October 29, 2006

خسته شدم دیگه از اینجا... دلم می خواد برگردیم ایران. اولش که اومده بودم، همه می گفتن خوب چند ماه اول سخته، بعد درست می شه، بعد عادت می کنی. الان نزدیک یک سال و نه ماه شده و انگاری هنوز درست عادت نکردم!
عصر رفته بودم یه دونه از این سوپر مارکت های زنجیره ای، می خواستم شیر و شکر و بیسکوییت و آب بخرم، بعد یه لحظه حواسم جمع شد، دیدم چقدر جدی دارم خرید می کنم، یه ذره اثری از شیطونی و بازیگوشی و خوشحالی درم نبود... فقط داشتم خرید می کردم. بعد دیدم همیشه همین بوده اینجا... دوباره فکر کردم که خوب حالا فرض کن که اینجا نبودی و مثلا ایران بودی، بازم که باید همین چیزا رو می خریدی، اونجا بودی فکر می کنی خوشحال تر خرید می کردی؟ و می دونین جوابش چی بود؟ آره... خوشحال تر خرید می کردم، چون برای خونه ای خرید می کردم که توش رفت و آمد بود، که خواهرم و مامانم میومدن و بهم سر می زدن، که با دوستامون توش دور هم جمع می شدیم، که مهمون میومد و می رفت... اونجوری خرید کردن و آماده بودن برای رفت و آمد خیلی فرق داشت با مدل زندگی ای که اینجا داریم...
از زندگی خصوصیم خیلی راضیم، با ناصر کلا خیلی حال می کنم، کارش درسته و بعدشم خیلی بهم نزدیک شدیم توی این مدت. قشنگ می بینم که هی روز به روز خلاقیتم توی عکاسی و. کارهای دیگه ای که می کنم بیشتر می شه و می دونم که یه قسمت خیلی بزرگش به خاطر تشویق و همراهی های اونه. کارهام رو دقیق دنبال می کنه و باهام کلی موزه و نمایشگاه و اینور اونور میاد، همین دیشب کلی راه رو رانندگی کرد و رفتیم به یه جایی که من می خواستم یه سری ابزار برای کولاژ بخرم... خلاصه که خیلی هوام رو داره و حال اساسی می ده. اما با همه ی اینها، دارم افسرده می شم...
امروز با یکی از دوستام حرف می زدیم، می گفت من و تو از بد جایی توی امریکا شروع کردیم... می گفت خیلی از چیزایی که واقعا اینجا نمی شه تحمل کرد، مال کالیفرنیای جنوبی و هالیووده. درست می گه، اما به هر حال مرکز شرکت هایی هم کار به قول اینجایی ها "های تک " می کنن هم کالیفرنیاست، پس خیلی انتخاب زیادی هم نداریم.

چه می دونم، فعلا که دارم سعی می کنم از کار و مدل زندگیم اینجا لذت نمی برم، از زندگی خصوصی و کلاس هام لذت ببرم...

پی نوشت: رکسی جونم ، مریم جونم، جمعه صبح خودم که می شد جمعه شب شما بهتون زنگ زدم اما هیچکدومتون جواب ندادین، مریم که موبایلش هم جواب نمی داد... دلم براتون تنگ شده...

Posted by mandana at 09:10 AM | Comments (0)

October 07, 2006

درست زمانی که ناصر خیلی باکلاس داره تو کنسرت پریسا حال می کنه، منم خیلی باکلاس دارم تو خونه در حین انجام امورات هنری، بنیامین گوش می دم! دیگه اینجوریه دیگه...
اما از شوخی گذشته، از بعضی از اصطلاحاتی که تو ترانه هاش به کار برده خیلی خوشم اومد. "امشب درجه ی تبم روی هزار و سیصده..." هم قشنگه و هم مدرن... یا توی یکی از شعرهای دیگه اش که می گه: "جشن ِ تولد ِ مرگمو، زیر ِ آب می گیرم". تازه از اون یکی ترانه اش هم که هی کلمات رو پشت هم ردیف می کنه " ساعت، دیوار، آینه، شمعدون، دستات، قلبم..." هم خیلی خوشم اومد. عین یه تابلوی کولاژ می مونه...

Posted by mandana at 10:32 AM | Comments (0)

ناصر برای امشب از قبل بلیط گرفته بود که بره سن دیه گو کنسرت پریسا، من حال نداشتم برم. فکر کردم امشب که کلاس ندارم، بهترین وقته برم هم برای یکی از دوستام کادو بخرم، هم یه کتونی برا خودم بگیرم و هم وسایلی که برای کلاس دوشنبه لازم دارم. این وسط یکی از دوستام هم ایمیل داد که امشب دارن می رن تاتر، من مثل بچه های خوب گفتم مرسی، اما یه عالمه کار عقب مونده دارم، نرفتم. نقشه رو چک کردم و فکر کردم 5 و نیم راه میفتم...
تا 10 دقیقه به 7 مدیرم داشت باهام صحبت می کرد، 7 و 5 دقیقه رسیدم به جایی که باید وسایل کلاسم رو می گرفتم، 7 و 20 دقیقه از اونجا راه افتادم به سمت مقصد دوم که نزدیک 1 ربع باید طول می کشید... یه جایی رو باید می پیچیدم توی لِین غلطی بودم، رد کردم، افتادم تو یه بزرگراهی که تا حالا نرفته بودم، مونده بودم خدایا چی کار کنم... می خواستم نقشه رو چک کنم که خوب با سرعت 60 مایل تو بزرگراهی که تا حالا رانندگی نکردی و هوا هم تاریکه، جرات نکردم. کنار بزرگراه هم که نمی شه نگه داشت، نقشه ای هم که پرینت گرفته بودم محدوده ی مبدا تا مقصد رو نشون می داد، بنابراین تا دو سه دقیقه بعد از نقشه خارج می شدم... همه ی اینا رو داشته باشین، تازه دیدم اوه، اتوبانی که توشم می خوره به یه جایی که باید عوارض بدم!! سکه هم نداشتم تو ماشین...
... بالاخره تونستم مسیر برگشت رو پیدا کنم و رسیدم به جایی که قرار بود برسم، اما با یه اشکال کوچولو! خیابونی که باید توش می بودم از بالاسرم رد می شد و من تو یه بزرگراه بود که از زیر اون خیابون می گذشت! تابلوی اونجایی رو هم که باید می رفتم دیده می شد، اما خوب گاهی هم باید تشنه بری لب چشمه و برگردی دیگه...
8 و نیم رسیدم خونه، اومدم تو پارکینگ یادم افتاد تو خونه شام نداریم... دیدم اصلا حسش نیست بخوام برم جایی دوباره.
خلاصه اینم از ماجراهای امشب من... می شینم تو خونه چیپس می خورم و به بچه ها فکر می کنم که الان دارن یه نمایش برادویی می بینن، تا از این به بعد یاد بگیرم که جمعه شب رو باید خوش گذروند، بی خیال ِ کارهای عقب افتاده...

Posted by mandana at 08:25 AM | Comments (0)

October 06, 2006

دندونم درد گرفت رفتم پیش دندانپزشک، اونم عکس انداخت و گفت دو تا از دندونهام مشکل حاد داره و باید روت کانال بشه و از این حرف ها. تخمین قیمتش هم شد 6900 دلار!! می دونستم گرون می شه، اما نه دیگه انقدر... هر چی اینور و اونور کردم دیدم اصلا و اساسا نمی تونم همچین پولی رو الان خرج دندونم کنم، خلاصه حالا تو فکر بیمه ی دندون و از این حرفام تا مشکلم الان رفع بشه و بعد برم ایران خدمت بقیه ی دندونهام برسم!
کریسمس می خواستیم با ناصر بریم ایران، رییس بزرگ با رفتن من مخالفت کرد و فعلا عقب انداختیم...
پروژه های کلاس هام هم خیلی خوب پیش می ره، کلی با کلاس هام دارم حال می کنم، انقدر که تصمیم گرفتم ترم بعد رو کلاس بیشتر بردارم و ساعات کاریم رو کم کنم. کم کم دارم ایمان میارم به خودم و فکر کنم اگر خوب ادامه بدم و تمرکزم رو بگذارم روی هنر به جاهای خوب خوب می رسم.

پی نوشت: هی میام وبلاگ های بقیه رو می خونم، بعد می گم اوه، یادم باشه در مورد فلان موضوع بنویسم، بعدم هی موضوع روی موضوع میاد و وقت نمی کنم بشینم بنویسم و بعدش هم دیگه حس و حالش می ره... مثلا فهرست افتخارات بلوط رو که دیدم خیلی حال کردم و می خواستم یه فهرست بلند بالا از افتخاراتم بگذارم که کسی فکر نکنه داره وبلاگ یه آدم کم مفتخر رو می خونه، اما خوب وقت نشد و بعدشم حسش نبود...

پی نوشت شخصی خیلی مهم: رامین جون نمی دونی چقده خوشحال شدم از تلفنت :-)

Posted by mandana at 05:17 AM | Comments (0)