July 30, 2005

خواهر خوشگلم از دوره ی ده روزش برگشته و کلی با هم گپ زدیم، کلی پیشنهادهای پروژه ای خوب دارم و در ضمن تا نیم ساعت دیگه داریم می ریم سفر... راه کنار اقیانوس رو می گیریم و می ریم بالا تا سنفرانسیسکو، چون نرم نرم می خوایم بریم و بین راه رو هم می خوایم ببینیم. کلی هم نقشه گرفتیم و مجهز داریم می ریم که خوش بگذرونیم و در ضمن البته به غیر از تفریح ناصر یه کمی هم باید سخنرانی کنه! در مورد آی پی فون و تکنولوژی ای که توی شرکت دارن روش کار می کنن...
ما رفتیم تا یه هفته ی دیگه...

پی نوشت: هی می خوام بنویسم اما با این وضعیت گنجی دست و دلم به نوشتن نمیاد... دوست دارم انقدر عمر کنم که ببینم خدا چه جوری عدالت رو بر مرتضوی و مصباح و شریعتمداری و گنده تراشون جاری می کنه...

Posted by mandana at 08:33 AM | Comments (574) | TrackBack

July 22, 2005

انقدر تند و تند هی اتفاق جدید میفته (درونی و بیرونی) و انقدر هی دارم برای خودم یه چیزایی کشف می کنم، که دیگه تو نوشتنشون حسابی عقب موندم.

قراره شرکت پارت تایم کار کنم و یه مقدار وقتم آزادتر می شه برای خودم. اولویت اولم اینه که امتحان رانندگی بدم ، چون اینجا عملا بدون ماشین هیچ کاری نمی شه کرد... بعدشم بالاخره باید همت کنم و این سایت رو سر و سامون بدم، نمونه کارهای طراحی و گرافیکم هیچکدوم توی سایت نیست و کلی هم عکس خوب دارم که هنوز وقت نکردم اضافه کنم. الان که پارت تایم شدم بهترین زمانه که بتونم یه سری پروژه بگیرم و خوب پیش شرطش مرتب کردن نمونه کارهامه.

یه کار خیلی هیجان انگیز هم هست که قراره سایت و وبلاگش رو طراحی کنم که فعلا منتظر مواد خامش هستم که برام بفرستن، در مورد این یکی مفصل خواهم نوشت چون یه کار منحصر به فرد و خیلی جالبی در زمینه ی تلفیق موسیقی ، شعر، عکس و رقص هستش. یک اجرای زنده هم بیشتر نخواهد داشت و ظرفیت سالن هم فقط 800 نفره... از الان هیجان دارم که قراره کارهای وبشون رو انجام بدم. کارگردان کار دکترای موسیقی داره و دانشگاه سن دیه گو تدریس می کنه...

با یه آدم خیلی جالب از دوستای ناصر آشنا شدم که حرفاش مثل یه تلنگر محکم به آدم می خوره و البته عجیب به دل می شینه. شروع کردم کم کم روز گفتارهاش رو مرور کردن... البته خوب احتمالا خیلی ها آرش نراقی رو می شناسن.

هری پاتر رو هم هنوز تموم نکردم، خوندن متن انگلیسیش خیلی سخت تر از اونیه که فکر می کردم و طول می کشه. الان تقریبا وسط هاش هستم. موقعی که 11 دقیقه ( یکی از کارهای پائولو کوئیلو که به فارسی ترجمه نشده ) رو می خوندم ، بد عادت شدم متن روونی داشت ، البته چون به زبان مادری نویسنده نبود و در حقیقت به انگلیسی ترجمه شده بودو خوب 3 روزه خوندمش و راحت بود برام خوندنش اما هری پاتر کلی کلمات عجیب داره که اصلا تا حالا ندیدم.

خیلی پراکنده شد، دیگه گاهی هم این مدلی می شه ...

Posted by mandana at 12:22 AM | Comments (540) | TrackBack

July 16, 2005

امشب یا درست تر بگم اولین ساعت بامداد فردا جلد ششم هری پاتر اینجا با کلی مراسم و مهمونی پخش می شه. ناصر امروز سفره ولی دیگه تا شب میاد و می ریم هری پاتر بازی…
بعد از اینکه جنگ ستارگان رو در عرض 1 هفته با ناصر مرور کردیم و رفتیم قسمت آخرش ( به ترتیب ساخت) رو روی پرده دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که این دو تا ماجرا توی یه جاهایی خیلی به هم شباهت دارن. توی جنگ ستارگان ماجرا اینجوری شروع می شه که نیروهای بد وخوب وجود دارند اما قدرت مرکزی دست خوب هاست و بعد کم کم طرف تاریک نیرو قدرت رو در دست می گیره و تنها یه اقلیت خیلی کوچک و فراری از نیروهای مثبت می مونن و همین اقلیت در نهایت سرکرده ی نیروهای منفی رو از بین می برن و اونها رو از هم می پاشونن. اگر شباهت مضمونی بین هری پاتر و جنگ ستارگان درست باشه، این قسمت باید تلخ ترین قسمت ماجرا باشه. البته تلخی از قسمت پنجم شروع شد و کم کم یاران ولد مورت قدرت گرفتن و دامبلدور هم اختیاراتش رو از دست داد. احتمالا تو این قسمت تاریکی فراگیرتر می شه و از طرفی قدرت هری و نیروهای دور وبرش هم متمرکز تر می شه. و قسمت هفتم هم که یه جوری هری باید ولدمورت رو شکست بده.
جای همه بخصوص سعیده و حوری و محمود که از طرفدارای پر و پا قرص هری پاتر هستن امشب خالیه.

پی نوشت: هر چی می گذره هی از مردممون نا امید تر می شم. دموکراسی خواهی پز قشنگیه که به ما نمیاد متاسفانه. سر انتخابات فکر می کردم دلیل اینکه از مردم ناامید شدم این بود که چشم باز کرده بودم و چهارتا دور و بری های خودم و چند تا وبلاگ نویس رو دیده بودم و به اشتباه فکر می کردم اینا یعنی مردم. حالا می بینم بازم اشتباه کردم. احتمالا اگه خاله قزی و عمه کلثوم فکراشون رو تو وبلاگ می تونستن بنویسن، نوشته هاشون کمتر خاله زنکی بود و کمتر بوی کینه و بغض و حسادت و خودبزرک بینی و تحقیرو توهین به بقیه داشت تا بعضی از وبلاگ نویس هایی که ادعای آزادی و دموکراسی خواهی و مبارز!! بودنشون گوش همه رو کر می کنه... اگرم یه مقدار شک دارین خوب می تونین وبلاگ زیتون و نظرخواهیش رو بخونین!
پی نوشت ِ پی نوشت: یادم رفت این توضیح رو بدم که وقتی می گم تو نظرخواهی هم کلی حرف های خاله زنکی و توهین آمیز می بینین، منظورم فقط اونهایی نیست که اومدن به طرفداری از صاحب وبلاگ به بقیه فحش دادن، خیلی از کسانی هم که با حرفای نویسنده وبلاگ مخالف بودن اومدن و حسابی با گفتن حرفای توهین آمیز عقده گشایی کردن.

Posted by mandana at 12:07 AM | Comments (570) | TrackBack

July 12, 2005

مسخره است.
عملیات تروریستی کور، کشتن یه مشت آدم بی گناه... نمی فهمم چی به جای مغز تو سر اینها چپوندن که می رن به قیمت کشته شدن خودشون بقیه رو هم می کشن.
وقتی خوندم خبرهای انفجار لندن رو یاد سال 60 افتادم، من اون موقع 7 ساله بودم، تا سال ها بعد هر وقت کنار خیابون یه نایلون گنده ی سیاه ِ بی صاحب می دیدم یا یه ساک پاره پوره که برای خودش یه گوشه افتاده بود، اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که نکنه توش بمب باشه...
شب ها که از مهمونی برمی گشتیم خونه، عقب ماشین ولو می شدم و تو خواب و بیداری هی صدای تیک تیک چراغ راهنمای ماشین منو یاد بمب ساعتی می انداخت...
نمی دونم بچه ها تا کی باید از بمب ها بترسن و تو ذهن بچه گونه شون هر بار با ترس هاشون بمیرن و زنده شن...
یه چیز مسخره ی دیگه هم این روزا نظرم رو جلب کرده. الان چند روزه که تیتر اول بیشتر روزنامه ها و سایت های خبری انفجار لندن و پیامد های اونه... اما انگار مرگ و میر تو عراق دیگه برای همه عادی شده. این خبر رو که خوندم خیلی حالم بد شد. آدم هایی که تو لندن کشته شدن قربانی یه سری آدم متعصب بی رحم شدن، یه سری آدم که اهداف احمقانه و راه های چندش انگیز دارن، اما اینهایی که با زجر پخته شدن تو کانتینر آهنی زیر آفتاب 50 درجه ای مردن، قربانی آدم حساب نشدن هستن! مفت مردن و هیچ هدفی هم پشت کشتنشون وجود نداشته، یه مشت آدم دیگه که خودشون رو آدم های مهمتری می دونن، آدم های درجه ی یک می دونن، حتی به اندازه ی ذره ای برای این عراقی های بیچاره ارزش انسانی قائل نبودن. همه در به در دنبال عاملین جنایت لندن می گردن اما هیچ کس دنبال این نیست که چه کسی با سهل انگاریش باعث مرگ این آدم ها شده...
اصلا هم فکر نمی کنن که با این کارهایی که می کنن، تخم ترور های بعدی رو می کارن. برادر یا پسر یا هر کس دیگه که از این بی دلیل کشته شدن ها احساساتش زخم برداشته می تونه بالقوه عامل عملیات انتحاری بعدی باشه...
خیلی مسخره است، نه؟!

پی نوشت1: هی با اضطراب صفحه ی نوشی رو باز می کنم و می بینم خبری نیست. کاش زودتر یه اتفاق خوب بیفته...
پی نوشت2: فکر می کردم ازین کله خرهای دیوانه فقط تو خاورمیانه پیدا می شن، اما گند همه جا رو گرفته، هر جا یه جور...

Posted by mandana at 10:23 PM | Comments (552) | TrackBack

July 10, 2005

یادداشت های نوشی رو می خونم، اشک تو چشمم جمع می شه و در عین حال دستام مشت می شه و یه جور خشم حس می کنم.
هیچ کسی هم که هیچ کجا جواب گو نیست، برای نوشی، برای خودم و برای همه ی کسانی که با هم تو این قوانین احمقانه ای که تنها چیزی که توش اهمیت نداره احساسات آدمیه متاسفم.

پی نوشت: البته همین مردم، همین ما هستیم که به این قوانین اعتبار می دیم. بعد از انتخاب احمدی نژاد به این نتیجه رسیدم از ماست که بر ماست. می گن توی آتیش تر و خشک با هم می سوزن دیگه و متاسفانه میانگین جامعه ی ما لیاقتش بیش از این نیست. انقدر تا خرخره توی حماقت و کثافت فرو رفته بدنه ی جامعه که حتی اگر قوانین هم درست بشن خدای نکرده، بازم کاری نمی شه کرد...

Posted by mandana at 11:11 PM | Comments (647) | TrackBack

July 07, 2005

امروز بعد از گذشتن حدود چهار ماه از اومدنم، موقعی که داشتم تو یه رستوران مکزیکی ناهار می خوردم، احساس کردم انگار دارم به اینجا عادت می کنم.
اینجا نه اونقدر بهشته که بخوام تا آخر عمرم رو همینجا بگذرونم، نه اونقدر جهنمه که تسلیم دلتنگی هام بشم و بخوام برگردم...
اولی که اومده بودم تعادلم حسابی به هم خورده بود و مثل همه ی حالت های روحی دیگه ام اولین اثرش روی جسمم بود، تهوع و سردرد و سر گیجه... نمی فهمیدم مال تکون های زیاد هواپیما یا عادت نداشتن به مواد غذایی جدید یا خستگی و دلتنگیه یا یه ملغمه ای از همه ی این ها.
با یه چمدون لباس بهاری اومده بودم و اینجا همش بارون بود و باد و احساس سرمایی که هیچ جور از توی تنم در نمی رفت. موقعی که می خواستم بیام شرکت نمی دونستم چی بپوشم که مناسب محل کار باشه و وقتی هم می خواستم برم مهمونی همینطور. نمی دونستم اینکه موهام رو باز بریزم روی شونه هام برای محل کار یعنی رسمی یا غیر رسمی و از اینکه اینجا اگر تو دو روز پشت سر هم یه لباس یا حتی یه کفش بپوشی فکر می کنن کثیفی گیج می شدم.
چند هفته ی اول خودم رو تو آینه و شیشه ی فروشگاه ها نمی شناختم و صدای قدم هام با کفش پاشنه بلند برام آشنا نبود. مدل زندگیم کلا دگرگون شده بود و این حتی توی ظواهر خودش رو نشون می داد. اما الانا دیگه دارم کم کم عادت می کنم... حالا که کم کم دارم تعادلم رو پیدا می کنم دوباره رفتم سراغ کتونی و کفش اسپرت و شلوار جین، کوله پشتی و تی شرت های رنگ رنگی...

پی نوشت یک:
رکسی جونم تو بلند شو بیا اینجا؛ اگر ننوشتن من باعث می شه بیای پیشم من قول می دم در اینجا رو تخته کنم!!
پی نوشت پانصد و بیست و چهار:
بعد از این انتخاباتی که گذشت به این نتیجه رسیدم که دیگه وقتم و ذهنم رو برای سیاست نخواهم گذاشت. سعی می کنم راهی پیدا کنم که انرژیم رو صرف بهتر کردن دنیای اطرافم کنم. به قول کوئیلو دوست دارم دنیا جای بهتری برای زندگی بشه. ما بیش از هر چیز به کار فرهنگی نیاز داریم؛ همه مون، نه فقط مردم عادی که روشنفکرانمون هم!!

Posted by mandana at 05:16 AM | Comments (468) | TrackBack