April 29, 2011

صبح با صدای تلفن بیدار شدم، همونجوری تو تخت 45 دقیقه حرف می زدیم، بعدش دیگه از جام دلم نمی خواست بلند شم... یه تصادف بد، یه مشکلی که از قبل می دونستم ولی فکر نمی کردم انقدر حاد باشه، و یه مشکل قدیمی که هیچوقت تموم نمی شه انگار.
بیشتر روز رو داشتم گریه می کردم، می خواستم برم تا ته غصه که بعد برگردم بالا دوباره، اما نمی شه، اونوقت ها این روش جواب می داد چون ته غصه خیلی دور نبود، الان هر چی می ری به تهش نمی رسی...
با اویس تلفنی حرف زدم، صداش خوب بود، حالم آرومتر شد... اما صورت و فک و گونه اش آسیب دیده و باید جراحی بشه... حوری می خواست جلوش گریه نکنه، نمی دونم چقدر تونست خودش رو کنترل کنه.
احساس می کنم از هم پاشیدیم... مهمترین چیز تو زندگی برام ادمهایی هستن که دوستشون دارم، اما از هم دور افتادیم... خیلی دور افتادیم و هر کدوممون داریم تنها تنها زجر می کشیم و سعی می کنیم به روی اون یکی ها نیاریم.
مطمئن نیستم تصمیمم به مهاجرت درست بوده یا غلط... یه عالمه چیزایی به دست آوردم که خیلی هاش خیلی هم مهم نیستن و چند تا چیز خیلی خیلی مهم از دست دادم.
امروز فکر می کردم خودمم دارم از دست می دم...

Posted by mandana at 11:35 AM | Comments (0)

April 24, 2011

بیژن معروفترین طراح ایرانی امریکایی به مرگ طبیعی فوت کرد، دولت سوریه 112 نفر رو در تظاهرات به مرگ غیر طبیعی کشت. هنوز بعد از یه هفته کلی توی فیس بوک خبر و پیغام و تسلیت و عزاداری برای بیژن هست و هیچ نشونه ای از همدردی با مردم سوریه که عینا مشکلات ما رو دارن نیست...
پارسال که ایران شلوغ بود، برامون مهم بود که همه ی مردم دنیا نگاهشون به ایران باشه و بدونن که ما داریم برای آزادی و دموکراسی می جنگیم. بالاخره بعد از 2500 سال که از مرگ کورش گذشت، یه چیزی پیدا شد که به خاطرش به ایرانی بودنمون افتخار کنیم! ما از غربی هایی که خیلی از این مراحل رو قبلا پشت سرگذاشتن انتظار داشتیم ما رو به عنوان یه ملت درک کنن. حالا اما توی کشور دیگه ای توی همون منطقه، مردم آزادی و دموکراسی می خوان، ما هم منطقه ای ها انگار خیلی هم برامون مهم نیست. چون خوب مردم سوریه که یه مشت عربن دیگه! ما تمدن 2500 ساله داریم آخه، بیشترمون هم انقدر سواد نداریم که بدونیم قدیمی تر از تمدن ما، تمدن بین النهرین بوده و قدیمی ترین شهرهای دنیا توی لبنان و سوریه و ترکیه هستند، نه ایران...
بین خودمون باشه، با فرهنگمون حال نمی کنم!

Posted by mandana at 12:00 PM | Comments (0)

می تونم تا آخر عمرم سکوت کنم... می تونم؟

Posted by mandana at 11:40 AM | Comments (0)

April 04, 2011

غروب یکشنبه، نه، وقتی می نویسم غروب یکشنبه اون حس و حال جمعه غروب رو نداره... اما منظورم همونه، غروب آخرین روز هفته، که یه جورایی دلگیره، نشسته بودم و پاهامو جمع کرده بودم تو شکمم و داشتم فکر می کردم. ناصر هم اونور نشسته بود و با اسباب بازی جدیدش، آی پدی که تازه خریده ، بازی می کرد، یا نه تو اون لحظه داشت غزلیات سعدی رو ورق می زد... از در و دیوار و آسمون و ریسمون و دلتنگی، رسیدم به این که چفدر دلم تنگ شده برای این تصنیف شجریان:

دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت...

نمی دونم دلم برای آهنگه تنگ می شه، یا برای حال و هوای خودم وقتی اولین بار این آهنگ رو شنیدم، یا برای اون اتاق طبقه ی سومم که امپراطوری من بود. دلم برای گذشته تنگ می شه، گذشته ای که حاضر نیستم بهش برگردم، اما بازم دلم تنگ می شه.

شد شش سال که دارم امریکا زندگی می کنم. به خیلی چیزا عادت کردم، نرس هام کمتر شده، مدل خودم زندگی می کنم و خیلی چیزا که برای خیلی ها مهمه برام مهم نیست. اما هنوز دل تنگم. قبلا امیدم به این بود که برمی گردم، یه مدت اینجا زندگی می کنم و بعد برمی گردم... حالا با این شرایط اجتماعی و اون احمدی نژاد و دار و دسته اش، دیگه دلم نمی خواد برگردم. اما بازم دلتنگم.

Posted by mandana at 09:29 AM | Comments (0)