفاده بکنیم؟ در جهت چرکین کردن روحمون و انرژیمون و هستیمون استفاده بکنیم؟ حیف نیست که به جای تجربه کردن آزادگی و سبک روحی، وزنه به پای روحمون ببندیم و با خشم و کینه و زشتکاری روحمون رو خسته و نزار بکنیم؟

امیدوارم اون شرایطی که باعث شد فکرم به سمت این گفتارها بره عوض بشه و طراوت زندگی و زیبایی هستی رو همه ی ما بهتر و بیشتر به وجود خودمون راه بدیم...

Posted by nasser at 08:24 AM | Comments (0) | TrackBack

November 10, 2004

ما آدما هر کدوممون از دریچه ی چشم خودمون دنیا رو میبینیم، واسه همین هم اتفاقهایی که می افته رو با فیلترهای مختلفی میبینیم و برداشتهامون هم مختلف میشن. با این دید که بهش نیگاه میکنی، میبینی برای هیچ چیزی نمیشه درست و غلط معلوم کرد... یه چیزی از دید یه نفر ممکنه صد در صد درست باشه و از دید یه نفر دیگه صد در صد غلط.

ولی خود وقایع چندان اهمیتی ندارن. یادم میاد که یه دفعه یه نوشته ای رو همینجا نوشته بودم در باب این که 10 درصد ماجرا خود واقعه س و 90 درصد بقیه نوع برخورد ما با مساله. برخورد آدمهاس و عکس العملهاشون که آدمها رو از هم متمایز میکنه. توی برخورد آدمهاس و توی عکس العملهاشون که میبینی بعضی ها بزرگوارند و بعضی ها حقیر. بعضی ها جود دارن و بعضی ها بی وجودن. بعضی ها عزت نفس دارن و بعضی ها تن به هر ذلتی میدن. بعضی ها حجب دارن و بعضی ها بویی از آبرو نبرده ن. بعضی ها سازنده هستن و بعضی مخرب. بعضی ها رها هستن و بعضی ها دربند.

مشاهده کردن عکس العمل آدمها به اتفاقاتی که دور و برشون می افته آموزنده س. کاشکی بتونیم حلقه ی همنشینی مون رو طوری انتخاب بکنیم که از حضور تک تک نزدیکانمون حظ ببریم و اثرات مثبت به زندگیمون اضافه بشه، نه اینکه از رفتارهاشون انگشت به دهان بمونیم...

Posted by nasser at 07:40 AM | Comments (1) | TrackBack

November 08, 2004

انگار قسمت نبود اینجا کنسرت شجریان رو برم ، اونور دنیا اما یه بلیط دست یه نفر خیلی عزیز برای کنسرت لس آنجلس شجریان دارم از الان ، واسه حدود 100 روز دیگه ...

Posted by mandana at 09:31 PM | Comments (1) | TrackBack

November 05, 2004

عکس خوب علاوه بر عکاس خوب و دوربین خوب ، سوژه ی خوب هم می خواد !! انقدر سوژه خوبه که یکی از گالری های عکسام به طور اختصاصی مربوط به همین سوژه ی مورد نظر می شه ! تا 3 4 روز دیگه حتما گالری هام رو راه می ندازم ...

Posted by mandana at 11:12 PM | Comments (1) | TrackBack

سایتی که دستم دارم تموم شه ( تموم شه لینکش رو می گذارم که کلی کلاس بگذارم !! ) ، بعد چای نت رو راه میندازم و با کمک بروبچز عزیز یه دستی هم به سر روی اینجا می کشم ...
دوباره یه پیشنهاد نان و آبدار طراحی رو رد کردم !! به قول ناصر الان خیلی کارای واجبتر از پول درآوردن دارم .
کلی هم عکس دارم که کم کم آپلودشون کردم و لینک آلبوم عکس هایی که انداختم به زودی تو صفحه اضافه می شه ...
انقدر خوابم میاد که دیگه نمی تونم چیزی اضافه کنم !

Posted by mandana at 02:02 AM | Comments (1) | TrackBack

November 02, 2004

وبلاگ قبلیم هک شده همینطور چای نت وبلاگ کاری فیلم حسین قناعت که من می نوشتمش ، آدرس ایمیل و اورکاتم هم ... برای یه سری از دوست و آشناها توی کامنتشون پیغام گذاشتم که بدونن . به هر حال لطفا منو با این عضویت فعلی اورکاتم حذف کنید . . حوری برام دعوتنامه فرستاد دوباره و یه عضویت جدید گرفتم که هنوز براش عکس نگذاشتم و یکی یکی دارم بچه ها رو اضافه می کنم به لیستم ...
برای چای نت باید سایت طراحی کنم به محض اینکه سرم خلوت بشه و اونجا می تونین دنبال کنین ماجرا رو ، وبلاگم هم که کم کم دارم آرشیوش رو به اینور منتقل می کنم ... و لطفا بچه هایی که به آدرس قبلی لینک دادن آدرسش رو عوض کنن ...
مرسی ...

Posted by mandana at 08:33 PM | Comments (7) | TrackBack

November 01, 2004

اشک از چشمام میاد ...
غمگین نیستم ، اما اشکا همینجور قل قل می خورن ...
پر از عشقم ...
انقدر از عشق پرم که از چشمام سرریز می شه ...
و می دونم که عاشقی ربطی به با هم بودن نداره . یعنی داره ، اما می تونه نداشته باشه ...
امشب نمی تونستم باهاش خداحافظی کنم . نمی خواستم هم حرف خاصی بزنم ...
اشکا میومد و حس می کردم دلم از مهر پره ، تنم از شوق لبریزه ...
انگار هجوم این همه عشق از ظرفیت من خارجه ... خارجه ؟
دوست دارم بازوهاش رو بگیرم و تکونش بدم ...
می خوام باور کنم از جنس خاک و آبه ، مثل خودم ... نکنه از جنس رویا باشه ؟
چقدر آرزوش رو دارم ...
مثل یه چیزی هم شکل نیاز ، منتهی عمیق تر ...
یه چیزی هم حجم دوست داشتن ، اما شدیدتر ...
خدایا ... فقط تو می تونی ... کمکمون کن ...

Posted by mandana at 11:28 PM | Comments (2) | TrackBack

گاهی از ترس جراحی یه زخم عفونی ، خودمون رو مجبور می کنیم که مدت ها درد اون زخم رو تحمل کنیم ...
گاهی از ترس خجالت از داشتن یه زخم بدشکل انقدر روش رو می پوشونیم که به عفونت می شینه ...
فقط با فراموش کردن و ندیده گرفتن یه بیماری و سعی در محکم بودن و مقاوم بودنو تحمل کردن اون بیماری درمان نمی شه ، گاهی تنها درمان تیغ سرد جراحیه ...

Posted by mandana at 09:44 AM | Comments (0) | TrackBack