January 27, 2006

امروز تولد ناصره. دو سال پیش این موقع با سعیده و اویس و محمود رفتیم خونه ی سحر و منصور و براش تولد گرفتیم، منتهی از راه دور. از همه جا بی خبر داشت با من چت می کرد و بعد که من وب کم رو روشن کردم دید که ماها همه دور همیم و براش کیک گرفتیم و خلاصه کلی همه با هم جیغ زدیم و رقصیدیم و... یادش بخیر.
اون موقع تازه یک ماهی از زمانی که من و ناصر بعد از هزار و خورده ای ایمیل و خوندن کل آرشیو وبلاگ من و خوندن یادداشت های اون، همدیگه رو دیده بودیم گذشته بود. هر دو شناخت خوبی از هم داشتیم، حسابی هم از اون یکی خوشمون اومده بود ولی در عین حال می دونستیم که باید واقعا توی دنیای واقعی با هم زمان بگذرونیم و بعد تصمیم های بعدی رو بگیریم. هر دومون عاقل و بالغ بودیم( یا خودمون اینجوری تصور می کردیم) و هر دومون رابطه های جدی ای رو تجربه کرده بودیم و می دونستیم که از ارتباطمون چه انتظاراتی داریم و چه چیزهایی برامون مهمه...
یکسال پیش این موقع هم من دوبی بودم، توی خیابون دم باجه ی تلفن کارتی داشتم با امریکا حرف می زدم و گریه می کردم! توری که از ایران باهاش رفته بودم دوبی که از اونجا برم ابوظبی برای مصاحبه ی ویزا، همه ی حرفاشون دروغ از آب در اومده بود و سرویسی برای ابوظبی از هتل در کار نبود. از اونور من به ایران زنگ می زدم مسئول آژانس می گفت همه چی روبراهه؛ از این طرف متصدی هتل می گفت نه هیشکی با ما هماهنگ نکرده. شب با اعصاب خوردی بالاخره با یه آژانسی هماهنگ کردم که 4 صبح بیاد دنبالم ولی انقدر روزش بهم سخت گذشته بود و بعدشم همه می گفتن امریکا به این راحتی ویزای کار نمی ده و از اون طرف هم استرس مصاحبه داشتم، که وقتی زنگ زدم به امریکا که به ناصر خبر بدم بالاخره کارها هماهنگ شد و تولدت مبارک، زدم زیر گریه... از اون گریه ها که اصلا نمی خواد بند بیاد. هی ناصر هم از اونور می گفت آروم باش، برای فردا ریلکس کن که با انرژی بری، منم گریه می کردم و می گفتم احساس می کنم یک کلمه هم انگلیسی یادم نمونده و فردا احتمالا مصاحبه کننده رو مثل بز نگاه می کنم....
بگذریم... اصلا یه چیزای دیگه می خواستم بنویسم. به هر حال اون دو سال اونجوری گذشت و امسال هم اینجوریه که در فلوریدا، کنار اقیانوس اتلانتیک، دو نفری تولد ناصر رو جشن می گیریم...

Posted by mandana at 02:58 AM | Comments (8) | TrackBack

January 24, 2006

از دیشب هوا حسابی طوفانیه. دم دمای صبح چشمم رو که باز کردم دیدم دو تا درخت نخل ها هی می رن و میان... باد با خوابم قاطی شده بود، منتهی تو خواب شدیدتر می وزید و طوفان تمام عیار بود. وحشت کردم.

فردا داریم می ریم فورت لادردیل. حکایت سفر کردن اینجا هم خیلی بامزه است، روی گوگل برای اسم شهر و دیدنی هاش سرچ کردم و چند تا موزه ی خوب و دو سه تا جای دیگه پیدا کردم. بعدش هم از روی گوگل مپ مسیری که از هتل تا هر کدوم از این جا ها باید برم رو پیدا کردم. کلش هم نزدیک 2 ساعت وقت گرفت. بعضی وقت ها فکر می کنم یعنی می شه ما یه زمانی اطلاعات ایران رو هم همینجوری دقیق و مرتب روی اینرنت داشته باشیم؟ سوال البته اشتباهه، چون مشکل این نیست که این اطلاعات روی اینترنت هست یا نه، مشکل اینه که خیلی از این اطلاعات هیچ کجا وجود نداره و اونهایی هم که هست منسجم نیست.

یا یه ایده ای افتادم که از چند ماه پیش داشتم. می خوام یه موقعی از کسانی که در جاهای مختلف ایران زندگی می کنن، بخوام هر چی عکس دارن از شهر یا روستا یا مناطق دور و برشون، چه از طبیعت، چه از جاهای دیگه و حتی زندگی روزمره آدم هاش، با توضیحات برام ایمیل کنن و یا توی یه سایتی که هنوز وقت نکردم سر و سامونش بدم، آپلود کنن. بعد از یه مدت یه بانک عکس خیلی خوب جمع می شه که با اینکه عکس هاش الزاما کار عکاس های حرفه ای نیست، اما حال و هواش به زندگی واقعی خیلی نزدیکه... یه موقعی به همین زودی ها این کار رو می کنم...

دارم از گشنگی می میرم، شامم هم پخته، پس چرا اینجام من؟

Posted by mandana at 07:47 AM | Comments (1) | TrackBack

January 23, 2006

زمان: سال 1365
مکان: کلاس دوم راهنمایی، یکی از بهترین مدارس تهران

خانوم گلشن معلم دینی و قرآنمونه. اونوقت ها نمی تونستم سن آدم ها رو حدس بزنم اما الان که فکر می کنم باید 22 یا 23 ساله بوده باشه. دختره. فهمیدن این یکی البته از روی ابروهای پهن و صورت نسبتا پرمو کار سختی نیست. خیلی مومنه، مهربونه، شعر هم زیاد می خونه. اولین بار این شعر رو از زبون اون شنیدم:
بانگ شعیب و ناله اش، وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد، آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت، وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت، خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود، من در روم بهر لقا
تازه زنگ تفریح ناهار که طولانی تره، باهامون وسطی هم بازی می کنه...
در یه روز زمستانی که خیلی روز باحالی بود چون اومد سر کلاس و گفت امروز درس نداریم و شروع کرد در مورد مسایل ممنوعه برامون حرف زدن و من برای اولین بار احساس کردم قراره واقعا زن بشم!! نصف بیشتر کلاس هنوز پریود نشده بودیم و فقط دو تا از دخترا که از بقیه درشتتر بودن لباس زیرشون دو تکه شده بود. خانوم گلشن برامون توضیح داد که عادت ماهیانه یعنی اینکه بدن زن ها طوریه که چند روز در ماه خونریزی دارن و در این مدت نباید دستشون به صفحات قرآن و یا اسم الله بخوره، نباید بیشتر از 7 آیه قرآن پشت سر هم بخونن، نباید به مسجد و یا امامزاده برن و اگر مجبورن که برن فقط باید از یه در برن و از در دیگه برن بیرون و حق ندارن توقف کنن، نمی تونن تو این مدت نماز بخونن و یا روزه بگیرن... یکی از بچه ها پرسید دعا می تونن بکنن؟ خوشبختانه جواب این بود که بله، جایی نیومده که زن حائض دعا نکنه!! یکی دیگه پرسید یعنی تو این دوره ما نجس هستیم؟ گفتن نه، نجس که نه اما خوب خیلی از علما وقتی جایی می رن مهمونی غذا نمی خورن، چون می گن خوردن غذایی که زن حائض پخته کراهت داره و هر وعده غذا تا 40 روز اثرش در بدن باقیه و برای اینکه کار شک دار نکنن، غذا نمی خورن...
دیگه همه مون رو هول و هراس برداشته بود که خوب آخرش که چی؟ حالا باید چی کار کنیم؟ ولی خوب خوشبختانه این دوره نجسی و نکبتی می گذره و خانوممون برامون توضیح داد که بعدش آدم غسل می کنه و دوباره پاک و مطهر می شه...
و هیچ کس تو مدرسه، تو تلویزیون یا تو مجله هایی که برای سن ما بود، به ما نگفت که دلیل فیزیولوژیکی این خونریزی خجالت آور که حتی خدا هم ازش کراهت داره چیه. و کسی نگفت که اگراین دوره ی نجاست نبود، بچه دار شدنی هم نبود و دیگه هیچ آدمی وجود نمی داشت که بخواد بشه امام و امامزاده، که بشه عالم پرهیزکاری که لقمه ی شبهه دار نمی خوره... کسی نگفت که این موضوع یه نفرین ابدی به آدم های ماده نیست و مادینه های خیلی از جاندارهای دیگه هم این دوره رو دارن.

Posted by mandana at 02:47 AM | Comments (5) | TrackBack

January 20, 2006

مرسی از کتی و نازنین و سیمای عزیز، مرسی از جودی و محمودرضا (راستی من بچه بودم توی بمباران های سال 64 تهران، رفته بودیم طرفای اوشون فشم و اونجا یه دوست داشتم که اسمش محمود رضا بود و فکر کنم یکی دو سالی از من بزرگتر بود. احیانا اون نیستی؟) مرسی از رکسی و آیدا( آاایییداااا... کجایی تو؟ تولدت خودت هم مبارک که یه روز قبل تر از من بود. من اون آینه و کتابی رو که داده بودی محمود برام آورده بود رو با خودم آوردم اینجا و هر وقت اون آینه رو می گذارم تو کیفم کلی یادت می کنم.) مرسی از پیشگو که راهنمایی فنی هم کرده ( و پیشگو جان ممنون از لطفت، عکس ها رو با ذکر ماخذ می تونی استفاده کنی و خوشحال هم می شم. اگرم خبردارم کنی که دیگه چه بهتر) و مرسی از بهار (بهار جون من که فعلا نمی تونم از امریکا خارج شم اما تو که پاسپورت کانادایی داری بیا اینورا، انقدر هوا الان خوبه عین بهشت می مونه مثلا... (دارم سعی می کنم گولت هم بزنم، موفق شدم؟))

و بازم مرسی از احمدرضا و سیما و بازم از کتی! و شادی ...
و مرسی از اونایی که بهم ایمیل دادن و اسم نمی برم چون به هر حال بین کامنت و یادداشت در یه جایی که دیگران هم می بینن و ایمیل که ارتباط شخص با شخصه فرق وجود داره...

و یه تشکر مخصوص از رضای آبچینوس که از دوستای خیلی خوبمه و محمود که همیشه ی خدا آخرِ بچه با معرفته و احمد که اصلا نمی دونستم که می دونه تولدمه (و البته اصولا وبلاگم رو هم نمی خونه)...

شب تولدم اول هی تا تکون می خوردم اشکام قل قل می ریختن... خیلی دلم گرفته بود ولی بعد با ناصر رفتیم یه فیلم دیدیم که خندیدیم و کتاب های تن تن و گارفیلد و دی وی دی بهشت برفراز برلین رو کادو گرفتم که کلی حال کردم و بهتر شدم. فرداش هم که کامنت های دوستا و مسیج و اسکرپ تو اورکات و ایمیل ها رو دیدم و بعدشم کلی با دوستا و فامیل تلفنی حرف زدم و هی تبریک تولد شنیدم حالم خوب ِ خوب شد...
مرسی از همه ی اونهایی که تحمل اولین تولد پر از احساس غربتم رو در این گوشه ی دنیا برام راحتتر کردن...

پی نوشت: دارم یه یادداشت می نویسم در مورد کلماتی که در هر دوره برام ممنوع بوده... یاد خیلی چیزا افتادم. ممنون از سیمای فرنگستان و سبیل طلا که این چند وقت دارم ازشون یاد می گیرم که می شه در خیلی از موارد زاویه ی دید رو عوض کرد.

Posted by mandana at 01:02 AM | Comments (4) | TrackBack

January 18, 2006

فردا تولد 31 سالگیمه...
بعد از تولد 25 سالگیم که قشم سر کار بودم این دومین تولدمه که دور از مامان اینا هستم. تازه اون سال می دونستم 1 هفته بعدش خونه خواهم بود، امسال اما حتی حدس هم نمی تونم بزنم که کی می تونم برم ایران...
تازه فقط خونواده هم نیست، دوست ها هم هستند... با بچه ها یه کافی شاپی می رفتیم، می گفتیم و می خندیدیم، دور هم بودیم...
بالاخره بعضی وقتا هم اینجوری می شه دیگه...


پی نوشت: تو رجیستری کامپیوترم یه تغییری دادم، حالا فتوشاپ ران نمی شه. یه عالمه هم کار دارم، تازه این هفته می خواستم اضافه تر کار کنم که جبران هفته ی دیگه رو که قراره برم فلوریدا بکنم مثلا!! وقتی آدم بی حوصله باشه ها، از زمین و زمان براش می رسه...

Posted by mandana at 02:35 AM | Comments (10) | TrackBack

January 14, 2006

این یادداشت آقای ویس آبادی رو که خوندم براش کامنت زیر رو نوشتم:

نمی دونم بعضی آقایون چرا تا حرف از فمینیسم می شه بهشون برمی خوره و آسمون و ریسمون رو بهم می بافن تا بگن خانوم های فمینسیت یه چیزی شون می شه.
این یه چیزی طیف وسیعی داره، از فاحشه گرفته تا شمسی کوره، از بی ادب و بی شعور گرفته تا لات و لمپن، از عقده ای گرفته تا پیردختر زشت!
شما هر چی دلتون می خواد می تونین به دیگران ببندین، اما اگر یکی به استاد استادان جناب آقای حضرت آشوریِ عصا قورت نداده بگه که ایشون عصا قورت دادن، دیگه تمام وکیل مدافعین و مریدان سینه چاکشون بهشون بر می خوره و می خوان هر جوری هست شخصیت کسی که این حرف رو زده، له کنن.
من در مورد آقای آشوری ِ شما حرفی ندارم بزنم چون در حیطه ی تخصص من نیست. ولی حداقل در مورد 2 لغتی که اخیرا ایشون معادل "گی" و "لزبین" به کار بردن، باید بگم خیلی لغات بی ریطی هستن. "نرینه کام" و "مادینه کام" ممکنه از دید کسانی که هنوز با شندین کلمه ی همجنسگرایی ناخودآگاه لب می گزن معادل فارسی "گی" و "لزبین" باشه، اما برای خیلی های دیگه نارساست. من آدم هایی رو می شناسم که این کلمات برای معرفی اونها بی معنیه، بگذریم... و البته کاش شما هم بلد بودید در حیطه ای که تخصص که هیچ، اطلاعی هم در موردش -جز البته قضاوت های بند تنبونی ای که تو این یادداشت روشنگرتون نوشتین!!- ندارین بیانیه صادر نکنین.

پی نوشت: جالبه که من اصولا فمینیست نیستم و باید اعتراف کنم دو سه نفری که تو ایران می شناختم که خیلی ادعای فمینیستی شون می شد رو باهاشون مشکل فکری اساسی داشتم. اما خوب تو یه زمانی فهمیدم که بابا من با از این چند نفر اگر خوشم نمیاد دلیل نمی شه که اینا رو نماینده ی همه ی فمینسیت ها بدونم و بگم فمینسیت ها الن و بلن...
بعدشم اینکه متاسفانه خیلی از آقایون که حسابی هم ادعای روشنفکری و مدرن بودنشون می شه، به بهانه ی مخالفت با فمینیسم، فمینیست ها رو به طور خاص و زن ها رو به طور عام مسخره می کنن و هر چی که از دهنشون در میاد رو می گن و می نویسن. انقدر این نگاه از بالا به پایینشون مشمئز کننده است که منی که اصولا رشته ام ریاضی و هنر بوده و از علوم انسانی خیلی سر در نمیارم، وسوسه شدم که سواد و اطلاعاتم رو در مورد فمینیسم ببرم بالا...

پی نوشت 2: این یادداشت جناب نقطه رو که خوندم دلم سوخت... دیدین مثلا گنده لات یه ده دور افتاده که تا حالا دور ترین جایی که رفته چهار تا ده اونورتره، چه احساس خود بزرگ بینی ِ احمقانه ای داره؟ فکر می کنه ده کوره اشون مرکز دنیاست، و دنیا هم یعنی همینی که آقا دیده... دل آدم می سوزه دیگه...

Posted by mandana at 10:52 PM | Comments (5) | TrackBack

خورشید خانوم جان دمت گرم که همه ی اون چیزی که دلم می خواست بگم رو و تازه بهترش رو تو این یادداشتت نوشتی...

Posted by mandana at 04:19 AM | Comments (0) | TrackBack

January 13, 2006

اسفند که بیاد می شه یکسال که اینجام.
سه چهار شب پیش با ناصر توی یه کافه رستوران فرانسوی نشسته بودیم و حالمون هم خوش بود و از در و دیوار حرف می زدیم، پرسید حالا که نزدیک 1 سال شده که اینجایی فکر می کنی اگر یکسال پیش می دونستی که قراره یکسال آینده ات این مدلی بگذره بازم تصمیمت همین بود که اون موقع گرفتی؟
از اون شب هی هر از گاهی یاد این سوال میفتم و هر بار جوابی که به ذهنم می رسه با دفعات دیگه متفاوته...
احساسم اینه که توی ایران برام تقریبا تضمین شده بود که میزان سختی زندگی مثلا بین 40 تا 70 نوسان داره. در بهترین شرایطش هم اون فشار 40 وجود داشت و در بدترین شرایط هم دیگه از 70 بالاتر نمی رفت. اینجا دیگه اما اصولا واحد اندازه گیری فشار تغییر کرده!! واقعا 1 سال پیش این موقع که منتظر ویزا بودم حتی تصورش رو هم نمی کردم که مهاجرت اینقدر سخته...
زندگی خیلی عجیبه پارسال این موقع دعا می کردم زودتر ویزام درست بشه که بتونم بیام اینجا و. امسال دعا می کنم زودتر کارهای گرین کاردم به مرحله ای برسه که بتونم اجازه ی سفر داشته باشم و برم ایران!

Posted by mandana at 05:41 AM | Comments (1) | TrackBack

January 12, 2006

انقدر ننوشتم نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم.
هفته ی آخر سال رو رفتیم سفر، شمال کالیفرنیا و کلی هم برف بازی کردیم، خوب بود... خستگی کار زیاد آخر سال در اومد. از وقتی هم برگشتیم به شدت سرم شلوغه و خیلی کار دارم... تقریبا هر روز نزدیک 9 ساعت کار کردم.
کارهای گرین کاردم توی یه مرحله فعلا گیر کرده و هر روز هی منتظر اینم که انجام بشه.
این چند وقت خیلی فیلم دیدم، هم روی پرده و هم دی وی دی. از فیلم های روی پرده بروکبک مونتین روم خیلی تاثیر گذاشت و دوست داشتم این فیلم رو. مونیخ با اون چیزی که فکر می کردم متفاوت بود، بسیار خوش ساخت و البته یه مقدار زیادی کش دار بود برای من... آخراش حسابی خسته شده بودم. کازانوا هم کمدی رمانتیک خوش ساختی بود، 2 ساعت طراحی صحنه و لباس خوب، بازی های خوب و داستان متوسط.
اما! فیلمی که واقعا حسابی درگیرم کرد ماتریکس بود... قسمت اولش به نظرم شاهکار بود... می خوام دوباره ببینمشون و اگر متنش رو هم پیدا کنم حتما می خونمش... به همه ی کسانی که ندیدن این فیلم رو و به عرفان شرق دور علاقه دارن توصیه می کنمش.

Posted by mandana at 11:47 PM | Comments (4) | TrackBack

January 06, 2006

می میرم برای یه لحظه که بتونم مامانم رو بغل کنم...

Posted by mandana at 11:58 PM | Comments (4) | TrackBack