September 28, 2005

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
عبدالکريم سروش / روزآنلاین / 6 مهرماه 1384

...
جامعه‌يي که پيامبر در آن برخاست، عالمانش را، به گفته علي(ع)، لجام بردهان زده بودند و جاهلانش قدر ميديدند و بر صدر مي‌نشستند (بارضٍ عالِمها ملجَم و جاهلها مکّرم). و رسالت رسول آن بود که اين نظم ناميمون را واژگون کند و حرمت را به علم و عالمان بازگرداند. من هرگاه نردبان شکسته علم و گلوي فشردة‌ عالمان در جمهوري اسلامي ايران، و اسب رهوار مدّاحي و رياکاري و خرافه‌گستري و جولان جاهلان و سر در گليم کشيدن عاقلان را مي‌بينم، هم بر ناکامي پيامبر رحمت اندوه مي‌خورم و هم به رسالت پيامبرانه روشن‌فکران در بازگرداندن حرمت علم و عالمان، مؤمن‌تر مي‌شوم.

مگر علي(ع) نگفت که بارها از پيامبر شنيده است که "پاکي جامعه در گرو آن است که ناتوانان حق خود را از قدرتمندان، بي‌لکنت زبان بگيرند"؟ امّا امروز هنر حکاّم ما اين است که مردم را به لکنت‌زبان دچار کنند مبادا مدّعي حقّي شوند. کارخانه‌هاي مقدس‌تراشي و تابوسازي شبانه‌روز در کارند تا قفل قوي‌تري بر زبان‌ها بزنند و ترس تازه‌يي در جانها بيفکنند و بنگاه بانگ و رنگ و جريده‌هاي درنده و دريده با تطاول تمام مهيا و مجهّز شده‌اند تا آبروي آبرومندان اين ديار را به آب فضيحت بشويند و آنان را "بي‌هويّت" کنند و ناموس عشق و رونق عشاق را ببرند و اينها همه در سايه حکومتي است که از عدل علوي دم ميزند امّا آن را ارزان به فقه صفوي مي‌فروشد.

...

Posted by mandana at 08:34 PM | Comments (7) | TrackBack

September 24, 2005

. یکی از عکس هایی که از کنسرت هفته ی پیش آتمار لیبرت انداختم، برای دیدن بقیه اش هم می تونین روی عکس کلیک کنین.

Posted by mandana at 09:34 AM | Comments (8) | TrackBack

September 22, 2005

از وقتی اومدم امریکا، نمی دونستم چرا جعفری های اینجا طعم و بوی جعفری های ایران رو نداره. پریروز فهمیدم اشکالشون چیه، گشنیزن!!

Posted by mandana at 05:46 AM | Comments (10) | TrackBack

این فیلم رو از دست ندید:
Just Like Heaven


Posted by mandana at 03:28 AM | Comments (127) | TrackBack

September 21, 2005

هوا حسابی پاییزی شده، رعد و برق و بارون و ....
البته خوب اینو می نویسم که دلم خوش باشه که پاییز شده، همون فصلی که من بیشتر از همه فصل ها دوست دارم وگرنه اینجا تابستونش هم ما بدون خنک کننده شب با پتو می خوابیدیم و هیچ روزی هم بدون اینکه ژاکتی چیزی همراهمون باشه -که اگر باد گرفت و آفتاب رفت و خنک شد سردومون نشه- بیرون نمی رفتیم. الان هم نه همه ی درخت ها رنگ رنگی و زرد و قرمز و نارنجی شدن و نه وقتی کنار خیابون قدم می زنی برگ های خشک زیر پات خش خش می کنن...
خوب دیگه، اینجوریه دیگه، آدم یه چیزهایی می ده و یه چیزهایی به دست میاره. و بخوام واقع بین باشم باید بگم با اینکه خیلی دلم تنگِ خانواده و دوستا و شهر و کتاب ها و خلاصه خیلی چیزهای دیگه می شه، اما به هر حال زندگی اینجا حسن هایی داره که به نظرم به تحمل این دلتنگی ها می ارزه، و از همه مهمتر زمانی که گرین کارد بگیرم دیگه مشکل دلتنگی هم حل می شه و هر وقت بخوام می تونم بیام و برم.
هی به خودم دلداری می دم که تحمل کن و نگذار دلتنگی افسرده ات کنه و از پا درت بیاره. به خودم یاداوری می کنم که برای منی که عاشق سفر به جاهای مختلف دنیا بودم این بهتره فرصته، هم دارم کم کم امریکا رو می بینم و هم بعد با گرین کارد و بعدشم پاسپورت امریکایی راحت برای همه جا می تونم ویزا بگیرم ...

ولی خوب خیلی دلم برای پاییز شهرم تنگ شده...

Posted by mandana at 03:33 AM | Comments (3) | TrackBack

September 15, 2005

به ترتیب از چپ به راست: ابراهیم اصغرزاده، کامبیز کاشفی، پوپک گلدره و من، دی ماه 1378،قشم.
یکی از روزهای آخر کار موج مرده بود که توی اسکله ی خونه ی فاطمه و مرتضی، زهره عبیدی این عکس رو ازمون انداخت. دو سال بعدش اصغرزاده توی اون پرواز لعنتی تهران به خرم آباد بود و ... حالا هم دو هفته است که پوپک توی یه بیمارستان هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن* و نمی دونم الان در چه حالیه.
نمی دونم باید چه دعایی کرد و چی گفت، اما عمیق نگرانم...

* قسمتی از شعر من باهارم تو زمین - شاملو

Posted by mandana at 04:34 AM | Comments (3) | TrackBack

September 08, 2005

خانوم الف یه خانوم خیلی دوست داشتنیه که یه کمی بیشتر از چهل سالشه و همینجا در اورنج کانتی زندگی می کنه. خونه اش توی یه خیابون خیلی خلوته که یه طرفش خونه های ویلایی یکی دو طبقه هستش و یه طرفش هم یه شیب تپه مانند. حیاط خونه هم به یکی از همین تپه ها راه داره یه جوری که یه روز صبح می بینه یه آهو اومده توی حیاط! برای من که به قفل و قفل بندون ها و احساس عدم امنیت تهران عادت دارم زندگی تو خونه ی به این قشنگی اما بی در و پیکری ترسناکه... اما خانوم الف تنها توی همین خونه زندگی می کنه و توی حیاطش تخت و سماور و فرش ایرانی و کتاب مولانا و حافظ و عراقی و البته دف و سه تار داره و از زندگیش هم لذت می بره.
خانوم الف بیست سال پیش ازدواج کرده و از اروپا به امریکا اومده و بعد هم از همسرش جدا شده و بچه هم نداره و الان سال هاست که تنها زندگی می کنه. زنیه که زنانگیش رو کاملا حفظ کرده و موقعیت کاری و اجتماعی خیلی خوبی هم داره. مدت ها دانشگاه درس می داده و الان کارش مربوط به هنرهای تجسمیه و به پنج زبان زنده ی دنیا هم صحبت می کنه. فارسیش هم بر خلاف خیلی ها که تا دو سه سال از ایران دور می شن ،مزین به لهجه ی انگلیسی می شه و خلاصه خیلی خارجکی می شن، فارسی سلیس و بدون نقص و دلنشینیه.

حالا همه ی این ها رو گفتم که چی بگم؟ می خوام بگم معنی تنهایی و پیامدهاش تو ایران با اینجا خیلی فرق می کنه. اینجا خیلی ایرانی هایی رو می بینی که تنها زندگی می کنن اما افسرده نمی شن و زندگی براشون جریان داره؛ همه ی زندگیشون محدود به کار نمی شه... شرایط اجتماعی و نگاه اطرافیان به یه زن تنها چه حالا ازدواج کرده باشه یا نه و بچه داشته باشه یا نه و یه زن غیر تنها ( اینجا الزاما یه زن غیر تنها زن شوهر دار نیست) خیلی فرق نمی کنه. اون نگاه متهم کننده ای که تو ایران وجود د اره اینجا نیست و زندگی هم از یه جهت هایی برای آدم های تنها به اون سختی که تو ایران هست نیست. دارم روی این فکر می کنم که چه چیزهایی این تفاوت رو موجب می شن...

پی نوشت: همه ی اینها از خوندن یادداشت فروغ اومد، یادداشتش در مورد تنهایی...

Posted by mandana at 12:48 AM | Comments (14) | TrackBack

September 06, 2005

خانوما، آقایون، از من به شما نصیحت یه وقت دور از جون خر نشین برای عضو شدن در گلدکوئست!!
من و سعیده و حوری خر شدیم و پولمون رو رسما ریختیم تو جوب!
تازه از اول هم من و حوری گفته بودیم که ما زیرمجموعه و زیر شاخه و از این چیزها نداریم، و گفته بودن مهم نیست، پس ما (یعنی بالا دستی ها) این وسط چی کاره ایم و از این حرف ها...
حالا بعد از گذشتن یک سال هنوز ساعت و سکه ای هم که خریدیم دستمون نرسیده! تازه الان می گن باید روی هر کدوم بیشتر از 100 دلار دیگه مالیات بدیم تا تو امریکا بهمون تحویل بدن که گمانم اینم حرف مفته.
خلاصه از ما گفتن که پول بی زبونتون رو آشغال بخرین بهتر از این طلای کذاییه...

Posted by mandana at 11:13 PM | Comments (1) | TrackBack

September 05, 2005

خیلی دلم می خواد بتونم برای طوفانزده های نیواورلئان کاری بکنم، اما نمی دونم چی کار می شه کرد...
مردم اینجا مهربونن اما مدلشون مثل ایران نیست که وقتی مثلا موشک باران یا بمباران هوایی بود ملت راه میفتادن می رفتن خونه ی فامیل های دور و دوست و آشنا و میزبان هم با کمال میل کمک می کرد و. جا می داد و همدردی می کرد. مدل اینجا خیلی فرق می کنه و از تصور اینکه الان نزدیک 1 میلیون نفر تو آفتاب گرم اون منطقه آواره و سرگردان هستند و بی خونه شدن حالم رو بد می کنه...
نیواورلئان خیلی دوره از اینجا اما اینطور که می گن رسیدگی به وضع مردم خوب نبوده و از دولت مرکزی ناراضی هستند. خدا رحم کنه به مردم بیچاره. واقعا قمر در عقرب که می گن باید یه زمان هایی مثل این روزا باشه فقط آماری هم که نیگاه کنیم توی دو ماه گذشته هواپیمای کلمبیایی توی ونزوئلا سقوط کرد، هواپیمای قبرسی نزدیک آتن، هواپیمای پرویی در جنگل های آمازون، هواپیمای تونسی در سیسیل ایتالیا و دیروز هم هواپیمای اندونزیایی داخل اندونزی سقوط کرد.
خدا به همه رحم کنه... و کاش کسی خبر خوبی از پوپک داشت. کسی می دونه پوپک گلدره کدوم بیمارستانه و حالش چطوره؟

Posted by mandana at 06:55 AM | Comments (2) | TrackBack

September 02, 2005

نمی فهمم خوابم یا بیدار،توی تخت کج دراز کشیدم و سردمه، می خوام غلت بزنم تا ملافه پیچیده شه دورم، اما نمی شه. هی می غلتم اما باز سرجای اولمم، دوباره می چرخم، اما بازم تکون نخوردم انگار و دست چپ و پای چپم همچنان بیرون از ملافه است...
سمت راستم تیره است، سنگینه، نمی تونم اونورم رو درست ببینم و یه نفراز همون ور، یه مرد داره یکریز و شمرده با صدای بلند حرف می زنه. می فهمم چی می گه اما توی همون لحظه و به محض اینکه جمله ی بعدی رو می گه دیگه فقط همون جمله رو می فهمم و اصلا یادم نمیاد قبلش چی داشت می گفت...
دلم می خواد بلند شم، اما هوای بالای سرم خیلی متراکمه، انگار یه دست نیست، مثل وقتی که یه شربت غلیظ و بی رنگ رو به آب اضافه می کنی و راحت با آب قاطی نمی شه. یه جریانی از بالا سرم رد می شه که فشارش زیاده و متراکمه و سنگین و کم کم هی سنگینی ها داره میاد پایینتر... دارم خفه می شم انگار و تو اون لحظه هی واژه ی تسخیر میاد تو ذهنم و تکرار می شه و تکرار می شه. دیگه به هیچی نمی تونم فکر کنم همه ی ذهنم رو همین کلمه
گرفته و من سعی می کنم بگم "تسخیر نمی خوام" و هی سعی می کنم و هی توی ذهنم تکرار می کنم و می دونم اگر حتی یک لحظه بهش فکر نکم و تکرار نکنم یادم می ره... و تسخیر می شم...
هی سعی می کنم به زبون بیارمش، بلند تر و بلند تر، خودم می شنومش اما مطمئن نیستم صدایی ازم درمیاد. باید امتحان کنم. اگر با دستام لبام رو لمس کنم و تکون بخورن معلومه که من دارم کلمه رو واقعا به زبون میارم. اما سخته... هی دست چپم رو میارم بالا اما می بینم دوباره سرجاشه. حرکاتم تو هم قاطی می شه، دست چپم رو آوردم بالا و روی سینه مه اما می دونم این وهم منه و دوباره دستم رو میارم بالا و اون وهم قبلی روی لبمه و این بار دستم روی سینه مه و می فهمم این یکی هم وهمه و هی سعی می کنم و سعی می کنم و حرکت وهم ها با هم قاطی می شه و دستم همچنان بدون حرکته انگار...
فکر کنم دارم کابوس می بینم، باید بیدار شم، باید سعی کنم تکون بخورم، یا داد بزنم اگر تکون بخورم از خواب می پرم. یه ذره سرم تکون می خوره، می خوام برگردم به سمت مردی که یکریز حرف می زنه اما انگار وزن اونور سنگینه. سعی می کنم از جام بلند شم ، شاید مسموم شدم، شاید این هوای به این سنگینی مسمومم کرده، اگر خودم رو برسونم به در خوبه اونوقت یکی منو می رسونه بیمارستان... و در تمام این مدت دارم می گم که تسخیر نمی خوام. حالا هوشیارترم؛ انگار از کابوس در اومدم، دستم رو می کشم رو لبم، دهنم نیمه بازه حتی انگشتم به دندونم می خوره اما هیچ تکونی نیست... هیچی ... من هنوز پس دارم توی سرم داد می زنم و هیچ صدایی ازم در نمیاد... بلند می شم...
راحت می شینم اما انگار می لغزم پایین و دوباره بلند می شم. فکر می کنم نکنه باز وهمه اما نه وهم نیست چون من زاویه دیدم عوض شده... فقط سرعت عوض شدنش زیاده. دارم از زاویه ی ماندانای نشسته روی تخت می بینم بعد یکهو زاویه ام می شه از روی زمین انگار با صورت افتادم رو زمین، بعد دوباره زاویه ام عوض می شه، همش پشت سر هم. هیچ حسی و دردی اما ندارم، درد اینکه محکم به زمین افتادم، یا حس اینکه صورتم روی موکت کشیده شد یا پام روی زمینه یا حس وزنم حتی...
گیج شدم، حرکاتم تند شده، مثل اینکه تو خلا هستی و وزن نداری، اراده ام برای حرکت بروزش خیلی سریع و رها شده، انگار مابینش حرکت میانی نداره... می خوام بلند شم و بلندم در همون لحظه. می خوام برم بیرون از اتاق و بیرونم از اتاق در همون زمان... این همه حرکت یه جور حس شبیه سرگیجه بهم داده. مثل عکاسی با شاتر باز توی نور کم می مونه. از صدای مرد خبری نیست اما هوا هنوز اعوجاج داره گرچه که دیگه منو اذیت نمی کنه...
گرممه، انگار توی رختخوابم دوباره، آره... چشم می چرخونم به راست، بیرون توی بالکن آفتابه بعد از ظهره، آسمونم آبیه، هیچ چیز تیره و سنگینی هم نمی بینم و هیچ صدایی هم نیست. هوا هم معمولیه مثل همیشه با همون وزن همیشگی... نمی دونم خواب می دیدم یا داشتم یه چیزی رو تجربه می کردم، نمی دونم... چرا یادم نمیاد مرد ِ چی می گفت. فقط صداش یادمه... سرم خیلی سنگینه اما دلم نمی خواد تو رختخواب بمونم فکر می کنم هر آن شاید دوباره هوا اونجوری بشه و...
ناصر هم که نیست تگزاسه و چقدر دوست داشتم با یکی حرف می زدم... به مریم زنگ بزنم؟ گناه داره تازه الان از سرکار میخواد بیاد خونه... میام پای کامپیوتر یه مسیج روی صفحه بازه، یه لینک که محمود فرستاده و بغلش نوشته خدا کنه حالش خوب شه، باز می کنم شوکه می شم... نوشته پوپک گلدره تصادف کرده و توی کماست و قراره امشب ( به وقت ایران) که می شه همین الان های من یا یه کمی زودتر عمل بشه... یکهو همه ی خاطرات هوار می شه رو سرم... دارم دیوونه می شم. ناصر قبل از اینکه سوار هواپیما شه زنگ می زنه، پای تلفن گریه می کنم، می دونم که اونم الان حال و روز خوبی نداره، سه ساعت و نیم پرواز رفت و سه ساعت و نیم پرواز بزگشت برای اینکه چهار ساعت بتونه پیش خانواده ی دایی سحر باشه که پسر نوجوونشون رو از دست دادن و ناصر زمانی که فهمید... بماند... چی داشتم می گفتم اصلا... هی خدا...
خدایا پوپک رو کمکش کن، پوپک رو کمکش کن، پوپک رو کمکش کن...

Posted by mandana at 05:45 AM | Comments (3) | TrackBack