February 17, 2007

بالاخره امروز اومدن و اسباب و اثاثیه رو بردن! نه به خونه ی جدید، می ره به انبار تا بعد که ناصر از سفر برگرده بگرده و یه خونه ی جدید پیدا کنه.
این چند روز آخر سخت بود، هم کار و هم اسباب بستن و هم آماده شدن برای سفر، بعدم چون از دوستامون دور می شیم با پررویی تمام می خواستیم همه شون رو هم ببینیم و دیدیم... دیشب شام رو با 3 4 از دوستامون خوردیم و بعدم رفتیم خونه ی یکی دیگه از دوستان و تا 12 شب هم اونجا موندیم، اونوقت وقتی برگشتیم خونه تا 3 و نیم صبح مجبور شدیم بیدار بمونیم و کار کنیم... امروز هم در زمانی که اومده بودن که وسایل رو ببرن، هر کدوم پای یه کامپیوتر ایمیل های کاریمون رو جواب می دادیم و مشغول بودیم. خلاصه دیگه پراسسورمون چند منظوره شده و از تست هم سر بلند در اومده...
قبل از اینکه با این شرکتی که امروز اومدن برای اسباب کشی، به توافق برسیم، حسابی تحقیق کردیم و روی اینترنت گشتیم و 10 جا زنگ زدیم، تا اینها رو پیدا کردیم که شرایطشون از بقیه بهتر بود. گفتن یه آپارتمان یه خوابه 2500 پوند وزن وسایلشه و ما 1250 دلار می گیریم براش. نشون به اون نشون که وقتی اومدن انقدر بهانه آوردن و کوفت و زهرمار اضافه کردن و کاغذ نشون دادن، که آخر سر 3200 دلار ازمون گرفتن... خیلی پول زوری بود مخصوصا اینکه ما وسایل چوبیمون رو اینجا از آی کی آ خریده بودیم که جای ارزونیه و فکر کنم سرجمع 2000 دلار قیمتشون می شد، یعنی با 2000 دلار می تونستیم نو بخریم دوباره، اما کمپانی کلاه بردار واسه مون 3200 دلار تمومش کرد، هیچ کاری هم نمی تونیم بکنیم چون داریم می ریم سفر و نمی تونیم خونه رو نگه داریم... یکی از بدی های اینجا همینه... قیمت هایی که می دن دروغ محضه، پای تلفن یه چیز می گن، بعد در عمل یه چیز دیگه از آب درمیاد.
از همه چیز گذشته خوبم، استرس اسباب کشی که تموم شد دیگه حسابی سرحال شدم و به سفر فکر می کنم :-)

Posted by mandana at 03:20 AM | Comments (0)

February 15, 2007

یکی تو سر خودم می زنم، یکی تو سر خونه ای که هنوز کامل تو جعبه جا نشده و آماده ی اسباب کشی نیست، یکی هم تو سر چمدون هایی که نبستم!!
از اونور یه کار عکاسی هم انجام دادم که باید تحویل بدم، اما هنوز عکسای چاپ شده اش دستم نرسیده (الان برم خونه دیگه با پست رسیده)...
خلاصه همه چیز قروقاطی شده، اما خوب دیگه همینی که هست!

Posted by mandana at 05:33 AM | Comments (0)

February 05, 2007

دارم می رم سفر خوشحالم، هنوز اما کارهای ویزام تموم نشده و دلم شور می زنه...
خونه رو قراره عوض کنیم، می تونم تو جای جدید که قراره بزرگتر باشه یه استودیوی کوچولو برای نقاشی و از این جور کارهام راه بندازم، خوشحالم، اما هنوز جای جدید رو پیدا نکردیم و فعلا باید وسایل رو جمع کنیم و بگذاریم انبار، تا بعد از سفر... موقع جمع کردن وسایل دلم می گیره...
شمال کالیفرنیا رو دوست دارم، هر وقت رفتیم سفر حال و هواش خوب بوده، اما بعد از دو سال که تو جنوب زندگی کردم تازه 5 6 تا دوست خوب پیدا کردم و اینکه حالا دوباره دل بکنم و برم یه جای جدید و از صفر شروع کنم، هم حالم رو می گیره و هم می ترسوندم...
سن فرانسیسکو و خیابون های شلوغش و مه رو دوست دارم، اما برای زندگی به نظرم حداکثر یکی دو سال بیشتر دوام نیارم، به خاطر همون مه و باد و هوایی که هیچوقت واقعا انگار گرم نمی شه...

می دونم که انتخاب خودمه که از کدوم طرف به قضیه نگاه کنم، می دونم که باید نیمه ی پر هر کدوم از این اتفاقا رو ببینم، اما اینکه همش همزمان داره اتفاق میفته سختش کرده برام. برای سفر کلی کار دارم، اما همزمان باید وسایل خونه رو هم جمع کنم که قبل از رفتن بگذاریم توی انباری، از اونور باید پیگیری کارهای ویزا رو هم بکنم, کار شرکت هم که هست، بعدم که از سفر برگردم دیگه خونه ای که پایین نداریم، بلافاصله هم که نمی تونم برم بالا... بگذریم، ...

Posted by mandana at 04:03 AM | Comments (0)