July 13, 2008

بعضی وقت ها انقدر فکرم آشفته است که نمی تونم هیچ جوری حول یه محور جمع و جورش کنم و بنویسم. فکر می کردم شاید به خاطر اینه که اینجا رو دوست و آشناهام می بینن، رفتم یه وبلاگ جدید درست کردم که یه ذره توش راحتتر باشم و هر چرت و پرتی دلم می خواد بنویسم... نه آدرسش یادم مونده، نه یوزرنیم و نه پسوردش!! خیلی شاهکارم نه؟
موقعی که من بلیط گرفتم هنوز تاریخ عمل مامان معلوم نبود، بعد از اینکه من بلیطم رو گرفتم دکترش 2 شنبه گفت که 5 شنبه همون هفته عمل می کنه! خدا رو شکر عمل خوب انجام شد و مامان بهتره ولی موقعی که من می رسم ایران تقریبا یه ماه از عمل گذشته.
احساس بدیه که مامانم اونور دنیا بستریه، من اینور دنیام. انگار خارج از خانواده ام... اگر یکی چهارسال پیش بهم می گفت مامانت جراحی ای خواهد داشت و تو پیشش نخواهی بود باور نمی کردم... اما این اتفاق افتاد. فکر می کنم اگر سعیده بچه دار شه، حوری مثلا نامزد کنه، خیلی احمقانه است که من توی تمام مراحل ریز به ریز نباشم... یا اگر من بخوام بچه دار شم، اونا دور باشن، ناسلامتی مهمترین و نزدیکترین آدمای زندگیم هستند. دایم این مکالمه ذهنی رو دارم که خوب که چی؟ آیا ارزشش رو داره؟ دورم، مثل اون وقت ها خوشحال و پر از زندگی نیستم، احساس مفید بودن نمی کنم و فکر می کنم بودن و نبودنم تاثیر زیادی روی دنیا نداره. از یه طرف دلم می خواد یه جا ریشه بدونم، یه جا ساکن شم، به یه جا احساس تعلق داشته باشم، از اونطرف می بینم نمی شه... چه جوری می تونم اینجا رو خونه ی خودم بدونم وقتی هیچوقت مامانم و بابام مهمونم نبودن، خواهرام نیومدن توش، صدای قهقهه ی خنده مون نپیچیده توس؟ دلم می خواد اینجوری باشه که بگیم خیلی خوب، ما مثلا 6 سال اینجا می مونیم و بعد برمی گردیم ایران، اما ناصر اصلا تو مایه های برگشتن نیست... بیشتر دوستاش اینجان، از دوست دبیرستان بگیر تا دانشگاه، بعدم دیگه برای کسی که کارش کامپیوتره بهترین جایی که می تونه باشه همینجاییه که ما هستیم، به قول اینجایی ها "سیلیکان ولی" نمی تونم مجبورش کنم برگرده، چون می دونم بیاد هم احتمالا افسرده می شه...
می دونم که زندگی همینه، همیشه مجبوری یه چیزایی رو بدی تا یه چیزایی رو به دست بیاری، و من آدم خوش شانسی هستم که چیزای خوبی تو زندگی به دست آوردم، اما خوب همیشه هم بهای همه چیز رو خیلی گرون دادم...

Posted by mandana at 10:28 AM | Comments (0)