June 21, 2008

مامان مریضه. روز اول همه چیم قاطی پاطی بود، رسما قاط زده بودم، ولی بعد هی با هم تلفنی حرف زدیم و بعدم بلیط گرفتم که برم، الان دیگه آرومترم و دعا می کنم که جواب آزمایش ها خوب باشند و بهترین حالت ممکن باشند... جواب آزمایش هر چی باشه به هر حال جراحی اجتناب ناپذیره.

آخر ترم بهارمه، تحقیق هام رو تحویل دادم و دو تا امتحان و یه سمینار بدم دیگه خلاص... درس هام رو دوست دارم، با اینکه هفته ی گذشته سر دو تا تحقیقی که باید تحویل می دادم خیلی بی خوابی کشیدم و خسته شدم، اما بازم ازشون لذت بردم. گمونم اگر آدم تو ایران درس خونده باشه قدر دانشگاه های اینجا رو خیلی بهتر می دونه. بیشتر استادهای ایرانم نصف استادهایی که اینجا دارم اطلاعاتشون به روز نبود، اما پدر بچه ها رو هم در میاوردن با سخت گیری ها و گیر دادن هاشون و کلاس گذاشتن هاشون. البته می دونم که نباید تعمیم بدم، چون من هم با اینکه اینایی که گفتم در مورد یه سری از استادهای دانشگاه تهرانم بود، اما استادهای مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها خیلی خیلی خوب بودن. هنوز دلم برای کلاس های دکتر شکرخواه و کلاس مبانی ارتباط جمعی دکتر ترابی تنگ می شه.

فقط می نویسم که بعدا یادم بمونه کی چه خبر بود...

Posted by mandana at 08:09 AM | Comments (0)

June 04, 2008

یه نفس راحت می شه کشید حالا، باراک اوباما کاندید دموکرات ها شد!
اتفاق بزرگیه که یه سیاهپوست بشه کاندید انتخاب شده ی یکی از دو حزب اصلی، اولین باره که این اتفاق در تاریخ امریکا افتاده. و امیدوارم اوباما نوامبر رییس جمهور بشه...
سخنرانی هاش رو که گوش می کنم یاد خاتمی می افتم و اونهمه امیدی که تو دلمون بود و واقعا هنوزم که هنوزه افتخار می کنم به اینکه خاتمی رییس جمهورمون بود. پیام "امید" اوباما همون معنی رو برای من داره.

Posted by mandana at 06:03 AM | Comments (0)