August 31, 2005

و من یک فتوبلاگ دارم!!
شش سال پیش برای فیلم موج مرده دو ماه قشم بودم. همون جا تصمیم گرفتم تا وقتی دوربین نخریدم سفر نرم... وقتی برگشتم یه دوربین یاشیکا خریدم و شروع کردم عکاسی. هزینه ی چاپ گرون بود و نگاتیو ها رو می دادم برای ظهور و فقط اونهایی که به نظر خوب میومد رو چاپ می کردم. بعد که دوربین های دیجیتال اومد و دیگه مشکل ظهور و چاپ حل شد، پول من به مدل های حرفه ایش نمی رسید! تو برنامه ریزی پول جمع کردن و نمی دونم استفاده از کارت خبرنگاری و اینها بودم که ...
ناصر قرار بود بیاد ایران و اصرار داشت که چی لازم داری منم بعد از کلی اینور و اونور کردن گفتم چند تا دی وی دی می خوام و قرار شد برام بیاره. و بعد نمی دونم چه جوری به این نتیجه رسیده بود که یه دوربین نیکون 5700 هم با لنز اضافه و کیف و خلاصه تمام تشکیلاتش بگیره!!
و اینجوری شد که من شروع کردم همینجور عکس گرفتن و تجربه کردن و عکس دیدن و عکس گرفتن...
یه تعداد از عکس هام رو قبلا توی سایتم گذاشته بودم اما خوب قالب حرفه ای تر براش دوست داشتم و باضافه اینکه خیلی دلم می خواست یه فتوبلاگ داشته باشم. این چند وقته ناصر هر وقت فرصت می کرد سر می کشید به برنامه های راه اندازی فتوبلاگ و برنامه های خوبی هم ظاهرا وجود داره اما خوب من هم فتوبلاگ می خواستم و هم می خواستم آرشیو موضوعی به صورت گالری های جداگانه داشته باشم و چنین برنامه ای روی اینترنت موجود نبود. بالاخره دیشب وقتی من روی مبل خوابم برده بود ناصر چند ساعت وقت گذاشت و با یه مقدار استفاده از یکی از برنامه های موجود و یه مقدار بیشترهم برنامه نویسی برای من یه فتوبلاگِ گالری دار راه انداخت که تازه استاتیک هم نیست و می تونم توی گالری هاش عکس اضافه کنم!
حالا فعلا ببینین تا بعد بگم ...

Posted by mandana at 08:28 AM | Comments (4) | TrackBack

August 25, 2005

چند روز پیش یادم نمیاد سر چه موضوعی کلی خندیدم، بعد یاد امیر شجاعی افتادم... خیلی وقته ازش هیچ خبری نیست اما از بس که بچه ی بامزه ایه هر وقت خیلی از ته دل می خندم یادش میفتم.
هر جا هست امیدوارم سلامت باشه و کارهاش خوب پیش بره و خیلی دوست دارم تا وقتی که مثلا چه می دونم سال دیگه میام ایران، بتونیم باز مثل قدیم ندیما دور هم جمع شیم و بگیم و بخندیم.
می دونم که اصلا آدرس وبلاگ منو نداره و احتمالا شاید زیاد پای اینترنت هم نیاد، اما چون راه دیگه ای ندارم اینجا می نویسم که همه ی مشکلات بالاخره حل می شن، هر چقدر هم که بزرگ باشن حل می شن و زمان هم خیلی چیزها رو درست می کنه. فقط قدم های محکم و مصمم می خواد و اینکه آدم مواظب باشه یک اشتباه رو دو بار تکرار نکنه و نخواد غلط رو با یه غلط دیگه تصحیح کنه که می شه غلط اندر غلط!

خوب می بینم که یه ذره هم بالای منبر رفتم و ... بگذریم، فقط خواستم بنویسم که دلم تنگ شده...

Posted by mandana at 01:28 AM | Comments (5) | TrackBack

August 24, 2005

در تاريخ هفدهم ژانويه سال 1987 دبستان ما هدف حمله بمباران ايران قرار گرفت. شانزده کودک شهيد شدند و 64 نفر زخمی. خون اين بيگناهان برای هيچ ريخته شد. من با چشم خودم شاهد اين ماجرا بودم. در آن زمان هشت سال داشتم. ما بچه ها از ترس رفتن به مدرسه گريه می کرديم. مصطفی – سليمانيه عراق

به نقل از بی بی سی.

Posted by mandana at 04:01 AM | Comments (4) | TrackBack

August 23, 2005

تلفن های لعنتی درست کار نمی کنن و تماسم با ابران قطع شده تقریبا... احساس می کنم یه چیزی گم کردم و اعصابم خورده. دلم برای مامان اینا به شدت تنگ شده و مخصوصا حالا که خبر ازشون ندارم دلتنگیه بیشتر بهم فشار میاره...

Posted by mandana at 01:46 AM | Comments (3) | TrackBack

August 20, 2005

دارم سالاد می خورم پای میز کارم؛ از ناهارم مونده بود و الان دیگه شیش و نیم عصری بعد از یه روز پر کار گشنه ام شده...
اینجا خوشبختانه هنوز زائرانی نداره که هر چی میکروب و آلودگیه با خودشون میارن و بعدم شکم وامونده اشون رو هر جا که باشه روی زمین خالی می کنن و هزار جور مرض شایع می کنن. راست می گن که هر چی سنگه مال پای لنگِ! همه ی این بلاها باید سر مملکت گل و بلبل ما بیاد...
می تونم سالادم رو بخورم بدون ترس از وبا، اما ... یاد سبزی کارهای بیچاره می افتم. روزی شون تو همون چهار تا پر سبزیه که می کارن و من و شما می خوریم، یعنی می خوردیم چون الان تو ایران فروش سبزی ممنوع شده و مزارع سبزی رو دولت درو کرده که تخلفی صورت نگیره. اقدام بجاییه اما خوب یکی هم باید به فکر ضرر و زیان سبزی کارها باشه...
دیگه تقریبا سالادم کوفتم شده با این فکرا...
آقایون و خانوم های روشنفکر و آشنا به حق و حقوق مردم هم که انقدر همه مشغول کارهای مهم مهم هستند، فرصتی ندارن که به فکر این طبقات جامعه هم باشن، حالا اگه زن بودن این سبزی کارها یا گِی بودن یا محکوم به یه حکم اسلامی بودن باز یه چیزی، اما خوب آخه تو حمایت از این جور آدم های معمولیه معمولی معمولی طبقه ی ضعیف هیچ جور ژست روشنفکری دیده نمی شه. هیچ جور...

Posted by mandana at 06:28 AM | Comments (12) | TrackBack

August 17, 2005

دو ساعته دارم سعی می کنم به مودبانه ترین وضع ممکن بنویسم، اما واقعیت اینه که داره حالم بهم می خوره! از این همه افاضات و تعیین تکلیف کردن ها...
خیلی راحته که آدم در امنیت یه کشور جهان اولی زندگی کنه، یا درامنیت قایم شدن پشت یک نام مجازی در دنیای مجازی بعد بشینه و به بقیه بگه ببخشید فعالیت های مدنی مال ما، کارهای عملی مال شما! فعالیت های بی خطر مدنی ما به جایی نرسید حالا دیگه نوبت شماست بفرمایین برین با حکومت در بیفتین!!!
نمی دونم چرا باید فکر کنیم عقل کل هستیم و می تونیم برای بقیه تعیین تکلیف کنیم... خیلی جالبه که این مرض عقل کل بودن ، این که کسی فکر می کنه حقیقت نزد خودشه و بس و باید دیگران کاری رو بکنن که او می گه و گرنه در اشتباهن، یه جورایی گریبانگیر همه ی جامعه ی ماست. از چپ و راست و روحانی و مذهبی و ضد دین و روشنفکر و راننده تاکسی و دکتر و مهندس و بقال و محصل و خلاصه همه ...
70 میلیون دیکتاتور ِ عقل ِکل ِ همه چیز دان که همه در هر زمینه ای متخصص هستن دور هم به لطف خدا جمع شدن و ایران رو به وجود آوردن! از بس هم که همه واقعا همه چی تموم هستیم، نه به منطق غرب علاقه ای داریم و نه خرد شرق . چون ما خودمون هر دوش رو داریم جون عمه هامون..

Posted by mandana at 08:58 PM | Comments (32) | TrackBack