November 25, 2005

نه اینجا و نه اونجا...
جای دیگه ای هم نمی شناسم.
احساس بی وطنی می کنم. عکس ها، عکس ها، عکس ها رو که دیدم انگاری رفتم پشت دیوار قایم شدم و دارم سرک می کشم که خونه رو ببینم، خونه مون، خونه ی مامان و بابا و حوری و سعیده و من...
اما "و من" اش کمرنگ شده...
من کمرنگ شدم. من که منم نه رنگ و آبم اینجاییه، نه کاملا اونجایی.
بیشتر روزا با بی حوصلگی بلند می شم از خواب و بیشتر شب ها با خستگی سعی می کنم بخوابم. خیلی زود خسته می شم...
کم کم دارم یاد می گیرم که باید بتونم دوری از کسانی که دوستشون دارم و محیطی که از بس می شناختمش بهم احساس امنیت می داده و خیلی چیزای دیگه رو تحمل کنم. اما نمی دونم چرا یاد نمی گیرم با خودم کنار بیام...
یادش بخیر اصغرزاده رو... خیلی مشاهده ی درستی کرده بود درباره ی من وقتی می گفت که تو احساساتت کاملا احساسات یک زن سنتیه، مثل زنای صدسال پیش، مثل زنای دوره ی قاجار... و طرز تفکرت، تفکر یه زن امروزی و مدرنه. و تو یه جایی بین زن های مدرن و سنتی ایستادی... یادش بخیر... بهش به شوخی گفتم این یعنی چی تعریفه یا فحشه؟ بگذریم...
خودم که می خوام اون جمله رو اصلاح کنم، می گم بین زن سنتی و مدرن گیر کردم.

Posted by mandana at 09:21 AM | Comments (4) | TrackBack

November 17, 2005

بالاخره حوصله کردم و عکس هایی که از کارتون های بچگیم پیدا کرده بودم رو مرتب کردم؛ یعنی در حقیقت نه همه اش رو اما عکس های بارباپاپا، الفی اتکینز، سنجاب کوچولو (بنر)، خانواده ی دکتر ارنست (ماجراهای فلونه)، گوریل انگوری، هاچ زنبور عسل، همینه (پت و مت)، باغچه ی سبزیجات ، تنسی تاکسیدو و چاملی و یه کارتون دیگه که فکر کنم اسمش جنگل سبز بود، اینا رو خلاصه مرتب کردم و آپلودشون کردم. تا حالا بعدا حوصله کنم و بقیه اش رو بگذارم...
اینم آدرس گالری ای که عکس های کارتونی رو توش می گذارم هستش.
بعضی چیزا رو هم نتونستم پیدا کنم، مثل زبل خان و دختری به نام نل! اگر کسی اسم واقعی این برنامه ها رو می دونه یا جایی عکس ازشون پیدا کرده خبر بده لطفا.

Posted by mandana at 11:09 AM | Comments (7) | TrackBack

November 15, 2005

ناصر رفته سفر و دیگه حسابی همه ی کارهای من بی نظم شده. از وقت ناهار و شام بگیر، تا خوابیدنم...

بوستون هواش از اینجا سردتره و قبل از رفتنش با هم رفتیم که یه کت گرم بخره. رفتیم نوردستروم که خیلی نزدیک خونه است؛ منم به محض اینکه وارد شدیم یه کت ساده ی خوشگل دیدم و گفتم چه جالب که من انقدر زود یه چیزی رو پسندیدم؛ ناصر هم گفت آره قشنگه... اما وقتی قیمتش رو دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که بهتره از یه جای دیگه خرید کنیم، 1595 دلار برای یه کت پشمی!

در مورد خرید نوشتم، یاد یه چیز دیگه افتادم. از وقتی اومدم اینجا متوجه شدم خیلی از مارک های لوازم بهداشتی و آرایشی که تو ایران شناخته شده بودن و تو هر بقالی ای می شد پیداشون کرد، اینجا پیدا نمی شن. مثلا فرض کنید اسپری و صابون و بقیه محصولات بهداشتی "فا" که در رنگ ها و اسانس های مختلف داره. ما تو ایران مارک های اروپایی رو می شناسیم ولی ملت غیور امریکا از مارک های وطنی خودشون استفاده می کنن. خلاصه که مجبور شدم برم توی یه فروشگاه و روی همه ی صابون هاشون رو بخونم تا بتونم تصمیم بگیرم چه صابونی بخرم که پوستم رو زیادی خشک نکنه. بالاخره یه صابون پیدا کردم که صد در صد طبیعی درست شده بود و اسانس هم بهش اضافه نکرده بودن و چربی پوست رو هم کاملا از بین نمی برد. توی خونه که بازش کردم دیدم یه صابون شیری رنگه که بوی بچگی هام رو می ده... یکهو کشف کردم این که مثل صابون "برگردون" خودمونه!! یه جور صابون شیری رنگ و بدون اسانس که عطاری ها کیلویی می فروشنش...
انگار قسمت اینه که آدم به خاطر چیزهایی که در دسترسش بوده و نمی شناخته یا به عبارتی قدر نمی دونسته، کلی وقت و پول بگذاره و دوباره برای خودش پیداشون کنه... و اینبار قدر بدونه...

Posted by mandana at 11:40 PM | Comments (277) | TrackBack

اگر مثل من طرفدار پر و پا قرص کاریکاتور هستید اما نمی تونین دو سالانه ی امسال رو ببینید، اینجا در سایت ایران کارتون می تونین کارها رو تماشا کنید.

Posted by mandana at 10:53 PM | Comments (0) | TrackBack

November 14, 2005

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری ، باری ...

Posted by mandana at 03:55 AM | Comments (0) | TrackBack

November 10, 2005

من با اعدام موافقم! اگر مردای مسلمونی که به این راحتی همسر یا فرزندشون رو زیر سایه ی قوانین مردسالارانه می کشن، شکنجه می دن یا وادار به خودکشی می کنن، با قوانین سخت گیرانه ای مواجه می شدن و می دونستن که با این کار دارن حکم قتل یا قصاص خودشون رو امضا می کنن، به این راحتی این غلطا رو نمی کردن...

توصیه نمی کنم اینجا رو بخونید، اگر دل ندارید... ممکنه مثل من حالتون بد شه.
اما این صفحه رو ببینید، دخترک تازه 25 ساله بوده و حالا محکوم شده به اینکه برای همیشه 25 ساله بمونه و 25 سالگی رو تکرار کنه ... شعری که در ادامه اومده از نادیا انجمن، دختر 25 ساله ی افغان هستش که با دستان توانای همسرش به اون دنیا شتابونده شده!

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم

Posted by mandana at 09:54 PM | Comments (1) | TrackBack

جمعه ی هفته آینده، یعنی 18 نوامبر یه کنسرت متفاوت در لس آنجلس برگزار می شه که وب سایتش رو من طراحی کردم.
تلفیقی از موسیقی کلاسیک ایرانی و موسیقی مدرن ِ که بر اساس شعرهای فروغ فرخزاد شکل گرفته. خواننده اش هم اعظم علی هستش. فکر می کنم کار خیلی جالبی باشه...

پی نوشت: بلیطش هنوز تموم نشده!!

Posted by mandana at 11:24 AM | Comments (30) | TrackBack

November 06, 2005

خانوما و آقایون اگر این سایت رو ندیدین، ببینین.
یه سایته که از تکنولوژی گوگل مپ استفاده می کنه و شما می تونین روش نقشه ی دنیا رو ببینین. روی این نقشه یه سری بادکنک دیده می شه که اگر روش کلیک کنین عکسای اون نقطه ی دنیا رو می تونین ببینین. رفتم دیدم از ایران هیچ عکسی روی این سایت نیست و سریعا یه سری عکس از اصفهان و شیراز و شمال و تهران گذاشتم تا اگر کسی اونورا اومد بتونه از ایران هم عکسای خوب خوب ببینه...

پی نوشت: اگر بدون لاگین کردن تو این سایت عکس اضافه کنین، زیر عکستون می خوره ناشناس (هنوز نمی تونم فارسی و انگلیسی رو با هم توی یه خط بنویسیم) و من اول یه سری عکس آپلود کردم بعد یادم افتادم لاگین کنم. خلاصه این عکس رو اگر دیدید، درست جلوی خونه ی ما توی تهرانه و این عکس رو اویس یا سعیده گرفتن...
پی نوشت 2: خیلی دلم برای همه ی چیزای خوب ایران تنگ شده. هنوز که هنوزه وقتی می گم خونه مون، منظورم خونه مون تو تهرانه! یعنی در حقیقت خونه ی مامان اینا...

پی نوشت کاملا بی ربط: ناصر الان داره تلفنی با رامین یکی از دوستاش صحبت می کنه و اون می گه ما اینجا تو امریکا که اقلیتیم هیچ، حتی بین اقلیت ایرانی هم اقلیتیم... و واقعا درست می گه...

Posted by mandana at 11:58 PM | Comments (2) | TrackBack

November 01, 2005

Posted by mandana at 10:34 PM | Comments (6) | TrackBack

دیشب با چند تا از دوستا رفتیم یه جایی تو لس آنجلس که هر سال مردم برای هالووین اونجا جمع می شن. هم دوست داشتم ببینم چه خبره و هم دوست داشتم عکس بگیرم...
خیلی شلوغ بود، بعضی ها لباساشون منحصر به فرد بود اما یه سری لباس هم بود که خیلی دیده می شد، بیشتر دخترا پروانه شده بودن یا فرشته و خیلی از آقایون هم خانوم شده بودن!! بعضی ها مدل زن های فلان با عشوه های آنچنانی، بعضی ها مدل ملکه ها و زنای اشراف و بعضی ها حتی مدل زن های عرب!
چند نفر هم اونجا تبلیغ مذهبی می کردن و اینکه باید خوب بود تا به جهنم نرفت.
یه چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که علی رغم اینکه این روزا موضع گیری های خیلی تندی علیه بوش می شه و مخالفینش خیلی مسخره اش می کنن، اما کسی برای هالووین سراغ این سوژه نرفته بود. کلا من دو نفر رو دیدم که کاستومشون در مورد یه موضوع سیاسی بود. یه نفر لباس مدل زندانی های ابوغریب پوشیده بود و یه دختر کنارش وایساده بود و شستش رو به علامت پیروزی نشون می داد یعنی در حقیقت یکی از عکس های اون دختر سرباز امریکایی که همه ی دنیا پخش شد رو بازسازی کرده بود. دیگه هیچ کس سراغ سیاست نرفته بود.
باز یه چیز دیگه ای که برام جالب بود تعداد زیاد ایرانی ها بودش. خیلی صدای صحبت فارسی می شنیدی اما اغلب مشغول نظر دادن در مورد این و اون بودن و حداقل من ندیدم کسی لباس خیلی خاصی که روش وقت گذاشته شده باشه پوشیده باشه. البته یکی از دوستایی که با هم رفته بودیم لباس دزد دریایی پوشیده بود که در حقیقت تنها ایرانی ای بود که من دیدم لباسش متفاوته. چینی ژاپنی ها، مکزیکی ها و افریقایی-امریکایی ها کاملا تو جمعیت امریکایی حل شده بودن و مثل خود امریکایی ها حسابی روی لباس هاشون فکر کرده بودن، مثلا یه خانواده ژاپنی رو دیدم که همه شون کیمونو پوشیده بودن و از این چترهای مخصوص ژاپنی دستشون گرفته بودن. ایرانی ها اما از اونجاییکه تافته ی جدا بافته هستن، همه جا حضور به هم می رسونن که با نگاه از بالا به پایین تاریخیشون به دیگران نگاه کنن و اظهار نظر کنن و البته قاطی این بچه بازی ها نمی شن.


پی نوشت کمی مغرضانه!: به جای این کارهای بی کلاسی که بقیه می کنن ایرانی های عزیز کارهای باکلاسی مثل حرف مفت زدن (تو اون هیر و ویر دیدم یه خانومه به اون یکی در مورد یه دختر امریکایی کم سن که با کسانی که لباس های جالب داشتن عکس می گرفت، می گفت اون دختره رو می بینی، همش داره می ره با مردا عکس بندازه)، دید زدن بقیه، کلاهبرداری از سایر ایرانی ها و رفتن به جاهای باکلاسی مثل کنسرت های شهره و شهرام صولتی و شهرام کاشانی و فعالیت های خیلی مهم سیاسی اجتماعی مثل طرفداری از شاه!!! می کنن.

Posted by mandana at 10:30 PM | Comments (4) | TrackBack