June 27, 2005

از وبلاگ پاگرد...
بازی

داور به نفع می‌گیرد
حریف دو‌پینگ کرده
دروغ هم که حناق نیست

زمین اما مال ماست

وطن را می‌شود فروخت

اما
نمی‌توان خرید

لینک رو از روی وبلاگ فرناز پیدا کردم. مرسی خانوم...

Posted by mandana at 01:30 AM | Comments (11) | TrackBack

June 23, 2005

یادداشت عطا رو که خوندم حالم گرفته شد حسابی... دلم شور می زنه. نه برای خودم؛ که اینور دنیا به هر حال دارم زندگیم رو می کنم... برای سعیده و حوری و سحر، برای اویس و منصور و امیر، برای مریم و رکسانا و پریسا و کتی، برای رامین و رضا و محمدو نسرین، برای مهدیه، برای فرهاد، برای فرشته و فریبا و سمیه و فریده... برای آتوسا که هنوز دبیرستانیه... برای تک تک دوستام و خانواده ام که ایران زندگی می کنن...
همیشه هی میشینیم و دست رو دست می گداریم و بعدش می گیم خدایا خودت رحم کن! بابا جون خدا اون مدلی که ما دلمون می خواد تو انتخابات نمی تونه کمک کنه. نه حق رای داره، نه اینکه اجازه می ده ملائکه و جن و پری رای بدن. این ماییم که باید رای بدیم و بین بد و بدتر انتخاب کنیم... بعدم هی جوگیر نشیم که آی وای انتخاب بین بد و بدتر معنا نداره.
انتخاب بین خوب و بدتون رو هم دیدیم... 12 فروردین من 4 ساله بودم، اما وقتی 98 درصد رفتن رای "آری" دادن، یعنی احساس می کردن بین خوب و بدترین دارن انتخاب می کنن و همه خوب رو انتخاب کردن. نتیجه اش رو هم داریم می بینیم...
چند روز پیش تو نظر خواهی وبلاگ سایه نوشته بودم براش:
نمی تونم بفهمم حالا هم که در یک قدمی رییس جمهور شدن احمدی نژاد هستیم، حالا که دیگه قاعدتا همه باید سردی لبه ی تیغ رو روی پوست گردنشون حس کنن، چه جوری بازم حرف از تحریم می زنن؟ ههچین حرف از تحریم می زنن انگار سپر محافظه. به نظرم این نظریه تحریم همونقدر خنده داره که مثلا بمب باران هوایی باشه، یه عده ای واسه اعلام مخالفت با جنگ بگن ما تو خونه هامون می مونیم و پناهگاه نمی ریم!!
و افرا در ادامه تمثیل جالبی آورده بود:
نه ماندانا جون از اونم خنده دار تره مثل اینه که بمباران باشه و بعد ملت بریزن بیرون با سنگ بخوان هواپیما رو سرنگون کنن!

هی خدا... اومده بودم که فقط به این یادداشت عطا لینک بدم انقدر طولانی شد.

سی‌و چند ساله به‌نظر می‌رسد. پيراهن مشکی‌اش را روی شلوارش انداخته است؛ انگشتر عقيق دستش کرده؛ ريش‌هايش نامرتب است و پوستر احمدی‌نژاد را دور تا دور پيکانش چسبانده‌ است. بنزينم را که می‌زنم؛ به شوخی و برای آن‌که سر صحبت را باز کنم؛ می‌گويم:

__ خوب حال می‌کنين با اين کانديدای خوش‌تيپ‌تون‌ها!

سراپايم را برانداز می‌کند. تی‌شرت آبی پوشيده‌ام؛ شلوار جين و صندل. خيلی جدی نگاهم می‌کند و می‌گويد:

__ آره که حال می‌کنيم. شما با چی‌ حال می‌کنين که روزای آخر جولون دادن‌تونه؟

از نگاه ترسناکش که انگار پر از نفرت است می‌ترسم. چيزی نمی‌گويم. سوار ماشينش که می‌خواهد بشود دوباره برمی‌گردد و می‌گويد:

__ همين روزها شما بچه‌قرتی‌ها رو جمع‌تون می‌کنيم از تو خيابون ... هشت سال الکی صبر نکرديم.

Posted by mandana at 09:36 PM | Comments (10) | TrackBack

یادداشت عمو پت پستچی خیلی به دلم نشست:

من نه به خودم عنوان اصلاح‌طلب می‌دهم، نه روشن‌فکر، نه اصولن عنوانی به خودم می‌دهم. من يک ايرانی عادی، حاصل فکرم را اين‌جا می‌نويسم. نه فعال اجتماعی هستم، نه با اکثر کسانی که در طول روز می‌بينم نسبتی دارم. راستش با جامعه‌ای که دور و برم می‌بينم مشکل دارم. رفتارهايش و عادت‌‌هايش آزارم می‌دهد. تا جايی که توانسته‌ام از جامعه کنار کشيده‌ام. اما هيچ چيز را از جريان فکرم کنار نگذاشته‌ام، حتا جامعه‌ی به نظر من سنتی با ظرفيت فکری و فرهنگی و اجتماعی محدود. احتمال اشتباهم زياد است. احتمال بيراهه رفتن را خودم در نظر گرفته‌ام. اما بهترين تحليلی که می‌توانم از شرايط اطرافم داشته باشم، اين است. کمی طولانی شده. اگر وقت و حوصله داشتيد، بخوانيد.

اصل: کسی برای نجات دادن ما از آسمان بر زمين نازل نخواهد شد.
اصل: انقلاب نخواهيم کرد.
اصل: ساکت نخواهيم نشست تا افغانستان ويرايش سوم و عراق ويرايش دوم شويم.
از نظر من هرکس اين ۳ اصل را قبول نداشته باشد، يا احمق است، يا ساده‌لوح، يا ترکيب ناخوشايندی از اين دو. پس وقتش را با خواندن اين جملات هدر ندهد.

-احتياجی به ماشين حساب نيست. حساب کنيد رای‌هايی را که با اسم لاريجانی و قاليباف و شايد حتا کروبی به صندوق ريخته شد و اين هفته به نام احمدی‌نژاد از صندوق بيرون می‌آيد. اگر نخواهيم برای ۴ سال، رايحه‌ی رجايی را تحمل کنيم بايد اين هفته به هاشمی رای بدهيم.

ادامه یادداشت رو می تونین اینجا بخونین.

Posted by mandana at 10:40 AM | Comments (3) | TrackBack

June 22, 2005

از لینکی که میشولک داده بود به این یادداشت رسیدم ...

Posted by mandana at 01:39 AM | Comments (11) | TrackBack

June 21, 2005

داشتم یادداشت های تحریمی ها رو می خوندم که ببینم حرف حسابشون چیه، دیدم اغلبشون دهنشون رو واکردن به بدو بیراه گفتن و توهین و افترا به مردم و خصوصا طرفدارای معین!!
مثل این دو تا:
(به هیچکدوم لینک نمی دم چون کسانی که عربده کشی می کنن دنبال همین می گردن...)

پسر شمالی
خداییش از این همه بی حیایی چهارتا دزد شعر و شعار و تازه طلبکار شدن آنها و ساده لوحی و دلایل بچگانه شان که در این هشت سال گذشته هم کم نشنیده بودم، خنده ام می گیرد... و از طرفی افسوس می خورم که شماها چقدر ساده لوح هستید که به این سادگی گول می خورید و بعد از هشت سال هنوز به این قطره چکان اصلاح طلب نماهای معتقد به خودی و غیرخودی دل می بندید و چکه چکه آزادی را مزه می کنید که البته آنهم قطره اش در دهان خودشون می ریزد و شماها فقط با چشم مزه می کنید، یادتون باشه دفعه بعد که اینها خواستند بیایند در صحنه بهشون بگویید بجای قطره چکان، تنقیه بیاورند، شاید قطر لوله اش بیشتر باشه و یک چیزی روی شماها هم بپاشه!!!

شراگیم
می ترسید که بگویند حرف نزنید...می ترسید که بگویند فکر نکنید...بله...شما می ترسید چون توانایی ایستادگی ندارید...توانایی جنگیدن ندارید...شما دوست دارید کسی مثل خاتمی بیاید و با قطره چکان چیزی شبیه به آزادی را در حلقتان بریزد...شما حال آدم را به هم می زنید...شما ناتوان ید...بیمارید...ترحم انگیزید...!

یه سری شون هم دچار توهم شدن که با این رای ندادن و تحریمشون فردا رژیم عوض می شه و مشکلات حل می شه... بعضی جاها هم که به یه توهم جمعی برمی خوره آدم، احزاب سیاسی خارج از کشور که منتظرن انقلاب کمونیستی بشه و یا شاهزاده!! رضا برگرده و از این مزخرفات.
البته تلاش های فعالانه ای هم در این زمینه انجام می شه مثل تجمع گروهی از مخالفین زیر نام شورا که روز انتخابات در استکهلم جلوی سفارت جمع شدن و بنا به ادعای سایتشون نزدیک 500 نفر بودن که کلی شعارهای ضدنظام دادن و تظاهراتشون رو تا 5 عصر همراه با رقص و پایکوبی فراوان (عین کلمات خودشونه) جلوی سفارت ادامه دادن. من موندم از این همه شجاعت و شهامت! و خوب انتظار زیادی هم ندارن، فقط می خوان که یه انقلاب اجتماعی راه بندازن بعد از تحریم، یعنی اونها سرنخ رو بگیرن و مردم مثل عروسک براشون انقلاب کنن... مردم عذاب بکشن و جون به لبشون برسه و اعتراض کنن و کشته شن و اونها هم همچنان به تظاهرات رقص و پایکوبانه شون ادامه بدن. تقسیم کار یعنی همین دیگه!

بعضی ها هم پیشاپیش مطمئن هستند که نهضت تحریمشون به زودی حکومت رو عوض می کنه و روز انتقام می رسه... و وای که اون روز ما خائنین چه باید بکنیم؟ از تهدید این یکی که من دیگه خوابم نمی بره شب ها... وای ... حالا چی کار کنیم؟

خسن آقا
از فردا یک بلاگ رولینگز راه میاندازم و اسمش را میگذارم رفقای دزد بغداد و همه موافقان هاشمی را در آن لیست قرار میدهم و آن لیست را تا روز سرنگونی رژیم روی وبلاگم قرار خواهم داد تا همه بدانند که چه کسانی به آنها خیانت کردهان

Posted by mandana at 04:31 AM | Comments (590) | TrackBack

با توجه به نتايج اعلام شده انتخابات رياست جمهوري كه حكايت از آن دارد كه آقايان هاشمي رفسنجاني و احمدي‌نژاد به دور دوم راه يافته‌اند، ما امضا كنندگان بيانيه زير علي‌رغم آنكه مواضع كاملا متفاوتي در مرحله اول انتخابات داشته‌ايم، از آقاي اكبر هاشمي رفسنجاني در مرحله دوم انتخابات حمايت كرده و به طور جدي از همگان مي‌خواهيم تا براي جلوگيري از آن‌چيزي كه به عقيده ما يك فاجعه بسيار نزديك و در كمين است، به هاشمي رفسنجاني راي دهند.
از تمامي فرهيختگان منتقدي كه به آينده و سرنوشت ايران اهميت مي‌دهند مي‌خواهيم تا در شرايط كنوني، از بحث‌ها و نقدهاي تفرقه‌افكن خودداري كرده و ضمن راي‌دادن به هاشمي رفسنجاني ديگران را نيز دعوت به راي دادن به ايشان كنند.

Posted by mandana at 02:44 AM | Comments (0) | TrackBack

June 19, 2005

از صبح همش کلافه بودم...
هم من، هم ناصر یه جورایی داغ کرده بودیم از این نتیجه. بعد که وبلاگ های بقیه رو خوندم دیدم ظاهرا همه همینطورن، همه تو شوک هستند.
تا همین الان ها هم همش گیج و عصبانی بودم و احساس سردرگمی می کردم، هی برو این سایت اون وبلاگ ولی آخر سر هم می بینی مثل یه کابوسه اما واقعیه... فرصتیه که از دست رفته و کاریش هم نمی شه کرد.
هی به این مردک احمدی نژاد بد و بیراه می گفتم، و به اونهایی که علمش کردن... بعد دیدم خوب همه ی اینها درست ولی 4 میلیون نفر هم بهش رای دادن!! 4 میلیون نفری که زنده ان، نفس می کشن و مثل من و بقیه تو اون کشور دارن زندگی می کنن... و تازه باید علاوه کرد بهشون طرفدارهای قالیباف و لاریجانی رو هم. می گن می شه حدود 20 درصد جمعیت. حالا باید این 20 درصد رو از ایران بیرون کرد؟ یا بهشون فحش و بد و بیراه داد یا اینکه با پیش فرض اینکه اینا اگه درک درستی از اوضاع داشتن ( محترمانه تر اینکه شعور داشتن) نمی اومدن از این راستی ها حمایت کنن، ندیده گرفتشون و فراموششون کرد؟
بیایم یه لحظه انتخابات لعنتی رو فراموش کنیم...
اگر 20 درصد جمعیت جوری فکر می کنن که از نظر ما مطروده، که میان از کسانی طرفداری می کنن که ما فکر می کنیم آدم های درستی نیستن برای قدرت گرفتن، خوب این تقصیر کیه؟ باید قبول کنیم که یه قسمتش هم تقصیر خودمونه... اون 20 درصد از مریخ نیومدن و همه شون هم پشت کوه زندگی نمی کنن که از همه چیز بی خبر باشن... مملکت ما به کار فرهنگی نیاز داره، باید روی ذهن ها کار کرد. خاتمی که من خیلی بهش ارادت دارم و مشارکتی ها که از نظر من قابل قبول ترین آدم های حکومت هستند یا مثلا سروش و یا روشنفکرای ملی مذهبی نمی تونن به تنهایی فرهنگ مردم رو عوض کنن. خیلی کارها کردن، اما مخاطبینشون اغلب روشنفکر ها بودن. فکر می کنین چقدر از مردم عادی کوچه و بازار حرف های تاج زاده رو درک می کنن؟ یا دکتر پیمان رو یا دکتر سروش رو؟ این وسط ماهاییم که باید این حرف ها و طرز فکر رو ساده تر کنیم و انتقال بدیم.
تا حالا نتونستیم این کار رو بکنیم خیلی خوب، همه چیز خراب شده، مجبوریم برای خلاص شدن از دست احمدی نژاد با اینکه اعتقادی به رفسنجانی نداریم اما بهش رای بدیم، مجبوریم مخ یه سری دیگه رو هم بزنیم که اون ها همین کار رو بکنن و به هاشمی رای بدن تا عجالتا خطر این احمدی نژاده رد شه و بعد دوباره از اول شروع کنیم... شروع کنیم به اینکه دور و بر خودمون رو درست کنیم و فقط ناظر نباشیم... خدا رو چه دیدین شاید تونستیم با عبرت گرفتن از چند قدم پسرفت این دوره انتخابات محکمتر و مصمم تر از قبل پیش بریم.

Posted by mandana at 08:47 AM | Comments (1129) | TrackBack

دیشب آخر شب به وقت خودم نتایج رو چک کردم و خوابیدم. تقریبا مطمئن شده بودم که معین برنده ی بازی نیست... قکر می کردم کروبی و هاشمی می رن دور دوم و هی می گفتم آخر سر 50 هزارتومنه کار خودش کرد. صبح اما هی به زور توی رختخواب موندم... جرات نمی کردم بلند شم و کامپیوتر رو روشن کنم و ببینم چه خبره. هی این ور اون ور شدم، سعی کردم بازم بخوابم، دل و روده ام از اضطراب به هم می پیچید. آخر سر ناصر طاقت نیاورد و اومد پای کامپیوتر و وقتی دیدم هیچ صدایی ازش در نمیاد فهمیدم اوضاع خرابه...
این پیر کفتارها قالیباف رو آوردن علم کردن که هر کی هر چی فحش می خواد بده و سابقه می خواد رو کنه در مورد قالیباف بگه و بنویسه بعد این عنتری که هیشکی فکرش رو نمی کرد ( البته با عرض معذرت از همه ی کفتارها و عنترهای دنیا که یه کسانی مثل شریعتمداری و آقاهاش و احمدی نژاد رو بهشون نسبت دادم) حالا بیاد و بره مرحله دوم!!!
نه گریه آرومم می کنه نه فحش و بد و بیراه گفتن...
مثل یه کابوس می مونه... به ناصر گفتم زودتر با این وکیله هماهنگ کنه برای کارهای گرین کارد من چون دیگه مطمئنم با این اوضاع دلم نمی خواد برای زندگی کشوری رو انتخاب کنم که احمدی نژاد!!!! ای خدا دیدن قیافه اش هم کفاره داره... حالا بیاد بخواد بشه رییس جمهور!
یعنی واقعا خاتمی دوست داشتنی، با این شخصیت پیچیده و عمیق، کسی که حتی دشمناش نتونستن براش حرفی از فساد یا سو سابقه دربیارن و باعت شد بعد از سال ها به کمی از آبروی رفته ی ایران تو دنیا ترمیم بشه حالا باید جاش رو بده به یکی مثل احمدی نژاد؟ یعنی حداقل مردم ما با داشتن یه رییس جمهور باشعور اینقدر سطح سلیقه اشون نرفته بالا که یه حداقلی برای رییس جمهور قایل باشن؟
خوب دیگه... کارمون در اومد... حالا باید از ترس این مردک افراطی تروریست از هاشمی حمایت کنیم و بهش رای بدیم...
من یکی این کار رو می کنم و به هاشمی رای می دم، تو رو خدا، یه کمی روشنفکر بازی و تحریم رو بگذاریم کنار تا سایه ی این مردک نکبت که 10 ساله از یه تروریست داره تبدیل می شه به نفر دوم مملکت از رو سرمون بره کنار...

Posted by mandana at 12:31 AM | Comments (4) | TrackBack

June 17, 2005

برای شما انتخابات تموم شد و منتظر نتیجه هستین، شاید رای های ما که این سر دنیا نشستیم و با اضظراب داریم از روی وب سایت ها و لا به لای حرف های وبلاگ نویس ها اخبار رو دنبال می کنیم، تاثیر خاصی روی روند کلی انتخابات نگذاره اما به هر حال ما کاری که از دستمون بر میومد رو انجام دادیم.
مجبور نشدم ناصر رو خیلی تشویق کنم یا بخوام رو مخش راه برم، ازش پرسیدم تو هم رای می دی؟ گفت آره! همین... و فکر کنم امروز صبح ساعت 9 و 5 دقیقه ما اولین کسانی بودیم که تو این منطقه رای دادیم..
همونجور که رضا توی کامنتش نوشته بود اینجا رای گیری توی یه هتل خیلی شیک برگزار می شد؛ اما به محض ورود به سالن من جا خوردم... چند تا آقا با ته ریش و لباس مشکی و تیپ بسیجی های ایران وایساده بودن دور سالن و من با اینکه یه لباس ساده پوشیده بودم یه آن مثل احمقا فکر کردم الان یکیشون منو می زنه که چرا این شکلی هستم و مانتو روسری ندارم، انگار شرطی شدم...
الان هم شرکتم، خبر ها رو خیلی دوست ندارم و به شدت احساس اضطراب می کنم، خوندم که هاشمی اوله و بعد بعضی ها می گن معین، بعضی می گن قالیباف، یه سری می گن احمدی نژاد.... خدایا یعنی ایران انقدر کشور خاک بر سری شده که یکی مثل احمدی نژاد بیاد بشه رییس جمهور؟ آقایون و خانوم های تحریم کننده تحویل بگیرین... همین رو می خواستین؟

Posted by mandana at 09:39 PM | Comments (2) | TrackBack

عجبا!

من هنوز نتونستم پیدا کنم که کجا باید برم برای رای دادن!
خانوم ها، آقایون هر کس براش مهمه یه رای به رای های معین اضافه بشه و خبر داره که طرف های اورنج کانتی کجا می شه رای داد زحمت بکشه به منم خبر بده.

مرسی.
پی نوشت: خدا رو چه دیدین، شایدم شد دو تا رای!

Posted by mandana at 04:51 AM | Comments (612) | TrackBack

June 15, 2005

یادداشت رضا رو که خوندم و بعدش یادداشت زهرا رو یاد زمانی افتادم که دانشجو بودم و مجلس طرح پولی شدن دانشگاه های دولتی رو تصویب کرد. گمانم سال 73 بود. دانشجوهای دانشگاه های مختلف اعتراض کردن، تحصن کردن، شلوغ کردن اما به عنوان یک حرکت صنفی دانشجویی و نه سیاسی. تو دور هم جمع شدن های بچه ها واسه تصمیم گیری، قرار شد هر دانشکده چند نماینده داشته باشه و بعد هر دانشگاه نماینده هاش رو معرفی کنه که بیان و نظرات بچه های دانشگاهشون رو بگن و همه دانشگاه ها با هم تصمیم بگیرن و تصمیم رو عملی کنیم که نتونن برخوردهای فردی با دانشجوهای معترض بکنن و موضوع رو تموم کنن.
اول خیلی ها شرکت می کردن تو تجمع ها و به غلط تصور می شد که آدم های زیادی پشت حرف و تصمیم جمع هستند ولی بعد این جمع هی آب رفت. به جایی رسید که زمانی که به نمایندگی از بچه ها حرفی می زدی و فکر می کردی کلی آدم باهاته و چیزی که داری می گی حرف همه ی این آدم هاست که تا همین چند روز پیش، چند ساعت پیش، چند دقیقه پیش داشتن می گفتن... بر می گشتی و می دیدی از اون همه آدم همه اش 4 5 نفر موندین و بقیه سیاهی لشکر بودن!!
آفت همه ی جمع های اقلیت که می خوان حرف بزنن و حقی رو از اکثریت مخالف یا بی تفاوت بگیرن همین سیاهی لشکر ها هستند. ظاهرا هستن اما در عمل نیستن.
من از یادداشت زهرا این حس رو گرفتم که احتمالا خیلی قاطی ماجرا نبوده، چون حتی نمی دونه موضوع چیه و سخنران ها کی بودن و چی گفتن، اما خوب خیلی دوست داشته بگه که منم بودم و حضور داشتم. تو یادداشتش نوشته خودم رو به سختی به مراسم رسوندم، و خوب من این برداشت رو نکردم که منظور از رسیدن به مراسم اینه که حتی ندونی کی صحبت کرده و چی گفته. از یه طرف می گه من اصولا پشت اتوبوس بودم و ندیدم کی صحبت کرد و از طرف دیگه می گه هیچکدوم از دخترای وبلاگ نویس رو ندیدم یا نشناختم. یه نفر باید توضیح بده که از پشت اتوبوسی که سخنران دیده نمی شه، بقیه رو هم نمی شه دید احتمالا! خوب همیشه همه جا سیاهی لشکر ها هستن، کاریش نمی شه کرد. همیشه یه عده تماشاچی هستن، تا هر جا که خوب به نظرشون بیاد می گن ما هم بودیم هر جا بد بشه می گن کار بقیه بود. اما چیزی که دیگه واقعا ناراحت کننده است اینه که بیایم و پای دیگران رو بکشیم وسط.
اول یه نفر رو با اسم و مشخصات متهم می کنه که اون وسط داشته شلوغ می کرده و حتی یه خانومی هم بهش اعتراض کرده. بعد چون خودش می دونه این حرف دردسر سازه میاد می گه اگر ایشون نبود ازشون عذرخواهی می کنم ( معمولا آدم وقتی چیز بدی رو به کسی نسبت می ده عذر خواهی می کنه) بعد که بقیه بهش اعتراض می کنن که این چه کاریه تو کامنت رضا نوشته: " دوست عزیز من اصراری نداشتم اسم اون آقا رو بنویسم. در اون لحظه فکر می کردم که کارش قابل تحسینه و باید اسمش رو بنویسم."

حالا بعد از همه ی ماجراها یکی از دوستای زهرا اومده نوشته:
"برای من بسیار عجیبه که مگه فاصله ی بین روبروی سردر تا اونجا مگه چقدره که شما از نوشته ی زهرا متعجب شدید؟ آیا این فاصله ی چند متری فاصله ای رو بین دلهایی که اونجا فریاد می زدند رو با کسی که به هدف پیوستن به اون اجتماع اومده رو ایجاد کرد؟
آیا از همون زمانی که ایشون یا هر خانوم دیگه به این هدف از منزل شون بیرون اومدن جزو متحصنین نبودن؟"

خوب دیگه معنی شرکت فعال در جنبش ها رو هم فهمیدیم و فکر کنم دیگه همه ی مشکلات حل شد.
چه می دونم والا، اینم لابد یه جورشه دیگه...

Posted by mandana at 11:24 PM | Comments (5) | TrackBack

June 14, 2005

رضای آبچینوس رو خیلی ساله می شناسم. یه زمانی مدیر من بود و بعدتر از دوستان خوبم. عکسای وبلاگش رو نه به خاطر سابقه ی دوستیمون که به خاطر خود اونها دوست دارم و یادداشت هاش رو هم.با شناختی هم که ازش دارم می دونم چقدر محتاطه که در مورد کسی قضاوتی نکنه.
الان این یادداشت آخرش رو خوندم و خوب اون مثل همیشه مسالمت آمیز و مدنی حرفش رو زده و انتقادش رو کرده؛ .
فعلا یادداشت رضا رو بخونین من بعدتر نظرم رو می نویسم...

Posted by mandana at 09:49 AM | Comments (10) | TrackBack

June 10, 2005

دلم خیلی تنگه...
واسه مامانم، واسه انگشتای کشیده اش، واسه بغل نرم مهربونش، واسه زمزمه کردناش موقع انجام کارهای روزانه اش ، واسه سجاده اش که همیشه پای مبل کنار پنجره بود، واسه صدای اذان دم صبح...
واسه از خواب پریدنش و خلوت عمیق دم صبح، صدای آب که برای وضو گرفتن مامان باز می شد، صدای نماز خوندن بابا و من که سعی می کردم دوباره بخوابم...
دلم تنگه واسه دیدن بابا همونطور که داره واسه خودش کتاب می خونه و با دست خط مخصوص خودش هی تو دفترهاش یادداشت می نویسه و می نویسه و می نویسه...
دلم برای سعیده و حوری تنگه، برای حرف های تموم نشدنی مون، برای چرند و پرند گفتن ها و خندیدن هامون، برای موقع هایی که حوری از محل کارش تعریف می کرد و من و سعیده از این همه بچه مثبتی و کار مفید کردنش حرص می خوردیم، برای وقت هایی که سعیده یه کتاب در مورد مذاهب آسیای شرقی می خوند یا یه مستند در مورد سرخپوست ها یا افریقا می دید و می اومد و تند و با هیجان تعریف می کرد و تفسیر می کرد، منم که یک سره اخبار سیاسی اجتماعی و تحلیل های من در اوردی به خوردشون می دادم...
چیزی که یه کم آرومم می کنه اینه که در همون لحظات خوبی که با هم داشتیم واقف بودیم به خوبی زمانی که داریم می گذرونیم و قدرش رو می دونستیم... اما خوب دلم خیلی تنگه...
اینجا زندگی حسن های خودش رو داره اما فکر کنم مدت هاست که از ته دل قهقهه نزدم، منی که بچه ها تو بورخانی، سرِ کار ِ حسین با اون همه شلوغی و کار زیاد می گفتن صدای خنده ی ماندانا از سه تا خونه اونور تر میاد... نه اینکه اینجا غمگین باشم، اما یه چیزی گم کردم انگار... و این هیچ ربطی هم به ارتباطم با ناصر نداره؛ رابطه مون خیلی خوبه، برای منی که ایده آل گرا هستم، واقعا خیلی خوبه، زمان های خوبی با هم داریم، چیزای جدید با هم کشف می کنیم؛ اما من توی خودم، توی خود خودم احساس می کنم یه چیزی رو گم کردم...

Posted by mandana at 09:16 AM | Comments (1) | TrackBack

June 06, 2005

چند سال پیشا تلویزیون یه سریالی می داد به اسم مثل آباد.
الان دیگه خیلی دقیق یادم نمونده جزئیاتش رو اما یه قسمتیش در مورد این مثل بود:
هر چه بگندد نمکش می زنند
وای به روزی که بگندد نمک...
حالا شده ماجرای قوه قضاییه ما...
این لینک در مورد مجتبی سمیعی نژاد هستش، اگر بشه کاری کرد برای آزادی مجتبی و سه زندانی ملی مذهبی همین روزای قبل از انتخاباته وگرنه بعدش که دیگه هیچ معلوم نیست...
اینم یکی از آخرین یادداشت وبلاگش:


آمده‌ام خانه. نگفتم که اینجا خانه‌ی قرار من است، گفتم که این خانه و اهلش بدون من چیزی نداشتند که به شب بگویند. آمده ام خانه، همه چیز را و همه کس را و همه‌ی همه را مزه مزه کنم و سیگاری آتش بگیرم و کنار پنجره بروم و تهران را که زیر پایم است نگاه کنم و مادر بزرگ به هر بهانه یی به اتاقم بیاید و بگوید خوب است که آمدی و من دلم می خواهد فکر کنم و بدانم تمام آن لحظه هایی را که نبودم و یاد به یادم مادر بیافتد و یادم به یاد پدر بیافتد و یادم به یاد صمیمی و چگونه دلتنگ شدن‌هایش را و من هنوز خسته ام.

و ندانم، از آنچه پیش آمد و از آنچه پیش نیامد و از آنچه گذشت. و ندانم، از رنجی که پدر کشید و از رنجی که نکشید که او قاعده ی بازی نمی دانست و چشمانش چشمه ی اشک. هنوز هم بوی تریکو می دهد و نخ و قلاب و قیچی. که پاهای خسته اش تن و جان خسته ترش را این سو آن سو بکشد و آنها یاریش نکنند و نمی خواهم بشنوم که شبی که از شب هم گذشته بود خوابیدن را خواب ندیده بود و نشسته بود دلگیر و آنها چه می فهمند.

بنشینم، در یک گوشه از چهار گوشه‌ی ممکن و از دوستی نزدیک این دیوار ها حرص بخورم و نفهمم که چرا آنها آنقدر به هم نزدیکند و چرا مرا در آغوش دارند و من از آنها بیزارم و هی به زمین و زمان فحش بدهم و یکباره یادی به یادم بیاید و صورتم گر بگیرد و قلبم از جا کنده شود که یادم به یاد مادر بیافتد و آخرین باری که دیده بودتم توی اتاقم، آخرین باری که دیده بودتم سر سفره ی شامش و آخرین باری که دیده بودتم توی نگاهش. با همان چهره و باهمان صدا و با همان دستها که بهار می کرد پاییزم را. که او در بیمارستان است و من به ملاقاتش مشتاقم و محروم و آنها چه می دانند.

و بلرزم. از آنچه گذشت و آنچه نگذشت و از شبی که صبح شد و من هنوز ماه را ندیده ام و هی بگویم که این می شود و آن می شود و نه این بشود و نه آن بشود و سر به در بکوبم و به در کوفتنم کسی به پاسخ سر بر نیارد و هنوز هم دیوانه‌ام و اینجا کسی دیوانه نیست. چه خوب است که اینجا تلفن نیست و کسی نیست و چیزی معقول نیست. معقول هم معقول نیست و حوصله پشت در ذوق ذوق می‌کند و حوصله اش را ندارم.حقیقت اینجاست و سمت ندارد و من هنوز هستم.

Posted by mandana at 12:27 AM | Comments (2) | TrackBack

June 04, 2005

از صبح داره تو سرم می چرخه:
در چشم من سراسر دنیا
چون کلبه ی کشاورز خسته ای است
کز یک طرف به باغ و چمن باز می شود...
نمی دونم این شعر رو کی و کجا خوندم، گمونم دبیرستانی که بودم، توی اینترنت هم پیداش نکردم. شاید باید از فرشته باید بپرسم باقی اش رو، شاید از شعرای قدیمی فرشته باشه اصلا... هیچ یادم نمیاد و نمی دونم چرا هی از صبح یک ریز داره تو سرم می چرخه.

Posted by mandana at 06:17 AM | Comments (1) | TrackBack

June 01, 2005

آدم با عزیز دردونه اش بره کنسرت متفاوتی که توی یه بار اجرا می شه، عاشق صدای خواننده اش باشه از اولین باری که صداش رو شنیده ، 3 تا آلبوم قبلی آهنگسازش رو هم خیلی دوست داشته باشه، بعد تازه یه ترانه رو هم تقدیم خودش و دردونه اش کنن... اصلا اساسی حال می ده...
چند شب پیش رفتیم کنسرت نیاز که توی یه بار در سنتا مانیکا برگزار می شد. صدا و خوندن اعظم علی رو از وقتی کارهاش با گروه واس رو شنیده بودم دوست داشتم و آلبوم های اکسیوم آو چویس رو که آهنگسازش رامین ترکیان بود رو هم. خیلی چسبید، برای من خیلی فضای متفاوت و جدیدی بود و خوب موسیقی اش رو هم حسابی دوست داشتم؛
نیاز اولین کار مشترک اعظم و رامین هست و برای اولین بار اعظم چند تا ترانه ی قدیمی خراسانی رو توی این آلبوم خونده. ماجراهای ما و اعظم و رامین هم از همین جا شروع شد.
ایران که بودم یه روز ناصر زنگ زد که رامین دنبال متن یه ترانه ی قدیمی خراسانی می گرده و چون می دونست اصلیت ناصر خراسانیه ازش خواسته بود که متنش رو براش پیدا کنه، از اونور ناصر هم می دونست که تو یه نوار قدیمی محلی این ترانه خونده شده، خلاصه مشخصات نواره رو داد و منم کلی گشتم آخر سر بتهوون تونستم پیداش کنم، بعد گوش کردم و متنش رو نوشتم و تلفنی برای ناصر خوندم و اونم برای رامین و چند تا کلمه اش رو هم نمی فهمیدیم و بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره کامل شد و نتیجه اش شد ترانه ی "آهوی دشت" توی آلبوم نیاز.
اینجا که اومدم توی یه مهمونی اصل کاست رو هدیه دادیم به اعظم اونم کلی خوشحال شد و 3 4 روز بعدش زنگ زد که اون شب تو راه برگشت کاست رو گوش کردن و خیلی دوست دارن 2 3 تا قطعه ی دیگه اش رو هم کار کنن و دعوت کردن بریم خونه شون که دور هم باشیم و متن شعرها رو در بیاریم. رفتیم و یه شب پر از گپ و بگو بخند و شعر و موسیقی داشتیم... رامین یه ساز عجیب داره که اسمش هست گیتارویول با یه صدای عجیب و پر حجم در عین حال نرم و احساساتی. اون شب رامین گیتار ویول زد، ناصر ساز (یه ساز سنتی ترکیه که شبیه تار و تنبور هستش) و اعظم هم به وجد اومد و یه ساز کوبه ای هندی می زد، منم که تنها ناظر این کنسرت بداهه بودم...
این شد که شب کنسرت اعظم یه ترانه ی خراسانی خوند که توی سی دی نیاز نیست و جدیده و تقدیمش کرد به ناصر و من.
اینم چند تا از عکسای اون شب.



Posted by mandana at 11:37 PM | Comments (626) | TrackBack