December 30, 2008

هیچ کاری هیچ کاری هیچ کاری از دستم برنمیاد، گمون نکنم اصولا از دست کسی کاری بربیاد، و این واقعا شرم آوره...
سارکوزی فلان فلان شده داره عشق و حالش رو می کنه بعدم میاد می گه من با احمدی نژاد دست نمی دم که مثلا ژست ما خیلی متمدن هستیم و ضد خشونتیم بگیره، یه باجی هم به اسراییل بده، مثل همه ی سران کشورهای اینوری، بعد اسراییل به راحتی اینهمه آدم می کشه و هیچ کدوم از این سران کشورهای غربی که خودشون و ماها رو دایم دارن جر می دن به بهانه ی دفاع از حقوق بشر، نمی گن ما با حکومت گردان های اسراییلی دست نمی دیم... اگر احمدی نژاد در تئوری یه حرفی علیه یه قوم و یه حکومت زده، اینا که دارن عملی نسل کشی می کنن، چرا هیچ کس اهمیتی نمی ده؟
البته برای اونهایی که تو امریکا بازار نفت رو در دست دارن که عالیه این جنگ، یه سری عرب کشته می شن، و قیمت نفت دوباره می ره بالاتر و خوب به این می گن سود دوجانبه!!
همه مون برامون انگار عادی شده که هر چند وقت یه بار بشنویم که خوب یه عده فلسطینی کشته شدن، بینشون هم کلی بچه و آدم هایی بوده که هیچ جوری نمی شه چسبوندشون به گروه های نظامی! بگذریم که حماس هم به نظر من احمق هستن، اونهام دنبال منافع خودشونن، درگیری ها بین حماس و فتح هم شرم آور بود، اما گور بابای حماس، مردم بدبخت چه گناهی کردن؟
حالا منم برا خودم یه شروورهایی دارم می نویسم، خبرها رو هم از سی ان ان می بینم، بعد فکر می کنم خوب حداقل بی تفاوت نیستم مثل خیلی های دیگه... اما مگه فرقی هم می کنه؟

Posted by mandana at 12:19 AM | Comments (0)

December 26, 2008

جدیدا خیلی چیزا پیش میاد که نمی دونم آیا اثر ِ دعا بوده یا نفرین. مرز بین اتفاقات خیلی باریک شده.

Posted by mandana at 10:12 AM | Comments (0)

وقتی به یه چیزهایی ایمان داری و مطمئنی که این کار خوبه و این کار بد، این درسته و این یکی غلط، این واقعیته و این یکی ذهنیت خودت، چقدر همه چیز راحتتر و سر راست تره. اما وقتی که باورت این باشه که هیچ چیزی قطعی نیست و نمی تونی یقین داشته باشی و خط بکشی بین خوب ها و بد ها، همه چیز به هم می ریزه... البته انقدرها هم بد نیست، اما دلم برای زمین سفت زیر ِ پام و روزهای خوب تنگ می شه.

Posted by mandana at 10:09 AM | Comments (0)

December 07, 2008

خانوما، آقایون این رو از دست ندین، کلی می خندین:

مشاعره آنی و فلانی از وبلاگ یک دختر ترشیده.

پی نوشت: هنوز نیویورکم، اما شیرین جونم داره فردا برمی گرده تورنتو!
پی نوشت بعدی: خیلی سفر خوبی بود، قرار گذاشتیم دیگه از این به بعد سالی یه بار با هم بریم سفر، پیشنهاد شیرین برای سفر بعدی کوبا هستش.
پی نوشت بعدی تر: هنوز مثل اونوقت ها یه جورایی دیوونه و احساساتی و خوش خنده و عاشق شر و ور گفتن و خندیدن و بازم دیوونه هستیم!
یه پی نوشت دیگه: یکی از دوستام که خوشبختانه اینجا رو نمی خونه و اصولا نمی دونه وبلاگ دارم، خیلی برای این سفر حال داد و کمک کرد، دمش گرم.
پی نوشت هنوز بعدی تر: بابا جون ساعت از دوازده هم گذشته، نمی تونم در مورد خودشناسی و جستجوی خودِ گمشده و از این مباحث خیلی اساسی بنویسم!

Posted by mandana at 08:36 AM | Comments (0)

December 05, 2008

اومدم نیویورک، الان ساعت نزدیک دو صبحه و شیرین هم اونور روی تخت خوابیده... هنوز باورم نمی شه که بعد 8 سال همدیگه رو داریم می بینیم. شیرین از تورنتو 2 ساعت پرواز داشت من از سن فرانسیسکو 6 ساعت... خیلی باحاله که با اینکه این همه وقت بود ندیده بودیم همدیگه رو تا به هم رسیدیم همونقدر راحت و صمیمی بودیم که انگار چند ماهه از هم دوریم.
خیلی خوشحالم...
یه جور خوبیه، آخرین باری که قبل از اینجا همدیگه رو دیده بودیم توی یکی از کوچه های رسالت بود دم خونه ای که آخرین خونه ی شیرین تو ایران بود، موقع خداحافظی اون برای کانادا اومدن.
مثل اونوقت ها از ته دل می خندم امروز.

Posted by mandana at 10:11 AM | Comments (0)