September 27, 2006

خواهر خوشگلم بعد از 2 سال دوباره شروع کرده نوشتن!!
حالا هی دارم اون یکی خواهره رو هم تشویق می کنم برگرده و بنویسه... از وقتی مستِر ریکی شده دیگه تحویل نمی گیره!

Posted by mandana at 01:43 AM | Comments (0)

September 08, 2006

چند سال پیش ها یادمه که دم خونه مون قرار بود یه خیابون بشه اتوبان، یه قسمتیش هم پل هوایی بزنن. الان دیگه یادم نمونده چقدر طول کشید، اما گمونم دو سه سالی شد... همون موقع ها از در و همسایه و اینور و اونور ماجراهای خارجکی می شنیدم که آره، ما رفته بودیم فلان کشور، بعد تو همون یک ماهی که تو شهر فلانش بودیم، اونجا یه پل ساختن! یکی دیگه می گفت ما رفته بودیم مکه، بعد رفتیم مدینه و یه هفته بعد برگشتیم، دیدیم یه پل هوایی جدید درست کردن، قبلش هیچ اثری ازش نبودا، توی یه هفته یه پل رو کامل ساخته بودن... خلاصه همه کلی می گفتن که خارج اینجوریاس و اونجوریاس، اون موقع ما تو کشور عقب مونده مون برای درست شدن یه پل باید کلی صبر کنیم و ترافیک تحمل کنیم.
گذشت و حالا از اینور دنیا سر درآوردم... جلوی مجتمع مسکونی ای که ما توش زندگی می کنیم، یه مرکز هنری بزرگه که کلی سالن نمایش و موسیقی داره. از یکسال و نیم پیش توی محوطه ی جلوش شروع کردن به ساختن یه ساختمون جدید، که قراره بشه ساختمون شماره ی دو همون مجموعه... آقا چشمتون روز بد نبینه، اینا هر روز از ساعت 7 7 و نیم صبح سر و صدای بنایی رو شروع می کنن تا بعد از ظهر. هر روز با سر و صدا از خواب باید بیدار شیم، حتی شنبه ها که مثلا روز تعطیله، فقط یکشنبه ها رو تخفیف دادن بهمون! بعدشم اینجا هوا یه جوریه که معمولا تابستون و زمستون پنجره ها بازه... به خاطر بنایی اینا خاکیه که میاد تو خونه... از اونور توی این یکسال و اندی اینا خیابونی رو که درست می خورد جلوی خونه ی ما رو بستن و وقتی می گم بستن یعنی کاملا بستن!! حتی پیاده هم نمی تونی از اون خیابون رد شی...
از اونور چند وقته که تو یه قسمت هایی از پرتقال آباد که منطقه ی ماست، دارن خیابون ها رو آسفالت می کنن. کلی ترافیک داریم و از در جلویی مجتمع هم به سلامتی و میمنت فعلا نمی شه استفاده کرد!! باید یه خیابون بریم بالاتر، از در پشتی مجتمع وارد شیم، بعدم کل مجتمع رو دور بزنیم و برسیم به ساختمون ما که دم در اصلیه!
خلاصه که من نمی دونم مردم این حکایت های کشورهای دیگه اینجوری، کشورهای دیگه اونجوری رو از کجاشون در میارن!!
مثال دیگه اش دو ماه پیش بود که رفتیم خونه ی یکی از دوستامون مهمونی، شنبه شب هم بود، بعد دیگه ساعت 1 بلند شدیم که بیایم خونه و نزدیک 3 ربع هم راه داشتیم... بعد که رسیدیم به اتوبان، دیدیم که ترافیک شدیده و نصف بیشتر اتوبان رو برای تعمیرات بستن و دیگه نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. نزدیک 4 صبح رسیدیم خونه! آخرای راه رو ناصر تو خواب رانندگی می کرد...
همون تو راه توی ترافیک که بودیم می گفتیم اوه اوه فکر کن الان اگر اینجا ایران بود... ملت بوق می زدن، به کارگرای بیچاره که احتمالا بیشترشون هم افغانی بودن (اینجا هم بیشترشون مکزیکی بودن) بد و بیراه می گفتن، آخر سر هم کاسه کوزه ی همه چیز رو سر حکومت می شکستن، که آره فلان فلان شده ها عرضه ی هیچ کاری رو ندارن و هیچ جای دنیا مردم رو اینجوری نصفه شبی علاف نمی کنن و از این حرف ها. همچین هم جدی می گن که انگار همه جای دیگه ی دنیا بودن و دیدن و خبر دارن!!
خلاصه یا اینجا زیاد خارجش به درد نمی خوره، یا اون خارج هایی که ملت تعریف می کنن جهان اول تر از کالیفرنیاست...

Posted by mandana at 08:49 AM | Comments (0)