|
June 29, 2007واقعا متحیر موندم که دیگه می خواد چی کار کنه این جناب ِ رییس جمهوری که راستی ها + تحریم کنندگان ِ عزیز ِ انتخابات انداختنش تو بغلمون! اگر جنگی که داره سعی می کنه راه بندازه رو هم راه بندازه، احتمالا به همه ی اهدافش رسیده... از یه طرف حرصم می گیره، از یه طرف هم فکر می کنم لیاقتمون بیشتر از این نیست. منظورم این نیست که همه بی لیاقتن، اما به هر حال تر و خشک با هم می سورن و الان هم ظاهرا اکثریت با بی لیاقت هاست. چند وقت پیش یه برنامه ی موسیقی و رقص عربی توی یکی از شهرهای نزدیک ما بود و صهبا مطلبی یکی از دوستای ایرانی مون هم تو این برنامه ساز می زد. اغلب تماشاچی ها عرب بودند از عراق و فلسطین و لبنان ... موقعی که برنامه شون رو نگاه می کردم، احساس می کردم ماها چقدر به هم نزدیکیم، چقدر مثل همیم و ریشه هامون یکیه و من چقدر این مردم رو دوست دارم... واقعا خجالت آوره که هنوز که هنوزه خیلی از آدمایی که خودشون رو هم روشنفکر می دونن، نژاد پرستن و با خود بزرگ بینی همه ی قومیت های دیگه رو تحقیر می کنن. تو همین امریکاش هم کم نیستن ایرانی هایی که اگر کسی از روی قیافه و ظاهرشون فکر کنه که عربن، بهشون بر می خوره و یه جوری با طرف برخورد می کنن که انگار فحش شنیدن... جالبه که یکی از دوستای غیر ایرانیم که با یه ایرانی ازدواج کرده، می گفت تو آلمان ترک ِ ترکیه خیلی زیاده و به چشم من اونها هم شبیه ایرانی ها بودن؛ وقتی اینو به قوم شوهر ایرانیش گفته، بهشون برخورده که نه، ما ها خیلی فرق می کنیم... دوستم می گفت من فهمیدم که چون تو آلمان کارگر ترک زیاده (مثل افغانی ها تو ایران) اونها بهشون برخورده بوده!! حرف از موسیقی شد، یاد این افتادم که اینجا هر وقت که کنسرت می ری، کسانی که روی صحنه هستن حتی اگر از بهترین معروفترین گروه های موسیقی دنیا هم که باشن، این حس رو بهت می دن که دلشون می خواد توی تماشاچی رو راضی کنن و تو از برنامه شون لذت ببری. که خوب طبیعی هم هست، آدم کلی پول بلیط می ده، کلی رانندگی می کنه، وقت می گذاره می ره که لذت ببره... حالا از اونور کنسرت های ایرانی که می ری (منظورم بزرگان موسیقی سنتی هستش) طرف یه جوری میاد و می شینه و ساز می زنه، که انگار فقط داره واسه خودش می زنه، تماشاچی ها رو به پشمش هم نمی پراکنده شد خیلی این یادداشت، وقتی آدم ذهنش پراکنده است، نوشته هاش هم اینجوری می شه...
Posted by mandana at 03:26 AM
| Comments (0)
June 21, 2007دیشب رفتیم کنسرت راجرواترز، همین، انقدر خوب بود و انقدر چسبید که دیگه هیچی ندارم در موردش بگم... اینجا هم دارم می نویسم که بعدها زمانش یادم بمونه. 19 ژوئن 2007 هفته ی پیش هم رفتیم کنسرت استینگ، با گروه پلیس... خود استینگ که معرکه بود، مردم هم خیلی با آهنگ ها حال می کردن، چون کلی باهاشون سابقه داشتن. من اما با اینکه خیلی حال کردم، آهنگ های یه مقدار آرومتر خود استینگ رو ترجیح می دادم به موسیقی پلیس.
Posted by mandana at 04:19 AM
| Comments (0)
June 19, 2007کلی چیزهای تازه یاد گرفتم و هی هر روز دارم یاد می گیرم و فکر می کنم شاید هیچوقت در آینده به دردم نخوره! خلاصه الان مشغول این جور چیزام و با خرج شرکت و وقت و فکر و اعصاب خودم! دارم تجربه می کنم که چی به چیه و چی چه جوری کار می کنه و چه جوری می شه بین پولی که خرج می شه و ارزشی که اون کلیک و دیده شدن سایت داره به نقطه ی بهینه رسید. و از اونطرف چه کلمات کلیدی ای مردم رو جذب می کنه و چه کلماتی کسی که کلیک کرده رو تا آخر راه با خودش می کشونه و طرف می شه استفاده کننده از سرویس. یه چیز دیگه هم که مهمه اینه که اصولا مخاطب سرویس یا محصول تو چه کسانی هستند و اونها معمولا روی اینترنت کجاها می رن، که تو هم بتونی از همون جا ها استفاده کنی و سرویست رو بهشون بشناسونی... پی نوشت: پنج شنبه بهم خبر دادن که مدارکم رو برای آخرین مرحله ی گرفتن گرین کارد بفرستم! این یعنی اینکه از این به بعد هر وقت بخوام می تونم برم ایران و دلم شور اینکه می شه برگردم یا نه رو نزنه... بعدشم یعنی اینکه می تونم اگر بخوام کارم رو عوض کنم یا حتی اگر عوض نکنم می تونم از راه عکاسی هم درآمد داشته باشم، چون تا حالا که روی ویزا بودم باید فقط از راه شغلی که توی شرکت دارم درآمد کسب کنم و نه هیچ کار دیگه ای....
Posted by mandana at 05:40 AM
| Comments (0)
June 09, 2007می خوام یه مینیاتور شروع کنم، هی نقش های قدیمی رو نگاه می کنم که بیشتر اون مدل فضاسازی و رنگ دستم بیاد. چیزی که جالبه اینه که بیشتر از اونکه تصاویر عاشقانه ی زن و مرد داشته باشیم، مرد و مرد داریم! بعد اسم نقاشی ها هم تو این مایه هاست: درویش و جوان، دو مرد جوان، پیرمرد و جوان ... روی یکی از نقاشی ها چون دیگه دست یکی بر لب دیگریه، هیچ جوری نمی شد از این اسم های راه گم کنی گذاشت، اسمش بود این: ای دهانت ز لب و لب ز دهان شیرین تر! پی نوشت: امروز یه پوکه ی خالی دیگه هم توی باغچه پیدا کردم... می خوام برم از یکی از همسایه ها که 10 ساله اینجا زندگی می کنه، بپرسم کی اینجا تیر اندازی شده بوده. خوشم نمیاد اصلا از این پوکه ها.
Posted by mandana at 12:26 AM
| Comments (0)
June 08, 2007 دلم تنگ می شه برای گذشته، برای راه رفتن توی قلعه وقتی هوا تاریک ِ تاریک ِ، و تنها صدا خش خش کشیده شدن دامنت روی زمینه و صدای سوختن مشعلی که توی دستته... احساس نوستالژی نسبت به گذشته هایی دارم که خیلی هاشون رو هیچوقت زندگی نکردم، اما وقتی نصف شب از خواب می پرم، حسش همونقدر زنده و واقعیه که مثل حسیه که وقتی به عکس های رنگ پریده مون تو خونه قدیمی مادر اینا تو نیاورون نگاه می کنم، بهم دست می ده.
Posted by mandana at 12:06 AM
| Comments (0)
June 06, 2007توی دانشگاه که بودیم، انقدر سخت گیری ها زیاد بود که معمولا دخترا و پسرا ترجیح می دادن خودشون رو توس دردسر نندازن و با هم حرف نزنن... اون موقع ها هم جو بد بود، هم بچه ی فضول زیاد بود. جالبیش هم اینه که تو اون دوره این نبود که بسیج گیر بده و انجمن اسلامی با بچه ها باشه، حداقل انجمن اسلامی دانشگاه تهران که پر بود از آدمایی که همه ی فکر و ذکرشون لاک دست دخترا و آرایششون و تی شرت آستین کوتاه پوشیدن پسرها بود. نمی گم همه ی انجمنی ها اینجوری بودن، اما خوب اغلبشون بودن و تازه اون موقع برای فوق لیسانس هم همون انجمنی ها باید تاییدت می کردن و من دیده بودم که بعضی ها رو رد کرده بودن. خیلی همه چیز می تونست بهتر باشه، چقدر اینها به ما خاطره بدهکارن...
Posted by mandana at 04:56 AM
| Comments (0)
هر وقت زیادی می رم به سمت یه چیز، دوزاریم میفته که دارم از یه چیز دیگه فرار می کنم.
Posted by mandana at 04:11 AM
| Comments (0)
June 04, 2007خبر روزآنلاین می گه که چند میلیارد هزینه شده برای فیلترینگ سراسری. این سیستم هوشمند حتی وب سایتهایی رو که به سایت های فیلتر شده لینک می کنن رو فیلتر می کنه... انقدر شعور ندارن که بفهمن وقتی به ملتی حتی جای نفس کشیدن داده نشه، صبورترین ملت دنیا هم که باشن، صداشون در میاد...
Posted by mandana at 11:23 PM
| Comments (0)
|
|