|
December 28, 2004ما را زخیال تو چه پروای شراب است ... پی نوشت غیر مرتبط :
Posted by mandana at 11:32 PM
December 24, 2004چند روز پیش که خبر قرارداد ویرجین رو با جماعتی که کشتی فضایی SS1 رو ساختن خوندم تا یه ربع مبهوت نشسته بودم... فکر نمیکردم این قدر سریع اتفاق بیفته. ولی از سال 2005 شروع خواهند کرد برای فروش بلیت برای سفر به فضا، و خود سفرها از سال 2007 شروع میشه. رویای کودکی... یعنی میشه؟ یعنی میشه که من و تو، یه روزی، علاوه بر سفرهای هیجان انگیزی که داشتیم و خواهیم داشت - روی زمین - یه سفر هم بریم فضا و از اون بالا عظمت و کوچیکی این کره ی خاکی رو همزمان ببینیم؟ بتونیم ستاره هارو - که برامون یه جایگاه خیلی خیلی خاص دارن - طوری ببینیم که هیچوقت دیگه ندیده بودیم؟ اینم برای دوستداران - سایت ویرجین گلکتیک و همینطور یه سری عکسهای تلسکوپ هابل. December 23, 2004آنچه می گویند آن خوشتر ز حسن December 22, 2004تعادل برقرار کردن خیلی سخته . می گه خوب اینا همش درسه دیگه ... یه یادداشت طولانی نوشته بودم که بر می گشت به گذشته ، اما حال خودم رو بد می کرد ، از گذاشتنش منصرف شدم . نمی شه گذشته رو فراموش کرد اما خوب دلم می خواد از کنارش رد شم ... فکرای منفی دنباله دارن همینجور میان و میان و میان ... اما قطعشون می کنم ! می دونی ، مثل موقعی که دیوانه سازها به هری پاتر نزدیک می شدن و اون با فکر کردن به بهترین اتفاقات و خاطراتش می تونست سپر محافظ بسازه و بعد از جادوی تجسمی استفاده کنه و گوزن نقره ای رو بفرسته برای از بین بردنشون ، منم وقتی یاد تو میفتم از فکرای بد و عواقبشون دور می شم ... و من می مونم و عشقی که بزرگترین و بهترین اتفاق زندگیمه و یه عالمه شکر به درگاه خدا و شادی عمیقی که داره توی زندگیم ریشه می دوونه ... و تو که اونور دنیا تو خواب نازی و البته حسرت دور بودنت ... همینجور هنره که داره از انگشتام می ریزه ، این معرق دیگه شده دهمیش ... فقط موندم بعدش که دوست دارم لعاب یاد بگیرم چی کار کنم ، انگشت کم میارم !! December 20, 2004
برات حافظ باز کردم ، ببینم شب یلدا بهمون چی می گه . شعر بالایی اومد ... December 19, 2004
December 16, 2004و عشق را با عقل تضادی نیست وقتی پای تو در میان است ، بهترین ِ بهترین ِ من ... December 15, 2004زمانی که شروع کردم به تمرین اینکه در مورد آدم ها قضاوت نکنم ، فکر می کردم قضاوت کردن یعنی بد دیدن ، یعنی کسی رو به بدی محکوم کردن ... و از اونجاییکه اغلب خیلی سریع با آدم ها احساس همذات پنداری می تونم داشته باشم نتیجه این شد که خیلی زود در مورد بقیه به این نتیجه می رسیدم که مثلا فلانی خیلی بچه ی خوبیه . December 14, 2004
December 13, 2004
قصه ی ما همش به فرودگاه ها گره خورده ؛ فرودگاه هایی که اینرتنت وایرلس داشتن و نامه هامون رو در لحظه ی آخر می رسوندن ، فرودگاه هایی که من منتظرت بودم و بعد سلام ، فرودگاه هایی که تو منتظرم بودی و باز سلام ، فرودگاه هایی که ازشون گذشتیم و فرودگاهی که توش به امید سلام بعدی خداحافظی کردیم ... پی نوشت : خیلی گله دوستت ، مثل خودت ... December 10, 2004در همه ی عمرم هیچوقت اینقدر مطمئن نبودم . مطمئن از راهی که دارم توش قدم بر می دارم ... پی نوشت : در یه روز مگه دیگه چند تا اتفاق خوب میتونه واسه آدم بیفته؟ یا شاید بهتر باشه بگم در یه هفته... هفته ی عجیبی بود - که هنوز تموم هم نشده... چند تا اتفاق عجیب، چند تا اتفاق خوب... فقط حیف که سرعت همه چیز خیلی زیاده... کمتر مجالی دست میده که آدم به اینا فکر بکنه و مزه مزه شون بکنه و بذاره روال اتفاقات ته نشین بشه... احساس کسی رو دارم که توی قطار سریع السیر نشسته و به سمت یه مقصد خوبی میره، ولی از پنجره بیرون رو که نیگاه میکنه یه سری منظره رو میبینه که به سرعت رد میشن... گمونم راستی راستی باید عنوان کتابم رو عوض بکنم... آروم یا تند، هر دو جورش خدایا شکرت. علاوه بر این، خدایا کمک کن تا اگه موفقیتی حاصل میشه، انسانیت ما رو و تواضع ما رو و شکرگزاری ما رو کمرنگ نکنه... موفقیت وقتی ارزش داره که یادت نره روزهای سختی رو. و یادت نره دیگران رو. البته این سفر طولانی تر و دشوارتر از این حرفاس... December 08, 2004خاتمی رو هنوز دوست دارم ... پی نوشت : چند روز پیشیا فکر می کردم خیلی از ما که ادعای طرفدار دموکراسی بودن رو داریم ، تو زندگی شخصیمون ، اونجاهایی که دستمون می رسه از قاضی مرتضوی هم قاضی مرتضوی تریم !! شانس آوردیم قدرت پیدا نکردیم ... December 06, 2004امشب بعد از مدتی رفتم سینما و فیلم Finding Neverland رو دیدم... و تقریبا با نیمی از فیلم گریه کردم. دو تا از گفته های سر جیمز متیو بری - خالق داستان پیتر پن که این فیلم درباره ی او و خلق داستان پیتر پنه - منو خیلی تکون داد:
- [When] You find a glimmer of happiness in this world, there's always someone who wants to destroy it.
- Young boys (kids) should never be sent to bed. They always wake up a day older.
December 03, 2004خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ، بیشتر ازهر کس دیگه ای تو زندگیم روی ذهنم و نوع نگاهم تاثیر گذاشته . وقتی اولین بار بهم گفت : راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ، به نظرم قشنگ بود اما بلد نبودم توکل کنم ... وقتی براش هی از مسائلی که باهاشون درگیر بودم می گفتم ، تقصیر ناراحتی ها و دردسرها و افسرده بودن و خیلی چیزای دیگه رو گردن شانس و شرایط و اتفاقات بیرونی و آدم های دیگه مینداختم . یادمه یکسال و خورده ای پیش که هنوز بهش می گفتم شما در مورد دو تا از مهمترین رویاهای شخصیم براش نوشته بودم ، عشق و سفر ... و نا امیدیم از محقق کردنشون ... افسرده بودم ، می دونستم انرژیم داره هدر می ره ، می دونستم انقدر بیدریغ برای یه نفر از وقت و انرژی و از همه مهمتر خودم مایه گذاشتم که قدر نمی دونه و به نظرش عادی و طبیعی میاد که من همه کار بکنم و اون هم مسئولیتی نه در قبال حال و نه آینده نداشته باشه ... عشق رو مثلا داشتم سعی می کنم کج دار و مریز داشته باشم ، و در لبه مرز افتادن به روزمرگی حفظش کنم ... حالم گرفته بود و فکر می کردم خودم هیچ نقش و تاثیری در اتفاقات پیش اومده ندارم و همه ی تقصیرا رو مینداختم گردن بدشانسی و اتفاقات بیرونی و آدمی که تو زندگی طرف مقابل ارتباطم بود و آسمون و ریسمون !! حالا بعد از این یکسال و خورده ای از من آدمی ساخته ( و البته خودم هم خواستم که در جا نزنم و پیشرفت کنم ) که وقتی یه نفر میاد به اسم دوست داشتن و عاشقی بهم توهین می کنه ، تهدید می کنه ، به خودش اجازه می ده با پسوردهایی که دزدیده ( دزدی زبون روزه البته جایزه گمونم ) نامه های شخصیم رو بخونه و یه سری از نوشته های شخصیم رو پاک می کنه ، واقعیت رو قلب می کنه و سکه ی قلبش رو تو کوچه و بازار به ارزون خرها قالب می کنه ، از نقش عاشق شکست خورده خسته می شه و نقش آدم فریب خورده رو بازی می کنه ... نمیام تقصیر اتفاقات رو بندازم گردن ضعف یکی دیگه و مشکلات تربیتی تو جامعه و هزار تا چیز دیگه ... می پذیرم که اگر من در معرض اذیت قرار گرفتم تقصیر خودمه ، معاشرینم رو باید درست تر انتخاب می کردم ، از روی ترحم و دلسوزی یا هر حس دیگه ای نباید حتی یک قدم با کسی برمی داشتم که نمی خواستم هم قدمش باشم ، اگرم برداشتم باید پای این وایسم که چند تا صفر اضافه کنه بهش ، ده قدم به پام بنویسه ، صد قدم به پام بنویسه ... همونقدر که بی اعتمادی الکی توهینه در حق دیگران ، اعتماد بیخودی هم ظلمه در حق خودمون ... ازش یاد گرفتم که مسئولیت خودم و کارهام رو بپذیرم ، از دست خدا و دنیا و جامعه و آدم ها و اتفاقات ناله و زاری راه نندازم و بعد از اینکه کارهایی رو که باید انجام بدم رو انجام دادم بقیه چیزها رو بسپرم دست خدا و توکل کنم ... و حالا انقدر شاد و آرومم که هیچوقت دیگه ای چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم . خودم که حالم خوبه ، بزرگترین آرزوم که عشق بوده رو نه با کجدار و مریز که به بهترین شکلی که شاید در خیال می تونستم داشته باشم دارم و آروزهای دیگه هم هیچکدوم دور از دسترس به نظر نمی رسن ... شکر خدا ... December 02, 2004
|
|