September 05, 2007

زمانی که روزنامه بودم، هر وقت دیر می شد و استرس داشتم و دیگه کمتر از 10 دقیقه زمان داشتم که ماکت صفحات رو پرینت کنم و بفرستم، کامپیوترم هنگ می کرد! در شرایط عادی هیچوقت مشکل نداشت، اما امان از وقتی که عجله داشتم... دیروز هم داشتم یه پروژه ای انجام می دادم، انقدر کامپیوتر بازی درآورد و هی هنگ کرد و گیر کرد که وسطش سه بار مجبور شدم ری استارتش کنم و آخر سر هم تا نزدیک دو بیدار بودم و تموم نشد کارم. ناصر می گفت شاید مشکل از حافظه اش باشه و امشب می خواد بهش یه رم دیگه اضافه کنه، اما می دونم که مشکل بزرگتر استرس خودمه! چون امروز توی شرکت هم کامپیوترم سر چند تا پرینت ساده خل شد و مجبور شدم هم کامپیوتر و هم پرینتر رو ری استارت کنم!

بابام مریض شده بود، کاملا اتفاقی از اینکه همش خونه مونده بود و بیرون نمی رفت از خونه خبردار شدم، بعدشم هی می گفت نه چیز مهمی نبوده و نیست. سه هفته بعدش سعیده گفت نه شکر خدا چیزی نبود، جواب آزمایش ها خوب بوده (من حتی خبر نداشتم موضوع انقدر جدیه که دکتر کلی آزمایش داده) و یه کمی دستگاه گوارشش نیاز به مراقبت داره (حوری گفته بود گرما زده شده بابا!)... حالا دو هفته پیش بازم اتفاقی فهمیدم مامان مریض شده. 13 سال کهریزک رفتن های هفتگی و کمک کردن برای حموم کردن مریض ها کار دستش داده و دچار یه جور عفونت شده که فقط با رطوبت منتقل می شه. زنگ می زنم خونه حال و احوال کنم، می بینم مامان نیست و بابا هم می گه همه خوبیم و مامانت رفته بیرون. می پرسم کجاست؟ می گه با سعیده رفتن بیرون، می گم رفتن دکتر؟ می گه آره ولی حالش خوبه...

احساس بدیه که دورم و هیچ کاری ازم بر نمیاد و وظایفی که من در قبال مادر پدرم داشتم افتاده گردن سعیده و حوری و وظایفی که در قبال حوری داشتم افتاده گردن سعیده... بعضی وقت ها فکر می کنم واقعا ارزشش رو داره؟ اینهمه دوری برای چی؟ خودمم اینور دائم لب مرز افسردگی هستم و هی باید مواظب باشم. می دونم که خیلی چیزا دیدم و یاد گرفتم و یاد خواهم گرفت، ولی خوب آخرش که چی؟ واقعا نمی دونم...

دلم می خواد بچه داشته باشم، اما دلم نمی خواد بچه ام مثل بچه های اینجا بشه، دلم نمی خواد بچه ام توی تنهایی بزرگ شه و برای من خانواده یعنی ایران، چون همه اونجان... مادربزرگ پدربزرگها، خاله ها و عموها و عمه اش... ولی این هم که اینجا رو کاملا ول کنیم و بریم ایران راه حل درستی نیست. حالت ایده آلش این بود که می تونستیم 6 ماه اینجا باشیم و 6 ماه اونجا بعدشم موقعی هم که اینجا بودیم بقیه می تونستن بیان و بهمون سر بزنن... اما خوب نه اونقدر پول داریم که بتونیم اونجوری زندگی کنیم و نه قوانین احمقانه ی ویزا بهمون این اجازه رو می ده.

دوباره دارم بار هستی رو می خونم.

حوری جونم، می دونم اینجا رو می خونی، برام بنویس، برام مفصل بنویس، احساس می کنم ازت دور افتادم و نمی دونم تو چه حال و هواهایی هستی و چی کار می کنی... تلفن همش به حال و احوال و قربون صدقه رفتن می گذره، اما بنویس برام...

از اول امروز چو آشفته و مستیم، آشفته بگوییم که آشفته شدستیم...

Posted by mandana at 02:59 AM | Comments (0)