December 26, 2006

از شما چه پنهون بعد از تموم شدن کلاس ها و تعطیلی برای کریسمس، دلم می خواست بعد صد سال بیام یه چیزی بنویسم، اما چیزی هم به ذهنم نرسیده بود... حالا که پویان و جودی گفتن بیا بازی 5 تا چیز می نویسم که احتمالا نمی دونین در مورد من.

یک : خیلی دوست دارم 3 4 کیلو چاق شم، اما نمی شه...

دو : اگه قرار بود انتخاب کنم کجا زندگی کنم، پاریس رو انتخاب می کردم.

سه : خودم استریت، مستقیم، هر چی که اسمش هست هستم، رابطه ام با ناصر رو هم خیلی دوست دارم، اما عشق یک زن به یک زن رو هم کاملا می تونم درک کنم و به نظرم وقتی پای مردها وسط نباشه، رابطه ی دو تا زن می تونه خیلی عمیق و کامل باشه.

چهار: تا قبل از اینکه 3 4 تا عاشق پیدا کنم که هی ازم تعریف می کردن، فکر می کردم زشتم و بعدم فکر می کردم بقیه برای این از من خوششون میاد که خیلی باسواد و باحالم!! الان دیگه فرق کرده نظرم الان فکر می کنم هم خوشگلم و هم باسواد و باحال! ( سعیده همیشه نگرانه که من از شدت اعتماد به نفس نترکم)

پنج: از رابطه هایی که در زمان های مختلف داشتم خیلی درس گرفتم و گرچه که گاهی خیلی توشون اذیت شدم، اما فکر می کنم اگر هر کدومشون نبود، الان من اینی که هستم، نبودم... یه چیزی هم که برام جالبه اینه که یه زمانی توی یه رابطه ای بودم و حضور یه آدم دیگه ای خیلی اذیتم می کرد. زمان گذشت و اون رابطه رو تموم کردم و بعدم کم کم خشمی که نسبت به پارتنرم داشتم از بین رفت... اما هنوز یاد اون دختره که می افتم بی اختیار این ترکیب تو ذهنم میاد: دختره ی عوضی...

شش: اینو ننویسم گلو درد می گیرم، از ایرانی های طرفدار جنگ و حمله ی امریکا به ایران بیشتر بدم میاد، تا از امریکایی هایی که همین عقیده رو دارن...

اونهایی که من دعوت می کنم به بازی:
امیر، لیدی ناز، علی، ندای بالای دیوار سابق، عموپت پستچی
و : نمازخانه ی کوچک من

Posted by mandana at 12:03 AM | Comments (0)

December 14, 2006

چهارشنبه قبل باید کلی پروژه تحویل می دادم، جمعه اش باید یه وب سایتی رو که از سه ماه پیش قول داده بودم تموم می کردم، دیروز صبح یه امتحان پایان ترم داشتم و امشب باید آخرین پروژه ی این ترم رو تحویل بدم... از دیروز 7 صبح که بیدار شدم، تا الان که 4 عصره، 5 ساعت خوابیدم، حالا از شانس من صاف همین امروز توی شرکت هم 4 تا مهمون خیلی مهم داریم و از دیروز همه ی همکارهایی که شهرهای دیگه هم کار می کردن اومدن اینجا... خلاصه در حالی که دارم می میرم از زور خواب، باید لبخند ملیح هم رو لبم باشه!!
اعتراف می کنم که پروژه ی امشبم هم هنوز 10 دقیقه کار داره...
انقدر خواب آلو هستم که تمرکز کار کردن هم ندارم الان. تنها کاری که به ذهنم رسید می تونم بکنم که مانع بشه پلکام بیفته روی هم، و مجبور نشم سرم رو بگذارم روی میز، همین وبلاگ نوشتنه!!!

پی نوشت: اگر ایران بودم حتما به اصلاح طلب ها رای می دادم... به مامان اینا هم کلی اصرار کردم و ظاهرا قبول کردن که برن به لیست اصلاح طلبا رای بدن!

Posted by mandana at 03:22 AM | Comments (0)