June 29, 2006

ادامه یادداشت قبل، در جواب سوال انار:

توی این شرایط انتخاب کردن کار ساده ای نیست. نمی تونم راحت بگم که می خوام برگردم ایران برای همیشه، و نمی تونم بگم که دلم می خواد اینجا بمونم. نه اینجا اونقدر عالیه که بگم به به، همونیه که می خواستم و نه ایران انقدر خالی از حسنه که بگم اه اه هر جا باشم بهتر از ایرانه...
از همه ی این کلیات که بگذریم، من و ناصر هر دو از طبقه ی متوسط بودیم. برای بچه های طبقه ی متوسط پیشرفت در ایران کار سختیه. من بعد از سال ها کار کردن در ایران فقط می تونستم خرج خودم رو در بیارم و هیچ پس اندازی نداشتم... اینجا می شه پیشرفت کرد از هر نظر، و برای کار کردن جای خوبیه. اینجا اما وقت زندگی کردن نداریم، تا خرخره غرق کاریم...
از طرف دیگه برای من و برای ناصر هم بودن کنار خانواده خیلی مهمه... دلم می خواد دور هم جمع شیم، از حال و روز هم با خبر باشیم، دلم می خواد با هم حرف بزنیم و مثل اونوقت ها از فکرای تازه و فیلم های تازه و کتاب های تازه و کلاس های تازه بگیم... دلم می خواد سرزده بلند شم برم خونه ی خاله ام... دلم می خواد با دوستام هفته ای یه بار قرار ناهار بگذارم. دلم می خواد وقت داشته باشم معرق کار کنم. دلم می خواد خیلی چیزا می خواد که اینجا نمی تونم داشته باشم...
به خاطر همه ی اینها، فعلا تصمیمون اینه که تا وقتی کار می کنیم، اینجا بمونیم... هر وقت پاسپورت امریکاییمون رو گرفتیم و خیالمون راحت شد که حالا با این پاسپورت به همه ی جای دنیا بی دردسر می شه سفر کرد و گیر ویزا نبود، و انقدر پول داشتیم که می دونستیم مجبور نیستیم برای گذران زندگی در ایران کار کنیم، برمی گردیم ایران.

Posted by mandana at 05:28 AM | Comments (0)

در جواب سوال انار:

سفر رو همیشه دوست داشتم، دیدن جاهای ندیده و تجربه کردن مدل های دیگه ی زندگی. اما همیشه حرفم این بود که دوست دارم برم و همه جا رو ببینم و برگردم... هنوز باورم نمی شه که یک سال و چهار ماه و هشت روزه که مامانم اینا رو ندیدم.
یک هفته بعد از اینکه رسیده بودم امریکا، رفتم کنسرت شجریان. کنسرتی که از 3 4 ماه قبل منتظرش بودم و مطمئن نبودم که بهش می رسم یا نه. اولین برخورد من با جماعت ایرانی این دور و بر اون شب بود. قبلا این تلویزیون های ایرانی لس آنجلس رو دیده بودم، اما فکر می کردم مردم اینجا فرق می کنن. اون شب تازه عمق فاجعه رو درک کردم! فکر کنم اون شب بدترین شب من توی امریکا بود... تا صبح گریه می کردم و فکر می کردم عجب غلطی کردم اومدم.
تصویری که الان دارم از ایرانی های اینجا، دیگه اونقدر سیاه و سفید نیست. توی این مدت با کسانی هم آشنا شدم که آدمای واقعا آدمی هستند، آدمایی که خیلی صاف و زلال و شفاف هستند... البته این آدما در اقلیت هستند، اما برای من موندن رو ممکن کردن.
تو این مدت آدمای دیگه ای از جاهای مختلف دنیا رو اینجا دیدم، با یه سری شون همکار بودم و فقط دو تا دوست غیر ایرانی پیدا کردم. یکی از السالوادور و یکی اهل سوریه... فکر هم نمی کنم به این راحتی بتونم دوست امریکایی پیدا کنم. دنیایی که من ازش میام خیلی خیلی فرق داره با دنیای بچه هایی که با هالیوود و زرق و برق های پفکی کالیفرنیای جنوبی بزرگ شدن. نه من عاشق قهرمان بازی های هالیوودی و داستان مرد امریکایی که یک تنه با همه ی آدم بدها می جنگه و در آخر خسته ولی پیروز به آغوش زن مورد علاقه اش برمی گرده هستم، نه اونها علاقه ای دارن که بدونن آدمای دیگه ای هم هستن که دارن جاهای دیگه ی دنیا زندگی می کنن و به اندازه ی آدم های امریکایی آدمن. نه اینکه همه ی امریکایی ها این مدلین، نه اینکه حتی همه ی کسانی که در کالیفرنیای جنوبی زندگی می کنن این مدلین، اما این جریان غالبیه که من اینجا دارم می بینم... یه سری کلیشه وجود داره مثلا عرب ها یا پولدار احمق ِ تروریست هستند، یا بدبخت و مهاجر و تروریست! چینی ژاپنی ها مرداشون کاری و مرد سالارن و زن هاشون صکصی، حتما باید حداقل یه بار تجربه شون کرد!!
همه ی این حرف ها رو زدم، اما هنوز نکته ی اصلی مونده... ممکنه من یه دوست امریکایی هم سن و سال خودم پیدا نکرده باشم اینجا، اما همین من که قیافه ام با این موها و چشم های سیاه داده می زنه خاورمیانه ای هستم، تا حالا هیچ برخورد توهین آمیزی از هیچکسی ندیدم. همسایه ی امریکایی من وقتی منو می بینه در رو برام باز نگه می داره که رد شم و فروشنده ی امریکایی با صبر و حوصله و دقت گوش می کنه تا بفهمه چیزی که من می خوام و اسمش رو به انگلیسی نمی دونم سرپیچ لامپ هستش. من اسم این رو می گذارم تمدن... ممکنه مردم اینجا به مهربونی مردم من نباشن، اما متمدن هستن. ممکنه وقتی دم غروب تو کافه تنها نشستی و دلت گرفته و نم نمک اشکت هم میاد هیشکی نیاد بگه خرت به چند، اما کسی هم نمیاد مزاحمت بشه.
مردم مهربون من، خیلی وقت ها با مهربونی های بیش از حدشون، تو شخصی ترین مسایل زندگی خصوصیم دخالت می کردن. برای برداشتن هر قدم متفاوت مجبور بودم نصف انرژیم رو صرف کنم برای توضیح دادن یا خنثی کردن انرژی های منفی شون... مردم مهربون من تو تاکسی و سینما و اتوبوس از دیکتاتوری خسته بودن، تو خونه خودشون می شدن دیکتاتور. مردم مهربون من تکلیفشون با هیچی مشخص نبود، یه روز هر کی به خاتمی رای می داد آدم حسابی بود، یه روز هر کی به خاتمی بد می گفت. یه روز دانشجوها تاج سر بودن، یه روز می گن احمدی نژاد چرا به جای شلوغ کاری، به فکر وضع معیشتی مردم نیست، فرداش همون ها می گن انرژی هسته ای حق مسلم ماست...

ادامه دارد...

Posted by mandana at 05:17 AM | Comments (0) | TrackBack

June 23, 2006

لائوتسه می گه اگر می خوای جهان رو تغییر بدی، اون تغییرات رو در خودت ایجاد کن...
بعد از سالها که هی حرص می خورم از اوضاع ایران و هی فکر می کنم که چی کار می شه کرد و هی ناامید می شم، می خوام این یکی راه رو امتحان کنم.

مردم من خشم دارن، به خشمشون اولویت بیشتری می دن تا عقلشون... وقتی خوب نگاه می کنم می بینم در مورد خودم هم همینطوره. منم احساساتم و خشمم غلبه داره به عقلم. تصمیمات احساساتی و ناگهانی می گیرم، بعدم خوشحال هم هستم که من آدم غیرقابل پیش بینی ای هستم!! یه ذره هم قلقلکم میاد وقتی با افتخار می گم من وقتی تصمیمی می گیرم پاش وایمیسم. نه اینکه وایسادن پای تصمیم بده، نه، اما خیلی وقتا وسطای راه آدم می فهمه که ممکنه از اول اشتباه کرده باشه، اما خوب دیگه وقتی نصف راه اومدی که دیگه بهتره بقیه اش رو هم بری دیگه... برای اینکه خیال خودت رو هم راحت کنی، می تونی حتی به روی خودت هم نیاری که فهمیدی یه جای کار غلطه و می لنگه...

مردم من خودشون رو محق می دونن، قضاوت دارن نسبت به هر چیزی که می بینن یا می شنون... بدیش اینه که وقتی دقیق نگاه می کنم، می بینم منم مثل بقیه ام! منم قضاوت می کنم... خانومه اندازه ی لیلا فروهر توی شوهای تلویزیونیش آرایش داره، موهاش هم کرده طلایی، با مرسدس آخرین مدلش اومده خرید... از یه فروشگاه لباس شیک و پیک هفته پیش دو دست لباس شب گرون خریده و الان اومده که پس بده. اینجا معمولا وقتی چیزی می خری، تا دو سه ماه می تونی پس بدی به شرط اینکه تگ خرید هنوز بهش وصل باشه که یعنی استفاده نکردیش. فروشنده می گه نمی تونم این رو پس بگیرم چون استفاده شده، خانوم ایرانی موطلاییه می گه باید پس بگیرین چون تگش بهش وصله! مدیر بخش میاد و چون اینجا به مشتری احترام می گذارن لباس رو پس می گیرن... بعد تو می فهمی که در بازار مد ایرانی های کالیفرنیا، خیلی ها میان و برای مهمونی دو سه دست لباس می گیرن، 1 شب می پوشن و بعدم میان پس میدن!! البته بعضی فروشگاه های لباس لس آنجلس به دلیل استقبال بی نظیر بعضی هموطنان از این طرح، دیگه لباس پس نمی گیرن! حرصم می گیره، احساس می کنم با این کاراشون آبروی هر چی ایرانیه منجمله من رو هم بردن، فکر می کنم اینا مغزشون توی همین چیزای ظاهری فسیل شده و فقط به قر و فرشون اهمیت می دن، لیاقتشون همینه که الگوی سر و وضعشون شهناز تهرانی و لیلا فروهره و ...
قضاوت پشت قضاوت... یه وجه رفتاری خانومه رو که حالا با سلیقه ی من جور نیست می گیرم، بعد دیگه همه ی شخصیتش رو زیر سوال می برم... آخرش هم به خودم می بالم که من مثل اینها نیستم!
این تازه شکل آشکار قضاوته، قضاوت شکل های دیگه ای هم داره... در مورد یکی از دوستام که خیلی قبولش دارم می شنوم که تو یه رستوران با یه دختر ایرانی آشنا شده، مدتی هم دوست بودن ولی به جایی نرسیده رابطه شون. وقتی ماجرا رو شنیدم، گفتم اصلا به فلانی نمیاد که بخواد اینجوری دوست دختر پیدا کنه. ظاهرا چیز بدی هم در موردش نگفتم، اما حرفی که زدم توش یه قضاوت پنهان داشت... بعد که فکر کردم دیدم دلیلش این بوده که من مدلم اینطوریه که اگر بخوام با کسی ارتباط برقرار کنم، حتما باید قبلش چنیدن بار در جمع دیده باشمش و یه شناخت نسبی ازش داشته باشم. خوب یا بد این مدل منه، اما اینکه چرا ناخودآگاه فکر کردم درستش هم همینه دیگه برمی گرده به اینکه چقدر هنوز فکرم باید بزرگ شه و بزرگ شه و بزرگ شه، که چقدر ذهنم رشد نیافته و تربیت نشده است و چقدر کار دارم که باید روی خودم انجام بدم.

اولین هدفم رو این گذاشتم: یاد بگیرم که بدون قضاوت نگاه کنم.

Posted by mandana at 04:28 AM | Comments (2)

June 22, 2006

هادیتونز

"ماهرخ غلامحسين پور"
خبرنگار ايرنا و همسر روزنامه نگار در بند "مهرداد قاسمفر "

بنام پرودگاري كه رحتمش بي بديل است
امروز يكماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت" مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من برگرداند .
دلم مي خواهد خدا به زبان ساده ي قابل فهم بندگان ساده دلش ، به زبان ساده ي دايره المعارف فارسي ، به زبان ساده ي "تصميم كبري " و "شب بود ، ماه پشت ابر بود كودكي " به زبان ساده ي روزهاي خالي بي مرزها ، بي جاده ها ، بي نقشه ها و بي كشورهاي دور و به زبان ساده ي روزهاي كپر و جغرافياي پنج ريالي كرايه تاكسي ، به من بفهماند كه گناه عقوبت نكرده ي " مهرداد" چه بوده است ؟
...

متن کامل نامه:

Posted by mandana at 08:56 PM | Comments (0)

June 13, 2006

با چشم‌ها
ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای

خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.

فرياد برکشيدم:
«ــ اينک
چراغ معجزه مَردُم!
تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،

تا از
کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
در آسمان ِ شب
پرواز ِ آفتاب را !
با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»

«ــ ديديم
(گفتند خلق، نيمي)
پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»

نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:

«ــ با گوش ِ جان شنيديم
آواز ِ روشن‌اش را!»

باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:

«ــ اي ياوه
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير مي‌کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نيامده بانگي!»

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:
«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
از ما دليل مي‌طلبد.»
توفان ِ خنده‌ها...
«ــ خورشيد را گذاشته،
مي‌خواهد
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»
توفان ِ خنده‌ها...
من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام
پيچيد.

سرتاسر ِ وجود ِ مرا
گويي
چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.

(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان

حتا
با نان ِ خشک ِشان. ــ
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)

افسوس!
آفتاب
مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌يي
آنان را اين‌گونه دل فريفته بودند!

ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.

ای کاش مي‌توانستم
ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
مي‌توانستم!

احمد شاملو، 1346

دیگه امیدی به بهبود اوضاع ایران ندارم...
برای همه ی اونهایی که تحقیر شدن و باتوم خوردن و... نمی دونم حتی براشون باید چی آرزو کنم... من اینجا راحت برای خودم نشستم و اونها دارن عذاب می کشن و می خوان تغییر بدن، می خوان آروم و مسالمت آمیز اوضاع رو بهتر کنن؛ اما همین رو هم حکومت نمی تونه تحمل کنه...
نمی دونم خدایا، شایدم حق با اونهاییه که فکر می کنن بهتره امریکا حمله کنه...
حالم از حرف خودم بهم می خوره ولی نمی دونم شاید... شاید ...

Posted by mandana at 11:46 AM | Comments (0)

June 10, 2006

به همین زودی ها شروع می کنم فقط در مورد مسایل شخصی نوشتن، یعنی می خوام سعی کنم این کار رو بکنم، چون... نمی دونم می خوام کمتر حرص و جوش بخورم و می خوام اونهایی هم که اینجا میان رو کمتر حرص بدم! اما به هر حال برای بار آخر با خوندن این یادداشت می تونین حرص بخورین:

این یه قسمتی از کلام گهربار دکتر رضا براهنی هست:

بيخود نيست كه ناخودآگاه آقاي مانا نيستاني او را بر آن داشته است كه سوسك و مادر آذربايجاني ها را از يك جنس به شمار آورد. كافي بود آقاي نيستاني قدري به اصالت دو زبان آشنايي مي يافت و معناي آن واژه «نمنه» را در برابر «يعني چه» ي فارسي قرار مي داد و مي فهميد كه واژه تركي هم اگر زيباتر نباشد، دست كم به اندازه همان دو كلمه ي فارسي كه معناي يك كلمه ي تركي را مي دهد، زيباست. و تحقير چيزي كه زيباست تنها به اين دليل صورت مي گيرد كه در طول هشتاد سال گذشته دو حكومت مختلف توي سر او زده اند كه تركي زباني است زشت، و فارسي زباني است زيبا. در حالي كه زبان ها في نفسه نه زشت اند و نه زيبا، بلكه آغشته به روان فردي و جمعي آدمهايي هستند كه به آن زبان ها تكلم مي كنند. بر اين ذهن، بويژه ذهن هنرمند، بايد وسعت و قدرت درك زيبايي در چيزها و پديده هاي بيگانه را هم اضافه كرد. زيبايي در عنصر بيگانه بايد زودتر به چشم بخورد تا در عنصر آشنا، به دليل اينكه عنصر بيگانه خود به خود غرق در بيگانگي است، و بيگانگي، نه هميشه، بلكه معمولا در بسياري موارد جذاب تر و زيباتر از پديده ي آشناست. كسي كه زيبايي پديده ي بيگانه را درك نكند، در واقع به خود بيگانه شده است. و اين آگاهي بايد مانا نيستاني را غرق در پوچي كند، چرا كه او درس زيباشناسي خود را زير سئوال برده است، و در واقع او با درك نكردن زيبايي دو "نه" در دو سوي يك "مه" توهين را به سوي خود برگردانده است. و اين از خودبيگانگي مضاعف هنرمندي است آلوده به سياست حاكم در رژيم نژادپرست، كه يك بار پشت به زيبايي صوتي آن زبان كرده، و بار ديگر به علت عدم درك آن، آن را تا حد حرف و سخن يك سوسك پايين آورده است.

قرار بود سوسك زيبايي را نفهمد، ولي حالا مي بينيم كسي كه زيبايي دو نون مفتوح بين يك ميم مفتوح را نمي فهمد ــ در هر زباني، فرق نمي كند (فارسي، تركي، عربي، انگليسي) ــ در واقع شخص شخيص خود را به منزلت سوسك تقليل داده است: «تنها نه منم كعبه ي دل بتكده كرده» ــ خوب، «نمنه» در مصراع حافظ هم تكرار شده، آيا زشت است؟» تنها نه منم كعبه ي دل بتكده كرده ـ در هر قدمي صومعه اي هست و كنشتي.» آيا اين «نمنه» در زبان حافظ هم زبان سوسك است؟ يا اينكه خفقان حاكم بر روابط ما در ما ايجاد نسيان ريشه كرده است.
...
«ديدم به خواب خوش كه به دستم پياله بود ـ تعبير رفت و كار به دولت حواله بود. چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت ـ تدبير ما به دست ـ شراب دو ساله بود.» انگار حافظ منظره را رصد كرده، شعر را گفته. خب، حالا چه مي شود؟
دقيقا نمي دانيم چه مي شود. آذربايجان همان چيزي را مي خواهد كه هميشه خواسته است. حقوق دمكراتيك، آزادي تحصيل از كودكستان تا دانشگاه به زبان مادري. برقرار كردن شوراهاي ايالتي و ولايتي به صورت دمكراتيك. رسمي شناخته شدن زبان تركي در هر جايي در ايران كه درآن تركان ايران زندگي مي كنند. تامين بودجه معوقه، و بودجه مناسب براي تامين كمبودها، واگذاري اداره ي مسائل داخلي آذربايجان ــ همه نقاط آذربايجان طبق مستندات تاريخي، و نه طبق تقسيمات من درآوردي تاريخي اخير، به خود مردم آذربايجان. اينها چيزهايي ست كه همه ي آذربايجاني ها خواسته اند.

لینک مطلب

دکتر براهنی هم ماشااله آسمون و ریسمون رو بهم بافته و پای همه رو کشیده وسط... من شخصا اگر نرک بودم، از اینکه یه ترک دیگه این یادداشت رو نوشته خجالت می کشیدم.
انگار من تا حالا حسابی از مرحله پرت بودم که فکر می کردم همه ی ما ایران هستیم و همه مون حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی و باباطاهر و شاملو و اخوان رو دوست داریم و بهشون افتخار می کنیم...
اگر کردها اعتراض داشته باشن، کاملا حق دارن... متاسفانه نه تنها به دلیل قومیتشون، که به دلیل سنی بودنشون هم، در حقشون ظلم شده. فرهنگ غنی کردی می تونه به پیشرفت فرهنگی همه ی ایران کمک کنه، اما اینجوری نشده و همیشه در حصار نگه داشتن کرد ها رو... اما در مورد ترک ها که بزرگترین قوم ایرانی هستند، حتی از فارس زبان ها هم تعدادشون بیشتره و در تمام شهرهای فارس نشین هم جمعیت زیادی دارن، نمی تونم تصور کنم ظلمی بیشتر از ظلمی که به همه ی مردم رفته، شده باشه... حالا اگر یه عده ای می خوان بگن ما حکومت دموکراتیک می خوایم، این حرف دیگه ایه.
تازه خیلی برام جالبه بدونم که وقتی حرف از استقلال و جدایی خواهی زده می شه منظور چیه. یعنی همه ی ترک هایی که در جاهای دیگه زندگی می کنن رو می خوان مجبور کنن که برگردن به آذربایجان؟ بعد ترک هایی که با قومیت های دیگه ازدواج کردن چی؟
من که سر در نمیارم...

Posted by mandana at 11:06 PM | Comments (0)

June 05, 2006

چند وقت پیش یادمه یه سری از بچه های وبلاگی اطلاعات مربوط به پذیرش در دانشگاه های امریکا رو جمع آوری کرده بودن، الان اما هر چی می گردم پیدا نمی کنم کجا بود... کسی لینکش رو داره؟

Posted by mandana at 12:22 PM | Comments (3)