May 30, 2007

توی باغچه ی خونه دو جور فلفل کاشتم و گوجه فرنگی و هندونه و لوبیا و بروکلی و جعفری و ریحون! دیگه حسابی باغبون شدم... انقدر ذوق می کنم وقتی می بینم کوچولو کوچولو سر از خاک بیرون آوردن و دارن بزرگ می شن.

Posted by mandana at 02:44 AM | Comments (0)

نمی تونم تمرکز کنم روی کاری که دستمه!! هیچیم نیست، زندگی خوبه، مشکل خاصی هم ندارم، اما اگر ایران بودم می دونستم که این نشونه ی اینه که عمر این کار تموم شده و باید یه کار دیگه بکنم!! یه شغل دیگه... اما اینجا به این راحتی ها نیست...

Posted by mandana at 02:41 AM | Comments (0)

May 25, 2007

یه ذره کار کردن برام سخت شده. یعنی نه اینکه خود ِ کار سخت باشه، اما خوب خسته کننده شده خیلی. هر روز واقعا با مصیبت از جام بلند می شم که بیام سرکار. دلم برای همکارم تو دفتر قبلی تنگ شده، با هم تو یه اتاق بودیم و هر وقت بی کار بودیم کلی حرف داشتیم برای زدن...

پی نوشت: صفا هم خدا رو شکر حالش بهتر شده!

Posted by mandana at 03:18 AM | Comments (0)

May 22, 2007

بعضی یادداشت های صفا بامزه است، با بعضی هاش هم اصلا حال نمی کنم... اما این یادداشتش رو که دیدم خیلی حالم گرفته شد.
امیدوارم بیماریش جدی نباشه و زودتر خوب بشه، بعدم مشکلات مالی بعدش خیلی آزار دهنده نشه، سلامتی از هر چیزی واجب تره.
تا کسی اینجا مریض نشه، نمی دونه اورژانس رفتن و دکتر دیدن چه مکافاتی داره. مثلا با بیمه ای که من دارم، من هر مشکلی داشته باشم باید اول یه دکتر عمومی منو ببینه، بعد معمولا طرف هیچ چی هم حالیش نیست! به هر حال ممکنه بهت یه دارویی چیزی بده، یا شاید هم نده و بگه برو از داروهایی که نیاز به نسخه ندارن بخور، اگر تا چند روز دیگه خوب نشدی یا حالت بدتر شد بیا! بعد دوباره بعد چند روز می ری، اینبار ممکنه یه دکتر عمومی دیگه ویزیتت کنه و حالا اون یه سری دارو روت امتحان کنه که ببینه جواب می ده یا نه... شاید تو این مرحله آزمایشی چیزی هم بکنن... بعد باز اگر بهتر نشی، حالا شاید بفرستنت پیش متخصص!!
حالا با این همه دردسر، اگر بیمه هم نباشی، هم اون امکانات پزشکی لازم بهت داده نشده و حالت گرفته است، هم یه صورتحساب خرکی می فرستن که واقعا می تونه آدم رو بدبخت کنه...
توی دانشگاه لس آنجلس، دختری رو می شناسم که اصلیتش مال امریکای جنوبیه، اینجا هم تنها زندگی می کنه و دانشجوی فوق لیسانس روانشناسی هستش. این دختر 3 هفته در ماه پریوده و دچار کم خونی شدیده، اما دکتر نمی ره، چون نمی تونه از پس مخارج دکتر و دارو بربیاد... به همین سادگی و مسخرگی.

Posted by mandana at 12:38 AM | Comments (0)

May 21, 2007

می خواستم یه چیزی بنویسم یادم رفت، پس پی نوشت ها رو که یادمه می نویسم!

پی نوشت یک: پریسا جونم هنوز باغ های کندلوس رو ندیدم...

پی نوشت دو: کامنت های یادداشت قبلی برام جالب بود، چون موقعی که من پوکه ی خالی رو از تو باغچه پیدا کردم، خیلی حال بدی بهم دست داد... اون پوکه ی خالی لای خاک ها نشونه ی اینه که یه نفر اونجا شلیک کرده، به کی و چی رو نمی دونم، امیدوارم اماهدف صاحب گردنبند نبوده باشه...

Posted by mandana at 10:02 PM | Comments (0)

تو این دو سه روزی که داشتم خاک باغچه رو تمیز می کردم و گل می کاشتم توش، 3 تا چیز از لا به لای خاک ها پیدا شد. اولیش یه تیله ی رنگ رنگی بود، دومیش یه پوکه ی خالی شده ی فشنگ و سومیش یه گردنبند پاره.

Posted by mandana at 02:51 AM | Comments (0)

May 16, 2007

جاییکه دو سال اول ورودم به امریکا زندگی می کردم، جنوب کالیفرنیا بود... تا دلت بخواد پر از دخترای بلوند جیغ جیغی و زن های مسنی که لب ها و سینه هاشون رو خیلی قلمبه می کردن. بیشترین تبلیغی هم که تو مجلات و روزنامه های محلی می دیدی، همین عمل های زیبایی بود. اولش فکر می کردم امریکا یعنی همین، اغلب مردم ظاهربین و دماغ بالا هستند، تنها چیزی هم که براشون اهمیت داره اینه که به قول خودشون خیلی هات به نظر بیان. بعد دیگه کم کم به جاهای دیگه هم سفر کردم و دیدم نه از این خبرها هم نیست...
حالا الان که یک ماهه دارم شمال کالیفرنیا زندگی می کنم، واقعا داره باورم می شه که اصلا از اون خبرها نیست... مردم اینجا خیلی طبیعی تر و گرم تر هستند و آروم تر و عمیق تر. کلا از اینجایی که الان هستیم خیلی خوشم اومده، البته خوب از دوستام دور افتادم، این بزرگترین عیب اینجاست... درست زمانی که کلی اتفاق های هیجان انگیز داره برای مریم میفته، کلی حرف داریم، من شمالم و اون جنوب!
جالبیش اینه که عین اسبی که رام شده باشه، دیگه زیاد به زندگی لنگ و لگد نمی زنم. پذیرفتم که همه چیز رو با هم نمی شه داشت و هر وقت بخوای به زور مشکلی رو حل کنی، بدترش می کنی. بعد اینمهمه سال پذیرفتم که خوب همینه که هست، حالا اگر خیلی باحالی و کارت درسته از همین که هست لذت ببر!

پی نوشت مهم: شکیبا جون، اول سلام... بعدشم عیدت مبارک. بعد از این که از ایران برگشتم بلافاصله اومدیم بالا و فرصت نشد همدیگه رو ببینیم... دلم تنگ شده برات و خیلی خیلی دوست دارم بیاین بالا پیشمون. اومدم تو وبلاگت، اما نه کامنت دونیت کار می کرد و نه آدرس ایمیلت رو نشون می داد، این بود که اینجا برات نوشتم.
خوب و خوش باشی و به امید دیدار... سلام هم برسون

Posted by mandana at 12:16 AM | Comments (0)

May 10, 2007

خوب پس هنوز دوستام میان و سر می زنن!! از بس که یه مدت ننوشتم و بعدم کامنت دونی هم که تعطیل بود و دو ماه هم که ایران بودم و کلا از همه جا بی خبر بودم، فکر می کردم دیگه وبلاگم خلوت شده حسابی... خیالم راحت شد!

مدتیه می خواستم لینک عکس هام در بی بی سی رو بگذارم، اما طبق معمول وقت نشده بود. حالا که وقت پیدا کردم، می بینم که یه سری از عکس ها دیگه روی وب سایتشون نیست! صفحه وجود داره، اما ظاهرا زمان که می گذره عکس های قدیمی تر رو بر می دارند. این سه سری هنوز سرجاشه:
کارنامه موسیقی ایرانی در کالیفرنیا، سال 1385
بزرگداشت محمود ذوالفنون
کنسرت گروه کیوسک

تو ایران هم خیلی عکس گرفتم، باید بشینم سر فرصت عکس ها رو مرتب کنم و بگذارم تو فتوبلاگم.

Posted by mandana at 10:29 PM | Comments (0)

بالاخره قالب وبلاگم رو عوض کردم!
کامنت دونی هم دیگه کار می کنه... آرشیوم هنوز کامل نیست، قالبش هم مشکل داره، اما خوب دیگه انقدر سرم شلوغه، که گمون نکنم حالا حالا ها بتونم درستش کنم.
خوب معطل چی هستید، هر کس میاد سر می زنه، لطفا یه کامنت بگذاره که من یه آماری دستم بیاد که کی میاد و کی می ره و چه خبره...
دم همگی گرم!

پی نوشت: حالا از دیروز که من کامنت دونی رو با سرویس هالوسکن راه انداختم، ساعتی صد دفعه سرویسشون از کار میفته!! سایت دیگه ای برای کامنت سراغ ندارین؟

Posted by mandana at 04:48 AM | Comments (0)

May 08, 2007

بغضی وقت ها فکر می کنم حرف زدن، بازی باخت - باخت هستش...
مهم نیست که چی می گم، اما آخرش به اینجا می رسه که من باید بیشتر روی خودم کار کنم، صبرم رو بیشتر کنم، با عجله عکس العمل نشون ندم...

Posted by mandana at 10:10 PM | Comments (0)

May 04, 2007

دیشب یه دوستی که تازه از نپال و هیمالیا برگشته، مهمونمون بود. با هم عکس های سفرش رو دیدیم و برامون از ماجراهاشون تعریف می کرد.

یه راهنمایی داشتن که خودش بچه ی کوه بوده و 12 گروه رو تا حالا به قله اورست برده بوده. خونه ی خودش در ارتفاع 5 هزار متری بوده و البته به کشورهای دیگه هم برای کوهنوردی سفر کرده بوده. از اونجاییکه دوستای ما از امریکا رفته بودن، واسه شون تعریف کرده بوده که امریکا هم اومده و فلان قله رو که ارتفاعش نزدیک 5 هزار متر هست رو کوهنوردی کرده...
حالا می رسیم به جای جالب قضیه: دوستمون بهش گفته خوب تو که ارتفاع جایی که توش زندگی می کنی، از قله ی اون کوه بیشتره، وقتی بهت پیشنهاد کردن که بریم این قله رو بزنیم، برای تو که کاری نداشه... نگفتی بهشون این که چیزی نیست؟!
و راهنما جواب داده:
I respect the mountain!
نگفته این که کاری نداره، نگفته من خودم این کاره ام، خودش رو بالاتر از کوه ندیده... برای کوه ارزش قائل شده و دست کم نگرفته اش... و نه اینم که فکر کرده باشه و بعد این حرف رو زده باشه ، براش بدیهی و طبیعی همینه! خیلی با نگرشش حال کردم.

اینه که فکر می کنم یه چیزایی تو شرق هست، که با همه ی احترامی که برای فرهنگ غرب و نظم و مدنیتشون قائلم، می دونم که تو غرب پیدا نمی شه...

پی نوشت: حالا این وسط ما ایرانی ها رو بگو که نه اون احترام رو به آفرینش و طبیعت می گذاریم و نه اون رابطه ای که تو فرهنگ شرق دور هست رو با خلقت داریم، نه این که نظم و رو راستی و خوش بودن مدل غربی رو داریم... دست آخرم خودمون رو از همه شون کار درست تر می بینیم!! واقعا از بعضی جنبه ها خیلی مزخرفیم!

Posted by mandana at 12:17 AM | Comments (0)

May 01, 2007

دلم می خواد نقاشی کنم...
سعیده یه عالمه رنگ بهم هدیه داد، با قلم و کاردک. هنوز بعد از اسباب کشی خونه مرتب نشده، اما به محض اینکه مرتب شد نقاشی رو شروع می کنم.
موقعی که می خوام رنگ رو رنگ بگذارم، نباید به شال پر از گل سعیده که هر گلش یه رنگه فکر کنم، یا به رنگ زرشکی اون لباس خوشگله که به جای مانتو هم می پوشیدش... چون اونوقت هی باید تنم بلرزه که نکنه تو خیابون بگیرنش، نکنه بهش توهین کنن، نکنه اشکش رو دربیارن، نکنه اعصابش رو خورد کنن...
وقتی می خوام نقاشی کنم، نباید به حوری فکر کنم، چون دوست داره به صورت قشنگش برسه... نکنه به خاطر اون سایه خوشرنگه که مثل پر مگس تو نور به سبز و آبی میزنه بهش گیر بدن؟ یا به خاطر موهای مهار نشدنی پر پیچ و تابش... یا چون دوست نداره شلوار بلند و مانتوی گشاد بپوشه؟
دلم خیلی می خواد که نقاشی کنم، همینجور رنگ رو رنگ بگذارم...
می تونم به درخت نارنج توی حیاط فکر کنم، یا به اقاقیاها یا به پیچ امین الدوله. می تونم به فنچ های سعیده و اویس فکر کنم، یا حتی به نقش های قالی... اگرم خواستم یه زن بیارم تو نقاشیم... به کی باید فکر کنم؟ به کی فکر کنم که دلم شور نیفته و نشینم زل بزنم به دیوار رو به رو؟ دخترای بور و بلوند و جیغ جیغوی اینجا که هیچ، موضوع تبعیض نژادی نیست، اما خوب چینی ژاپنی هایی هم که می بینم بهم انگیزه و حس و حال نقاشی رو نمی دن... لابد باید به یه زن قاجاری فکر کنم، با ابروهای پیوسته، لب های قرمز کوچولو با یه چارقد سفید که داره چایی می ریزه، یا یه گل دستش گرفته و لبخند ملیح می زنه ...
البته می تونم به یکی از این خواهرای بسیجی فکر کنم، با چادر سیاه، صورت عرق کرده و پر از خشم و نفرت از هرچی زیباییه... حالا کار ندارم اون نقاشی چه عتیقه ای از آب در میاد، گور بابای نقاشی، بازم فکرم می ره سراغ سعیده و حوری، که عزیزترین هام هستن، و دندون هام بهم فشرده می شه از تصور اینکه کسی بخواد به شعورشون، احساسشون و زیبایی شون توهین کنه...


مسخره است که حتی وقتی دور از فشار حماقت افراطی ها هستی، بازم سایه ی نحسشون رو حس می کنی روی عزیزترین هات، روی احساست، روی هنرت، روی زندگیت... و نمی دونم چه کاری از دستم برمیاد... شاید باید نقاشی کنم...

Posted by mandana at 11:18 PM | Comments (0)

دو ماه ایران بودم، حسابی دو هوا شدم و برگشتم!!

تو این دو سال که دور بودم قیافه ها و طرز لباس پوشیدن به نظرم خیلی تغییر کرده بود، این مانتوهای چین بالاچین و ساتن که خیلی از دخترا می پوشیدن و موهای سیخ سیخی رو به بالای پسرا به نظرم خیلی جواد می اومد، اما خوب ظاهرا مد اینه!
آخ یه چیز دیگه هم که تو همون نگاه اول به چشم می زد این ابروهای تراشیده بود... نمی دونم چه جوری دلشون میاد ابروهای طبیعی خودشون رو بتراشن و بعد اون بالاها یه ابروی جدید تتو کنن! من که خیلی سر درنیاوردم کجای این قشنگه که همه قیافه ها بشه شبیه همدیگه.
از قیافه ها که بگذریم دومین چیزی که خیلی تو چشم می زد، طرز رانندگی مردم بود. همش آدم فکر می کرد الان یکی به آدم می زنه، یا این عابره می ره زیر ماشین، یا اون موتوره میاد تو شکممون... اولش فکر می کردم شاید چون امریکا مردم مطابق قانون رانندگی می کنن، بی قانونی اینجا انقدر به چشمم میاد و قبلا هم همینطور بوده. اما بعد از یه مدت دیدم نه، واقعا آدم ها بدتر از قبل رانندگی می کنن... فقط هم موضوع این نیست که مقررات رانندگی رو رعایت نمی کنن، موضوع اینه که یه جور پررویی و خشم تو رفتار آدم ها هست، که روز به روز داره بیشتر و بدتر می شه. همه رسما ارث پدریشون رو از بقیه می خوان، بعدم براشون مهم نیست به کسی یا ماشینی بزنن... قشنگ تو قیافه ی بعضی از این جوون ها می بینی که یه جوری رانندگی می کنن و رفتار می کنن که انگار دارن داد می زنن کون لق همه تون، اگرم زدم بهتون مهم نیست، دیه اش رو می اندازم جلوتون و خلاص!!
قیمت ها هم که به برکت دولت احمدی نژاد 4 برابر شده بود... جالبیش هم اینه که با هر کی هم سر حرف باز می شد، همه اول می نالیدن و بد و بیراه می گفتن، بعد که می پرسیدم خوب دور بعد می رین به یکی رای بدین که بهتر باشه؟ می گفتن نه بابا، مبارزه ی منفی می کنیم، رای نمی دیم، اینجوری اگر هیشکی رای نده اینا می فهمن که طرفدار ندارن! می گفتم خوب فرض کنیم که اینجوری باشه که شما می گین، هیشکی رای نده و رییس جمهور بعدی 7 میلیون رای بیاره فقط، خوب بعد فکر می کنن اینا می گن اوه ببخشید، ما خیلی ناراحتیم و دو دستی حکومت رو تقدیم می کنیم به یکی که از ما بهتره؟ خلاصه هیچوقت حرف ها به هیچ کجا نمی رسید... با این همه بلایی که داره روز به روز سر مردم میاد، اما بازم بیشتریا در عوالم شپروتی هستن...

!حالا بازم در مورد سفرم می نویسم، فعلا باید برگردم سر کارهام


پی نوشت: راستی الان دیگه خونه ی جدید هستیم، توی شهر "چشم انداز کوهستانی" حالا باید بگردم یه اسم فارسی خوشگل واسه اینجا پیدا کنم!! اینم نقشه اش:
Mountain View
جالبیش اینه که اینجا بیشتر از اینکه فکر کنین امریکا هستین، حس می کنین چین یا هند هستین! جالبه که شرکت های خیلی بزرگ امریکایی مثل گوگل و اچ پی و اپل و خیلی شرکت های دیگه که این دور و بر هستن، کمتر کارمند امریکایی دارن، بیشتر آدمای فنی و رده های بالاشون (به غیر از مارکتینگ!!) چینی و هندی و مهاجرهای دیگه هستن!

Posted by mandana at 12:28 AM | Comments (0)