May 26, 2006

دیروز وقتی ماجراهای کاریکاتور و اعتراض ترک ها و حرف احمقانه ی باهنر و زندانی شدن مانا نیستانی و یادداشت های نیک آهنگ و بعدم کامنت هاش رو می خوندم، برای اولین بار احساس کردم دلم نمی خواد برگردم ایران... همیشه فکر می کردم تا وقتی آدم می خواد کار کنه، اینجا بهترین جای دنیاست و کلی جای پیشرفت و موفقیت داره، اما بعد برمی گردم ایران. دیروز برای اولین بار نظرم برگشت. انقدر حد جرم از نظر حکومت اومده پایین، که دیگه تقریبا هر کاری جرمه، گناهه، مجازات داره و کار به جایی رسیده که سوء تفاهمی که از یه کاریکاتور ناشی می شه کار طراح رو به اوین می کشونه... انقدر احمقانه است که تن آدم می لرزه...
از دید من اون کاریکاتور توهینی به کسی نکرده. از هر فارس زبانی بپرسی نمنه یعنی چی، می دونه و یه اصطلاح خیلی مرسومه که با اینکه ریشه اش ترکی هست ولی در محاوره فارسی هم استفاده می شه، مثل "بیل می رم"، مثل اصطلاح مشهدی "مودنم و نموگم"، مثل اصطلاحاتی که از فیلم ها و سریال ها اومده تو زبان عامیانه... چقدر از ماها از اصطلاح "پاچه خواری" استفاده می کنیم؟ یا این یکی: "نفس من بیدی"... لابد اگر سوسکه می گفت نفس من بیدی باید به جواد رضوی یا مهران مدیری برمی خورد...
یه سری آدم دیگه مثل من فکر نمی کنن و به هر دلیلی بهشون برخورده... خوب حق هم دارن، هر کسی به یه چیزهایی حساسه. اما چرا می ریزن تو خیابون و آشوب به پا می کنن؟ واقعا قبول ندارن که یک اشتباه سهوی اتفاق افتاده؟ جالبه برام که دیدم چند نفر برای نیک آهنگ کامنت گذاشتن که خود کاریکاتور هیچی، نوشته های صفحه رو بخون که چه توهین آمیزه! گفته شده سوسک از مدفوع آدم ها تغذیه می کنه، پس یکی از راههای مبارزه با سوسک اینه که دستشویی نری... منظور مانا از این حرف ها جز توهین چی بوده!!! من نمی نفهمم چون سوسکه بین 10 بار که فارسی حرف زده، یه کلمه هم به ترکی پرونده، دیگه پس باید گفت سوسک ها مثل پروانه ها در باغ زندگی می کنن تا به کسی برنخوره؟
یه سری دیگه می گن این شلوغی ها بهانه اش این کاریکاتور بوده وگرنه مردم از جاهای دیگه خسته و عصبانی هستن، از حکومت ناراحتن و اینجوری نشون می دن اعتراضشون رو... البته اعتراضی که آقای حسنی توش شرکت داشته باشه واقعا خیلی ضد حکومته!! یا امام جمعه ی زنجان که گفته باید توهین کننده رو اعدام کرد، حتما جزو مخالفین حکومت هستش! آقا جان اگر با حکومت مشکل دارین چرا از اعتصاب بچه های دانشجوی دانشگاه سهند تبریز حمایت نمی کنین؟ چرا فکر نمی کنین حرف امام جمعه ی زنجان انقدر احمقانه است که آبروی ترک ها رو می بره؟ چرا به این حرف احمقانه کسی اعتراض نمی کنه؟
موضوع ترک و فارس و لر و کرد و عرب و بلوچ نیست... موضوع اینه که مردم ما نه بلدن خوشحالی شون رو ابراز کنن و نه ناراحتیشون. فشار مضاعف حکومت برای کنترل خصوصی ترین رفتار آدم ها و دستور صادر کردن در همه ی زمینه ها هم شده قوز بالا قوز...
از یه طرف فکر می کنم مردم تحت فشارن، مثل انبار باروتی هستن که منتظر یه جرقه است... از یه طرف دیگه هم می بینم رفتار بدون فکر و تعقل سابقه اش تو کشور ما خیلی بیشتر از این حرفاست! ماجرای یه بار و دوبار و ده بار نیست... یکهو جو می گیردشون، می زنن و می شکنن و بهم می ریزن، اگرم بپرسی چرا درست و حسابی ترین جوابشون اینه که چون بغل دستیشون هم همین کار رو کرده، چون نفر جلویی هم همین کار رو کرده.
28 مرداد 32، یه سری آدم تصمیم می گیرن مجسمه هایی که استاد علی اکبر صنعتی از خانواده ی شاه ساخته رو بشکنن، شور حسینی گرفته بودشون و بعدم می رن تو موزه و بقیه ی مجسمه ها رو هم داغون می کنن!
استاد صنعتی از اونجاییکه هنر رو برای عوام می خواسته، یه نمایشگاه دائمی دیگه نزدیک راه آهن تهران راه می اندازه. زمان انقلاب یه سری سبزی و میوه فروش که فکر می کردن سهمشون رو از زندگی نتونستن بگیرن، همون کسانی که استاد صنعتی بخاطر اونها کارهاش رو آورده بود پایین شهر تهران، به طمع اینکه بساط دستفروشی شون رو در یه جای مسقف راه بندازن، می ریزن تو نمایشگاه ِ تعطیل شده و مجسمه ها رو خورد می کنن!! لابد موقعی هم که این کار رو می کردن، فکر می کردن ابراهیم بت شکن هستند!!!
هر بار که یه مسابقه ی فوتبال می شه، صندلی های اتوبوس و شیشه هاش رو می شکنن، چه ببره تیمشون و چه ببازه فرقی نمی کنه... یه عده می رن که صندلی بشکنن...
اصولا چیزی به اسم کنترل خشم برای مردم ما معنا نداره، هر جا که بتونن بروزش می دن، مگه یه دست پرزور تر بالاسرشون باشه. همه ی تمدن ایرانی و اسلامی و 2500 ساله و 1300 ساله مون اینه؟!

Posted by mandana at 04:46 AM | Comments (4) | TrackBack

دلم نمی خواد باور کنم که مانا نیستانی تو زندانه، اوین... ولی باور کردن یا نکردن من واقعیت رو عوض نمی کنه.
دانشجوی ترم اول بودم - پاییز 71- و با اینکه رشته ی دانشگاهیم ربطی به هنر نداشت، پاتوقم هنرهای زیبا بود. اون روزا تنها جایی که می تونستم فیلمنامه ها و نمایشنامه های برگمن و بیضایی رو پیدا کنم، کتابخونه ی دانشکده هنرها بود. کارگاه نقاشی طبقه ی سوم ساختمون تجسمی هم از جاهای دیگه ای بود که تو هنرها خیلی دوست داشتم... مانا دانشجوی سال دوم معماری بود و یه نمایشگاه مشترک با آرمان داودی گذاشته بودن. هیچکدومشون رو نمی شناختم ولی از اونجاییکه خیلی عشق طراحی داشتم و همون موقع یه دوره طراحی داشتم می گذروندم، رفتم که کارهاشون رو ببینم... و باور نکردنی بود برام! استواری قلم و قدرت طراحی مانا همچین خودش رو به رخ می کشید که باورم نمی شد طراح این کارها همش 19 سالشه. انقدر هیجان زده بودم که دلم می خواست حتما بهش بگم که چقدر کارش عالیه... بعد از 13 سال دیگه دقیق یادم نیست که چه حرفایی زده شد اما یادمه که اولین برداشتم این بود که چقدر این آدم باهوش و سریع الانتقاله. ازش خواهش کردم کارهای منو ببینه و نمی دونم تو رودرواسی موند یا فکر می کرد من بعدا یادم می ره، گفت باشه. ادعایی تو طراحی ِ دستی ندارم، البته می دونم که کارم هم بد نیست، حداقلش اینه که خط هام محکم و بدون لرزش هستند... به هر حال هر چی بلدم در این زمینه از مانا یاد گرفتم...

Posted by mandana at 04:29 AM | Comments (0) | TrackBack

May 25, 2006

یه مهمونی خوب و کلی مهر و دوستی و شادی...
یه دنیاعشق و یه بغل آرزو...
یه سفر خوب و کلی ماجراجویی...
ماجرای روزهایی بود که نبودم!!

Posted by mandana at 06:16 AM | Comments (2) | TrackBack

May 03, 2006

پارسال تابستون یه عده ای گیر داده بودن به نوشی و چپ و راست چرندیات می نوشتن... خاله زنک بازی تا جایی پیش رفت که یکی از وبلاگ نویس های خیلی مدعی، بعد از اینکه هر چی از دهنش در میومد اینجا و اونجا راجع به نوشی می نوشت، تو وبلاگش پیشنهاد کرد که نوشی اسم و تلفن فامیل شوهرش رو بده تا خانوم بزرگواری کنن و پادرمیونی و مزخرفاتی تو این مایه ها... حالا اونجوری چه کرمی می خواست بریزه رو خدا می دونه.
آخر سر هم که نوشی رفت و لابد جا برای اونهایی که بهش گیر می دادن باز شد...
حالا هم حتما کلی آدم خوشحالن که خورشید خانوم فعلا نمی نویسه و لابد فکر می کنن اینجوری براشون جا باز تر می شه.
نمی دونم آدم های جاهای دیگه هم این مدلین، یا مردم ما انقدر نوبرن... فکر کنم یه موقع دیگه هم این رو نوشته بودم، مردم ما وقتی می بینن یکی از خودشون در یه زمینه ای بالاتره، حالا اون زمینه می خواد شهرت باشه یا ثروت یا کار خوب یا حالا هر چی، به خودشون زحمت نمی دن که خودشون رو در حد طرف بکشن بالا، سعی می کنن طرف رو در حد خودشون بکشن پایین . اگرم که بتونن از صحنه ی رقابتی که خودشون تصور می کنن وجود داره، طرف رو کلا حذف کنن که دیگه چه بهتر.
بد مردمانی هستیم...

Posted by mandana at 05:15 AM | Comments (4) | TrackBack