February 29, 2012

زمان اینورِ پنجره کندِ همچنان، و اونور پنجره بارونِ ریز ریز داره می باره.
ما سه تا و اونها سه تا، ما سه تا می مونیم و شما هم باید سه تا بمونین...
خیلی خالیم، خالیِ خالی... انگار هیچ چیزی هیچ اهمیتی نداره. تمام کارهای عقب مونده ای که همیشه هست و سنگینی می کنه، تمام نگرانی های روزمره، انگار معنیشون رو از دست دادن، و مغزم شده مثل یه چیز پر از خالی... صداها توش می پیچه...

Posted by mandana at 09:34 PM | Comments (0)

February 28, 2012

می پرسم دکترا چی گفتن و سعی می کنم از لابه لای چیزایی که نمی گه حدس بزنم جریان چیه. مثل این بازی های کارآگاهی می مونه، اما با کمک سرچ گوگل خیلی سخت نیست پیدا کردن رد اون چیزی که گفته نمی شه. می گم خوب دکترا گفتن لیمفوما؟ می گه نه این کلمه رو به کار نبردن، اما گفتن که شک دارن به غدد لنفاوی، فردا جواب پاتوبیولوژی میاد. و باید یه هماتولوژ نظر بده. هماتولوژ رو سرچ می کنم و باز برمی گردم به لیمفوما و شیمی درمانی.
آمارش اما بد نیست، اگر زود تشخیص داده بشه... درصد بالایی خوب می شن!
نمی دونم نوعش چیه، چون اون هم تو شانس خوب شدن مهمه.
نمی دونم زوده یا دیر...
امروز که انگار زمان وایساده، مدت هاست که ساعت بین 10 و 11 مونده و نمی گذره.

پی نوشت: نمی دونم کی اینجا رو می بینه یا می خونه، چون مدت هاست که نمی نویسم. اگر اینجا رو می خونید، ببخشید که هر وقت حالم خرابه میام می نویسم. اینجا انگار چاه منه که می تونم توش داد بزنم...
لطفا کسی ازم نپرسه کی و چی... کلا من رو ایگنور کنین اینجا...

Posted by mandana at 10:15 PM | Comments (0)

February 19, 2012

از یه جایی به بعد انگار هیچ کس رو نمی دیدم... انگار فقط من بودم، من که نه همه ی من، چشم بودم و گوش بودم و روح بودم، و علیزاده بود و علیزاده بود و علیزاده بود و سه تارش... انگار هیچ کسی نبود و هیچ چیزی نبود و هیچ فاصله ای نبود. از اون زمان های ازلی ابدی که همه چیز بی معنی می شه و گم می شه و گم می شی و نمی خوای دیگه پیدا شی.
یک ساعت زندگی کردم!

Posted by mandana at 11:21 AM | Comments (0)