November 24, 2008

ناصر از ونکور که برگشت برام یه عطر گرفته بود، تا بازش کردم یکهو رفتم به 7 سال پیش. من و نسرین وسط کار یه ده دقیقه وقت پیدا کردیم که از روزنامه بپریم بریم اونور خیابون توی عطر فروشی، تولد محمد نزدیک بود و می خواست براش عطر بگیره، نظر من رو هم می خواست بدونه... عطر فروشی تو جردن بود، یه ذره پایینتر از کوچه مهیار بود منتهی اونور خیابون. همون موقع که داشتیم عطرهای مردونه اش رو می دیدیم، یه عطر زنونه هم دیدم که خوشم اومد از بوش هم اما خوب به نظرم
گرون می داد اون مغازه، فکر کنم گفت 32 هزار تومن، و بعد من از یه جای دیگه خریدم دیگه یادم نمیاد چند... حالا همون عطر رو بعد این همه سال ناصر بدون اینکه بدونه من یه موقعی داشتم و دوست داشتم برام گرفته بود.

Posted by mandana at 11:10 AM | Comments (0)

November 23, 2008

سال دیگه، دقیقا یک سال و 2 ماه دیگه 35 ساله می شم. دوست دارم اگر می خوام بچه دار شم، قبل از 35 سالگی باشه، اما نمی تونم تصمیم بگیرم... هنوز انقدر کار نکرده دارم که نمی تونم همه چیز رو تعطیل کنم و بچه دار شم، اما خوب زندگی من هم اینجوریه که فکر کنم 60 سالم هم بشه هنوز کارهام تموم نشده، بنابراین اگر بخوام منتظر وقت مناسب برای بچه دار شدن بشم، باید اصولا قیدش رو بزنم چون اون وقت مناسب هیچوقت نمی رسه.
اگر ناصر دوست داشت که بچه دار بشیم احتمالا تصمیم گیری راحتتر بود، اما خوب اون دوست نداره، بعدم می گه اگرم می خوایم بچه دار بشیم، بهتره که یه بچه رو به فرزندخوندگی قبول کنیم.

اونوقت ها فکر می کردم که 30 سالگی ازدواج می کنم، 33 سالگی هم اولین بچه ام رو به دنیا میارم و بعدیش هم حداکثر 36 سالگی... حالا الان در آستانه ی 34 سالگی نمی دونم اولیش رو هم می خوام یا نه.

مدتیه که افسرده شدم. اما خوب برام سخته بپذیرمش. نشونه هاش رو ولی می بینم به هر حال... گاهی فکر می کنم با همه ی چیزهایی که اینجا دیدم و تجربه کردم و زندگیم رو عوض کرده، شاید همون که ایران می موندم و اصلا چشمم به اینجا باز نمی شد و توقعاتم از زندگی بالاتر نمی رفت، زندگی بهتری داشتم. الان که اینور بودم دیگه زندگی کردن تو ایران به راحتی سابق به نظر نمیاد، اینجا هم اون خوشحالی ای که تو ایران داشتم ندارم...

Posted by mandana at 01:43 AM | Comments (0)

از وقتی از ایران برگشتم، احساس می کنم یه چیزی تغییر کرده. نمی دونم چی یا چرا فقط حس می کنم یه چیزی عوض شده.

Posted by mandana at 01:23 AM | Comments (0)

November 19, 2008

خیلی کدبانو شدم، دیروز ترشی میوه درست کردم!

Posted by mandana at 09:42 PM | Comments (0)

November 07, 2008

خیلی از برگشتنم از ایران گذشته اما برای اینکه یادم نره بعدا می نویسم.

1- مامان خوشگلم بعد از عمل لاغر شده بود، اما توی یک ماهی که ایران بودم می دیدم که کم کم بهتر و بهتر می شه... قربونش برم الهی...

2- مردم خیلی فضولن، می دونم که همه مون می دونیم اینو ولی بعضی وقتها دیگه حرص آدم درمیاد. بگو ده بار بیشتر پیش اومد که آشناهایی که خودشون بچه ای،خواهر برادری، فامیل نزدیکی خارج از ایران دارن گفتن که چه خبره هی میای ایران، بشین سر زندگیت، شوهرت رو ول نکن و بیا، پولات رو جمع کن واسه آینده، چقدر ولخرجی می کنی، کی کی اک (همون فامیلشون که خارج زندگی می کنه) دو سال یه بار میاد سر می زنه و می ره (حالا اگر بحث سر اون فامیله بود کلی بارش می کردن که آره خیلی بی معرفته و نمیاد و سر نمی زنه و بی عاطفه است) یکی از دوستای مامانم که برگشت گفت تو هی میای اینجا مامانت رو دو هوا می کنی و می ری، انقدر زود به زود نیا! البته سر این یکی مامانم دیگه جوش آورد.

3- یکی از حسن های دور بودن از خانواده اینه که آدم قدر زمانهایی رو که با هم می گذرونه رو بیشتر می دونه.

4- دوستام رو زیاد ندیدم، اولویتم تو این سفر این بود که با مامانم زمان بگذرونم، با هم بریم پیاده روی تا دوران نقاهت رو راحتتر بگذرونه.

4- یکی از دوستای خیلی نزدیکم یه رابطه ی 2 ساله رو تموم کرد با نامزدش سر اینکه بعد از 2 سال برای آقاهه سخت بود که فکر کنه مرحله ی بعد از نامزدی ازدواجه! پیشنهادش این بود که به مرحله ی قبل برگردن، دوست باشن. برای دوست من سخت بود، آقاهه کلی سعی کرده بود تا تونسته بود موافقت دوست من رو برای دیت کردن بگیره و بعد از مدتی هم در یک موقعیت رمانتیک پیشنهاد ازدواج کرده بود و حلقه و این حرف ها، بعد دیگه هر دو طرف به عنوان نامزد به خانواده ها معرفی شدند و حتی لباس عروسی خریدند و هتل برای مهمونی و ... اما خوب نشد. اول امسال 4 تا از دوستامون که خیلی دوست داشتن که با کسی باشن و تنها نمونن، تو رابطه های خیلی خوبی بودن، الان فقط یکیش دوام آورده!

5- من و حوری از دست هم دق نکردیم خوشبختانه و با اینکه خیلی حرف زیاد زدیم، اون حیوونکی نصیحت زیاد شنید ولی خوب کار به جاهای باریک نکشید. خوشحالم که پایه های رابطه ی من و سعیده و حوری انقدر محکمه که بهمون جای مانور دادن زیاد می ده... وابستگی هامون به همیدگه تو دست و پای اون یکی نمی پیچه... خیلی دوستشون دارم، از خودم بیشتر حتی.

6- کدوم خری جز من ممکنه به برادرشوهر و جاری بگه خیلی خرین؟

7- برگشتنه چند روز هلند موندم. وقتی می خواستم بلیط بگیرم قرار نبود تنها بمونم، فکر می کردم ناصر هم میاد ولی برنامه ی اون بهم خورد. اولش یه ذره سختم بود چون هیچ کس رو اونجا نمی شناختم جز ون گوگ، که خوب اونم 118 سال پیش خودکشی کرده بود، اما بعد فکر کردم حالا که بلیط و هتل و همه چی که آماده است، می رم دیگه... البته هل دادن های ناصر هم بود، که برو برو بهت خوش می گذره و نگران ندونستن زبونشون نباش، انگلیسی هم بلدن... خلاصه رفتم دیگه.

8- آمستردام رو به اونهایی که شهرهای قدیمی دوست دارن و کانال های آب و موزه های خوب توصیه می کنم... آسیاب بادی هم هنوز می شه پیدا کرد، دو تا دهکده ی خیلی خوشگل هست که هنوز آسیاب بادی دارن.

9- از تهران که سوار هواپیم شدم برای آمستردام یه خانومه کنارم نشسته بود. من معمولا تو پرواز های طولانی سرم به کار خودمه و حوصله ی حرف زدن با بغل دستی ها رو ندارم، مخصوصا که اگر ایرانی باشن احتمالش خیلی زیاده که هی شروع کنن به سوال کردن که از کجا میای و به کجا می ری و خونه تون تو امریکا کجاست و تو تهرون کجاست و شغل خودت و هفت جد و آبادت چیه و از این حرف ها. خوشبختانه خانومه هم سرش به کار خودش بود و فقط یه سلام علیکی کردیم. نزدیک آمستردام که شدیم حرف از پرواز بعدی شد، من گفتم که من فعلا مقصدم همینجاست و پرواز دیگه ندارم و اولین بارم هست که می خوام آمستردام رو ببینم. خانومه گفت آمستردام می مونی؟ من نمی دونم این آمستردام چی داره که ساکنینش بهش می نازن، یه شهریه که همه در و پنجره هاش قهوه ایه، با کلی مرداب که بوی گند می ده!! من یه بار قبلا پروازم کنسل شده بوده و مجبور شدم آمستردام بمونم. بعدش هم گفت که خودش می ره سن فرانسیسکو و اون دور و بر ساکنه، داشت ادامه می داد در مورد سکنات و وجنات جایی که خودش ساکنه که گفتم منم همونجا زندگی می کنم و این دیگه ختم مکالمه بود. البته بعد دیدم که مرداب نبود و کانال بود، بو هم نمی داد، شهر هم فوق العاده رنگ رنگی بود و به نظر من خیلی از سن فرانسیسکو خوشگلتر بود و تازه هویت یه شهری که هنوز ساختمونهایی داره که از سالهای 1630 و 40 باقی موندن قابل مقایسه با شهری که قدیمی ترین ساختمون هاش 300 سال بعد تر ساخته شدن نیست. شاید من اصلا هیچ جای دنیا رو ندیده بودم و این اولین سفر خارج از ایرانم بود ( کما اینکه من تا 6 سال پیش از ایران بیرون نرفته بودم) نمی فهمم چه لذتی هست در اینکه به یه نفر بگی جایی که داری می ری یه هفته بمونی جای خوبی نیست. نمی فهمم چرا ما ایرانی ها وقتی حرف خوبی برای گفتن نداریم، حداقل چفت دهنمون رو نمی بندیم که انرژی منفی به بقیه ندیم؟

10- در همین راستا، رفته بودم یکی از این فروشگاه هایی که لباس و لوازم آرایش داره برای خرید، یکی از فروشنده ها از لهجه ی من فهمید ایرانیم و به فارسی سلام علیک کرد و می خواست یه گوشواره سر گردنبندی که انتخاب کرده بودم بهم بفروشه. یه ذره منو نگاه کرد بعد گفت تو به این جوونی چرا انقدر موهات سفیده داره؟ می خواستم بگم شما به این پیری چرا یه دونه موی سفید هم ندارین... ولی فکر کردم خوب که چی بشه...

11- بازم در همین راستاها، آمستردام کلی کانال داره و یکی از راههای گشتن شهر اینه که تور قایق بگیری. یکی از همین قایق ها رو سوار شدم بعد یه پسره هندی یا اندونزیایی یا همون ورا اومد پرسید می تونه روبروی من بشینه، منم گفتم خوب بشین. آقا تا وقتی قایق پر شد و راه افتاد این داشت از من سوال می کرد! اهل کجایی، کجا زندگی می کنی، شغلت چیه، اینجا چی کار داری، کی اومدی، کی برمی گردی، اینجا کجا موندی، کجاهای شهر رو دیدی، می خوای کدوم شهرهای دیگه رو ببینی... اینم که من مختصر مفید جواب می دادم و تحویل نمی گرفتم و هیچ سوالی هم نمی کردم ظاهرا براش هیچ معنی ای نداشت. دوست ندارم بی خودی حال کسی رو بگیرم، اما دیگه کم کم داشتم به آستانه ی تحملم می رسیدم. نه برای اینکه سوال می کرد، برای اینکه لحنش رو دوست نداشتم، یه جوری سوال می کرد که انگار چون منم خاورمیانه ای هستم، جزو ارثیه پدریشم، حق داره و طبیعیه که از ته و توی کار من سر در بیاره.

12- یکی از بهترین تیکه های سفرم، یه ساعت قبل از پروازم از تهران بود، توی کافی شاپ فرودگاه امام، با 5 نفر از نزدیکترین و عزیزترین آدمای زندگیم.

13- گرین کاردم هنوز نیومده!

14- چند وقته که مثل خرس دارم نقاشی می کنم، هر روز هر روز... ناصر می گه باید برا خودت یه استودیو پیدا کنی که جا برای نقاشی های سایز بزرگتر داشته باشی، منم می گم برو بابا، هر وقت از این راه پول درآوردم، پول اضافه براش خرج می کنه... بزرگترین مشکل من اینه که نمی تونم هی جلوی دیگران از خودم و کارهام تعریف کنم که بتونم بفروشمشون ... اصولا من فروشنده ی خوبی نیستم، یکی دیگه باید این کار رو برام بکنه...

15- یکی از شماره ها رو اشتباه زدم، دو تا 4 دارم الان، اما خوب حس درست کردنش هم نیست!

Posted by mandana at 05:25 AM | Comments (0)

November 06, 2008

بالاخره اوباما رییس جمهور شد! بعد از انتخاباتی که به قول اندرسون کوپر بیست و یک سال طول کشید، بالاخره اوباما رییس جمهور شد...
ممکنه خیلی سانتی مانتال یا احساساتی به نظر بیاد، اما برای خیلی ها این انتخابات پیروزی امید بود بر ترس. خیلی خوبه که حس کنی هنوز تو دنیا آدمهایی هستن که مثل خودت به یه دنیای بهتر فکر می کنن و به صلح و به آزادی. خیلی خوبه که می بینی با چشم های خودت می بینی نه تو تلویزیون، نه تو کتاب ها، که دموکراسی وجود داره و قدرت همیشه اونجور که قدرتمندها می خوان تقسیم نمی شه.
احساس می کنم این مردم ساده ای که دارم بینشون زندگی می کنم رو بیشتر از قبل دوست دارم. درسته که حرصت رو در میارن وقتی می بینی خیلی هاشون هیچی از دنیای بیرون از امریکا نمی دونن و پاریس هیلتون و بریتنی اسپیرز الگوهاشون هستن و تنها منبع خبرشون شوی جان استوارت هستش، اما خوب نتیجه رو که می بینی، فکر می کنی این جماعت انقدرم که به نظر میاد پرت نیستن و عقل جمعی شون خیلی خوب هدایتشون می کنه...
خوشحالم. تو دنیایی که انگار وارونه شده و فرانسوی های پرچمدار دموکراسی به سارکوزی رای دادن، و همه جای دنیا مذهبی های افراطی دارن قدرت می گیرن؛ یه آدم لیبرال مثل اوباما با رای بالای 60 میلیون انتخاب می شه.


پی نوشت: اگر سخنرانی پیروزی اوباما رو ندیدید، یه قسمتی از متن سخنرانی و عکس ها و ویدیوش رو اینجا می تونین پیدا کنید.


پی نوشت 2: اگر برنامه ی اندرسون کوپر رو در سی ان ان دنبال می کنید، این مصاحبه اش با لری کینگ رو از دست ندیدن:
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 1
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 2
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 3
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 4
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 5
کل مصاحبه کمتر از یک ساعته، از دستش ندین، خیلی جالبه... اگر من 7-8 سال پیش این مصاحبه رو دیده بودم الان حتما خبرنگار بودم.................


پی نوشت 3: الان که خیلی تو مودِ احساساتی و آینده ی رویایی و ایده آل ها هستم، این ویدیوی جان لنون رو هم می گذارم:
Imagine by John Lennon


پی نوشت 4: یکی از بازنده های بزرگ دیشب کارلی فیورینا، سخنگوی کمپین انتخاباتی و مشاور اقتصادی مک کین بود، با اون همه ایگویی که داشت احتمالا الان حالش خیلی گرفته است، البته نه برای مک کین، برای خودش!


پی نوشت 5: مدتیه که زیاد وقتم رو تو دنیاهای مجازی نمی گذرونم، بعضی وقت ها می شه که 4 5 روز ایمیلم رو هم حتی چک نمی کنم. یه جورایی دلزده ام از فضای وبلاگی و مناسبات اینترنتی... از اینکه می بینی همه ی دنیا داره جلو می ره بعد هنوز جماعت روشنفکر ما در مورد اینکه گلشیفته با حجاب خوشگلتره یا بی حجاب می یان یادداشت می نویسن، 200 نفر هم می رن کامنت می گذارن ... عقققققققم می گیره، به همین غلظت!


پی نوشت 6: ببخشید اگر کامنت ها بی جواب می مونه، ممنونم از اونایی که به یادم هستن... فکرم مشغوله و مدت زمانی هم که پای کامپیوترم خیلی کوتاهه.

Posted by mandana at 01:05 AM | Comments (0)

November 05, 2008

Entekhabat

Election is over, and Obama is president!!!

Posted by mandana at 10:34 AM | Comments (0)