July 26, 2006

دارم می میرم از بس سرفه کردم... دو بار رفتم دکتر، می گن ویروسه و کاریش نمی شه کرد، بدنت باهاش مقابله می کنه و بعد از 4 تا 6 هفته درست می شه!! دو تا شربت هم دادن واسه آروم کردن سرفه که هیچ اثری نداشتن...
حالا اگر ایران بودم، همه می گفتن واسه اینه که داروهای ایرانی اثر نداره! همه اش تقلبیه، دز داروها درست نیست... اینجا چرا داروهاش اثر نداره رو دیگه خدا عالمه.
ایران که بودم، هر وقت سرما می خوردم، بابا مرزنجوش می داد به مامان، که برام بخور درست کنه. بعدم صمغ عربی و به دونه می داد که بگذارم زیر زبونم تا سرفه هام آروم بشن... منم غر می زدم و بخور می دادم، غر می زدم و صمغ می گذاشتم زیر زبونم... و واقعا موثر بودن و کمک می کردن. این چیزا رو که اینجا نمی تونم گیر بیارم، اما امروز یکی از دوستام که اهل امریکای جنوبیه، یه داروی طبیعی که باعسل درست می شه رو معرفی کرده، برم ببینم می تونم پیداش کنم یا نه...
تو این هیر و ویری که من شب از شدت سرفه نمی تونم بخوابم و روز هم انقدر خسته ام که انگار کوه کندم، ناصر هم رفت سفر، تا دوشنبه شب بر نمی گرده! شنیده بودین این شعر رو دیگه:
سه غم آمد به جانم هر سه یکبار، غریبی و اسیری و غم یار... حالا من باید بگم:
سه غم آمد به جانم هر سه یکبار، غریبی و مریضی و غم یار...

پی نوشت: کسی خبر داره خدا کی از مرخصی بر می گرده؟ ما که دستمون کوتاهه، دست درازا لطفا بهش خبر بدن که اوضاع دنیا بدجوری قمر در عقربه...

Posted by mandana at 11:54 PM | Comments (0)

July 20, 2006

از لهجه ی بریتیش خیلی خوشم میاد، به نظرم انگلیسی ها کلا خیلی باکلاس تر از امریکایی ها حرف می زنن، گذشته از لهجه کلمات زیباتری هم به کار می برن... مثلا لهجه و بیان هیو گرانت یا جود لا رو مقایسه کنید با بازیگرای امریکایی.
آقا ما انقدر هی از این لهجه ی بریتانیایی لذت بردیم و غنای کلماتشون رو زدیم تو سر امریکایی ها، که حالا یه رییس جدید گیرم اومده. بریتانیایی اونم از طبقه ی به قول خودشون "آپر لِول". منتها فکر نکنین به خوش تیپی و خوش اخلاقی جود لا یا هیوگرانته ها، نه، یه آقای مسن، یه مقدار از خود متشکر، و خیلی منظم. غنای کلماتش هم البته حرف نداره، برای خوندن یه ایمیل کاری که امروز صبح برام فرستاده بود، مجبور شدم سه بار به دیکشنری مراجعه کنم!!

خلاصه مواظب باشین چی از خدا می خواین و سعی کنین هیچ جای ابهامی نگذارین! از ما گفتن...

Posted by mandana at 11:03 PM | Comments (0)

July 15, 2006

توی خونه موندم که به کارهام برسم،سایت های خبری رو هم تعطیل کردم و فعلا که از صبح تا حالا خوب مقاومت کردم... توی یک دور باطل افتاده بودم (شاید هنوزم هستم) . اول صبح خبرها رو چک می کردم، حرص می خوردم، روزم خراب می شد، می دونستم هم که کاری از دستم برنمیاد... بعد زمان هایی رو که می شد از آدما چیز یاد گرفت ،مثلا از شهرام که آخر هیلینگ و مدیتیشن هستش، رو به این می گذروندم که باهاشون بحث سیاسی کنم. در حالی که نه دست من به جایی بنده و نه دست اون! توی منطقه ی ما هم که کسی به فکر خاورمیانه و جنگ و حقوق بشر و این حرف ها نیست، الان فعلا هر کی آب دستشه باید بگذاره زمین و بره ساحل و یه مقدار خط و خطوط رو تنش بندازه. از همه واجب تر هم خط بندیه که میفته دور گردن! چون بعدش وقتی تاپ بدون بند بپوشی این خطه خوب دیده می شه...
خلاصه تا اطلاع ثانوی قصد ترک کردن خبر دارم، مگه اینکه دیگه خود ِ خبره یه جوری خودش رو برسونه به چشم یا گوشم!

پی نوشت:
نوشته بودم قصد دارم خبر خوندن رو ترک کنم، اما خوب وبلاگ ها رو که می خونم... یادداشت ِ کامران ِ آنسوی دیوار رو از دست ندین و این یادداشت خورشید خانوم هم لینک های خیلی خوبی داره. اگر می خواین ماجرا رو از دید بلاگرهایی که در لبنان و اسراییل و سوریه زندگی می کنن ببینید، حتما روی لینکی که به یه بلاگر اسراییلی، لیزاگلدمن داده کلیک کنین...
پی نوشت دو:
1- شرکت های نفت و گاز امریکا چند ساله که در صدر جدول پردرآمدترین شرکت های امریکایی هستند.
2- هر چقدر قیمت جهانی نفت بالا بره، این شرکت ها بنرین و گازوییل رو با قیمت های بالاتری به مصرف کننده ی امریکایی می دن، در حالیکه در میزان هزینه ای که برای استخراجش می کنن تغییری ایجاد نمی شه.
3-بوش اهل تگزاسه و تگزاس یکی از مراکز اصلی نفت و گاز امریکاست.
4- میزان علاقه ی رییس جمهور به شرکت های نفتی رو تو این مثال به راحتی می شه دید: همه دارن می نالن از آلودگی های ناشی از سوخت فسیلی و دنبال راهی می گردن که مصرف نفت و بنزین و گازوییل و آسیب رسانی به محیط زیست رو در امریکا کمتر کرد، اما شرکت های نفتی بی خیال همه ی اینها و مسایل مربوط به گرم شدن زمین فقط به فکر پول بیشتر هستن. اونوقت رییس جمهور عزیز میاد برای اینکه راه حلی برای این بحران پیدا کنه، دو میلیارد دلار از مالیات های یکی از شرکت های بزرگ نفتی رو می بخشه و می گه آفرین بچه های خوب، برید تحقیق کنین و راه حل پیدا کنین، اونها هم می گن چشم قربان!
5- جنگ خاورمیانه باعث بالا رفتن قیمت نفت و سود بالای کمپانی های نفتی می شه.
6- بوش از جنگ اسراییل اعلام حمایت می کنه!
نمی دونم من چرا اینها رو که کنار هم می چینم، نمی تونم اینجوری دریافت کنم که بوش دلش به حال مردم اسراییل یا سرباز های گروگان گرفته شده می سوزه...

Posted by mandana at 03:06 AM | Comments (0)

July 08, 2006

ساعت 12 و 36 دقیقه است و انگار دیگه نمی خواد جلوتر بره...
دیدی یه لحظه هایی هست که زمان مثل قطاری که به ایستگاه رسیده حرکتش کند می شه و کند می شه و بعد وایمیسه؟ همچین وایمیسه که انگاری دیگه وایساده برای همیشه. می دونی اگر منتظر شی چند لحظه دیگه دوباره راه میفته، آروم آروم راه میفته و همه چیز روال خودش رو پیدا می کنه...مشکل اما وقتی پیش میاد که توی یه لحظه گیر می کنی.
فکر کن زمان یه محور افقیه از منفی بی نهایت تا مثبت بی نهایت، بعد تو در هر لحظه به اندازه ی یه واحد می ری به سمت راست، و هی لحظه ها می گذرن و می گذرن... حالا فکر کن یکهو، به دلیلی که نمی دونی به جایی که افقی حرکت کنی، راستای حرکتت بشه عمودی، به جای اینکه حرکتت باعث بشه یه لحظه رو پشت سر بگذاری و به لحظه ی بعدی بری، فقط بتونی توی همون لحظه حرکت کنی. گیر کنی توی یه لحظه...
می دونی که اگه این لحظه رو رد کنی و چند لحظه ی دیگه بگذره دوباره قطار راه میفته، زندگی جریان پیدا می کنه، مهم اینه که مقاومت کنی و با دست و پا زدن همه چیز رو خراب نکنی، همه ی انرژیت رو هدر ندی... اما خوب با همه ی این حرف ها یه انتخاب دیگه هم هست، می تونی از قطار پیاده شی... و فقط در این لحظه های عمودی این انتخاب غیر منطقی به نظر نمیاد...

پی نوشت: قطار من اینبار هم راه افتاد، با حرف زدن دوستی که پدرش کشیشه...

Posted by mandana at 04:24 AM | Comments (0)

July 01, 2006

ایران که بودم فکر می کردم به خاطر روسری و مقنغه هستش که هر وقت آرایشم کم بود، شکل بچه مدرسه ای ها می شدم. اینجا که اومدم دیدم بدون روسری و مقنعه هم فرق چندانی نمی کنه... کم کم به این نتیجه رسیدم احتمالا به خاطر اینه که موهام بلنده و دور و برم می ریزه، قیافه ام رو بچه گونه می کنه. دیشب بالاخره رفتم و موهام رو حسابی کوتاه کردم، هم برای تنوع، هم برای اینکه یه کمی بزرگتر نشون بدم! ناسلامتی چند ماه دیگه می شه 32 سالم! امروز که اومدم شرکت، مدیر شرکت تا منو دید کلی تعجب کرد و گفت موی کوتاه خیلی بهت میاد، بچه های دیگه هم همینطور، منم کلی خوش خوشانم شد.
الان رفتم دفتر مدیر، کار داشتم، از در که اومدم بیام بیرون گفت خیلی بهت میاد موهات، با موی کوتاه کم سن تر نشون می دی!!

Posted by mandana at 04:27 AM | Comments (0)