|
May 10, 2009مدت ها بود مقاله ای به این خوبی نخونده بودم! بخشی از "این نقد کجا ایستاده است" نوشته ی حمید امجد: ذهنِ پيشامدرن ــ يا اسطورهباور ــ جهان را يکپارچه ميبيند؛ کليّتي بيتجزيه و بيتمايز. شناختِ ذهنِ اسطورهمحور از عالم، شناختي کلّي، درهم، همسانپندار، بيزمان، و فارغ از دگرگوني است. آگاهياش يقيني است و بيترديد؛ يکپارچه و ابدي (جابهجاشدنهاي گهگاهيِ «قطب»هاي خير و شر يا مثبت و منفي در اين ذهن را نميشود به حسابِ دگرگوني در منطق يا دريافتِ آن گذاشت). ميانِ اجزاي جهان فرق و فاصله نميبيند، جزء و کُلّ را عينِ يکديگر ميداند، و تناقضهاي پيشِ روي خود را انکار ميکند (از ديدِ او قطعاً تضاد و تناقض نه در جهانِ واقع، که در ذهنِ هرکسي است که تصويري متناقض از جهان ديده يا ارائه داده است)؛ همانگونه که در درونِ خود قائل به تضاد و تناقض نيست. سراپا غريزه است و جهان عرصهی تجربههاي غريزيِ اوست. بنابراين خارج از دايرهی تجارب غريزياش اساساً جهاني «وجود ندارد». تاريخي هم در کار نيست. ساز و کارِ اسطورهایِ ذهنِ پيشامدرن، تاريخ را به طبيعت تبديل ميکند ــ به بداهت، به مفاهيمي بيتعارض، به اقتضائاتِ ميل، به موضوعاتِ غريزه ــ و نيّاتِ تاريخي را به امورِ طبيعي و بديهي. بدينترتيب اين ذهن در بيزماني سِير ميکند. چون زمانِ خطّيِ تاريخ بر او نميگذرد. «گذشته» ندارد. و حافظهی تاريخي هم. امّا معناي اين حرف آن نيست که «خاطره» ندارد. از قضا غرقِ «خاطره» است. چون زمان براي او صرفاً «زمانِ دروني» است؛ زماني دايرهوار و تکرارشونده؛ بيفاصلهاي ميانِ اجزاي شناورِ دور و نزديکش. و سرگذشتِ جهان برايش چيزي ندارد جز تلّي از خاطراتِ هميشه حاضر (فارغ از تقدم و تأخر يا نظمِ خطّي يا مناسبتي براي يادکرد). اگر ميانِ ذهنِ پيشامدرن با فضا و فرهنگِ روستايي نسبتي ديدهاند، از سرِ تحقير نبوده است. زمانِ تکرارشونده و غيرخطيِ درونِ اين ذهن با نبضِ تسلّابخشِ تکرار فصول و چرخهی دورههاي کِشت يا کوچ يا معيشتِ شباني، و زيست در دلِ طبيعت (که سيمايش حتّي طيّ هزارهها هميشه همان است که بوده) همخوانتر است. «شهر» امّا مفهومي زمانمند و تاريخي است. و در آن طبعِ پذيرنده و بسيطِ طبيعت جايش را به تعارضات و تناقضاتِ درونيِ هردم دگرگونشونده در زندگي جوامع بشري ميدهد. از اين بابت ديگر «شهر مدرن» براي ذهنِ بسيطانگار ميتواند يکسره دوزخي نادلخواه باشد ــ سراسر «آلودگي» ــ که به احساساتِ او پاسخهاي «ظالمانه» ميدهد؛ و چنان ذهني دربرابرش يا از درِ ستيز و ويرانگري درميآيد، يا اينکه ميکوشد با گريز از تاريخمندياش، با نفي و انکار و فراموشکردنِ گرهها و تناقضهايش، و با آزمودنِ درجاتِ مختلفي از «پذيرش» و راههاي کمتر يا بيشتر مسالمتجويانهاي از «سازش» با آن، تا حدّ امکان براي خود تحملپذير بسازدش؛ و در مقابل، نيازِ خود به محيطِ تسلّابخش و جامعهی ارگانيکِ (واقعي يا آرمانيِ) پيشين و ازدسترفته را با بازسازيِ جنبههاي عيني و ذهنيِ دلخواهِ خود در محيطِ تازه متعادل کند: از بازآفرينيِ پارههايي از طبيعت سبز در دل يا گوشهوکنارِ شهر (که راهحلّي مفيد و سازنده است) تا نشاندنِ نقوشِ درشت و پُررنگِ گلوبُته بر در و ديوار و لباس، تا بازسازيِ «طبيعتِ مصنوعي» و گل و گياهِ پلاستيکي در محيطِ کار و زندگي؛ از پناهجستن در کُلُنيهاي بومينشين در حاشيههاي شهر تا حفظ و حراستِ آداب و سنّتها و عاداتِ خردهفرهنگي، حفظِ گويشهاي قومي و زبانهاي محلّي و فرقهاي و طبقاتي يا حتّي مناسباتِ قبيلهاي و قانونهاي شخصي يا جرگهاي و گروهي در برابرِ قانونِ رسميِ شهر، و... راههايياند براي تحمل و سازگارکردنِ خود با محيطِ شهر يا محيطِ شهر با خود. نهايتاً ــ در گذر زمان، و شايد در شرايطي متعادل ــ يک قدم من پيش ميآيم، يک قدم تو؛ و آرامآرام کنار خواهيم آمد. سازوکارِ خودآگاه يا ناخودآگاهِ برخي براي نيل به اين سازگاري، «مکالمه» با فرهنگِ محيطِ تازه و داد و ستدِ فرهنگي با آن است، روشِ برخي هم پنهانسازيِ آنچه در درون ميگذرد و جبههگيري و نفي و انکار در برابر محيطِ بيرون و ارزشهايش، يا دور زدنِ قوانين و مقرراتِ محيطِ بيرون، بهپشتوانهی حسّ بياعتمادي به شهر، که با خود از ولايت سوغات آوردهاند. (بهاينترتيب کاملاً ممکن است که نيازها و قوانينِ شهر، حتّي بعد از بيست سي سال که از اقامتمان در شهر ميگذرد، به «ما» مربوط نباشد و مالِ «غريبه»هايي باشد که از اول ساکن اين شهر بودهاند: بههمين سادگي «احساس تعلق» به شهر ميتواند آرامآرام در ساکنانش نابود يا فراموش شود؛ قيمتِ زمين براي انبوهسازي دليلي کافي است تا باغهاي سبز و نهرهاي جاري را ــ که قبلاً براي بسياري از همين «شهروندان» يادآورِ خاطرهی عزيزِ طبيعت بودند ــ اول بخشکانيم تا بعد براي «تبديل به احسن»شان مشکلي قانوني هم نداشته باشيم.)
Posted by mandana at 09:46 PM
| Comments (0)
|
|