January 27, 2005

دیروز داشتم می نوشتم که مسئول تور اومد بالا سرم که وقت رفتنه و بقیه منتظرن ...
اهان راستی الان دوبی هستم . اینجا یه دهات بزرگه ... کلی ادم همینجوری دارن از سروکله هم بالا می رن و با لهجه های عجیب و غریب انگلیسی و عربی خرف می زنن , خیلی هاشون فارسی هم می دونن . اما خیلی جای مزخرفیه . همه چیز بدلیه . مثل ترومن شو می مونه . انگار همه چیز دکور هستش و پشتش هیچی وجود نداره ... کما اینکه یه خیابون داره اینجا که دو طرفش برج ها و ساختمون های بلند داره اما پشتش خالیه !!! بیابون و یه سری ساختمون معمولی ... هیچی عمق نداره حتی ظاهر متجدد زندگی .
عرب ها خودشون رو کنترل می کنن ظاهرا , زن های خودشون حسابی پوشیده هستن حتی صورتشون رو هم می پوشونن اما خوب با دیدن توریست ها چشم چرونی می کنن ... این همه می بینن براشون عادی نشده ... انگار یه فیلم بزرگ داره ساخته می شه بعدش از دهکده المپیک کلی سیاهی لشکر اوردن که نقش آدم های شیک و پیک رو مثلا بازی کنن . خیلی بدم اومده از اینجا ...
البته خوب قسمت خوب ماجرا رو هنوز نگفتم !!
دیروز ساعت 7 سفارت امریکا تو ابوظبی بودم , سردم هم بود , کلافه هم بودم , یه ذره هم استرس داشتم ( حالا یه ذره بیشتر از یه ذره !!! ) بعد تو راه رانندهه می گفت اینجا خیلی به سختی ویزای کار می دن و امیدوار نباش , خودم هم فکر می کردم هیچ کلمه ی انگلیسی ای یادم نیست ...
بعد که رفتم تو سومین نفر صدام کردن و دیدم اوا آقاهه خیلی شبیه مجید مهربان هستش , رسما کپی یکی از همکارای سابقم بود منتهی مجید یه هوا روشن تر بود !! دیگه اصلا اضطرابم ریخت ... یه کم حرف زدیم و بعدم ویزام رو تایید کرد!!! من اصلا نمی فهمیدم چرا انقدر زود انجام شد و چقدر راحت تایید کرد ... بعد که دید من یه ذره متعجبم با خنده به فارسی گفت خدانگهدار !
هیچی دیگه ...
قبل از 12 دوبی بودم دوباره و داشتم با عزیزدردونه گپ می زدم !!!
خلاصه که خدا رو شکر ...
بازم باید برم حالا بعدا باز می نویسم ...

پی نوشت خیلی خیلی خیلی مهم تر از متن :

عزیزدلم
تولدت مبارک ...
بازم مبارک ...
صد سال زنده و سلامت و خوب و خوش و خوشبخت باشی ...

Posted by mandana at 10:00 AM | Comments (0) | TrackBack

January 26, 2005

تولدت مبارک گلم , عزیزم , خوبم ...
برات بهترین ها رو آرزو می کنم , بهترین من ...

تولد سی سالگیم بهترین تولد عمرم بود و بهترین هدیه ی دنیا رو خدا برام فرستاد ... از راه لندن !!
بعدش همه چیز مثل یه چشم به هم زدن گذشت ... خوب خوب خوب , انقدر که این همه خوب واسه یه دقیقه اش هم کمه .
یه دوست خیلی عزیز , به دلایل متعدد خیلی خیلی عزیز , پیدا کردم که دو ماهه وبلاگ می نویسه , دیر پیداش کردم و زود گمش نمی کنم ...

ماشين داره مي ره , بقيه اش بعد

Posted by mandana at 04:00 PM | Comments (436) | TrackBack

January 09, 2005

امروز چقدر روز قشنگی بود.

پشت خونه ی ما یه خلیج هست - خیلی خیلی کوچولوتر از خلیج فارس که نشنال جیوگرافیک هم بالاخره توی نقشه ش اسمش رو درست کرد و تو رادیو هم اعلام کردن - ولی خوب بالاخره یه خلیجه، به اسم خلیج پشتی. روزایی که توی ماشین مشغول تلفن زدن نیستم از جاده ی کنار خلیج میرم سر کار، چون سر یه پیچ توی اون مسیر موبایلم آنتن نمیده. اگه میداد که همیشه از اون راه میرفتم. امروز از اون روزا بود و دیدن خلیج بارون خورده ی سبز سبز با مه قشنگی که اونطرف تر از روی اقیانوس بلند میشد یه تصویر رویایی درست کرده بود.

به دفتر که رسیدم دیدم یه دنیا گنجیشک توی پارکینگ جمع هستن و دارن توی چمنها دنبال غذا میگردن. روز شنبه و تعطیل بود و ماشین چندانی توی پارکینگ نبود. انقدر منظره ی گنجیشکا توی سبزی ترو تازه ی چمن دوس داشتنی بود که چند دقیقه نشستم و نیگاهشون کردم، یه عکس هم ازشون گرفتم.

در ماشین رو که باز کردم، همه شون یکهو ترسیدن و پریدن و رفتن. دلم گرفت و سوخت. ولی یه ذره که با خودم فکر کردم، گفتم اشکالی نداره... یه مدت بعد دوباره جمع میشن و به روال زندگیشون ادامه میدن.

تو این فکر بودم که یه دفعه انگار یه پرده از جلوی چشمم کنار رفت... یه آگاهی که باهاش یه عالمه آرامش اومد. طبعا توی این چند روزه مث خیلی های دیگه خیلی به سونامی فاجعه بار سریلانکا و اندونزی و 150000 نفر آدمی که از دست رفتن فکر میکردم، و دلم میریخت... خیلی برام فاجعه بار بود.

باز شدن ناگهان در ماشین و پریدن اون گنجشکها رو اگه ببریم توی مقیاس خیلی بزرگتر، هم زمانی و هم مکانی، هیچ فرقی با هم نمیکنن این دوتا. اگه قائل باشیم به این که ما آدمها روحی داریم که ورای جسممون میمونه، و در یه قالب دیگه به زندگ برمیگرده تا کاملتر بشه، اونوقت میبینی که در عرصه ی کائنات اتفاق عجیبی نبوده این سونامی... یه در ماشینی که یه دفعه باز شد و یه سری روح پریدن و رفتن... و یه مدت دیگه دوباره برمیگردن و به روال خودشون ادامه میدن...

این فکر باهام موند.

شب کتاب Illusions ریچارد باخ رو تموم کردم. توی کتاب مدام جمله هایی رو از یه کتاب دیگه نقل قول میکنه. یکی از آخرین چیزهایی که نقل قول شده بود این بود:

The mark of your ignorance is the depth of your belief in injustice and tragedy.

What the caterpillar calls the end of the world,the master calls a butterfly.

اگه دوس داشتین نقل قولهای اون کتاب رو میتونین اینجا بخونین.

یه حرف دیگه هم توی کتابه بود که خیلی بهم چسبید، و از اون نقل قولها نیست بنابراین توی لینک بالا نیومده - من اینجا میارمش:

If your happiness depends on what somebody else does, I guess you do have a problem.

به هر حال... بعدش هم تو دو تا عکس برام فرستادی که من رو برد توی یه دنیای شگرف خیال انگیز... چهره ی خوب تو را ماه ندارد صنما...

الان هم دارم میرم یه سری دوست خیلی عزیز رو ببینم که مدتیه ندیده مشون و دلم براشون تنگ شده... خدایا، شکرت که تنمون سالمه، و شکرت که هستیم، و شکرت که معنی زیبایی و آرامش و شادی رو تجربه کرده ایم...

Posted by nasser at 05:52 AM | Comments (1) | TrackBack

January 07, 2005

دلم تنگ شده ...
دلم تنگ شده ...
دلم تنگ شده ...

بعد به خودم بدو بیراه می گم که خجالت نمی کشی توی این موقعیت که این همه آدم مردن و یه عالمه آدم دیگه بی سرپرست شدن همه اش به فکر خودتی ؟
دوست داشتم کاری ازم بر میومد ولی هیچ کاری نمی شه کرد ...

و همچنان دلم تنگه ...

Posted by mandana at 10:49 PM | Comments (0) | TrackBack

January 06, 2005

اونوقتا خوره ی کتاب بودم . همیشه یه چیزی برای خوندن داشتم ، زمان مدرسه و غیر مدرسه هم فرق نمی کرد ... حتی وقتی مهمون داشتیم به بهانه ی اینکه درس دارم می رفتم تو اتاقم که بتونم کتاب بخونم ...
الانا کمتر کتاب می خونم ، هم چشمام خسته می شه ، هم خودم حوصله ی خوندن هر چیزی رو ندارم ...
امروز اما توی دو سه سال گذشته رکورد شکستم !! دو تا کتاب توی یه روز خوندم ، اونم روزی که همش رو خونه نبودم . صبح "مثل آب برای شکلات" رو خوندم و شب "درخت زیبای من" و سر این دومی همش گریه می کردم ... الان هم چشمام حسابی پف کرده و فقط موندم اگر من این کتاب رو تو بچگی می خوندم چی ؟ احتمالا دق می کردم ...
یه کتاب دیگه بود که من نیمی از زمانی که می خوندمش گریه می کردم ، "کنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه کردم" که البته موضوعش کاملا متفاوت بود ...

پی نوشت 1:
از احوالات گریه و زاری و همذات پنداری گذشته ، خوشحالم ! کلا هی هر چی می شه نمی دونم چرا هی خوشحال می شم ، اینبار اما می دونم ، خیالم راحت شد که مثل اونوقتا هنوز همونقدر دیوونه و خوره ی کتابم !!!
پی نوشت 2:
نکنه وقتی تو هم بخونیش دلت بگیره ؟ کاش فعلا نخونیش ...

Posted by mandana at 12:05 AM | Comments (0) | TrackBack

January 03, 2005

انگار چشمام باز شده . دچار حیرتم ...
برای خودم کشف و شهود دارم . حتی نمی دونم چه جوری می شه توضیح داد ... فرض کن رفتی یه نمایشگاه نقاشی و هی تابلوهای زیبا می بینی و کیف می کنی ، بعد تو یه مرحله ای متوجه می شی که این تابلوهای به این قشنگی که هر یه دونه اش کلی ریزه کاری و رمز و راز داره و می شه ساعت ها با لذت رفت تو بحرش ، قسمت هایی از یه پازل بزرگن ، یه پازل خیلی بزرگ ... و در مقابل عظمت این همه زیبایی حیرت می کنی ...
دیدن تابلوها لذت داره و کشف ارتباط بین اونها هم ... زندگی می شه لذت مضاعف ...
و خیلی جالبه که انقدر همه چیز به همه چیز ربط داره ...
فکر کنم برای آدم های مختلف ورود به این مرحله از راه های مختلف اتفاق میفته ، هر کس به هر حال راه های خودش رو داره ... مسیر من ، مسیر زندگی و پیشرفتم عشق ِ .

از خیلی خیلی وقت پیش می دونستم که اولین رویام عشق ِ و فکر می کردم عشق برام یه نیازه . می دونستم که تا وقتی عشق نداشته باشم یه گوشه ی ذهنم درگیره و زندگیم ناتموم . بعد کم کم به این نتیجه رسیدم که اون چیزی که تو ذهن منه بیشتر به یه رویا شبیه ِ تا تجربه ای توی زندگی واقعی . دوست نداشتم تنها باشم و باورم شده بود که عشق یه رویاست و زندگی با یه آدم دیگه یه قرارداد کجدار و مریز ... و چقدر دچار رکود شده بودم . الان وقتی یاد اونوقتا میفتم از اتفاقاتی که ممکن بود پیش بیاد تنم می لرزه . به معنای واقعی کلمه تنم به لرزش میفته وقتی فکر می کنم چه زندگی ای راکد و مرده ای کنار چه موجودی ممکن بود داشته باشم ... الان که یکسال و خورده ای از اون ماجراها گذشته و از دور دارم نگاه می کنم می بینم بی هوا داشتم لب پرتگاه راه می رفتم و خدا رو شکر خدا رو شکر خدا رو شکر که بخیر گذشت ...

الان اما همه ی اون معادلات بهم ریخته . نه دیگه عشق رو در حد یه نیاز پایین میبینم و نه دیگه زندگی رو یه کجدار و مریز طولانی تصور می کنم ... هیچوقت تو خواب و خیال هم عشق رو تا به این حد در غایت زیبایی و شکوه ندیده بودم و فکر نمی کردم زندگی بتونه اینقدر لذت بخش باشه . احساس خوبی دارم ، انرژی هام خیلی مثبت تر از قبل ِ و بنابراین هر کاری می کنم بهتر از قبل پیش می ره و این موفقیت ها بازم احساسم رو بهتر می کنه ، اعتماد به نفسم بالا می ره و زمینه برای بروز خلاقیت باز تر می شه و خوب این مثل یه دور می مونه ، چون وقتی خودم رو بیشتر دوست دارم و احساس می کنم دارم موفق عمل می کنم باز انرژی مثبت پیدا می کنم و زمینه برای پیشرفت های بعدی هموارتر می شه و انگیزه ها قوی تر ...

پی نوشت مهم :
مدل مجری های جشنواره ها ، بدون نادیده گرفتن همه ی فکر و انرژی ای که برای بهبود زندگیم و بزرگ شدن و پیشرفت کردن روحیم می گذارم ، دیپلم افتخار رو به خودم می دم اما لوح زرین رو تقدیم می کنم به عزیزترینم ... که فکر کنم حالا بهتر از قبل بتونه بفهمه که چرا هر وقت توی یه کاری موفق می شم یادش میندازم که ازش ممنونم بخاطر همه چیز و از همه مهمتر حضورش ...

Posted by mandana at 12:32 AM | Comments (0) | TrackBack

January 02, 2005

طبق معمول حرف زیاد برای گفتن و وقت کم برای نوشتن... ولی تا یه وقتی دست بده حیفم اومد این رو اینجا نیارم: با مسرت تمام، بالاخره در آخرین روزای سال قبل مجله ی نشنال جیوگرفیک تکلیف خودش رو با خلیج فارس روشن کرد و نقشه شون رو رسما درست کرد. اینجا رو بخونین که از سایت خودشونه.

Posted by nasser at 01:48 AM | Comments (0) | TrackBack

January 01, 2005

اشی مشی خان پشکولک جون مثل دیوونه ها مرد !!
از بس این بچه استرلیزه بار اومده بود ، مسموم شد اونم از چی ، از مایع ظرفشویی !
یه ذره که بزرگ شد سعیده برد خونه ی خودش و اونجا برا خودش راحت پرواز می کرد ، یه لونه داشت که شب ها اون تو بود ولی کلا توی خونه رها بود ... این چند روز آخر مثل دیوونه ها عاشق مایع ظرفشویی شده بود ، هی می رفت تو آشپزخونه به هوای خوردن ریکا ... از وقتی هم سعیده فهمید هی مواظب بود که در مایع ظرفشویی باز نمونه ، اما بیچاره اشی مشی جون مریض شد بعدشم هی تشنه می شد و بعدشم مرد ...
کلی غصه خوردیم دسته جمعی براش ، اما خوب دیگه چه می شه کرد ...

Posted by mandana at 11:22 PM | Comments (0) | TrackBack