December 28, 2004

ما را زخیال تو چه پروای شراب است ...

پی نوشت غیر مرتبط :
یه سری می گن تو خوبی اگر اونی بشی که ما بخوایم ، اینا اعتماد به نفست رو می گیرن و کم کم می شی خروسی ( حالا واقعا خروس بود یا یه پرنده ی دیگه ؟ ) که اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره راه رفتن خودشم یادش رفت ...
یه سری دیگه می گن تو خوبی همینجوری که هستی منتهی به شرطی که با ما باشی ، اینا اعتماد به نفس مشروط بهت می دن ...
بعضی هام هستن که دیگه وصفشون تو یه خط و یه نوشته نمی گنجه ... و اولش از آیینه بودن شروع می شه ...
پی نوشت مرتبط :
دارم یه یادداشت می نویسم که نمی تونم تمومش کنم ، پی نوشت قبلی یه تیکه از اون یادداشته ...

Posted by mandana at 11:32 PM

December 24, 2004

چند روز پیش که خبر قرارداد ویرجین رو با جماعتی که کشتی فضایی SS1 رو ساختن خوندم تا یه ربع مبهوت نشسته بودم... فکر نمیکردم این قدر سریع اتفاق بیفته. ولی از سال 2005 شروع خواهند کرد برای فروش بلیت برای سفر به فضا، و خود سفرها از سال 2007 شروع میشه. رویای کودکی... یعنی میشه؟

یعنی میشه که من و تو، یه روزی، علاوه بر سفرهای هیجان انگیزی که داشتیم و خواهیم داشت - روی زمین - یه سفر هم بریم فضا و از اون بالا عظمت و کوچیکی این کره ی خاکی رو همزمان ببینیم؟ بتونیم ستاره هارو - که برامون یه جایگاه خیلی خیلی خاص دارن - طوری ببینیم که هیچوقت دیگه ندیده بودیم؟

اینم برای دوستداران - سایت ویرجین گلکتیک و همینطور یه سری عکسهای تلسکوپ هابل.

Posted by nasser at 09:17 PM | Comments (0) | TrackBack

December 23, 2004

آنچه می گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم ...

Posted by mandana at 11:30 PM | Comments (0) | TrackBack

December 22, 2004

تعادل برقرار کردن خیلی سخته .
بین اینکه مواظب یه زخم باشی و هی تمیزش کنی که یه موقع میکروب نکشه و اینکه انقدر بهش وربری که وقتی هم داره خوب می شه دوباره خون بندازیش ...
می دونم که جراحی موفقی بوده ، دردش زیاد بود اما غده ریشه کن شده و امکان عود کردن هم نداره ، اما خوب باید اعتراف کنم بلد نیستم این تعادل رو تو مراقبت از زخمم برقرار کنم هنوز ...

می گه خوب اینا همش درسه دیگه ...
می گم اما درس گرونی بود .
می گه مگه درس های زندگی ارزون هم می شه ؟

یه یادداشت طولانی نوشته بودم که بر می گشت به گذشته ، اما حال خودم رو بد می کرد ، از گذاشتنش منصرف شدم . نمی شه گذشته رو فراموش کرد اما خوب دلم می خواد از کنارش رد شم ... فکرای منفی دنباله دارن همینجور میان و میان و میان ... اما قطعشون می کنم !

می دونی ، مثل موقعی که دیوانه سازها به هری پاتر نزدیک می شدن و اون با فکر کردن به بهترین اتفاقات و خاطراتش می تونست سپر محافظ بسازه و بعد از جادوی تجسمی استفاده کنه و گوزن نقره ای رو بفرسته برای از بین بردنشون ، منم وقتی یاد تو میفتم از فکرای بد و عواقبشون دور می شم ...

و من می مونم و عشقی که بزرگترین و بهترین اتفاق زندگیمه و یه عالمه شکر به درگاه خدا و شادی عمیقی که داره توی زندگیم ریشه می دوونه ... و تو که اونور دنیا تو خواب نازی و البته حسرت دور بودنت ...

Posted by mandana at 04:31 PM | Comments (0) | TrackBack

همینجور هنره که داره از انگشتام می ریزه ، این معرق دیگه شده دهمیش ... فقط موندم بعدش که دوست دارم لعاب یاد بگیرم چی کار کنم ، انگشت کم میارم !!

Posted by mandana at 12:58 AM | Comments (0) | TrackBack

December 20, 2004


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند ...

برات حافظ باز کردم ، ببینم شب یلدا بهمون چی می گه . شعر بالایی اومد ...

Posted by mandana at 11:34 PM | Comments (0) | TrackBack

December 19, 2004


تو اتاقم اغلب من و خدا با هم تنهاییم ...
انقدر همه چیز رو می دونه و از همه چیز با خبره - از ته دل من گرفته تا تعداد ستاره ها که به دلایل شخصی یه عدد خیلی مهمه - که مجبور نیستم چیزی رو براش توضیح بدم . فقط بعضی وقتا بین حرف زدن در مورد چیزایی که می دونم می دونه ، باید بهش یادآوری کنم که از دید منم نیگا کنه ، چون بالاخره اون با دید خدایی می بینه همه چی رو و من با دید آدمی و خوب یه فرقایی وجود داره این وسط...
نه که خودش همه جا هست ، دوری و دلتنگی و مرز خیلی براش معنی نداره . الان چند روزه دارم براش ذره ذره توضیح می دم دلتنگی یعنی چی ...

Posted by mandana at 09:53 PM | Comments (0) | TrackBack

December 16, 2004

و عشق را با عقل تضادی نیست وقتی پای تو در میان است ، بهترین ِ بهترین ِ من ...

Posted by mandana at 10:05 PM | Comments (0) | TrackBack

December 15, 2004

زمانی که شروع کردم به تمرین اینکه در مورد آدم ها قضاوت نکنم ، فکر می کردم قضاوت کردن یعنی بد دیدن ، یعنی کسی رو به بدی محکوم کردن ... و از اونجاییکه اغلب خیلی سریع با آدم ها احساس همذات پنداری می تونم داشته باشم نتیجه این شد که خیلی زود در مورد بقیه به این نتیجه می رسیدم که مثلا فلانی خیلی بچه ی خوبیه .
خیلی از خودم راضی بودم که مثل خیلی های دیگه پیش شرط رو بد بودن آدما نمی گذارم مگر اینکه خلافش رو ثابت کنن ...
اما نمی دونستم فقط نیمه ی پر لیوان رو دیدن همونقدر احمقانه است که فقط نیمه ی خالی رو دیدن ...

Posted by mandana at 11:36 PM | Comments (0) | TrackBack

December 14, 2004


تو خواب ، خواب ِ خواب که نه ، تو خواب و بیداری انگار دوستت داشتم . بیدار ِ بیدار که بودم فکر می کردم مگه می شه ؟ و متحیر می موندم چون می دیدم آره ، انگار می شه !!
حتی صدای خوبت ، بیدار ِ بیدارم نمی کرد ، اصلا تا وقتی که اول بار دیدمت انگار تو توی خواب و رویاهای من بودی ، منم تو فضای امن ذهنی خودم دوستت داشتم ...
بعد تو از رویاها اومدی بیرون ، حست کردم بیشتر از قبل و تو دنیای واقعی ِ واقعی ... و انقدر خوب و دوست داشتنی بودی که مجبور شدم تو بیداری هم عاشقت بشم ...
یادته یه بار برام نوشته بودی : یار اونه که پتانسیل های یارش رو به فعل برسونه . بهترینهای وجود همراهش رو متبلور و متجلی بکنه ؟! می دونی تو بهترین یاری و من بهت افتخار می کنم ... و آروز می کنم برات یار خوبی باشم ...

Posted by mandana at 11:34 PM | Comments (0) | TrackBack

December 13, 2004


شب روی شهر افتاده ، چند ساعت پیشتر . هیچوقت اینوقت شب تنها بیرون نبودی . سرد هم هست . فرودگاه اما شلوغه ، بین شلوغی آدم ها حس بهتری داری ...

فرودگاه یعنی انتظار . ایستادن دم شلوغی بوفه و سفارش کاپوچینو وقتی پروازی که قراره بشینه تاخیر داره ...
فرودگاه یعنی شوق . لذت مرور ده باره ی لحظه ی دیدار ...
فرودگاه یعنی دلشوره . کیفت رو می گردی و عینکت رو پیدا نمی کنی ، حتی نمی دونی کجا جاش گذاشتی ... اگر نبینمش چی ؟
فرودگاه یعنی هیجان . هر دو دقیقه تابلوی پرواز رو مرور می کنی و وای ... هواپیما نشست ...
فرودگاه یعنی تحمل . زل می زنی به تلویزیون مدار بسته که هی تبلیغ تکراری ِ لوازم اداری کارا رو نشون می ده ، شاید یه لحظه مسافر ِت رو بتونی ببینی ...
فرودگاه یعنی منتظرانه قدم زدن از نیمه شب تا سحر ، گیج و ویج خوردن بین جمعیت ، فراموش کردن درد پایی که کفشش مناسب ایستادن طولانی نیست ...
فرودگاه یعنی تالاپ تولوپ بلند ِ بلند قلب ، نفس های نصفه و نیمه ، لبخندی که از لبات تا چشمات خودش رو بالا می کشه ، بغل ِ مهربون اونی که از راه رسیده و بوی خوبی که همه ی مشامت رو پر می کنه ...

قصه ی ما همش به فرودگاه ها گره خورده ؛ فرودگاه هایی که اینرتنت وایرلس داشتن و نامه هامون رو در لحظه ی آخر می رسوندن ، فرودگاه هایی که من منتظرت بودم و بعد سلام ، فرودگاه هایی که تو منتظرم بودی و باز سلام ، فرودگاه هایی که ازشون گذشتیم و فرودگاهی که توش به امید سلام بعدی خداحافظی کردیم ...

پی نوشت : خیلی گله دوستت ، مثل خودت ...

Posted by mandana at 01:36 AM | Comments (0) | TrackBack

December 10, 2004

در همه ی عمرم هیچوقت اینقدر مطمئن نبودم .
در همه ی عمرم هیچوقت اینقدر منتظر نبودم .
در همه ی عمرم هیچوقت اینقدر عاشق نبودم .

مطمئن از راهی که دارم توش قدم بر می دارم ...
منتظر رسیدن آینده ی خوب محتوم ...
و عاشق او که ماه ِ تمام ِ درست ِ من است ...

پی نوشت :
ماه ِ تمام ِ درست خانه ی دل آن توست ، مصرعی از مولاناست ...

Posted by mandana at 11:26 PM | Comments (0) | TrackBack

در یه روز مگه دیگه چند تا اتفاق خوب میتونه واسه آدم بیفته؟ یا شاید بهتر باشه بگم در یه هفته... هفته ی عجیبی بود - که هنوز تموم هم نشده... چند تا اتفاق عجیب، چند تا اتفاق خوب... فقط حیف که سرعت همه چیز خیلی زیاده... کمتر مجالی دست میده که آدم به اینا فکر بکنه و مزه مزه شون بکنه و بذاره روال اتفاقات ته نشین بشه... احساس کسی رو دارم که توی قطار سریع السیر نشسته و به سمت یه مقصد خوبی میره، ولی از پنجره بیرون رو که نیگاه میکنه یه سری منظره رو میبینه که به سرعت رد میشن...

گمونم راستی راستی باید عنوان کتابم رو عوض بکنم...

آروم یا تند، هر دو جورش خدایا شکرت.

علاوه بر این، خدایا کمک کن تا اگه موفقیتی حاصل میشه، انسانیت ما رو و تواضع ما رو و شکرگزاری ما رو کمرنگ نکنه... موفقیت وقتی ارزش داره که یادت نره روزهای سختی رو. و یادت نره دیگران رو.

البته این سفر طولانی تر و دشوارتر از این حرفاس...

Posted by nasser at 07:36 AM | Comments (0) | TrackBack

December 08, 2004

خاتمی رو هنوز دوست دارم ...
تنها کسیه توی حکومت که برای پیشبرد اهدافش حاضر نشد از جون و خون مردم مایه بگذاره ، وگرنه به آشوب کشیدن و هرج و مرج ایجاد کردن تو شرایطی که اکثریت مردم ناراضی هستن کاری نداره .
نشستم سخنرانیش به مناسبت 16 آذر رو دیدم ، دیگه مثل اونوقتا از حرفاش چشمام پر از اشک نشد ، اما هنوز دوستش دارم ...
و گمانم دوران خیلی سختی پیش رو داشته باشیم ... اگر لاریجانی بیاد روی کار که فاتحه ی مردم و مردمسالاری خونده شده ( البته احتمالا گرفتن ویزای انگلیس راحتتر می شه !! ) . کروبی هم که در نهایت سازشکاره ، معین هم که عمرا رای نمیاره . جبهه ی مشارکت تنها گروهیه که قبولشون دارم که اونهام بیچاره ها احتمالا فاتحه شون خونده می شه ... خدا به همه مون رحم کنه ...

پی نوشت : چند روز پیشیا فکر می کردم خیلی از ما که ادعای طرفدار دموکراسی بودن رو داریم ، تو زندگی شخصیمون ، اونجاهایی که دستمون می رسه از قاضی مرتضوی هم قاضی مرتضوی تریم !! شانس آوردیم قدرت پیدا نکردیم ...

Posted by mandana at 11:41 PM | Comments (0) | TrackBack

December 06, 2004

امشب بعد از مدتی رفتم سینما و فیلم Finding Neverland رو دیدم... و تقریبا با نیمی از فیلم گریه کردم.

دو تا از گفته های سر جیمز متیو بری - خالق داستان پیتر پن که این فیلم درباره ی او و خلق داستان پیتر پنه - منو خیلی تکون داد:

- [When] You find a glimmer of happiness in this world, there's always someone who wants to destroy it.
- Young boys (kids) should never be sent to bed. They always wake up a day older.
Posted by nasser at 06:38 AM | Comments (0) | TrackBack

December 03, 2004

خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ، بیشتر ازهر کس دیگه ای تو زندگیم روی ذهنم و نوع نگاهم تاثیر گذاشته . وقتی اولین بار بهم گفت : راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ، به نظرم قشنگ بود اما بلد نبودم توکل کنم ...

وقتی براش هی از مسائلی که باهاشون درگیر بودم می گفتم ، تقصیر ناراحتی ها و دردسرها و افسرده بودن و خیلی چیزای دیگه رو گردن شانس و شرایط و اتفاقات بیرونی و آدم های دیگه مینداختم . یادمه یکسال و خورده ای پیش که هنوز بهش می گفتم شما در مورد دو تا از مهمترین رویاهای شخصیم براش نوشته بودم ، عشق و سفر ... و نا امیدیم از محقق کردنشون ...

افسرده بودم ، می دونستم انرژیم داره هدر می ره ، می دونستم انقدر بیدریغ برای یه نفر از وقت و انرژی و از همه مهمتر خودم مایه گذاشتم که قدر نمی دونه و به نظرش عادی و طبیعی میاد که من همه کار بکنم و اون هم مسئولیتی نه در قبال حال و نه آینده نداشته باشه ... عشق رو مثلا داشتم سعی می کنم کج دار و مریز داشته باشم ، و در لبه مرز افتادن به روزمرگی حفظش کنم ... حالم گرفته بود و فکر می کردم خودم هیچ نقش و تاثیری در اتفاقات پیش اومده ندارم و همه ی تقصیرا رو مینداختم گردن بدشانسی و اتفاقات بیرونی و آدمی که تو زندگی طرف مقابل ارتباطم بود و آسمون و ریسمون !!

حالا بعد از این یکسال و خورده ای از من آدمی ساخته ( و البته خودم هم خواستم که در جا نزنم و پیشرفت کنم ) که وقتی یه نفر میاد به اسم دوست داشتن و عاشقی بهم توهین می کنه ، تهدید می کنه ، به خودش اجازه می ده با پسوردهایی که دزدیده ( دزدی زبون روزه البته جایزه گمونم ) نامه های شخصیم رو بخونه و یه سری از نوشته های شخصیم رو پاک می کنه ، واقعیت رو قلب می کنه و سکه ی قلبش رو تو کوچه و بازار به ارزون خرها قالب می کنه ، از نقش عاشق شکست خورده خسته می شه و نقش آدم فریب خورده رو بازی می کنه ... نمیام تقصیر اتفاقات رو بندازم گردن ضعف یکی دیگه و مشکلات تربیتی تو جامعه و هزار تا چیز دیگه ... می پذیرم که اگر من در معرض اذیت قرار گرفتم تقصیر خودمه ، معاشرینم رو باید درست تر انتخاب می کردم ، از روی ترحم و دلسوزی یا هر حس دیگه ای نباید حتی یک قدم با کسی برمی داشتم که نمی خواستم هم قدمش باشم ، اگرم برداشتم باید پای این وایسم که چند تا صفر اضافه کنه بهش ، ده قدم به پام بنویسه ، صد قدم به پام بنویسه ... همونقدر که بی اعتمادی الکی توهینه در حق دیگران ، اعتماد بیخودی هم ظلمه در حق خودمون ...

ازش یاد گرفتم که مسئولیت خودم و کارهام رو بپذیرم ، از دست خدا و دنیا و جامعه و آدم ها و اتفاقات ناله و زاری راه نندازم و بعد از اینکه کارهایی رو که باید انجام بدم رو انجام دادم بقیه چیزها رو بسپرم دست خدا و توکل کنم ... و حالا انقدر شاد و آرومم که هیچوقت دیگه ای چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم . خودم که حالم خوبه ، بزرگترین آرزوم که عشق بوده رو نه با کجدار و مریز که به بهترین شکلی که شاید در خیال می تونستم داشته باشم دارم و آروزهای دیگه هم هیچکدوم دور از دسترس به نظر نمی رسن ... شکر خدا ...

Posted by mandana at 10:57 PM | Comments (0) | TrackBack

December 02, 2004


چقدر همش جات خالیه ...
دوست داشتم بجای اینکه به بروبچز هی عکسامون رو نشون بدم ، خودت می بودی و از نزدیک باهم آشنا می شدین . خیلی بامزه است هر کی تو رو دیده نسبت بهت حس مثبت پیدا کرده . امروز یکی از دوست جونام می گفت چقدر چهره ات سالمه ، خالی از بغض و حسد و عقده های جورواجوری که تو خیلی از آدم ها پیدا می شه ... فامیل اون یکی دوست جونم هم می گفت چقدر پر از انرژی مثبته ... البته چیزای دیگه هم می گفت ، تو مایه های اینکه چقدر خوبه و چقدر ازین تیپ آدما خوشم میاد و آشناس و انگاری می شناسمش و ازین حرفا !! خلاصه احتمالا اگه اینجا بودی کلی رقیب می داشتم !
نمی دونی چقدر جات خالیه ها ...
حتی دیروز هم که بچه ها بهم می گفتن اسکروچ !! بازم جات خالی بود ...

Posted by mandana at 09:57 PM | Comments (0) | TrackBack