March 26, 2006

من دوباره برگشتم!

یکی از سرورهای اصلی شرکت هک شده بود، یعنی یه نفر اومده بود و همه ی اطلاعات رو کپی کرده بود. طرف خیلی هم وارد بوده و رد پاش رو کاملا پاک کرده بود، اما خوب مشخص بود که از ساعت 5 تا 8 صبح کل پهنای باند شرکت داشته استفاده می شده... خلاصه این دو سه روز بچه ها مشغول جابجایی فایل ها و ست آپ کردن مجدد سرور ها بودن. برای همین وبلاگ منم نمیومد بالا.

Posted by mandana at 08:23 AM | Comments (33) | TrackBack

March 21, 2006

ساعت از 9 گذشته و باید بلند شم. امروز رو مرخصی گرفتم که همه ی سال رو در حال کار کردن نباشم، حالا اگر یه ذره به خودم نجنبم، احتمالا همه ی سال آینده رو تو رختخواب خواهم بود...
دوش می گیرم، میام بیرون می بینم ناصر داره با ایران حرف می زنه، موهام رو تند تند خشک می کنم و نمی دونم برای سال تحویل چی بپوشم... از هفت سین و این چیزا هم که خبری نیست. ناصر از اونور پای تلفن داره می گه به به سبزی پلو با ماهی دارین شام، نوش جونتون. یاد اوندفعه میفتم که اشتباهی تو رستوران خرچنگ خام خوردم، حالم داشت بهم می خورد... لباس سبز خوشگله که تازگی ها خریدم می پوشم.
اون یکی گوشی هم زنگ می زنه و ناصر یکیش رو می ده به من، با مامانم حرف می زنم، قربون صدقه اش می رم و می خندم... مامان می گه آبشار طلایی و اقاقیاهه پر از گل شدن،هی می بینمشون یاد تو میفتم که چقدر دوستشون داشتی، می گم ایشالا سال های دیگه...
خونه مرتب نیست، می دونم که تو این چند دقیقه مونده به سال تحویلی نمی رسم مرتبش کنم، می رم جلوی آینه که حداقل به خودم برسم. همینجور که دارم با حوری حرف می زنم، مداد سبز تیره رو می کشم پشت پلک راستم و حوری می گه سال تحویل شد... حالا ببینا... تا آخر سال یه چشمم آرایش کرده است، اون یکی بی آرایش...

بالاخره سال 85 هم شروع شد، ناصر فال حافظ می گیره، برای اون این غزل میاد:
لبش می بوسم و در می کشم می، به آب زندگانی برده ام پی ...
خودش که کلی حال می کنه، برای من این میاد:
عشق تو نهال حیرت آمد، وصل تو کمال حیرت آمد...
بازم حیرت... ظاهرا من همه ی عمرم به حیرت خواهد گذشت، گاهی با وجد و گاهی با دلتنگی، اما به هر حال متحیر...

با آقاهه تو استارباکس قرار داریم، اول تعجب کردیم که چرا حالا استارباکس، اما خوب به هر حال گفت که بیاین اونجا و نیم ساعت هم بیشتر طول نمی کشه...
دوست دارم موهام جمع باشه، پشت سرم جمع می کنم و یه روبان بلند زیرش می بندم، اما بغل سرم یه دسته موهای کوتاه جیک زدن رو هوا... هیچکدوم از سنجاق جدی هام نمی دونم کجان، همش از این گل سرهای کوچولو و رنگ و وارنگ تو ظرف گل سرها هست، یه کم ژل می زنم روی موهام که بلکه مرتب تر شه...
پشت سرم رو نمی تونم چک کنم، به ناصر می گم خوب شده، می گه عالیه، اما خوب می دونم اگر اونقدر هم که دلم می خواد مرتب نباشه بازم از نظر اون عالیه!! نیاز به یه سلیقه ی زنونه دارم... کاش یکی از خواهرام پیشم بودن، یا یکی از دوستام، یا مامانم... کمکم می کردن که موهام رو درست کنم و آرایشم رو تایید می کردن...
به دختر توی آینه ادا درمیارم... اه اه زشت شده... دلم نمی خواد خودم رو تو آینه نگاه کنم، به جهنم دیگه، خوشگل نشدم که نشدم...
ناصر اما خیلی خوب شده، خوشم میاد لباس رسمی بپوشه، بهش میاد... می گه تو چته آخه؟ چرا ناآرومی؟ بیا تو بغل خودم... می گم نه آروم نمی شم، می ترسم گریه ام بگیره... نمی دونم چرا انقدر اخلاقم سگی شده امروز...
من در حالی که به آینه نگاه نمی کنم از خونه میام بیرون و بالاخره می ریم به استارباکسی که با آقاهه قرار داریم. می شینم و چهار جا رو امضا می کنم، دو تا فارسی و دو تا انگلیسی، ناصر هم چهار جا رو امضا می کنه و تموم...
فکر کنم اگر جایزه ای برای غیر رسمی ترین مراسم ازدواج دنیا می بود، من و ناصر اگر برنده نمی شدیم، حتما یکی از کاندیدا ها بودیم...

Posted by mandana at 09:36 PM | Comments (759) | TrackBack

March 14, 2006

نمی دونم من زیادی استاندارد هام بالاست یا اینکه بعضی از ایرانی های اینجا در مرحله ی امریکنایز شدن آب روغن قاطی کردن. به هر حال چیزی که من می بینم اینه که خیلی ها اینجا شدن مثل شتر مرغ که اگر قرار باشه بار ببرن مرغن و اگر قرار باشه تخم بگذارن شتر.
اگر فکر کنی مهربونی و مرام و گرمی ایرانی رو دارن، می بینی اشتباه کردی، امریکایی تر از این حرفان...
اگرم فکر کنی راحتی و رو راستی و صداقت امریکایی ها رو دارن، می بینی اشتباه کردی ایرانی تر از این حرفان.

Posted by mandana at 08:05 AM | Comments (568) | TrackBack

March 09, 2006

روز زن رو به خودم و همه ی زن ها و مردها تسلیت می گم.
امیدوارم روزی برسه که مجبور نباشیم زن ها و مرد ها رو اینجوری از هم جدا ببینیم و بخوایم که حق یکی رو از دیگری طلب کنیم.
امیدوارم هر وقت به دلیلی به مشکلات دنیای مرد سالار دچار می شم و می شیم، یادمون بیفته که نصف این دنیا رو هم زن ها به وجود آوردن.

*****
چهار تصویر زیر از دنیای واقعی واقعی واقعی اومدن، که هر کدوم هم یه جورایی به بقیه ربط دارن.

*****

1- دو صبحه و دختر تنها در رختخواب دو نفره خوابیده، 14 سالشه و از تنهایی و تاریکی می ترسه. طبقه ی پایین اما چراغ یک اتاق هنوز روشنه. اتاق خانوم، مادر شوهرش. توی این یک ماهی که عروس این خونواده ی اصیل و خوش نام شده، خانوم که خیلی زن مومن و با خدایی هم هستن، مریضن. 3 تا دختر خانوم ها هم که وقتی عروس هست دست به سیاه و سفید نمی زنن، شوهر و پدر شوهر و برادر شوهر هم که نباید کار کنن. پس دختر، ببخشید زن ِ 14 ساله هر روز باید از صبح آشپزی و ظرفشویی و لباسشویی و به عبارتی کلفتی ِ این خونواده ی 7 نفره رو بکنه... طفلکی خانوم شب ها هم راحت نمی تونن بخوابن و حتما پسرشون باید انقدر بالاسرشون بشینه تا خانوم خوابشون ببره. خانوم از اونجاییکه خیلی با خدا هستن، بچه هاشون رو هم مومن بار آوردن و پسر تازه دوماد نمی تونه مادرش رو بگذاره و بره پیش زن نوجوونش... چون خدا تو قرآن اینهمه جا گفته و بالوالدین احسانا، ولی هیچ کجا نگفته و بالزوجه احسانا...

2- زن به ساعت نگاه می کنه، نزدیک ِ ده شده. یه شب سرد زمستونی ِ که هوا زودِ زود تاریک می شه و جون می ده واسه دور هم نشستن کنار بخاری و گفتن و خندیدن... مرد جوان از در میاد تو، زن ساعت 5 به محل کار مرد زنگ زده بوده که بگه مادرت امشب مهمون ماست و گفته بودن مرد راه افتاده... زن می پرسه چرا انقدر دیر اومدی، قبل از اینکه مرد جواب بده، مادرش می گه مگه بچه ام مرغ ِ که سر ِ شب بیاد خونه؟

3- زن 46 ساله است. با دامن و سینه بند چهار زانو نشسته رو مبل و داره بافتنی می بافه... صورتش قشنگه و با اراده، معلومه جوون تر بوده، برای خودش برو بیایی داشته. دختر ازش می پرسه که چرا وقتی شوهرش ولش کرده دوباره شوهر نکرده. زن لباش رو کج می کنه و انگار که چندشش شده و می گه من از اون زنایی نبودم که همش به فکر پایین تنه شون هستن، خودم خانوم خودم بودم و آقای خودم، کار کردم و زندگیم رو گذروندم، خوب هم گذروندم، منت هیچ نامردی هم بالا سرم نبوده... مرده شورشون رو ببرن. دختر اما نمی دونه که شوهر نکردن زن، معنیش این نیست که مردی هم تو زندگیش نبوده. دختر یادش نمیاد همین مردایی که الان باید مرده شورشون برده بشه در زمان نه چندان دوری یار های خوبی در سفر و حذر و رختخواب بودن. دختر حرفهای الان ِ زن رو باور می کنه، دختر فکر می کنه دنیای مردا منحصر می شه به خودشون، اونجای مبارکشون و یه جایی که بتونن... . دختر از مردا بدش میاد و از تصویر خودش اگر قرار باشه با مردی باشه...

4- زن از یه خونواده ی نسبتا پولداره و مرد تازه به دوران رسیده است. عصر یه روز تعطیل خانواده ی مرد دور هم نشستن و دارن فیلم نگاه می کنن، از برادر مرد که 20 ساله است تا پدر مرد که 60 ساله است. فیلم اروپاییه و پر از صحنه های سکسی.زن روی راحتی نشسته و سرش رو به یه مجله گرم کرده... مادر ِ مرد می گه نمی دونم چرا اون روزی که اومدیم خواستگاری نفهمیدیم تو انقدرغیر اجتماعی و سرد مزاج هستی، بمیرم واسه بچه ام... تا زن میاد حرف بزنه، مادر مرد ادامه می ده البته مرد که کنتور نمی ندازه، انقدر هلو تو خیابون ریخته که روزی یه دونه اش رو هم گاز بزنه، تموم نمی شن... زن می دونه که شماره ی چند تایی از این هلو ها در فون بوک موبایل مرد هست. حتی می دونه هلویی که خونه اش بوستان هشتمه از اغلب مشتری هاش پولدارتره و با هر کی حال کنه ازش پول نمی گیره.

زمان حال:

ادامه ی 1- زن افسرده است، زن نمی گذاره که مادرش خواهر کوچکتر رو هم زود به شوهر بده. زن گاهی پرخاش می کنه و گاهی حسابی توی لاک خودش فرو می ره. اشتباه نکنید، علایم یائسگی رو نمی شمرم. زن در 32 سالگی یائسه شد، بعد از اینکه 2 سال بود که با شوهرش نمی خوابید. زن از زندگی راضی نیست و اگر بپرسی چه کسی رو بیشتر از همه مقصر می دونه، جواب مرد نیست، جوابش مادر ِ خودشه که زود به شوهرش داد و مادر ِ مرد که تا زنده بود نمی گذاشت مرد توجهی به زن داشته باشه و بعد از مرگش هم دیگه زندگی اونها شکل گرفته بود و تغییر دادنی به نظر نمیومد. خواهر کوچکتر، آهان حالا باید بریم ادامه ی شماره ی 2:

ادامه ی 2- زن سال ها سعی کرد مدل زندگی رو اونجوری بکنه که دوست داره، مرد اما رام نبود. مرد که رام می شد، سرزنش های مادر دوباره ناآرومش می کرد. زن تصمیم گرفت کمتر حرف بزنه و بیشتر زندگی کنه، مدلی که خودش دوست داشت زندگی کنه. زن مقاومت منفی رو انتخاب کرد. زن تصمیم گرفت که کمتر اذیت بشه و کمتر اذیت شد با اینکه مادر ِ مرد هم به هر حال آزارهای خودش رو داشت. ماجرای مادر ِ مرد رو اینجا ادامه می دیم:

ادامه ی 3- زن هنوز تنها زندگی می کنه، هنوز غر می زنه و هنوز یه جوری حرف می زنه که انگار از مردا بدش میاد. و هنوز نزدیک ترین دوستانش مرد هستند. دختر عاشق کسی شد و زن تشخیص داد که پسر به درد دختر نمی خوره. دختر رو تشویق کرد که همسر یه مرد تازه به دوران رسیده بشه، شد.

ادامه ی 4- دختر شد زن شماره ی 4 و بعد از کلی تحمل به این نیتجه رسید که از شوهرش جدا شه... حالا دیگه می تونه مثل مادرش به همه ی مردا فحش بده.

Posted by mandana at 04:19 AM | Comments (559) | TrackBack

March 07, 2006

1- مرد جوان سبزه رویی با کت و شلوار ِ مرتب، داخل کوپه ی قطار مشغول کتاب خوندنه. دو نفری که برای چک کردن بلیط اومدن با تعجب و نفرت ازش می پرسن که از کجا تونسته بلیط درجه یک بگیره و باید بره به واگن درجه ی سه! مرد با لهجه ی بریتیش و خیلی مودبانه توضیح می ده که وکیله و از لندن بلیطش رو گرفته. یکی از مردها بعد از گفتن بد و بیراه بهش می گه که تو که چشمات سیاهه، رنگی (اصطلاحی که سفید پوستان برای بقیه به کار می بردن) هستی و باید بری به واگن درجه ی سه و یا در اولین ایستگاه پرتت می کنیم بیرون!
و در اولین ایستگاه پرتش کردن بیرون!!
مکان افریقای جنوبیه، زمان قبل از 1900 و مرد جوان مهاتما گاندی.

2- معلم از بچه ها می پرسه که وقتی بزرگ شدین می خواین چه کاره بشین... هر کس نظری داره، یه پسر 10 ساله ی سیاه پوست می گه می خوام وکیل بشم. معلم که یه آدم ساده ی معمولی، نه خیلی بدجنس و حتی یه مقدار مهربونه، به پسر می گه تو نمی تونی وکیل بشی... تو نگرو (اصطلاحی که برای نژاد پوست به کار می بردن و بار معنایی ِ تحقیر آمیز داره و الان جایگزین شده با افریقایی-امریکایی) هستی و یه نگرو نمی تونه بره دانشگاه و وکیل بشه. تو باید کارهای دیگه ای رو بکنی، تو باید از دست هات استفاده کنی، مثلا باغبون بشی یا یه نجار خوب. اما تو نمی تونی وکیل بشی.
مکان امریکاست ،زمان سال 1935 و پسربچه مالکوم-ایکس.

3- این یکی دیگه خیلی قدیمی نیست. مکان امریکا، زمان 1965...
یه مربی سفید پوست امریکایی بسکتبال برای تیمش دنبال بازیکن های مستعد تازه کار و کم سن می گرده و براش هم فرق نمی کنه کسی که انتخاب می کنه، سیاه باشه یا سفید، فقط بازی مهمه و اینکه نظم پذیر باشن و به حرف مربی گوش بدن. نتیجه می شه 5 بازیکن سفید و 7 بازیکن سیاه. مدیران کالجی که اداره کننده تیم هستند با این ترکیب مخالفن اما وقتی مسابقات شروع می شه و تیم نتایج خوبی میاره، اونها هم دیگه کوتاه میان. مسابقات مقدماتی که تموم می شه این تیم جزو تیم های منتخب به مرحله ی بعدی راه پیدا می کنه و کم کم این خبر همه جا پخش می شه که یه تیمی که توش اکثریت با سیاه پوست هاست داره هی میاد بالا و از سفید پوست ها می بره!! تماشاچی ها تشویقشون که نمی کنن هیچ، آشغال می ریزن رو سرشون، داورها به نفع طرف مقابل می گیرن و بازیکن های مقابل هم نه تنها آداب مرسوم بازی مثل دست دادن دو نفر شروع کننده رو انجام نمی دن، که قشنگ جلوی چشم همه کلی خطا می کنن و آسیب بدنی به بازیکن های سیاه پوست می زنن... هر چی اینها بهتر بازی می کنن، کینه ی مردم بیشتر می شه تا جاییکه یکی شون رو به قصد کشت کتک می زنن و می رن تو هتلی که بازیکن ها ساکن بودن و وسایلشون رو پاره می کنن و تهدید به مرگشون می کنن... تیم با همه ی فشاری که روش هست تا مرحله ی فینال بالا می ره و برای مسابقه ی فینال، مربی برای تلافی همه ی خشونت هایی که در حق بچه های سیاه پوست تیمش شده، فقط اونها رو به زمین می فرسته و سفید پوست های گروه روی نیمکت ذخیره دوستانشون رو تشویق می کنن و این تیم قهرمان مسابقات ملی بسکتبال 1965-66 امریکا می شه.

1- (ادامه) گاندی جوان، مخالف قوانین تبعیض نژادی است. در جمعی از هندی ها که بعضی مسلمان و بعضی هندو هستند به قانونی که هیچ ازدواجی جز ازدواج رسمی بریتانیایی (به سبک مسیحی) رو رسمی نمی شمره اعتراض می کنه و می گه مطابق این قانون زن ها و مادران ما روسپی هستند... از بین جماعت عصبانی یکی بلند می شه و می گه من به هر قیمتی که شده کسانی که این قانون رو تصویب کردن می کشم، یکی دیگه می گه من حاضرم کشته بشم و ننگ این قانون رو نپذیرم... جماعت خشمگین هم همه دست می زنن و تایید می کنن. گاندی می گه منم حاضرم کشته بشم ولی تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم کسی رو بکشم. تو باید مبارزه کنی ولی با خشم درونت و نه با آدم های دیگه ... حرف می زنه و حرف می زنه و اون جماعتی که می تونستن انقدر احساساتی بشن که برن و بزنن و بکشن، آروم می شن و به رهبری گاندی دست به اعتراضات و اعتصابات مدنی می زنن و کارشون پیش می ره... نه با خشونت، که با آرامش و متانت...
اینکه آدم یه جماعتی رو احساساتی کنه و دنبال خودش بکشونه، نتیجه اش می شه اینکه تا تقی به توقی بخوره مردم پشتش رو خالی می کنن. نه تنها در دراز مدت کاری پیش نمی ره، که جلوی کارهای خوبی هم که می تونست انجام بشه گرفته می شه... چون پتانسیلی که برای اعتراض وجود داشته هرز رفته و بیجا خرج شده.
نمونه اش سفارت خونه آتیش زدن ها در کشورهای اسلامی. تنها نتیجه اش این شد که مسلمون ها رو از موقعیت طلبکار، برد به موقعیت بدهکار...

2- (ادامه) مالکوم-ایکس در جوانی می شه یه آدم خلافکار و میفته زندان. اونجا با کسانی آشنا می شه که نگاهش به زندگی رو تغییر می دن. مسلمون می شه و تمام زندگیش رو وقف بدست آوردن حقوق برابر برای سیاه پوست ها می کنه. نه از راه جنگ و خشونت، با سخنرانی هاش و آگاه کردن جماعت سیاه پوست به این موضوع که شما هم انسانید مثل سفیدها و حق دارین مثل اونها و با حقوق برابر زندگی کنین...

3- (ادامه) نتیجه ی اون همه تلاش و تحمل شد اینکه امروز می بینیم: بیشتر بازیکن های مطرح لیگ بسکتبال امریکا سیاه پوست هستند و چقدر هم پر طرفدارن!

هیچ کجا هیچ حقی رو به راحتی به کسی نمی دن و باید برای بدست آوردنش زحمت کشید. زحمت کشیدن هم معنیش بیرون ریختن خشم نیست، که این کار زحمتی نداره. باید فکر کرد و فکر کرد و قدم های مطمئن، حتی کوتاه برداشت... نمونه ی خیلی قشنگش کاری بود که دخترا برای رفتن به ورزشگاه آزادی انجام دادن.

و برای اینکه باور کنیم که باید قدمی برداشت، مجبوریم دست از توهم برداریم... اول باید باور کنیم که این خود ما ها هستیم که باید تغییرات رو ایجاد کنیم.
امریکا که فضای غالبش تا همین 30 40 سال پیش این بوده که سفیدا نژاد برترن و بقیه از نژاد پست تر، حالا نمیاد یه دفعه ای عاشق خاور میانه بشه... (تازه موضوع نژاد برتر و پست تر هنوز هم کهنه نیست، نمونه اش فیلم تصادف که امسال جایزه ی اسکار بهترین فیلم رو گرفت) احساسات ضد عرب رو به راحتی می شه تو این جامعه دید. نمی گم همه ی مردم امریکا ضد عرب هستند، اتفاقا آدم های فرهیخته و باسواد زیادی هم هستند که واقعا به برابری معتقدن و تلاششون رو هم می کنن، اما از نظر عامه ی مردم کشته شدن مثلا ده نفر مسلمون عراقی، قابل مقایسه با کشته شدن یه سرباز امریکایی نیست... اگر قراره اتفاق خوبی برای کشورمون بیفته اول باید از این توهم که الان جورج بوش جان به فکر مردم ایرانه و می خواد ایران رو آباد و ایرانی رو آزاد کنه در بیایم.

برای همینه که من نمی فهمم چرا علی افشاری رفته تو کنگره امریکا علیه ایران حرف زده
اینجور موضع گیری ها و کمک خواستن از کشورهای دیگه برای تغییر حکومت به این می مونه که آدم شکایت شغال رو به گرگ ببره...

پی نوشت: فیلم های گاندی، مالکوم ایکس، راه افتخار، تصادف، فیلادلفیا و دور از بهشت به شدت توصیه می شود! حالا از ما گفتن...

پی نوشت:
بعد از اینهمه پر حرفی یادم افتاد که می خواستم به این یادداشت مانا نیستانی لبنک بدم، بهترین چیزی که در مورد مسابقه ی کاریکاتور هولاکاست خوندم...

Posted by mandana at 12:16 AM | Comments (12) | TrackBack