February 27, 2006

آرش نراقی، از اون آدم های نیک روزگاره... کسانی که کیان و راه نو رو می خوندن، حتما می شناسنش.
خیلی به شدت یکی از مقاله هاش تحت عنوان درباره ی اقلیت های جنسی رو توصیه می کنم. از بهترین و مستدل ترین یادداشت هاییه که در این مورد خوندم.

پی نوشت:
از وقتی وبلاگم رو از بلاگ اسپات آوردم اینور، دیگه از کانتر استفاده نکردم. برای دل خودم می نوسم و برام مهم نیست که چند نفر می خونن... اما اگر برام مهم بود که وبلاگم پر رفت و آمد باشه و تعداد بیننده ها زیاد باشن، احتمالا مثل این جناب نقطه هر چند وقت یه بار یه مطلب پرت و پلایی که می دونستم کلی آدم باهاش مخالف هستند رو با بدترین و تندترین بیان ممکن می نوشتم... از یادداشت آخرش، به لطف دوستانی که نقدش کردن یا از دستش حرص خوردن و بهش لینک دادن، بیشتر از 1800 نفر دیدن کردن.
حالا فکر کن کسی به جای اینکه افاضات از روی شکمش رو بیاد اینجوری بنویسه، میومد مغزش رو هم میاورد بازی و یه مقدار مطالعه و تحقیق می کرد و می نوشت، اون وقت انقدر خواننده داشت؟

Posted by mandana at 11:57 PM | Comments (5) | TrackBack

February 24, 2006

این قانون کپی رایت خیلی چیز باحالیه، کلی باعث پیشرفت من شده. ایران که بودم هر وقت عکسی چیزی برای کار لازم داشتیم، روی اینترنت یه چرخی می زدیم و بالاخره یه چیزایی پیدا می شد. گذشته از اون یه سری سی دی عکس بود که معمولا هم طبقه بندی موضوعی داشت و از توش می شد عکس ها خوبی پیدا کرد، منتهی چون این سی دی ها رو خیلی ها استفاده می کردن، بیشترشون تکراری بودن.
اینجا ولی قوانین سفت و سخته و از همون اول بهم گفتن که برای کار نمی تونی از عکسایی که تو اینترنت پیدا می شه استفاده کنی! و البته چون به غیر از صفحات وب، کارهای چاپی هم داشتیم، عملا به عکس های با کیفیت بالا نیاز داشتم که دیگه روی اینترنت هم نمی شه پیداشون کرد. این بود که فکر کردم بهتره خودم عکس بگیرم!!
الان کلی عکس از مدل های مختلف آی پی تلفن و اپلیکیشن های مختلف شرکت دارم. 2 3 روز پیش به این نتیجه رسیدم که دیگه وقتش شده که بیشتر از یه کاری که فقط دوست دارم، بهش نیگاه کنم و انقدر حرفه ای شدن که اضافه کنمشون به روزمه ی کاریم.
خلاصه اینم از مزایای کپی رایت!

Posted by mandana at 10:39 PM | Comments (0) | TrackBack

February 18, 2006

شرکتی که من توش کار می کنم، به عنوان یکی از سه شرکتی که با همکاری آوایا خدمات آی پی تلفونی جام جهانی 2006 رو پوشش می دن انتخاب شده... گذشته از این که برای شرکت موقعیت خیلی خوبیه، بلیط مسابقات هم هست!! گرچه که برای من فرقی نداره چون تا اون موقع گرین کاردم نیومده...

از شرکت نوشتم، اینم در موردش اضافه کنم که، ما اینجا همه جور ملیتی داریم... همکار هم اتاق من یه دختر چینی هستش به اسم یون یون که هم سن و سال منه و دانشجوی دکتراست. مدیر فروش شرکت یه آقاییه که اصالتا ترک ترکیه است، اما خوب سالهاست که اینجاست و زنش هم امریکاییه، اسمش بوده مِهمت که ترکی شده ی همون محمد خودمونه و چون تلفظش برای امریکایی ها سخته تغییرش داده به مت. یکی از بهترین برنامه نویس های شرکت یه پسر روس هستش به اسم فریت، که تو کار خودش خداست، به قول ناصر مثل بولدوزر می مونه و فقط کافیه بهش بگی این کار باید انجام بشه... یکی دیگه از بچه های مهندسی هم یه امریکایی ِ ایرلندی الاصل هستش به اسم استیون... الان هم دارم شیرینی خداحافظی یکی از بچه های شرکت همسایه رو می خورم که برزیلیه! و داره می ره کشور خودش...

برام خیلی جالبه که در کالیفرنیا از همه جای دنیا آدم پیدا می شه. چند وقت پیش دور جکوزی آپارتمان یه سری داشتن گپ می زدن، بعد حرف رسید که هر کس از کجاست، از سیاه پوست افریقایی داشتیم تا مصر و اسکاتلند و کانادا و ایران. هیچ اجباری هم وجود نداره که همه مدل امریکایی زندگی کنن. هر کس می تونه انتخاب کنه که مدل کشور خودش باشه یا نه... در کالیفرنیا، اسپانیولی زبان دومه و تقریبا همه جا از بانک گرفته تا فرودگاه، نشونه ها به دو زبان انگلیسی و اسپانیولی هستند. توی تمام شهرهای بزرگ هم یه سری محله ی چینی وجود داره و بعضی جاها مثل لس آنجلس و سن فرانسیسکو محلات ژاپنی هم دارن!! گذشته از این کلی رستوران زنجیره ای و مستقل هست که غذاهای کشورهای مختلف رو سرو می کنن. از ایرانی و هندی و چینی و ژاپنی و ویتنامی گرفته تا ایتالیایی و فرانسوی و مکزیکی و اکوادوری...

وقتی مقایسه می کنم با ایران، می بینم تو کشور ما همش دارن داد می زنن تهاجم فرهنگی و سعی می کنن به نظر خودشون مبارزه کنن با مظاهر فرهنگ های دیگه، اما نتیجه اش شده یه نسل کم سن و سالی که فرهنگ ملغمه ای خودشون رو دارن و نه فقط اصلا خیال تاثیر گرفتن از فرهنگ ظاهرا ایرانی - اسلامی که مسئولین سنگش رو به سینه می زنن ندارن، که برای خرده فرهنگهای خانوادگی هم دیگه ارزشی قائل نیستند. اینجا برعکس، هیچ فشار دولتی برای تغییر فرهنگ مهاجرین وجود نداره، مگه اینکه با آزادی های دیگران در تضاد باشه، ولی می بینی که بچه های مهاجرین کاملا فرهنگ امریکایی رو می گیرن... خیلی از خانواده های ایرانی رو می شناسم که بچه هاشون اصلا فارسی صحبت نمی کنن و اونهایی هم که فارسی حرف می زنن، به انگلیسی فکر می کنن و فارسی زبان دومشونه.

Posted by mandana at 03:14 AM | Comments (565) | TrackBack

February 17, 2006

دلم تنگ شده واسه اینکه بشینم مین روب بازی کنم و بعد از کلی زور زدن رکورد بگذارم 7 ثانیه، بعد حوری بیاد بگه بگذار منم یه دست بازی کنم و رکورد بزنه 4 ثانیه!!

Posted by mandana at 08:16 AM | Comments (621) | TrackBack

February 13, 2006

اومدم یه چند تا چیز بی ربط بنویسم و برم، آخه خیلی غمگینم امروز...

بیشتر هفته ی قبل رو مریض بودم، یه کمی بهتر شدم و از دیروز ناصر مریض شده.

یک هفته ی دیگه می شه دقیقا یکسال که مامانم اینا رو ندیدم.

دیشب خواب می دیدم که یه جایی طرفای تجریش هستم ، و بعد چند تا هواپیما میان و بمب می اندازن، بیدار که شدم هنوز حالم بد بود.

یکی از دوستان خلاصه ی آخرین مقاله ی تحلیلی در مورد موقعیت ایران رو برام گفت و خیلی بد، اما واقعی بود. خلاصه ی مطلب اینه که امریکا به هر حال تصمیم گرفته که به ایران حمله کنه و احمدی نژاد هم که به خوبی افکار عمومی رو موافق این حمله کرده و بعد دو احتمال وجود داره که اولی درصدش کمتره:
1- امریکا حمله می کنه، مردم ناراضی از شرایط از داخل فشار میارن و حکومت سقوط می کنه
.
2- امریکا حمله می کنه، ایران هم به تلافی با موشک های دوربرد اسراییل رو می زنه، و بعد اونها هم از بمب اتمی استفاده می کنن!!!
بهانه اش رو هم دارن، هیچ چیزی حتی جنگ، بدتر از ایران هسته ای نیست. بعدم هیچکس طاقت نداره که به اسراییل چپ نگاه بشه. از طرف دیگه گزینه ای مثل جنگ عراق که توش بیشتر از 2000 سرباز امریکایی و 100 سرباز بریتانیایی کشته شدن قابل قبول نیست، پس باید تلفات طرف حمله کننده به کمترین میزان برسه و چه سلاحی حرف آخر رو می زنه؟ سلاح هسته ای!
با تبلیغاتی هم که اینور روی خشونت طلبی مسلمون ها دارن می کنن و اینکه کارهای احمقانه ی گروه های تندرو مثل اون احمق های بی مغزی که به سفارت خونه ها حمله کردن، به پای همه ی مردم نوشته می شه، دیگه کمتر کسی به خودش زحمت می ده که بیاد دل بسوزونه به حال مردم بدبخت کشور من. و زمینه ها برای یه همچین خشونتی داره آماده می شه. دولت و ملت همیشه در صحنه رسما دارن گور خودشون رو می کنن و توی عوالم هپروتی شون تصور می کنن که دارن چه کار قهرمانانه ای انجام می دن... و بدبختی اینجاس که آخر سر هم یا یه سری دیگه رو به جای خودشون می کنن تو گور، یا اگرم خودشون برن، بقیه رو هم با خودشون می کشونن...

همه ی چیزایی که حالم رو گرفتن کم بودن، امروز فهمیدم بسته ای که 1 ماه و نیم منتظر بودم تا بالاخره دست مامانم اینا برسه، از اینجا به ایران رفت، اما تو تهران گم شد!! حالم گرفته شد، یه کم هم گریه کردم و بیشتر از قبل حس کردم که خیلی دورم... خیلی دورم و هیچ کاری نمی تونم برای مامانم اینا بکنم... هیچ کار...

Posted by mandana at 09:31 AM | Comments (3) | TrackBack

February 10, 2006

خیلی عجیبه، بی بی سی فارسی رو باز کردم؛ می بینم صفحه ی اول، در حقیقت صفحه ی 4 فوریه است!! و بالاش زده 10 فوریه...
کسی می دونه این یعنی چی؟

Posted by mandana at 08:35 PM | Comments (569) | TrackBack

February 09, 2006

شده مثل ماجراهای بالا ده و پایین ده.
قلی و حسن دعواشون می شه، قلی فحش می ده به حسن، حسن فحش می ده به قلی.
قلی فحش می ده به داداش حسن، حسن فحش می ده به ننه ی قلی.
قلی سنگ رو برمی داره و می زنه تو سر حسن، حسن سنگ رو می زنه تو صورت قلی.
قلی باباش رو میاره که حال حسن رو بگیره، بابای حسن هم میاد حال بابای قلی رو بگیره.
عموی قلی می خواد از باباش دفاع کنه می زنه دایی حسن رو ناکار می کنه، بابای حسن هم می خواد حال فامیل قلی رو بگیره، باغشون رو آتیش می زنه.
پایین دهی ها برای اینکه کم نیارن خونه ی بالا دهی ها رو می سوزونن، بالا دهی ها هم می زنن به سیم آخر و هر کی از پایین دهی ها رو گیر بیارن به دار می زنن...

ادامه بدم بازم؟

کاش یه چیزی پیدا می شد این همه نفرت رو پاک می کرد.
یه سری آدم فرهنگی به اسم آزادی بیان به یه سری آدم دیگه توهین می کنن.
یه سری آدم عامی به اسم دفاع از ارزش ها توحش رو به نام غیرت به بقیه قالب می کنن.
یه سری تند رو مسلمون تو فکر سواستفاده از شرایط و به وجود آوردن دیکتاتوری هستن.
یه سری تند رو اوانجلیست تو فکر منافع حزبی و جنگ راه انداختن هستن.
انگار همه با هم پدرکشتگی دارن، انگار همه از همون نسل بالادهی ها و پایین دهی ها هستن و گرچه ظاهرشون فرق کرده، اما اصالتشون رو حفظ کردن!!

Posted by mandana at 03:52 AM | Comments (564) | TrackBack

بعد از ظهر داغیه...
همه ی پنجره ها رو باز گذاشتم تا هوای خونه عوض شه. احساس می کردم همه جا پر از ویروسه و هر گوشه یه مستر اسمیث* داره خودش رو تکثیر می کنه. اما آفتابی که الان ولو شده تو خونه، تا شب همه جا رو پاک می کنه...

* از شخصیت های فیلم ماتریکس

Posted by mandana at 03:45 AM | Comments (0) | TrackBack

February 04, 2006

امروز بابا جونم گفت رفتنمان به شوراي امنيت قطعي شده، خيلي خوشحال شدم، خيلي وقت بود عيد دسته جمعي مسافرت نرفته بوديم.

اینو علی قدیمی نوشته!

Posted by mandana at 08:06 PM | Comments (0) | TrackBack

February 03, 2006

Posted by mandana at 10:34 PM | Comments (0) | TrackBack

February 01, 2006

مثل هیچکس برام کامنت گذاشته که چرا آرشیو وبلاگم پسورد داره...
من اولش یه وبلاگ به اسم بارانه توی پرشین بلاگ داشتم بعد اسباب کشی کردم و رفتم بلاگ اسپات و همه ی آرشیوم رو هم منتقل کردم و اونجا هم با همین اسم و مشخصات می نوشتم. یک سال و خورده ای پیش یکی وبلاگ بلاگ اسپاتم رو هک کرد و بهانه ای شد که بیام اینجا که الان هستم... هم گه گهداری یادداشتی می نوشتم و هم کم کم آرشیوم رو میاوردم اینور. از اونجایی که آرشیوم نصفه و نیمه بود روش پسورد گذاشتم چون کلی کار داشت تا کامل بشه... بعدش هم هیچوقت وقت نکردم کاملش کنم! مثل قالب وبلاگم که می خوام صد ساله عوضش کنم و وقت نکردم، مثل عکسایی که تو دو سه ماه گذشته گرفتم و وقت نکردم تو فتوبلاگم بگذارم، مثل پورت فولیوم که هیچوقت مرتب و آپلود نکردم...
گذشته از این یه چیز دیگه هم هست که شاید مهمتره.
من تو دوره ی مدرسه از این بچه درسخون های خیلی پاستوریزه بودم. از اونور چون خیلی هم کتاب خون بودم و اعتماد به نفسم هم خوب بود خودم فکر می کردم خیلی در همه زمینه ای سرم می شه!! بنابراین در اولین ارتباط جدی ای که داشتم، که 11 سال پیش شروع شده بود، با سر رفتم تو دیوار. هیچ تجربه ای از ارتباط نداشتم و در عین حال به خاطر سوادم در زمینه های نظری، اشتباها فکر می کردم که می دونم دارم چی کار می کنم. طرف مقابلم هم دقیقا همینطور!! اون ارتباط نمی تونست ادامه پیدا کنه چون ما خیلی متفاوت بودیم. من زودتر از طرف مقابلم به این نتیجه رسیدم و اولش هم خیلی سخت بود... اما به هر حال بعد از یه مدت مقاومت بالاخره پذیرفتم که خوب با اینکه قبولش سخته اما اشتباه کردم (کردیم) و بهتره اوضاع رو از اونی که هست خراب تر نکنیم.
توی اون فاصله تصمیم گرفتن خیلی اذیت شدم و بعدش هم که تصمیمم رو اعلام کردم بازم بیشتر اذیت شدم. و متاسفانه این وضعیت اذیت شدنه هی طول کشید و هی زخم روی زخم اومد... توی یه فاصله ی زمانی که خیلی هم تحت فشار بودم همه ی تقصیرها رو در طرف مقابل می دیدم و نمی تونستم فکر کنم که همه چیز پنجاه پنجاه هست و اگر یه رابطه به ثمر می شینه یا آزار دهنده می شه هر دو طرف توش نقش دارن.
الان که فکر می کنم می بینم شاید یه علتش هم این بود که من می گفتم نه، و اون می خواست ادامه بده. بنابراین من ناخودآگاه به این سمت رفتم که من تقصیری ندارم چون اون با من مشکلی نداره و می خواد ادامه بده و اون مقصره چون من نمی تونم دیگه ادامه بدم... بگذریم...
توی یه مقطعی از وبلاگ نوشتنم به دلایلی یه سری از اون خاطرات رو مرور کردم و متاسفانه هنوز با همون دید زخم خورده نگاه کرده بودمشون و چیزایی نوشتم که الان می دونم منصفانه نیست. الان که جدی ترین رابطه ی عمرم رو دارم زندگی می کنم، خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی از اشتباهات گذشته رو دارم می بینم.
نمی دونم با اون یادداشت ها چی کار کنم. آیا باید بیارمشون توی آرشیوم؟ اذیتم می کنن و گذشته از اون ممکنه بعضی ها تو دنیای واقعی اون آدم رو که مورد احترام ِ برام و آرزوی موفقیت می کنم براش، بشناسنش و ...
از اونطرف هم دلم نمی خواد سانسور کنم...
اینجوری می شه که آرشیو وبلاگ آدم ناکامل می مونه و پسورد دار می شه دیگه...

سوال دیگه ای نبود که چهار ساعت خاطره نویسی کنم؟

Posted by mandana at 04:48 AM | Comments (5) | TrackBack