|
January 27, 2005دیروز داشتم می نوشتم که مسئول تور اومد بالا سرم که وقت رفتنه و بقیه منتظرن ... پی نوشت خیلی خیلی خیلی مهم تر از متن : عزیزدلم January 26, 2005تولدت مبارک گلم , عزیزم , خوبم ... تولد سی سالگیم بهترین تولد عمرم بود و بهترین هدیه ی دنیا رو خدا برام فرستاد ... از راه لندن !! ماشين داره مي ره , بقيه اش بعد January 09, 2005امروز چقدر روز قشنگی بود. پشت خونه ی ما یه خلیج هست - خیلی خیلی کوچولوتر از خلیج فارس که نشنال جیوگرافیک هم بالاخره توی نقشه ش اسمش رو درست کرد و تو رادیو هم اعلام کردن - ولی خوب بالاخره یه خلیجه، به اسم خلیج پشتی. روزایی که توی ماشین مشغول تلفن زدن نیستم از جاده ی کنار خلیج میرم سر کار، چون سر یه پیچ توی اون مسیر موبایلم آنتن نمیده. اگه میداد که همیشه از اون راه میرفتم. امروز از اون روزا بود و دیدن خلیج بارون خورده ی سبز سبز با مه قشنگی که اونطرف تر از روی اقیانوس بلند میشد یه تصویر رویایی درست کرده بود. به دفتر که رسیدم دیدم یه دنیا گنجیشک توی پارکینگ جمع هستن و دارن توی چمنها دنبال غذا میگردن. روز شنبه و تعطیل بود و ماشین چندانی توی پارکینگ نبود. انقدر منظره ی گنجیشکا توی سبزی ترو تازه ی چمن دوس داشتنی بود که چند دقیقه نشستم و نیگاهشون کردم، یه عکس هم ازشون گرفتم. در ماشین رو که باز کردم، همه شون یکهو ترسیدن و پریدن و رفتن. دلم گرفت و سوخت. ولی یه ذره که با خودم فکر کردم، گفتم اشکالی نداره... یه مدت بعد دوباره جمع میشن و به روال زندگیشون ادامه میدن. تو این فکر بودم که یه دفعه انگار یه پرده از جلوی چشمم کنار رفت... یه آگاهی که باهاش یه عالمه آرامش اومد. طبعا توی این چند روزه مث خیلی های دیگه خیلی به سونامی فاجعه بار سریلانکا و اندونزی و 150000 نفر آدمی که از دست رفتن فکر میکردم، و دلم میریخت... خیلی برام فاجعه بار بود. باز شدن ناگهان در ماشین و پریدن اون گنجشکها رو اگه ببریم توی مقیاس خیلی بزرگتر، هم زمانی و هم مکانی، هیچ فرقی با هم نمیکنن این دوتا. اگه قائل باشیم به این که ما آدمها روحی داریم که ورای جسممون میمونه، و در یه قالب دیگه به زندگ برمیگرده تا کاملتر بشه، اونوقت میبینی که در عرصه ی کائنات اتفاق عجیبی نبوده این سونامی... یه در ماشینی که یه دفعه باز شد و یه سری روح پریدن و رفتن... و یه مدت دیگه دوباره برمیگردن و به روال خودشون ادامه میدن... این فکر باهام موند. شب کتاب Illusions ریچارد باخ رو تموم کردم. توی کتاب مدام جمله هایی رو از یه کتاب دیگه نقل قول میکنه. یکی از آخرین چیزهایی که نقل قول شده بود این بود:
The mark of your ignorance is the depth of your belief in injustice and tragedy.
What the caterpillar calls the end of the world,the master calls a butterfly. اگه دوس داشتین نقل قولهای اون کتاب رو میتونین اینجا بخونین. یه حرف دیگه هم توی کتابه بود که خیلی بهم چسبید، و از اون نقل قولها نیست بنابراین توی لینک بالا نیومده - من اینجا میارمش:
If your happiness depends on what somebody else does, I guess you do have a problem.
به هر حال... بعدش هم تو دو تا عکس برام فرستادی که من رو برد توی یه دنیای شگرف خیال انگیز... چهره ی خوب تو را ماه ندارد صنما... الان هم دارم میرم یه سری دوست خیلی عزیز رو ببینم که مدتیه ندیده مشون و دلم براشون تنگ شده... خدایا، شکرت که تنمون سالمه، و شکرت که هستیم، و شکرت که معنی زیبایی و آرامش و شادی رو تجربه کرده ایم... January 07, 2005دلم تنگ شده ... بعد به خودم بدو بیراه می گم که خجالت نمی کشی توی این موقعیت که این همه آدم مردن و یه عالمه آدم دیگه بی سرپرست شدن همه اش به فکر خودتی ؟ و همچنان دلم تنگه ... January 06, 2005 اونوقتا خوره ی کتاب بودم . همیشه یه چیزی برای خوندن داشتم ، زمان مدرسه و غیر مدرسه هم فرق نمی کرد ... حتی وقتی مهمون داشتیم به بهانه ی اینکه درس دارم می رفتم تو اتاقم که بتونم کتاب بخونم ... پی نوشت 1: January 03, 2005انگار چشمام باز شده . دچار حیرتم ... از خیلی خیلی وقت پیش می دونستم که اولین رویام عشق ِ و فکر می کردم عشق برام یه نیازه . می دونستم که تا وقتی عشق نداشته باشم یه گوشه ی ذهنم درگیره و زندگیم ناتموم . بعد کم کم به این نتیجه رسیدم که اون چیزی که تو ذهن منه بیشتر به یه رویا شبیه ِ تا تجربه ای توی زندگی واقعی . دوست نداشتم تنها باشم و باورم شده بود که عشق یه رویاست و زندگی با یه آدم دیگه یه قرارداد کجدار و مریز ... و چقدر دچار رکود شده بودم . الان وقتی یاد اونوقتا میفتم از اتفاقاتی که ممکن بود پیش بیاد تنم می لرزه . به معنای واقعی کلمه تنم به لرزش میفته وقتی فکر می کنم چه زندگی ای راکد و مرده ای کنار چه موجودی ممکن بود داشته باشم ... الان که یکسال و خورده ای از اون ماجراها گذشته و از دور دارم نگاه می کنم می بینم بی هوا داشتم لب پرتگاه راه می رفتم و خدا رو شکر خدا رو شکر خدا رو شکر که بخیر گذشت ... الان اما همه ی اون معادلات بهم ریخته . نه دیگه عشق رو در حد یه نیاز پایین میبینم و نه دیگه زندگی رو یه کجدار و مریز طولانی تصور می کنم ... هیچوقت تو خواب و خیال هم عشق رو تا به این حد در غایت زیبایی و شکوه ندیده بودم و فکر نمی کردم زندگی بتونه اینقدر لذت بخش باشه . احساس خوبی دارم ، انرژی هام خیلی مثبت تر از قبل ِ و بنابراین هر کاری می کنم بهتر از قبل پیش می ره و این موفقیت ها بازم احساسم رو بهتر می کنه ، اعتماد به نفسم بالا می ره و زمینه برای بروز خلاقیت باز تر می شه و خوب این مثل یه دور می مونه ، چون وقتی خودم رو بیشتر دوست دارم و احساس می کنم دارم موفق عمل می کنم باز انرژی مثبت پیدا می کنم و زمینه برای پیشرفت های بعدی هموارتر می شه و انگیزه ها قوی تر ... پی نوشت مهم : January 02, 2005طبق معمول حرف زیاد برای گفتن و وقت کم برای نوشتن... ولی تا یه وقتی دست بده حیفم اومد این رو اینجا نیارم: با مسرت تمام، بالاخره در آخرین روزای سال قبل مجله ی نشنال جیوگرفیک تکلیف خودش رو با خلیج فارس روشن کرد و نقشه شون رو رسما درست کرد. اینجا رو بخونین که از سایت خودشونه. January 01, 2005اشی مشی خان پشکولک جون مثل دیوونه ها مرد !! |
|