December 22, 2005

خوش آمدید آقای عزیز!

Posted by mandana at 10:33 PM | Comments (2) | TrackBack

December 20, 2005

دو ماه پیش فکر می کردم دیگه مرحله ی اوج سختی ِ دوری و هوم سیک و اینا گذشته و تو سراشیبی ِ راحت تر شدن هستم. حالا دارم می بینم که خوب درسته و کمتر بی تابی می کنم و دیگه اگر یه روز نتونم با مامان اینا تلفنی صحبت کنم، پر دلشوره نمی شم و راحتتر هستم نسبت به قبل؛ اما خوب به شدت افسرده شدم...

دو شب پیش رفته بودم کنسرت آندره ریو و خیلی شب شاد و خوبی بود، بعدش هم با چند تا از دوستا رفتیم یه کافه_بار و تا ساعت دو دور هم بودیم و حرف می زدیم و زمان خوبی بود. بعدش بچه ها که اینجا باهاشون آشنا شدم و ورژن ِ قبل از اومدن ِ به امریکای من رو نمی شناختن می گفتن ماندانا دختر ساکتیه!! چرا کم حرف می زنی؟ گفتم خوب برای من سخته یه چیزایی رو به انگلیسی گفتن و نمی تونم پا به پای شماها انگلیسی حرف بزنم...
هنوز برای خودم عجیبه که نقش آدم ساکته و کم حرفه ی جمع رو دارم. داره یادم می ره که ایران تو جمع های مختلف دوستا و آشناها چه مدلی بودم. داره یادم می ره که می شه تو جمع در مورد چیزایی حرف زد که بهشون علاقه دارم و برام مهمن...
دیروز با یکی از معدود دوستای همسن و سالم اینجا داشتم صحبت می کردم و می گفت تو همه ی جمع ها که مجبور نیستی انگلیسی حرف بزنی، حداقل اونجا ها بیشتر با جمع قاطی شو و بیشتر معاشرت کن... همون موقع کسانی که می شناسم رو مرور کردم و یکهو یه کشف جالب کردم: از وقتی اومدم امریکا، حتی یه دختر، حتی با یه دختر ایرانی که دغدغه هامون شبیه هم باشه برخورد نکردم!! نه اینکه با هیچ کسی هیچ حرف مشترکی نداشته باشم، نه... اما حرف مشترک با دغدغه و اون چیزایی که برای آدم خیلی مهمن فرق داره. این دوستم البته خودش از اون آدماییه که پر از انرژی مثبته و واقعا دوستیش غنیمته، اما خوب موضوع اینه که گاهی واقعا جای خالی یه دوست همجنس رو یه دوست دیگه نمی تونه پر کنه...

چقدر غر زدم!!

دلم سعیده و حوری و رکسی و پریسا و مریم می خواد... دلم شیرین و کتی و آیتک و لیلا و الهه می خواد...

Posted by mandana at 02:28 AM | Comments (6) | TrackBack

روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.

روزي که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري است.
روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است
و قلب
براي زندگي بس است.

روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي که آهنگ هر حرف،زندگي است
تا من به خاطر آخرين شعر،رنج جست وجوي قافيه نبرم.

روزي که هر لب ترانه اي است
تا کمترين سرود،بوسه باشد.

روزي که تو بيايي،براي هميشه بيايي
ومهرباني با زيبايي يکسان شود.

روزي که ما دوباره براي کبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار مي کشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم

احمد شاملـو

Posted by mandana at 01:26 AM | Comments (1) | TrackBack

December 07, 2005

لطفا بچه هایی که پتیشن و نامه روی اینترنت برای امضا می گذارن، یه نامه خطاب به مجامع بین المللی بنویسن، در مورد لغو تحریم تجاری ایران در زمینه ناوگان هواپیمایی...
اگر نامه ای باشه که تعداد زیادی پشتش باشن و حمایت کنن شاید نتیجه داد. تا کی باید همینجور هی خبر سقوط هواپیما بشنویم؟ چقدر هر بار که سوار یه هواپیمای خطوط ایران می شیم یا یکی از عزیزامون می ره سفر باید تنمون بلرزه؟

تا همین جا هم کلی بدبختی کشیدیم از تحریم، بعد مردک فلان فلان شده میاد راست راست دنیا رو علیه ایران می شورونه و به سری عوضی ِ پاچه خوار دیگه هم پیدا می شن و می گن مردم ما آماده ی تحمل تحریم ها هستن، دولت ما خودش رو آماده کرده، ما رو نترسونین...

پی نوشت:
این کامنت رو اول برای آسیه امینی گذاشتم اما بعد دیدم بهتره جاهای دیگه هم بگذارم شاید ...
پیشنهاد پرستو خوبه، اما لطفا به یه چیز دیگه هم توجه کنین. این اولین بار نیست که یه هواپیما اینجوری سقوط می کنه و اگر این شرایط تحریم ادامه پیدا کنه آخرین بار نیز نخواهد بود...
هر بار یه چیزی دلیل می شه، یه بار فرودگاه غیر استاندارد، یه بار خلبان کم تجربه، یه بار نقص فنی، یه بار بدی آب و هوا، یه بار اشتباه برج مراقبت... اما واقعیت اینه که ناوگان هوایی ایران فرسوده شده و نیاز به هواپیماها و قطعات جدید وجود داره.
من پیشنهاد می کنم علاوه بر تجمع که نشان دهنده ی اعتراض به بی تدبیری مسئولین هست، یه نامه هم به مجامع بین المللی نوشته بشه که برای نجات جون مردم هم که شده تحریم در زمینه هواپیماهای مسافربری و قطعاتش لغو بشه. مسئولین ایران که ازشون انتظار کمکی نیست اما جاهای دیگه حداقل بخاطر شعارهایی که در مورد حقوق بشر می دن شاید عکس العملی نشون دادن که به نفع مردم باشه...
و یه چیز دیگه، به نظر من نباید به این اتفاث صنفی نگاه کرد، چون 110 نفر هموطن ما از دست رفتن و چه فرقی داره که عکاس و خبرنگار بودن یا کارمند یا دانشجو یا هر چیز دیگه ای... همونقدر که از دست دادن دوست های خبرنگار سخته، همونقدر هم رفتن اون تعداد آدم بی گناه ارتشی و کادر پرواز و مردمی که هواپیما روشون سقوط کرده مهم و سخته... و اگر اعتراضی هست از همه ی قشرها باید باشه و یا روزنامه نگاران به نمایندگی از همه ی مردم بی گناه دیگه اعتراض کنن.

Posted by mandana at 06:19 AM | Comments (11) | TrackBack

December 03, 2005

صدای ما که به جایی نمی رسه، اما اونهایی که ممکنه صداشون به گوش از مابهترون و نورانی ها برسه لطفا به گوش رییس دولت مهرورز برسونن که قشم هم هنوز جزو ایرانه!! به جای اینکه هی جنجال راه بندازین که مردم ما انرژی هسته ای می خوان و چنینن و چنانن، به جای اینکه برای شو دادن راه بیفتین برین این شهر و اون شهر و به فکر این باشین که نامه هایی که قراره زریبافان و هاشمی ثمره بخونن رو با دستای خودتون از مردم بگیرین و هی ژست تبلیغاتی بگیرین که نه تنها نفت رو میاریم سر سفره ی مردم، که اصولا ازین به بعد قسمتی از درآمد نفت رو به استان های نفت خیز اختصاص می دیم -پیام هنوز به مغزش نرسیده که انتخابات تموم شد- به جای این کارها بگذارین حداقل دولت امارات کمک هاش رو دست مردم زلزله زده برسونه...
مرا به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان...

برای اطلاعات دقیق تر می تونین وبلاگ سیاورشان رو بخونین:

خیلی دلم می خواست یه دوست گِی می داشتم...
نمی دونم چرا فکر می کنم خیلی دوستی ِ خوبی می شد.

Posted by mandana at 11:59 AM | Comments (11) | TrackBack