|
January 25, 2007پنج شنبه تولدم بود و از اونجاییکه هدیه ای که ناصر برام گرفته بود قرار بود با پست برسه دم خونه، موندم خونه و از خونه کار می کردم... عصرش هم قرار بود بریم سن فرانسیسکو و من حتی یه جوراب هم برنداشته بودم، اما خوب خیلی خوب بود چون چند تا تلفن خیلی خوب داشتم و بعد دیدم که در می زنن، فکر کردم پستچی اومده، در رو که باز کردم دیدم کتی، یکی از دوستامه!! با بادکنک و کادو تولد... خلاصه حسابی سورپرایزم کرد. بعد داشتیم حرف می زدیم که تلفن خونه زنگ زد (خونه ی ما اینجوریه که تلفنمون آیفون هم هست، باهاش در پارکینگ و ورودی رو باز می کنیم) بعد دیدم لیلیام همکارمه!! اونم با کیک و گل و بادکنک... خلاصه هم خیلی متحیر شدم، هم خیلی ذوق کردم.
Posted by mandana at 01:21 AM
| Comments (0)
January 16, 2007پریشب رفتیم یک کنسرت موسیقی کردی، آی چسبید...
Posted by mandana at 03:47 AM
| Comments (0)
January 11, 2007نمی دونم این داستان زندگی منه که انقدر غیر قابل پیش بینیه یا بقیه هم همینطورن...
Posted by mandana at 10:55 PM
| Comments (0)
این روزا خیلی حساس شدم، زودی حالم گرفته می شه، می رم تو خودم، اشکم در میاد، بعدشم عمیق می شه غصه هام... انگار تا تهِ جونم رو غم می گیره...
Posted by mandana at 10:44 PM
| Comments (0)
January 05, 2007بعضی وقتا بدون هیچ دلیل مشخصی فکر می کنی دیگه بس ِ... بعضی وقتا شاید فقط به خاطر اینکه احساس می کنی خیلی خسته ای، فکر می کنی دیگه بس ِ...
Posted by mandana at 10:24 PM
| Comments (0)
January 04, 2007یه زمانی باید همه کار رو بگذارم کنار، فقط نقاشی کنم و عکاسی... لذتی که از بازی کردن با رنگ ها می برم رو تقریبا تو هیچ کار دیگه ای تجربه نکردم و چیزی که برام عجیبه اینه که از وقتی یادم میاد، می دونستم هر رنگی ترکیب چه رنگ های دیگه ای هستش و درک می کردم رنگ ها رو. پی نوشت بی اهمیت: فقط یه مشکل کوچیک وجود داره، پول!!
Posted by mandana at 11:30 PM
| Comments (0)
January 03, 2007سرم شلوغه، اما خودمو دارم مجبور می کنم که هر چند کوتاه، اما یه چیزی بنویسم... با اینکه پارسال کریسمس هم اینجا بودم، اما امسال تازه کریسمس و سال نو رو درک کردم برای خودم. از اینهمه نور و چراغ های رنگ رنگی خوشم اومد. از بی هدف قدم زدن بین آدم هایی که همش دارن می دون که این حراج رو از دست ندن و اون یکی مغازه رو حتما برن خوشم اومد... نمی فهمم چه جوری می شه آدم ها اینجا حتی برای عید و تفریحشون هم می دون. برای من یکی از معنی های لذت، کند بود و مزه مزه کردنه... زمانی از چیزی لذت می برم، که تو اون لحظه کاملا حضور دارم، دلم شور گذشته و آینده رو نمی زنه و هیچ عجله ای هم ندارم... انگار که اصلا به دنیا اومدم که این لحظه هه رو زندگی کنم و همیشه هم تو این جور لحظه ها یادم میاد که زندگی به خاطر همین زمانی که توش هستم و احساسی که دارم به کردنش می ارزه... پی نوشت 1: این مرگ صدام هم عجب عجیب بود... فیلمش رو که می دیدم هیچ احساسی نداشتم، اگر یه سوسک رو جلوم می کشتن احتمالا بیشتر احساساتی می شدم تا صدام رو... پی نوشت 2: می خواستم به دکتر احمدی نژاد پیشنهاد بدم که راه های بهتری رو برای به راه راست فرستادن ایرانی ها پیدا کنه. با ثبت وبلاگ ها و وب سایت ها مشکل حل نمی شه... بهتره هر کسی مجبور باشه یه کارت شناسایی با اسم و شماره شناسنامه به سینه اش بزنه، که اگر کسی خدای نکرده حرفی توی تاکسی و اتوبوس زد کاملا قابل پیگیری باشه. اگر این هم جواب نداد یه پیشنهاد بهتر دارم! یه مجموعه کتاب هست یه اسم های: کوه های سفید، شهر طلا و سرب و برکه ی آتش. بخونه این کتاب ها رو و از ایده ی کلاهک گذاری استفاده کنه. این دیگه حتما جواب می ده و همه رو می تونه یه راست بفرسته یه جایی حوالی بهشت. تازه الان که زمانه پیشرفت کرده، به جای کلاهک می تونه دو سه تا تراشه تو مغز هر کس کار بگذاره و تمام.
Posted by mandana at 11:00 PM
| Comments (0)
|
|