April 27, 2006

چند وقت پیش یکی از دوستانی که نوازنده ی خیلی خوبی هم هست قرار بود با یه گروهی کنسرت داشته باشه، دنبال کسی می گشتن که براشون پوستر طراحی کنه. به من گفتن، سرم شلوغ بود و گفتم وقت نمی کنم، بعد قرار شد حداقل چند تا از عکسایی که از کنسرت قبلی شون گرفته بودم رو با کیفیت قابل چاپ براشون بفرستم و منم به خاطر این دوستمون فرستادم، پولی هم بابتش نگرفتم، اما گفتم حتما کنار پوستر باید نوشته بشه عکس از منه و یه نسخه اش رو هم برام بفرستین ... این گذشت و بعدم اون کنسرت به دلایل مشکلات مالی بهم خورد و برگزار نشد...
امروز دیدم یه نفر برام ایمیل فرستاده، برای یه کنسرتی، توی یه پوستر خیلی زشت از یکی ازعکسای منم استفاده کردن... نه اجازه ای بابتش گرفتن و نه هیچ جایی ذکر شده که عکس از کیه. تازه جالبی قضیه اینه که اون دوستی هم که به خاطر اون دفعه ی قبل عکس ها رو بدون چشمداشت مالی براشون فرستادم، توی این کنسرت نیست!!!
شما جای من بودید چی کار می کردید؟

Posted by mandana at 11:44 PM | Comments (550) | TrackBack

April 26, 2006

یکی از دوستای ناصر برای کادوی عروسی یه سفر بهمون هدیه داده، به هر جای دنیا که خودمون بخوایم... منم که عشق ِ سفر کلی حال کردم... یه جای دور و گرم رو انتخاب کردیم و دیگه دیشب تاریخش رو هم قطعی کردیم.
انقدر واسه این سفر ذوق و شوق دارم که یاد بچگی هام میفتم... یاد شب های قبل از سفر که از ذوق خوابم نمی برد، یاد اینکه همیشه از 3 روز قبل چمدون می بستم و آماده می شدم، یاد ذوق و شوق صبحی که از خواب بیدار می شی و یادت میفته که امروز روز رفتنه و فرداشب توی یه تخت دیگه می خوابی...
بعد از مدت ها برای یه سفر ذوق و شوق دارم...
دم دوست ناصر هم گرم، هدیه ی خیلی باحال و فکر شده و سخاوتمندانه ای داده بهمون...

پی نوشت: ننوشتم کجا، که اونهایی که می گن آی تو با نوشته هات می خوای پز بدی و خیال می کنی انگار هیشکی تا حالا جاهایی که تو رفتی رو ندیده و از این مزخرفات، تو خماریش بمونن!

Posted by mandana at 02:01 AM | Comments (3) | TrackBack

April 24, 2006

آهای شماهایی که از جنگ بدتون میاد،
آهای اونهایی که هر روز و شب با اضطراب خبر ها رو دنبال می کنید به این امید که یه جا نوشته شده باشه گزینه ی نظامی علیه ایران منتفی شده،
آهای کسانی که نگران آینده ی خودتون، فامیلتون، دوستاتون، هموطن هاتون هستید،

بیخودی نگرانید...

آهای اونهایی که خونه تون دور و بر مراکز نظامی و هسته ای و پالایشگاه ها و فرودگاه هاست و هر شب با این فکر می خوابین که آیا قراره بمبی رو سرتون بیفته،
آهای اونهایی که عزیزاتون دارن دوره ی سربازی رو می گذرونن،
آهای بر و بچه هایی که از ترس سرنوشت نامعلوم کشور انگیزه تون برای درس خوندن کم شده،

باباجون بیخودی نگرانید...

آهای اونهاییکه جنگ رو با پوست و استخونتون حس کردید،
آهای کسانی که هنوز هر جای دنیا هم که باشید با یه صدای بلند یاد خاطرات خوش موشکباران ها و بمب باران ها میفتید و از جاتون می پرید،
آهای کسانی که فکر می کنین ایران بعد از جنگ می شه یه ویرانه ای مثل عراق،

باور کنین بیخودی نگرانین...

شما متوجه نیستین، یعنی شعورتون نمی رسه، صمدآقا (پرویز آقای صیاد) جملات قصاری دارن که باید گوش دل سپرد به اونها:

ایرانی‌ها در کشورهای مختلف نگران وقایع داخل کشور و خطری بودند که این برنامه با افزایش احتمال حمله دیگر کشورها به ایران برای جان هموطنان ایجاد کرده است. وی می‌افزاید اگر جنگی در ایران در گیرد که امیدوارم نگیرد، انقدر نباید مردم را هراسان کرد. قربانیان ترافیک در ایران بنا به گزارش مسئولین 27 هزار در سال هستند و ملت های در جنگ این قدر قربانی نمی‌دهند. وی می افزاید دسترسی حکومت به بمب اتم خطرناک تر از هر جنگ احتمالی است که علیه برنامه هسته ای درگیرد.

حالا باور کردید؟

انقدر حالم از بعضی از این جماعت ایرانی بهم می خوره که نمی تونم جدی بنویسم. بگذریم...
سوالی که تو ذهنمه اینه، جماعتی که رحم به کشور خودشون و مردم خودشون ندارن، چه جوری می تونن سنگ یه کشور دیگه رو به سینه بزنن؟ به نظر من که البته اینهایی که الان دارن خودشون رو جر و واجر می کنن برای اینکه بگن هر کس رفته رای داده تو انتخابات ایران، حقوق بگیر حکومته و داره خیانت می کنه به آزادی و امریکا و غرب و ... دلشون واسه امریکا نسوخته، دلشون واسه آدم هایی هم که تو ایران زندگی می کنن و تحت فشارن هم نسوخته، دلشون می خواد از این آبی که گل آلود می کنن، ماهی های گنده گنده ی قدرت و ثروت بگیرن...
بعدشم نزدیک یک سوم جمعیت ایران در انتخابات شرکت کردن، از جمله خود من و خانواده ام که تازه من از راه دور زورشون کردم که برن رای بدن که احمدی نژاد رای نیاره... خوب حالا این یک سوم رو باید از سر راه برداشت؟ باید یه بلایی سرشون آورد تا سلطنت طلب ها یا مجاهدین که روی هم بازم خیلی خیلی کمتر از این یک سوم هستن به نون و نوا و قدرت برسن؟ از چاله باید در اومد و افتاد تو چاه فاضلاب؟

حالا خوبه عراق و سرنوشت مردمش جلوی چشمشونه که بازم این حرفا رو می زنن، البته چشمی که فقط دنبال دیدن منافع شخصی باشه یا گرفتن انتقام شخصی، برای دیدن حقایق دیده کور می شه...

Posted by mandana at 11:50 PM | Comments (2) | TrackBack

April 21, 2006

کاملا احساس یه آدم فریب خورده رو دارم. این همه وقت وبلاگ خورشید خانوم رو می خوندم و نگرانش بودم که حالا می تونه اون کار کمک استادی رو تو دانشگاه بگیره یا نه، می تونه از پس شهریه اش بر بیاد یا نه، نکنه بخواد بره ایران خانواده اش رو ببینه با دردسر مواجه شه و خیلی از این احساسات بازی های مزخرف دیگه... اصلا نمی دونستم این همه وقت داشته از دولت ایران پول می گرفته که توش وبلاگش مردم رو تشویق کنه که برن به معین رای بدن، بعدم برای دور دوم برن به رفسنجانی رای بدن... اینهمه وقت فکر می کردم از جنگ بدش میاد و می ترسه چون دلش نمی خواد آدم ها کشته بشن و هرج و مرج بشه و بعدم کشور بیفته توی مردابی که حالا حالا ها نمی شه از توش در اومد... نمی دونستم ضد جنگ بودنش یه پوششیه برای ضد غرب بودنش...
سیما رو بگو... دختر جون تو اگر بعد از 15 سال که امریکا زندگی می کنی هنوز عاشق اینجا نیستی، حقته که اف بی آی بیاد باهات صحبت کنه. فکر کردی اگر داری امریکا زندگی می کنی، حق و حقوق مردم اینجا رو هم داری؟ فکر کردی مثل خیلی از امریکایی های ضد جنگ می تونی نظراتت رو بیان کنی؟ خوب اشتباه می کنی. البته حالا که دیگه معلوم شده از حکومت ایران پول می گیری...
نازلی هم خیلی زرنگه، هی میاد در مورد همجنسگراها و حق و حقوقشون می نویسه، در مورد زن ها و حق و حقوقشون می نویسه، خودشو به آب و آتیش می زنه که برای زنی که قراره اعدام شه، پول جمع کنه که اعدامش نکنن، بعد نگو ایشونم بله!! یکی نیست بهش بگه خانوم جون شما که تو جمهوری اسلامی انقد خرتون می ره، یه زنگ بزنین به رییستون و این مشکلات رو به وبلاگ نکشونین...
بهمن کلباسی رو وبلاگش رو نمی خونم زیاد، البته چند باری تا حالا گذارم به وبلاگش افتاده... به هر حال ظاهرا اگر ایشون و حسین درخشان رو هم می گرفتن و یه بلایی سرشون میاوردن، جیگر یه سری ایرانی قهرمان پرور حال میومد... واقعا این دو نفر هم غیر قابل بخشش هستن، حقوق بگیرهای بدبخت و کتک نخورده...

*****

جدی ننوشتم، چون سه بار شروع کردم و به فحش ختم شد...
یه مشت آدم احمق فکر می کنن که اگر امریکا به ایران حمله کنه، به نون و نوایی می رسن... به قیمت کشته شدن کلی آدم و افتادن تو بدبختی و فلاکتی که مردم عراق الان درگیرش هستن، تو سر سودای وزیر و وکیل شدن در حکومت آینده دارن یا دنبال 75 میلیون دلاری هستن که فکر می کنن افتاده سر راه و فقط کافیه دولا شن تا برش دارن... بعد تا می بینن کسی با جنگ مخالفه، هر چی بتونن بهش می بندن، از ضد غرب و ضد امریکا و جاسوس جمهوری اسلامی، تا فاحشه...
بگدریم، همه ی اینا از این یادداشت خورشید خانوم عزیز اومده...

Posted by mandana at 06:11 AM | Comments (537) | TrackBack

April 19, 2006

مامانم رفتن مکه. شماره ی هتل رو نداشتم، امشب از حوری گرفتم و زنگ زدم... تا مامانم صدای منو شنید زد زیر گریه...
اون از اونور گریه و منم از اینور.
هیچوقت در بدترین شرایط هم ندیده بودم مامانم گریه کنن، تنها استثنا زمانی بود که مادر و پدرشون فوت کردن... تازه اونم بدون صدا، فقط اشکاش قل می خوردن و می ریختن روی صورت قشنگ تر از ماهش...
دلم حسابی گرفت. یک سال و اندی گذشته و هنوز هم معلوم نیست کی می تونم برم ایران. کسانی که ویزای کار دارن، می تونن برن و بیان و خانواده شون رو ببینن، بجز کسانی که از ایران و چند تا کشور دیگه باشن... قوانین انسانی مهد آزادی در مورد همه ی انسان ها یکسان نیست!
می دونین آخه بعضی ها از بعضی ها انسان تر هستند...

***

این عکس رو هم به یاد پوپک که چند ماه در سکوت بود و دهی به نام شیب دراز که این صحنه اونجا فیلمبرداری شده و نمی دونم بعد از زلزله ی قشم چه بلایی سر آدم هاش اومده اینجا می گذارم...

Posted by mandana at 12:01 AM | Comments (556) | TrackBack

April 18, 2006

همچنان درگیر کار هستم...
منصور یک تحلیل خیلی عالی به همراه نتیجه گیری برای بازاریابی فروکال نوشت و فرستاد. نکته ی خیلی جالبش این بود که با این که منصور اینجا زندگی نمی کنه، اما راه های پیشنهادیش کاملا با مدل زندگی اینجا هماهنگه... من و ناصر هر دو خیلی حال کردیم و یکی از پیشنهاداتش رو همون شب ناصر تو سایت اعمال کرد.

Posted by mandana at 10:23 PM | Comments (0) | TrackBack

April 06, 2006

فکر کنم در مورد فروکال و ایده هایی که دنبالش هستیم باید بیشتر توضیح بدم.

فروکال روی ایده ی من و ناصر شروع شد، اما ادامه ی کار یه کار دو نفره نیست. ناصر سال 2003 با یکی از استادهای سابق دانشگاهش یه شرکت تاسیس کردن که زمینه ی کارش نرم افزار نویسی برای تلفن های نسل جدید (آی پی تلفن) و موبایل دیوایس ها(موبایل، پی دی ای، بلک بری و ...) هست. مشتری نرم افزار ها مردم به عنوان استفاده کننده نیستند و محصولات شرکت رو شرکت های دیگه مثل سیسکو و آوایا و آلکاتل و زیمنس و اینتل می خرن، یا همراه محصولات خودشون عرضه می کنن.
بعد از 3 سال با این ایده ی جدید، شرکت یه شاخه ی دیگه ای از فعالیت رو شروع کرد که دیگه مخاطبینش آدم های فنی شرکت های تکنولوژیک نیستند و استفاده کننده ها مردم عادی کوچه و بازار هستند. تقریبا 50% بچه های شرکت در 4 ماه گذشته روی این پروژه کار می کردن و در دو سه هفته ی آخر همه درگیر فروکال بودن. نتیجه ی کار از لحاظ فنی خیلی خوبه و هر کسی هم که ازش استفاده می کنه براش جالبه، منتهی موضوع اینه که با 10 نفر و 100 نفر و 1000 نفر پروژه موفق نخواهد بود. اگر تعداد استفاده کننده ها کمتر از 70 - 80 هزار نفر باشه، پروژه هزینه اش رو در نمیاره و بعد از مدتی در عرصه رقابت حذف می شه.
این که گفتم پول نداریم، منظورم این نیست که قرار نیست برای تبلیغات هزینه کنیم... صحبت از چند صد دلار و چند هزار دلار نیست، اینجا هزینه های تبلیغاتی میلیون دلاره و شرکت این امکان رو نداره که بیاد و مثلا 1 میلیون دلار خرج تبلیغ کنه، گرچه که اگر داشت و می کرد بعدا چندین برابرش رو دریافت می کرد.

در امریکا حدود 250 میلیون نفر زندگی می کنن، فرض کنیم که اگر ما خیلی خیلی پولدار بودیم و توی کانال های مختلف تلویزیون و رادیو تبلیغ می کردیم و کلی هم بیلبورد داشتیم و روی سایت های معروف هم آگهی می دادیم و دم خونه ها هم نامه ی تبلیغی می فرستادیم، احتمالا می تونستیم این که چنین سرویسی وجود داره رو به گوش مثلا 220 میلیون نفر برسونیم... اما اگر همه ی این 220 میلیون نفر هم در مورد ما می دونستن، مسلما همه شون که مشتری سرویس ما نمی شدن، فرض کنیم نزدیک یک صدم این جمعیت از ایده خوششون میومد (مثلا دو میلیون نفر) و از این عده نصفشون یه بار هم که شده سرویس رو امتحان می کردن (مثلا یک میلیون نفر) و یک دهم این تعداد، یعنی حدود 100 هزار نفر مشتری ما می شدن... یعنی مثلا 100 هزار نفر از کل جمعیت می تونن مشتری بالقوه ما باشن.
ما که نمی تونیم الان تبلیغاتمون رو به گوش 220 میلیون برسونیم که از توش مثلا 100 هزار تا مشتری در بیاد، سوال اینه که چه جوری می شه تبلیغات هدفمند انجام داد. یعنی مثلا ما یه تخمین از طبقه و سن و سال و شغل مخاطبین بالقوه مون داشته باشیم، بعد تبلیغات هوشمند انجام بدیم و حرفمون رو به گوش 500 هزار نفر برسونیم که یک پنجمشون رو بتوینم جذب کنیم. مسلما هزینه اش کمتر خواهد بود، و نیاز به ایده های خلاق تر خواهیم داشت.

این هم آدرس سایت شرکت، که بازم از طراحی های خودمه.

Posted by mandana at 11:26 PM | Comments (525) | TrackBack

ایها الناس هیچ ایده ای نبود؟

Posted by mandana at 09:59 AM | Comments (561) | TrackBack

April 05, 2006

اول از همه آخرین کار من رو ببینین لطفا:
Frucall

فرض کنید شما می خواین برین کتابفروشی برای خرید کتاب یا سی دی یا نرم افزار، یا اینکه می رین دوربین دیجیتال بخرین یا هر چیز دیگه ای. یه چیزی رو انتخاب می کنین و می بینین که تو اون مغازه با چه قیمتی می تونین بخرینش... اگر بخواین همون چیز رو با قیمت ارزونتر بخرین، یه راهش اینه که برین به مغازه های دیگه سر بزنین و ببینین اونها به چه قیمتی می دن که خوب خیلی وقت گیره. یه راه دیگه اینه که برین روی اینترنت و قیمت اون جنس رو چک کنید که معمولا در این صورت هم قیمت جنس نو و هم دست دومش رو می تونین پیدا کنین. این یکی هم یه مقدار وقت گیره و بعدشم نیاز به این داره که هر مدلی رو که دیدین یادداشت کنین تا بعد همه رو چک کنین...
حالا فرض کنین یه راه حل سوم وجود داشته باشه. شما توی مغازه از یه جنسی خوشتون میاد، همونجا با موبایلتون یه شماره تلفن رو می گیرین و عدد بارکد چیزی که انتخاب کردین رو می گین و یا با شماره گیر موبایلتون همون عدد رو وارد می کنین و بعد بلافاصله از اونور خط یکی بهتون بگه که این جنس رو شما می تونین از روی اینترنت با این قیمت بخرین و دست دومش هم این قیمته... خیلی حاله نه؟ تازه همونجا هم می تونین یه دکمه رو کلیک کنین، در اونصورت جنس مورد نظر از روی اینترنت خریداری می شه و فرستاده می شه با پست در خونه تون... یا اگر مثلا دو تا چیز نظرتون رو جلب کرده و شما هنوز شک دارین که کدوم رو انتخاب کنید، یه دکمه رو می زنین و بعد همونجا پای تلفن یه پیغام صوتی هم برای خودتون می گذارین که این حسنش اینه و عیبش اینه و بعد که رفتین خونه و پای کامپیوتر می تونین چک کنین که چه چیزهایی رو بوکمارک کردین که بعد راجع بهش فکر کنین و پیغام صوتی خودتون رو هم روی اون جنس دارین و می تونین با خیال راحت انتخاب کنین...
خیلی با حاله نه؟

من و ناصر تقریبا 5 ماه پیش فکر کردیم که چقدر اینجوری خوبه و کاش همچین امکانی بود، بعد ناصر نشست و حسابی موضوع رو پخت و در قالب به پروژه ی کاری شرکت تعریف کرد و بعد از چند ماه کار بچه های شرکت و دو سه هفته هم کار فشرده ی بدون استراحت (بخونین دو سه هفته کار دهن صاف کن !) بالاخره فروکال نسخه ی بتا، آماده شد... الان تو این ورژن همه ی اون کارها رو می شه کرد، جز خرید مستقیم که احتمالا تا حدود 2 ماه دیگه اون بخش هم راه میفته.

مشکلی که الان داریم اینه که برای معرفی فروکال یعنی آگهی های تلویزیونی و رادیویی و آگهی در سایت های پر رفت و آمد و بیلبورد و... پول کافی نداریم!! تبلیغات اینجا خیلی گرونه و امریکا هم کشور بزرگیه، برای یه تبلیغ سراسری خیلی باید هزینه ... دنبال ایده های خوب برای تبلیغ می گردیم . در حال حاضر موضوع مهم اینه که چه جوری می شه تعداد استفاده کننده ها از این سرویس رو زیاد کرد و از اونطرف خیلی هم وقت نداریم چون به محض اینکه یه ایده ی نو به بازار میاد، شرکت های خیلی بزرگتر و پولدارتر می تونن اون ایده رو استفاده کنن و چون وضعشون بهتره با تبلیغات زیاد دیگران رو جذب کنن و اون اولی رو که ایده داشته و پولش کمتر بوده رو از دور رقابت بندازن بیرون...

از همه ی کسانی که ایده هاشون رو باهام در میون بگذارن ممنون می شم. (ایده برای به وجود آوردن یه کامیونیتی که از فروکال استفاده می کنه) و یه کمک دیگه هم لازم داریم. اونم اینه که وقتی کسی کلمات زیر رو سرچ می کنه بتونه برسه به فروکال:
Comparison shopping - Compare prices - Mobile shopping
اگر با این کلمات به فروکال لینک بدین، کمک می کنه که موقع سرچ کردن مردم راحتتر به سایت ما برسن.

مرسی مرسی مرسی...

Posted by mandana at 03:29 AM | Comments (613) | TrackBack