August 30, 2006

یه دختری بود، وقتی که من کلاس اول بودم، اسمش بود لی لی...
سرخ و سفید بود و خجالتی و یه خورده هم از بقیه درشت تر. هیچکدوم از بچه های کلاس اول رو یادم نیست دیگه جز لی لی، چون لی لی همیشه آخر کلاس می نشست، هیشکی باهاش حرف نمی زد و نمره هاش می شد صفر!
اونوقت ها نمی فهمیدم اینو ولی الان که یاد لی لی میفتم، یادم میاد که حیوونکی همیشه مثل بچه آهوی زخمی ِ ترسیده بود. یادم نمیاد معلممون کسی رو کتک زده باشه، اما احتمالا با لی لی تحقیر آمیز رفتار می کرده، چون لی لی موضوع مسخره کردن بود و نه ترحم...
تا کلاس سوم که بودم، لی لی همچنان کلاس اول بود، دیگه بعدش هم یادم نمیاد چی شد.
دیروز که می خواستم برم سر کلاس، اونهم وقتی که بیشتر بچه ها تین ایجر امریکایی هستن و واقعا بیشتر وقت ها نمی فهمم چی می گن، یه ذره ترسیده بودم. فکر می کردم نکنه وقتی استاده میاد سرکلاس نفهمم چی می گه... کلاس زبان هم نیست که ازش بخوام تکرار کنه... بعد فکر می کردم نکنه بشم لی لی ِ کلاس...
اما خوب به خیر گذشت! زبانم بهتر از اونیه که فکر می کردم و تقریبا 90 درصد حرف های استاده رو می فهمیدم، بقیه اش رو هم می تونستم حدس بزنم. احتمالا اگر کلاسی بود که مجبور بودم براش لکچر بدم، یه ذره به مشکل بر می خوردم، اما خوب خوشبختانه تو این یکی می تونم گلیمم رو از آب در بیارم.

Posted by mandana at 04:25 AM | Comments (0)

پونزده سال پیش این موقع ها، با مامانم اینا چونه می زدم که می خوام کنکور هنر شرکت کنم. اونها هم پای هر کسی که من قبولش داشتم رو کشیدن وسط، که با من حرف بزنه و رایم رو بزنه خلاصه... همه هم تو فکر آینده ی مملکت بودن!! هی می گفتن حیفه و حیفی و تو باید بری مهندس بشی و یه کاری بکنی و از این مزخرفات. انگار همه منتظر نشستن که جوجه مهندس های ایده آلیست از دانشگاه بیان بیرون ، که کارها رو بسپرن دستشون.
خلاصه نشد که نشد، حتی بعد از این هم که دانشگاه قبول شدم می خواستم تغییر رشته بدم، از اونجاییکه کنکور ریاضیم رو خوب داده بودم و طراحیم هم بد نبود (هنوز امریکایی نشدم و شکسته نفسانه حرف می زنم!) تقریبا کارم داشت درست می شد که برم طراحی صنعتی هنرهای زیبا، که یه خانوم خیلی نازنینی که اون موقع گمونم رییس گروه طراحی صنعتی بود، به اسم خانوم کارکیا، گفتن شما باید علاوه بر همه ی کارهایی که کردی، یه ترم آزمایشی 16 واحد بگیری، اگر معدلت بالای 18 شد می تونی تغییر رشته بدی! و بعدش هم 10 واحد از این 16 واحد رو خودش ارایه می کرد!! بنابراین اگر از قیافه ام خوشش نمی اومد می تونست به راحتی کاری کنه که یه ترمم بپره و تغییر رشته نتونم بدم... بگذریم که من جرات همچین ریسک بالایی رو نداشتم و عطای تغییر رشته و کلاس های خانوم کارکیا رو به لقاش بخشیدم. (نمی دونم چرا خیلی وقت ها، خانوم ها دوست دارن تو کار خانوم ها سنگ بندازن، تو خیلی از زن ها دیدم که خودشون رو مرد می بینن و بعد باقی زن ها رو ضعیفه)
بعد 15 سال، همه چیز برام عوض شده. حالا دیگه مطمئن ترم که دلم می خواد هنر رو به طور جدی دنبال کنم و وقت و زندگیم رو روش بگذارم... دیشب اولین کلاس دانشگاهیم رو اینجا گذروندم و امروز دومیش رو، نقاشی و مجسمه سازی!

Posted by mandana at 04:15 AM | Comments (0)

August 23, 2006

چند شب پیش خواب دیدم که عطا بچه دار شده و با رضا گنجی و مهدیه و علیرضا داریم می ریم خونه شون برای دیدن. هر کدوم هم یه دسته گل گرفته بودیم و بعدش هم مثل قدیما می گفتیم و می خندیدیم و خوش می گذشت خلاصه...
صبحش که بیدار شدم دیدم چقدر دلم تنگ شده برای بچه ها و اون دوران گفتن و خندیدن و سخت کار کردن و در عین حال خوش گذروندن... خواستم به رضا زنگ بزنم، اما ظاهرا (حالا بعد توضیح می دم که چرا نوشتم ظاهرا) به دلیل اینکه هنوز تو روزهایی بودم که تا حرف می زدم به سرفه میفتادم، زنگ نزدم و فکر کردم حالا دو سه روز دیگه زنگ می زنم. اتفاقا دو سه روز بعدش بهم زنگ زد و کلی ذوق کردم...
نوشتم "ظاهرا" چون می دونم که برام سخت شده زنگ زدن به دوستام. انقدر دلم براشون تنگ شده، که واقعا دیگه یه تلفنی حرف زدن انگار کفاف نمی ده، بیشتر دل تنگم می کنه... دوست دارم ببینمشون، ساعت ها، بریم اینور و انور و حرف های شوخی و جدی بزنیم و از حال و روز هم با هم خبر شیم. از یه طرف دیگه هم تقویم امسال یعنی سال 85 رو ندارم، بعدش هم دیگه حساب روزای ماههای شمسی از دستم دررفته بدون تقویم، از اونور هم اینجا چون هوا چهار فصل تقریبا یکیه، گذشت فصل ها رو حس نمی کنم و مبدا زمان بندیم به هم ریخته (چقدر همیشه تو حرف ها می گیم مثلا تابستون پارسال، امسال بهار، زمستون سه سال پیش... برای من همه ی اینها اینجا بهم ریخته) و تولد ها رو هم حفظ نیستم، برای همین از دوستام خجالت هم می کشم! مثلا می دونم تولد رکسی جون جونم که خیلی هم دلم براش تنگ شده نزدیکه، اما نمی دونم دقیقا کی!
اینهم البته حتما یه دوره است که می گذره ودوباره درست می شم! چون به این نتیجه رسیدم که بیشتر از همه، این خودمم که به خودم سخت می گیرم، و اگر خودم هی از دست خودم حرصم نگیره، احتمالا بقیه می تونن تحملم کنن...

پی نوشت: مریم اگه بدونی چقدر دلم برای تو و چشمای براق و خندیدن ها و شعر خوندن هات تنگ شده...

Posted by mandana at 09:48 AM | Comments (0)

در کالیفرنیا فاحشگی جرم محسوب می شه، یعنی اینکه کسی نمی تونه در ازای س ک س داشتن با یه نفر دیگه پولی بده یا دریافت کنه. چند شب پیش بیرون یه رستوران منتظر بودیم که میزی خالی بشه و بریم بشینیم و منم داشتم یه هفته نامه ی محلی رو ورق می زدم، رسیدم به چند صفحه که عنوانشون بود "سرویس های بزرگسالان" و توش اسم وعکس و شماره ی تلفن یه سری خانوم با ژست های مکش مرگ مایی رو چاپ کرده بود! همه ی شواهد و قرائن نشون می داد که موضوع دقیقا چه جور سرویسیه ولی از اونطرف هم اینجا قانون شوخی بردار نیست و اگر کسی میاد و یه کار غیرقانونی می کنه، دیگه نمیاد با اسم و مشخصات توی یه نشریه آگهی بده...
بعد کاشف به عمل اومد که نخیر موضوع فاحشگی نیست، اون خانوم ها در ازای س ک س پولی دریافت نمی کنن، اونها پول می گیرن برای همراهی، یعنی اینکه برای وقتی که می گذارن پول دریافت می کنن، و اگر هم توی اون وقت هر دو طرف دلشون بخواد که با هم رابطه ای داشته باشن دیگه مربوط به خودشونه و دولت نمی تونه به حریم خصوصی شون تجاوز کنه!
نتیجه اینکه همه راضی از چسب راضی!! اوناییکه مذهبی هستن خیالشون راحته که این بی ناموسی ها توی این ایالت قانونی نیست، اونهایی هم که می خوان از این راه پول دربیارن، پولشون رو در میارن، دولت مرکزی و ایالتی هم مالیاتشون رو می گیرن.

Posted by mandana at 09:02 AM | Comments (0)

August 15, 2006

کورش علیانی، که خداوند حفظش کناد! یادداشتی رو از یوستین گوردر، یکی از نویسنده های خیلی محبوب من، به فارسی ترجمه کرده، با موضوع جنگ اسراییل و لبنان. چیزی که برام توی این متن خیلی جالبه، نگاه یوستین گوردر هستش که خیلی خیلی با نوع نگاهی که تو رسانه های اینوری می بینیم فرق می کنه.

Posted by mandana at 02:32 AM | Comments (0)

بعضی وقت ها کم سن ترین عضو گروهی، پس همه بهت توجه می کنن و هوات رو دارن و خوب می تونی خودت رو لوس کنی...
بعضی وفت ها کم سن ترین عضو گروهی و باید دایم حواست باشه که احترام بقیه رو حفظ کنی و حرف گوش کنی و چیزی رو هم دوست نداری زیر سبیلی در کنی...
خدا قسمت کنه اولیه رو!

Posted by mandana at 02:28 AM | Comments (0)

August 03, 2006

زمانی که می خواستم از ایران بیام، دم آخر همه چیز خیلی هول هولکی شد. فکر می کردم از زمانی که برم ابوظبی بعدش 2 ماه وقت دارم، اما 8 روزه جواب بک گراند چک اومد... نتونستم با دوستام درست و حسابی خداحافظی کنم، دلم می خواست یه مهمونی خداحافظی بگیرم، اما تو محرم بود و زمان هم کم بود، فقط مامان یه مهمونی فامیلی گرفت. اما غیر از این کارهایی که باید انجام می دادم انجام شد... از رد کردن وسایل اضافه ای که داشتم تا برگردوندن هر امانتی که کسی یه موقعی بهم داده بود و به هر دلیل نتونسته بودم پس بدم. موقعی که از ایران میومدم احساس سبکی می کردم، هر چه که داشتم توی دو تا چمدون همراهم بود و چیز زیادی هم نبود. یه مقدار لباس و چند تا کتاب و سی دی و عروسک، یه سری عکس، چند تا هم یادگاری...
اون سبک بودنه خیلی احساس خوبی بود.
یه چیزی که توی زندگی اینجا منو خیلی اذیت می کنه، انبوه کارهای عقب افتاده است... هیچ وقت برای هیچ کار وقت کافی نداری و همیشه ده تا کار نصفه پشت سرت هست که هر کدوم یه گوشه از ذهنت رو مشغول کرده و نمی دونی کی می رسی که انجامشون بدی. امروز دیدم واقعا توی یه لایف تایم نمی تونم همه ی کارهام رو تموم کنم! هر چقدر هم اولویت بندی کنم و بخوام با نظم پیش برم، اما انقدر کارهای روزمره زیاده، که وقت اضافی به اندازه ی کافی باقی نمی مونه که به همه ی کارهای عقب افتاده رسید...
تصمیم گرفتم از این به بعد کارهایی که می دونم تموم کردنشون به عمرم قد نمی ده رو، اصولا بی خیال شم و بی خودی هم ذهنم رو مشغولشون نکنم.

پی نوشت: می دونم مانا زندانه، می دونم یه دانشجوی بی گناه تو زندان کشته شده، می دونم اسراییل داره لبنان رو می زنه و امریکا نه فقط حمایت می کنه که اصولا اگر اسراییل هم کوتاه بیاد، امریکا کوتاه نمیاد، می دونم که مردم لبنان حزب اله رو دوست ندارن یا حداقل قبل از این حملات نداشتن!! ... اما مدتیه دارم فکر می کردم این که همه ی وبلاگ ها بشینیم و دایم دسته جمعی غر بزنیم و نهایتش 4 تا پتیشن امضا کنیم به هیچ کجا نمی رسه. در این مورد خیلی فکر کردم، می نویسمشون...

Posted by mandana at 12:07 AM | Comments (0)