February 26, 2005

اولین کاری که باید تحویل می دادم توی شرکت جدید رو تحویل دادم ! البته ورژن اولیه رو ، ولی خوب بالاخره یعنی جدی جدی کار رو شروع کردم ...
الان که طراحی کارم تموم شد و کار رو گذاشتم که بره برای پرینت رفتم دستشویی ، دستشوییش هم خیلی تمیز و مرتبه و 1 دیوارش هم کلا آینه است و برای آقایون و خانوم ها هم جداست . بعد دستام رو که شستم دیدم یه چیزی شبیه جای صابون مایع به دیواره ، تعجب کردم چون خوب کنار هر شیر آب لوله ی مخصوص صابون مایع هست ، خلاصه امتحان کردم دیدم کرمه !!! یک حالی کردم ... اینجوریه دیگه ، می گم اینجا خیلی خارجه حالا ببینین دیگه!!

Posted by mandana at 04:37 AM | Comments (584) | TrackBack

February 25, 2005

از وقتی اومدم بیشترین چیزی که نظرم رو جلب می کنه تفاوت هاست . البته به نظرم یه جورایی هم طبیعیه , 30 سال یه جا زندگی کردی و حالا می ری یه جای کاملا جدید که تازه کلی هم حرف های ضد و نقیض در موردش شنیدی ...
طبیعتش که بی اغراق از زیباترین هاست البته همه می گفتن که کالیفرنیا قشنگ و خوش آب و هواست . ساختمون های بلند کمه و اونایی هم که هست با فاصله از هم قرار داره و چشم انداز حسابی بازه ... قدمت این شهری هم که من توش هستم , نزدیک 33 ساله و بنابراین همه چیز تر و تمیزه ... بعدش هم خونه ها مدل تهران نیست که قد و نیم قد , سنگی و آجری , قدیمی و نو همه به هم چسبیده باشن . خونه های تک ویلایی هستن و دورشون حیاط داره و وسط گل و بوته محصورن , بقیه جاها هم که به صورت مجتمع هستن و هر مجتمع یه فضای سبز بزرگ , استخر , مسیر پیاده روی و بعضی ها هم مثل مجتمعی که ما قراره امشب بهش اسباب کشی کنیم زمین تنیس و زمین بدمینتون و سالن ورزش داره . امکاناتشون جالبه اما جالب تر اینه که همه ی اینا به خاطره اینه که برای آدم و راحتیش و کیفیت خوب توی زندگی اینجا ارزش قائل می شن ... شهر رو با کلی اصول و قواعد قشنگ نگه می دارن که از دیدنش خسته نشی و زیبایی های طبیعت رو تو زندگی پر مشغله شهری از دست ندی ...
قیمت ها بالاست , خونه ای که ما اجاره کردیم یه آپارتمان 70 متری جمع و جوره و توی اورنج کانتی از جاهای خوب محسوب می شه اما خوب بهترین جا نیست و ماهانه باید 1400 دلار براش اجاره بدیم , اولش فکر می کردم واااای چقدر گرون و هی با ایران مقایسه می کردم , بعد دیدم خوب بله این پول برای در آمدی که به ریال باشه خیلی زیاده اما برای در آمدهای اینجا نه اینکه ارزونه ولی خوب قابل پرداخته ... اما تو کشور خودمون رقم های ظاهرا کمی هستن که برای خیلی از مردم غیر قابل پرداختن !!
خونه مون خیلی خوشگله , محل کارم خیلی شیک و باکلاسه , خیابون ها همه تمیزن و من از وقتی اومدم حتی یه دونه فقیر هم ندیدم ... اما نمی دونم چه سریه که با دیدن هر کدوم ازین خوشگلی ها یادم میفته که چه کسانی چه چیزهای زیادی که کم دارن و لعنت می کنم دولت مردای احمقمون رو که زندگی اکثریت یه ملتی رو دارن تباه می کنن که اقلیتی که خودشون و کس و کارشون هستن بتونن بچرن ... ایران هم که بودم دل خوشی ازشون نداشتم اما الان خیلی بیشتر از قبل حس می کنم چه کثافت هایی به جون مردم افتادن !!!

خیلی بی ربط شد , اما خداوکیلی این یکی رو هم بگم , اینجا که اصولا خیلی خارجه اما یه سری از ایرانی های مقیم اینجا از امریکایی هم خارجی ترن !!! قدرتی خدا همه کله ها تو هر سنی بووور طلایی , رفتارها خارجکی , ماشین ها همه مرسدس ... خلاصه که فقط باید مواظب بود جلوشون بلند فارسی حرف نزد چون شیش دانگ حواسشون رو برای فضولی می گذارن !!

Posted by mandana at 08:42 PM | Comments (0) | TrackBack

February 23, 2005

الان محل کار جدیدم هستم ... طبقه ی هشتم یه ساختمون که دور و برش حسابی بازه و چشم انداز فوق العاده قشنگی داره ...
پروازم یه کم سخت بود , تیکه ی تهران به لندنش خوب بود اما لندن به لس آنجلس انقدر که هوا ابری و طوفانی بود دوبار حالم بهم خورد و وقتی رسیدم تو فرودگاه تقریبا رو پا بند نبودم ... الان هم بعد از 3 4 روز هنور خوب خوب نشدم و هی هر از گاهی دل درد و حالت تهوع دارم که خوب طبیعیه . از وقتی هم که رسیدم این سانی کالیفرنیا همش بارونی بوده . انقدر سرد شده که دیشب رفتیم برای خریدن لباس بافتنی !! که البته پیدا نکردیم و بنابراین الان 3 تا لباس روی هم پوشیدم !
از حال جسمیم بگذریم همه چیز خیلی خیلی خیلی خوبه ... حسابی داریم خوش می گذرونیم و بعد از این همه مدت دوری زندگی یه لبخند عریض و طویل جولیا رابرتزی به رومون داره می زنه !!!! زنده باد عشق و زندگی و صفا و ازین جور چیزا ...
دلم برای مامان اینا تنگ شده اما خیلی خوشحالم که دارم زندگی اینجا رو تجربه می کنم چون انقدر متفاوته , انقدر متفاوته که چشم آدم رو به یه دنیای دیگه باز می کنه انگار . خیلی جاها که می ریم فکر می کنم وااای اینجا رو حتما باید مثلا فلانی و فلانی تجریه کنن براشون جالب خواهد بود حسابی ... دچار یه حسرت هم هستم که چرا باید زندگی برای مردم ما اینقدر سخت باشه . چیزایی که من اینجا می بینم و برام جالبه و فکر می کنم دوست دارم بقیه هم داشته باشن , چیزاییه که اینجا در دسترس عموم هست و برای طبقه ی عادی و متوسطه و نه فقط مخصوص طبقه ی پولدار جامعه ...
فعلا اینو می گذارم محض خاطر سحر بانوی گل که از یادداشت قبلی در مورد دویی خسته شده بود تا بعد سر فرصت ...

Posted by mandana at 11:05 PM | Comments (574) | TrackBack

February 07, 2005

خیلی از دوبی بدم میاد. با اینکه اتفاقای خوبی اینجا واسم افتاد و کارای ویزام خوب انجام شد و خیلی خیلی سریع به پرونده ام رسیدگی کردن و جواب مثبت دادن, اما عجیب از دوبی خوشم نمیاد ...
صد رحمت به مردم عصبی و خسته و کلاهبردار خودمون ...
زرق و برق الکی شون حسابی چشم رو می زنه و خسته می کنه ...
انقدر خوابم میاد که دیگه تمرکز واسه نوشتن ندارم ...
اینم آخرین یادداشتیه که دارم از دوبی می گذارم و ایشالا یادداشت بعدی رو از اونور اونور دنیا خواهم گذاشت ...

Posted by mandana at 05:30 PM | Comments (579) | TrackBack

February 02, 2005

بعضی اتفاقات انقدر عجیب و غیر منتظره است که آدم حتی وقت نمی کنه حیرت کنه ...
از همون سلام و علیکش حس می کنم یه چیزیش هست ، حتی قبلترش ، از اینکه ازش بی خبربودم می دونستم چیزی شده . نمی خواد بگه ، بعد من می پرسم و می گه و می گه و می گه ... اولین عکس العملم این بود که خنده ام گرفت !! خیلی وقتا که یه چیزی تو ذهنم نمی ره و گیج ویج می شم خنده ام می گیره . حرف نمی تونم بزنم و یا خنده ام می گیره یا بغض می کنم ...
نمی دونم چی می شه و چی کار می خواد بکنه ، نمی دونم این سیبی که الان افتاده آسمون چند تا چرخ می خوره و چه جوری میفته زمین ، نمی دونم حتی چی کار می شه کرد یا چی کار باید کرد یا اساسا باید کاری کرد یا نه ... فقط اینو می دونم که یه دوره ی سخت پیش رو داره ، خیلی سخت اما گذرا ...
اگر بهش بگم تو انقدر قوی هستی که این سختی ها رو پشت سر می گذاری ، حرف تکراری بهش گفتم ، اما می دونم که پشت سر می گذاره .
سختترین قسمت راه ، الانه ، شروع ماجرا ... بعد دیگه مجبوره ادامه بده تا دوباره یه جای دیگه ، یه زمان دیگه ، امنیت و آرامش گمشده اش رو پیدا کنه ... ممکنه مثل سانتیاگوی رمان کیمیاگر دوباره برگرده همینجا که الان هست ، با یه نگاه جدید ، اما حس پیدا کردن مهمه و می دونم که پیدا می کنه ...

Posted by mandana at 10:23 PM | Comments (467) | TrackBack