April 30, 2005

محمود احمدی نژاد نامزد دیگر ریاست جمهوری نقاط قوت بسیاری دارد، کمال، جمال، شکوه، جلال، دانش، بینش، کنش، واکنش وغیره... وی در کنسرت انتخاباتی دوره نهم ریاست جمهوری ترانه ماه که توسط مارتیک، این جرثومه ضدانقلاب خوانده شده است را خواهد خواند.
ماه در میاد که چی بشه؟
میخواد عزیز کی بشه؟

والی آخر... این یادداشت ابراهیم نبوی رو از دست ندین...

Posted by mandana at 01:24 AM | Comments (1) | TrackBack

April 23, 2005

شکل جوونی های مامان بود، خیلی.
صورت نسبتا کشیده، موهای وینگیل وینگیل سیاه و بلند، و یه حالتی تو نگاه و خنده که تو رو یاد جوونی های مامانت می اندازه...
حالا چرا از بین این همه موضوعی که می شه در موردش نوشت گیر دادم به جوونی های مامانم؟! گمونم از دلتنگی ناشی می شه. قبل از اینکه از ایران بیام هر وقت حرف از غربت و دلتنگی می شد می گفتم خوب مگه مجبورن از اینجا برن که بعد بشینن بگن آه ای وطن و نمی دونم آه ای شهر من و از این نک و نال ها؛ هنوز انقدر زمان نگذشته که بگم آه ای خیابون ها و کوچه پس کوچه ها و شلوغی و مردمی که آدم رو چپ چپ نیگاه می کنین و از این حرف ها، ولی خوب دلم برای مامان اینا و برو بچز تنگ شده خیلی.
و دلم برای یه چیز دیگه هم تنگ شده البته، دلم برای زندگی مدل ایران که توش زمان مال خودته و همه چیز کند تر و آروم تر جریان داره هم تنگ شده. اینجا خیلی اسیر زمانی و انقدر وقت کم داری که مجبوری دائم بین کارهای مختلف اولویت بندی کنی و از قبل هم مطمئن باشی که خوب فقط به 3 4 تا اولویت اول می رسی (اگر برسی!!).
فکر می کنم خوب، این همه برای بقیه نسخه پیچیدم، حالا خودم اگر دلم تنگه چرا بر نمی گردم؟ ناصر وزنه ی خیلی خیلی سنگین و تاثیر گذاریه توی تصمیمم، اما خیلی اصرار داره که به خودم فکر کنم و انگیزه ها و دلایل خودم رو داشته باشم. اگر بخوام خیلی واقع بین باشم باید بگم وقتی تصمیم گرفتم بیام تقریبا فقط ناصر برام مهم بود، الان اما که زندگی اینجا رو دارم تجربه می کنم و چشم انداز آینده رو می بینم اینجا موندن رو علی رغم همه ی دلتنگی ها به برگشتن ترجیح می دم. می دونم که برای اونهایی هم که دلتنگشون هستم اگر پیشرفت کنم می تونم مفیدتر باشم، از هر نظر.
بعضی ها ممکنه همه چیز رو با هم داشته باشن و راه بعضی ها مثل من سخت تره و مجبورن بین اون چیزهایی که دوست دارن انتخاب کنن. خوب دیگه همین انتخاب ها آدم رو کم کمک پخته می کنه...

آهان داشتم می گفتم...
شکل جوونی های مامان بود، اما بیشتر از دور.

Posted by mandana at 05:57 AM | Comments (10) | TrackBack

April 15, 2005

زن بی اجازه رو دوست دارم، لحنش رو، ادبیاتش رو، نگاهی که پشت یادداشت هاش وجود داره و دختری که پس همه ی اینها نشسته...
از روی لینکی که داده بود به یادداشت آسیه امینی در مورد لبلا، زن کوچک محکوم به اعدام رسیدم... دستام یخ کرده و دوست دارم داد بزنم بعد از خوندن این یادداشت... نمی دونم سر وکیلی که خودش یه پا قاضیه تازه اونم یه قاضی مردسالار!! یا سر رییس دادگاهی که انکار متجاوزین که مرد هستند در مورد وقوع جرم رو می پذیره و در مورد همون جرم با همون آدم ها انکار لبلا که مورد تجاوز واقع شده رو نمی پذیره!! تازه قانون هم در این مورد واقعا مسخره است، حال آدم به هم می خوره وقتی می بینه که این همه آدم جمع شدن که ببینن اگر دخولی صورت گرفته دخترک کشته بشه و اگر فقط در حد لذت بردن طرف مقابل که اتفاقا برادرانش هم بودن باشه می شه به زندان و شلاق رضایت داد!!!
یه نامه هست برای توقف حکم اعدام لبلا. من امضاش کردم گرچه که احساسم اینه که خانه از پای بست ویران است... وقتی اون مرد زن و بچه داری که لیلا رو به بهای نفری 5 هزارتومان به حداقل 3 4 نفر برای هر شب اجاره می داده، پنج سال دیگه از زندان بیاد بیرون، بازم می تونه به مادرهای فقیر دختر بچه های 9 ساله مثل لیلای 9 سال پیش یه پولی بده و بساط عیش و عشرت یا شایدم تامین نیاز مردای نیازمند!! رو روبه راه کنه...
بعدم یه سری مرد پیدا می شن که خیلی در کمال بی گناهی با دختر کوچولوهای مادر به خطا باشن و یه دادگاه و قاضی و وکیل خیلی مومن و مسلمونی هم پیدا می شن که دختر کوچولوهای عوضی رو برای پاک کردن فساد و فحشا از رختخواب عمومی مردای گول خورده ی حیوونکی بکشن بیرون و بفرستن بالای طناب دار...
خوبه دیگه... این مردان قضا متعهدانه دامن جامعه رو از فساد پاک می کنن و می تونن امیدوار باشن به خاطر خدمات خداپسندانه شون خدا در اون دنیا حور و پری های بکر و کم سن و سال بندازه تو دامنشون! یه چیزی تو مایه های لیلای 9 سال پیش...

Posted by mandana at 11:36 PM | Comments (0) | TrackBack

April 08, 2005

هی هر روز چیزای کوچیک کوچیک به ذهنم می رسه که فکر می کنم نه چون مهم تر ها رو ننوشتم بگذار اول اونا رو بنویسم ... نتیجه این می شه که نه مهم تر ها رو می نویسم و نه غیر مهم تر ها!!

اول خوب هاش رو بگم. سیزده بدر شب یه مهمونی نسبتا جمع و جور دعوت بودیم که یه مهمون خاص داشت. تا نزدیک 11 و نیم همینجور به گپ و بگو بخند گذشت و بعد مهمون خاص که آقای علیزاده باشن تار زد، اونم چه تاری ... من که تو جمع از همه ناوارد تر بودم مبهوت هنر استاد شدم حالا دیگه تصور کنین حال بقیه رو که هر کدوم دستی هم تو زمنیه موسیقی و ساز زدن دارن... جالب بود که از سر شب همه مشتاق این بودن که استاد سازی بزنه اما هیچ کس هم روش نمی شه این جور وقتا چیزی بگه و دیگه یه چند تا از مهمون ها هم نا امید شدن و رفتن و ما هم فکر کردیم خوب دیگه بالاخره دور هم بودیم و همین. آخر سر دیگه یه خانوم وکیل خیلی خوش صحبت بالاخره حرف رو کشوند به ساز و ساز زدن استاد... و حظ مبسوطی بردیم...

ظهرش هم رفتیم پارک پیش یه سری از دوستای ناصر، آش رشته خوردیم و بچه ها وسطی بازی کردن و منم عکس گرقتم... راستی باید عکسا رو هم بفرستم براشون، خوب شد یادم افتاد...

این خوباش، بد هاش هم که دیگه دلتنگیه دیگه...
نزدیک 50 روزه که اینجام و خوب دلم خیلی برای مامان اینا تنگ شده. دل نازک شدم، عکساشون رو می بینم گریه ام می گیره، تلفنی صحبت می کنم هی باید بغضم رو کنترل کنم، پریروزیا یه سری آهنگ دیفیلی دیشن گوش می کردم که حوری برام رایت کرده بود روی سی دی. ایران که بودم خیلی وقتا واسه خودمون آهنگ این جوری می گذاشتیم و سه تایی تو اتاق من می رقصیدیم و مسخره بازی در می آوردیم و می خندیدیم... بعضی آهنگ هاش رو هم وقتی حوری یا سعیده می خواستن حرص منو در بیارن می گذاشتن، به قول خودشون می خواستن جوات بازی دربیارن... پریروز همین آهنگ رقصی ها رو گوش می کردم و گریه می کردم!!! مامان کلی بعدش دعوام کرد که این کارها رو نکن ناصر فکر می کنه خل شدی!!

دوباره بریم سراغ خوب هاش و با یه خوب تموم کنیم یادداشت رو... از وقتی سالن ورزش خونه راه افتاده سعی می کنیم هر شب بریم ورزش... خیلی کیف می ده... دیشب 2 مایل رو در 14 دقیقه پا زدم، حالا می خوام هر شب یه کم بهترش کنم و احتمالا به زودی دوچرخه سواری رو شروع می کنم...

Posted by mandana at 01:16 AM | Comments (3) | TrackBack

April 01, 2005

دیشب سالن ورزش خونه که مدتی بود برای تعمیرات بسته بود باز شد. خیلی باحاله، از سالن بسکتبال و اسکواش و یوگا داره تا میز بیلیارد و پینگ پنگ و فوتبال دستی و دارت!!! یه طبقه هم که فقط مخصوص بدن سازی هستش و دیگه انواع و اقسام دستگاه ها رو برای قسمت های مختلف بدن داره... سالن کتابخونه و تلویزیون هم توی همین مجموعه است. انقدر جای مامان رو تو سالن بدنسازیش خالی کردم، اگر اینجا بود مامان کلی خوشش می اومد.
کلا اینجا چیزی که زیاده امکاناته. هر کس دنبال هرچی باشه می تونه پیدا کنه و عوضش چیزی که کمه وقته! همه چیز هست اما تو فرصت استفاده اش رو نداری!!

Posted by mandana at 09:02 PM | Comments (21) | TrackBack