January 25, 2007

پنج شنبه تولدم بود و از اونجاییکه هدیه ای که ناصر برام گرفته بود قرار بود با پست برسه دم خونه، موندم خونه و از خونه کار می کردم... عصرش هم قرار بود بریم سن فرانسیسکو و من حتی یه جوراب هم برنداشته بودم، اما خوب خیلی خوب بود چون چند تا تلفن خیلی خوب داشتم و بعد دیدم که در می زنن، فکر کردم پستچی اومده، در رو که باز کردم دیدم کتی، یکی از دوستامه!! با بادکنک و کادو تولد... خلاصه حسابی سورپرایزم کرد. بعد داشتیم حرف می زدیم که تلفن خونه زنگ زد (خونه ی ما اینجوریه که تلفنمون آیفون هم هست، باهاش در پارکینگ و ورودی رو باز می کنیم) بعد دیدم لیلیام همکارمه!! اونم با کیک و گل و بادکنک... خلاصه هم خیلی متحیر شدم، هم خیلی ذوق کردم.
ناصر هم هر دو رو از قبل می دونست، اما به روی خودش نیاورده بود!
سن فرانسیسکو هم که همش بدو بدو بود، برو اینجا، برو اونجا، برگرد... عوضش هم سوار قطار شدم و هم اتوبوس. قرار بود تصمیم بگیریم که می خوایم بریم اونجا برای زندگی یا نه، که فکر کنم بریم. یه کم برام سخته چون بعد از دو سال که اینجا هستم تازه چند تا دوست پیدا کردم و یه ذره راه و چاه رو پیدا کردم، حالا دوباره یه جای جدید و همه چیز از صفر. ولی خوب دیگه پذیرفتم، یعنی دارم سعی می کنم به خودم بپذیرونم که زندگی اصولا سخته، هر کاریش کنی سخته، هیچ کاریش هم نکنی بازم سخته، فقط مدل سختیش عوض می شه... برای تنوع هم که شده می شه مدل های مختلفش رو امتحان کرد!

Posted by mandana at 01:21 AM | Comments (0)

January 16, 2007

پریشب رفتیم یک کنسرت موسیقی کردی، آی چسبید...
موسیقی کردی اصولا برای منی که تنبور و دف و کمانچه دوست دارم، موسیقی زیباییه، حال و هواش هم که خوبه، ریتمش هم که تنده و حسابی انرژی بخشه، خلاصه جای همه خالی حسابی چسبید. نوازنده ی اصلی کورش مرادی، پسر استاد علی اکبر مرادی بود، که از دوستان هست و لطف کرده بود و دعوتمون کرده بود.
جالب بود که موسیقی، موسیقی ِ سنتی کردی بود و با این حال کلی آدم بلند شدن و باهاش رقصیدن (بگذریم که تو ایران خیلی قشنگ تر کردی می رقصن). نکته ای که می خوام روش دست بگذارم اینه که نوازنده ها هم براشون عادی بود که مردم هیجان زده شدن و شروع به رقص کردی کردن و ظاهرا تو کنسرت های کردی این اتفاق عجیبی نیست... حالا فکر کنین توی یه کنسرت موسیقی سنتی یکی برقصه، احتمالا 800 نفر به خاطر توهین به اصالت موسیقی غش می کنن و خواننده و نوازنده ها سکته می کنن و...
مردم عجیب و غریبی هستیم، آمادگیش رو دارم که به هر چیزی یه هاله ی قدسی و معنوی بچسبونیم، بعد محدودش کنیم، بعد هر کسی مثل ما نگاه نکنه به موضوع رو تکفیر کنیم... اشتباه نشه، حکومت رو نمی گم ها، خودمون رو می گم، خود مردم رو.

Posted by mandana at 03:47 AM | Comments (0)

January 11, 2007

نمی دونم این داستان زندگی منه که انقدر غیر قابل پیش بینیه یا بقیه هم همینطورن...
از 18 19 سالگی، که برای اولین بار عاشق شدم و نمی دونستم از خودم و زندگیم و عاشقیت چی می خوام، تا الان که نمی دونم برای زندگی کردن کجای دنیا تقدیره که بمونم، ایران، امریکا، کانادا، حتی تو خود امریکا هم نمی دونم همینجا پرتقال آباد بمونیم یا بریم سن فرانسیسکو... خلاصه سال های ساله که هر وقت فکر می کنم سال دیگه کجام و چی کار دارم می کنم، واقعا نمی دونم...
یادمه یه چهارشنبه سوری بود با محمود بالای کوه حرف می زدیم که هیچ نمی دونم سال دیگه این موقع کجای دنیام و چی کار می کنم. حالا هم همونه، فقط تنها چیزی که مشخصه اینه که می خوام با ناصر با هم باشیم، اما حالا جفتمون نمی دونیم کجا...

Posted by mandana at 10:55 PM | Comments (0)

این روزا خیلی حساس شدم، زودی حالم گرفته می شه، می رم تو خودم، اشکم در میاد، بعدشم عمیق می شه غصه هام... انگار تا تهِ جونم رو غم می گیره...
یه موقع آدم دلش تنگ می شه، بعد که دوری می گذره، یا تنهایی می گذره، دل تنگی ِ هم می ره، فقط یادش می مونه. اما یه موقعی آدم دلش تنگ می شه و دل تنگی نمی ره و بعد هی دلتنگی رو دلتنگی میاد، بعد یه جوری می شه که انگار هیچ چیزی نمی تونه اون دلتنگی رو رفع کنه، حتی برگشتن تو دنیای امنی که از دست دادی، پیش آدمهایی که دلتنگشون بودی...

Posted by mandana at 10:44 PM | Comments (0)

January 05, 2007

بعضی وقتا بدون هیچ دلیل مشخصی فکر می کنی دیگه بس ِ... بعضی وقتا شاید فقط به خاطر اینکه احساس می کنی خیلی خسته ای، فکر می کنی دیگه بس ِ...
می دونم که همیشه این بعضی وقتا ها می گذره و دوباره شور زندگی برمی گرده، اما هر دفعه هم که توش هستم فکر می کنم یعنی این بار هم می گذره؟

Posted by mandana at 10:24 PM | Comments (0)

January 04, 2007

یه زمانی باید همه کار رو بگذارم کنار، فقط نقاشی کنم و عکاسی... لذتی که از بازی کردن با رنگ ها می برم رو تقریبا تو هیچ کار دیگه ای تجربه نکردم و چیزی که برام عجیبه اینه که از وقتی یادم میاد، می دونستم هر رنگی ترکیب چه رنگ های دیگه ای هستش و درک می کردم رنگ ها رو.
دوست دارم یه استودیو داشته باشم، برای 4 5 ماه در سال توش زندگی و نقاشی کنم و بقیه سال رو هم سفر باشم و عکس بگیرم... ناصر هم که بیشتر از من عاشق سفر کردنه، یکی از تخصص هاش هم اینه که از روی اینترنت و کتاب بگرده و کوره راه های عجیب و غریب و زیبا و جاهای دیدنی که کسی نمی تونه راحت پیدا کنه رو پیدا کنه، توضیح هم نده و یه دفعه ای سورپرایزت کنه. خلاصه برنامه ی رویایی من با زندگی خانوادگیم هم جوره...

پی نوشت بی اهمیت: فقط یه مشکل کوچیک وجود داره، پول!!

Posted by mandana at 11:30 PM | Comments (0)

January 03, 2007

سرم شلوغه، اما خودمو دارم مجبور می کنم که هر چند کوتاه، اما یه چیزی بنویسم...
مثل کسی که خودش رو مجبور می کنه ورزش کنه، حتی موقعی که حالش رو نداره!
انقدر تو این دو سال کم حرف زدم، یعنی بهتر بگم کم از خودم حرف زدم، دیگه درددل کردن تو زندگی واقعی از یادم رفته... انگار یه قسمتی از خودم رو نمی دونم کی و کجا گم کردم و بعدشم تا مدت ها نفهمیدم که گم شده. حالا حتی کامل یادم نمیاد که اون قسمت چه شکلی بود که بخوام دنبالش بگردم.

با اینکه پارسال کریسمس هم اینجا بودم، اما امسال تازه کریسمس و سال نو رو درک کردم برای خودم. از اینهمه نور و چراغ های رنگ رنگی خوشم اومد. از بی هدف قدم زدن بین آدم هایی که همش دارن می دون که این حراج رو از دست ندن و اون یکی مغازه رو حتما برن خوشم اومد... نمی فهمم چه جوری می شه آدم ها اینجا حتی برای عید و تفریحشون هم می دون.

برای من یکی از معنی های لذت، کند بود و مزه مزه کردنه... زمانی از چیزی لذت می برم، که تو اون لحظه کاملا حضور دارم، دلم شور گذشته و آینده رو نمی زنه و هیچ عجله ای هم ندارم... انگار که اصلا به دنیا اومدم که این لحظه هه رو زندگی کنم و همیشه هم تو این جور لحظه ها یادم میاد که زندگی به خاطر همین زمانی که توش هستم و احساسی که دارم به کردنش می ارزه...

پی نوشت 1: این مرگ صدام هم عجب عجیب بود... فیلمش رو که می دیدم هیچ احساسی نداشتم، اگر یه سوسک رو جلوم می کشتن احتمالا بیشتر احساساتی می شدم تا صدام رو...

پی نوشت 2: می خواستم به دکتر احمدی نژاد پیشنهاد بدم که راه های بهتری رو برای به راه راست فرستادن ایرانی ها پیدا کنه. با ثبت وبلاگ ها و وب سایت ها مشکل حل نمی شه... بهتره هر کسی مجبور باشه یه کارت شناسایی با اسم و شماره شناسنامه به سینه اش بزنه، که اگر کسی خدای نکرده حرفی توی تاکسی و اتوبوس زد کاملا قابل پیگیری باشه. اگر این هم جواب نداد یه پیشنهاد بهتر دارم! یه مجموعه کتاب هست یه اسم های: کوه های سفید، شهر طلا و سرب و برکه ی آتش. بخونه این کتاب ها رو و از ایده ی کلاهک گذاری استفاده کنه. این دیگه حتما جواب می ده و همه رو می تونه یه راست بفرسته یه جایی حوالی بهشت. تازه الان که زمانه پیشرفت کرده، به جای کلاهک می تونه دو سه تا تراشه تو مغز هر کس کار بگذاره و تمام.

Posted by mandana at 11:00 PM | Comments (0)